برندارم دل ز مهرت دلبرا
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زندهام ور چه آزادم ترا تا زندهام من بندهام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست…
بس که من دل را به دام
بس که من دل را به دام عشق خوبان بستهام وز نشاط عشق خوبان توبهها بشکستهام خسته او را که او از غمزه تیر انداختهست…
بستهٔ یار قلندر ماندهام
بستهٔ یار قلندر ماندهام زان دو چشمش مست و کافر ماندهام تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر ماندهام بر دم…
بند ترکش یک زمان ای ترک
بند ترکش یک زمان ای ترک زیبا باز کن با رهی یک دم بساز و خرمی را ساز کن جامهٔ جنگ از سر خود برکش…
بندهٔ یک دل منم بند قبای
بندهٔ یک دل منم بند قبای ترا چاکر یکتا منم زلف دو تای ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار من ننشانم ز…
به درگاه عشقت چه نامی چه
به درگاه عشقت چه نامی چه ننگی به نزد جلالت چه شاهی چه شنگی جهان پر حدیث وصال تو بینم زهی نارسیده به زلف تو…
به دردم به دردم که
به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم…
به صفت گر چه نقش بی جانم
به صفت گر چه نقش بی جانم به نگاری و عاشقی مانم گه چو عشاق جفت صد ماتم گه چو معشوق جفت صد جانم به…
بی تو ای آرام جانم
بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند…
بی تو یک روز بود نتوانم
بی تو یک روز بود نتوانم بی تو یک شب غنود نتوانم یار جز تو گرفت نتوانم نام جز تو شنود نتوانم چون ترا در…
بی صحبت تو جهان نخواهم
بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت…
بیهوده چه شینید اگر مرد
بیهوده چه شینید اگر مرد مصافید خیزید همی گرد در دوست طوافید از جانب خود هر دو جهان هیچ مجویید جز جانب معشوق اگر صوفی…
پر کن صنما هلاقنینه
پر کن صنما هلاقنینه زان آب حیات راستینه زان می که چو از خم سفالین تحویل کند در آبگینه حاجی به شعاع او به شب…
پسرا خیز تا صبوح کنیم
پسرا خیز تا صبوح کنیم راح را همنشین روح کنیم مفلسانیم یک زمان بگذار از شرابی دو تا فتوح کنیم باده نوشیم بی ریا از…
تا بدیدم بتکده بی بت دلم
تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکدست فرقت نامهربانی آتشم در جان ز دست هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد ترا بر…
تا بدیدم زلف عنبرسای تو
تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو جانو دل نزدت فرستادم نخست آمدم بیجان و دل در وای تو بی دل و…
تا بر آن روی چو ماه
تا بر آن روی چو ماه آموختم عالمی بر خویشتن بفروختم پاره کرده پردهٔ صبر و صلاح دیدهٔ عقل و بصر بردوختم رایت عشق از…
تا به بستانم نشاندی بر
تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین تا به دلها…
تا به رخسار تو نگه کردم
تا به رخسار تو نگه کردم عیش بر خویشتن تبه کردم تا ره کوی تو بدانستم بر رخ از خون دیده ره کردم تا سر…
تا به گرد روی آن شیرین
تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همی چون قلم گرد سر کویش به سر گردم همی بهر آن بو تا که خورشیدی به…
تا جایزی همی نشناسی ز
تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز اندر طریق عشق مسلم نهای هنوز عاشق نباشد آنکه مر او را خبر بود از سردی زمستان و ز…
تا جهان باشد نخواهم در
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان نام…
تا خیال آن بت قصاب در
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز…
تا دل من صید شد در دام
تا دل من صید شد در دام عشق باده شد جان من اندر جام عشق آن بلا کز عاشقی من دیدهام باز چون افتادهام در…
تا رقم عاشقی در دلم آمد
تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید عاشقی از جان من نبست آدم برید در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت حرف و بیان شد…
تا سوی خرابات شد آن شاه
تا سوی خرابات شد آن شاه خرابات همواره منم معتکف راه خرابات کردند همه خلق همی خطبهٔ شاهی چون خیل خرابات بر آن شاه خرابات…
تا شیفتهٔ عارض گلرنگ
تا شیفتهٔ عارض گلرنگ فلانم از درد خمیده چو سر چنگ فلانم تنگست جهان بر من بیچارهٔ غمگین تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم…
تا کی از عشوه و بهانهٔ
تا کی از عشوه و بهانهٔ تو چند ازین لابه و فسانهٔ تو شور و آشوب در جهان افگند غمزهٔ چشم جاودانهٔ تو هیچ آشوب…
تا کی از ناموس هیهات ای
تا کی از ناموس هیهات ای پسر بامدادان جام می هات ای پسر ساغری پر کن ز خون رز مرا کاین دلم خون شد ز…
تا کی ز تو من عذاب بینم
تا کی ز تو من عذاب بینم گر صلح کنی صواب بینم شبگیر ز خواب سست خیزم آن شب که ترا به خواب بینم یاد…
تا کی کنم از طرهٔ تو
تا کی کنم از طرهٔ تو فریاد تا کی کشم از غمزهٔ تو بیداد یک شهر زن و مرد همی باز ندانند فریاد من از…
تا گل لعل روی بنمودست
تا گل لعل روی بنمودست بلبل از خرمی نیاسودست دیرگاهست تا چو من بلبل عاشق بوستان و گل بودست روز و شب گر بنغنوم چه…
تا لب تو آنچه بهتر آن
تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو…
تا ما به سر کوی تو آرام
تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام…
تا معتکف راه خرابات
تا معتکف راه خرابات نگردی شایستهٔ ارباب کرامات نگردی از بند علایق نشود نفس تو آزاد تا بندهٔ رندان خرابات نگردی در راه حقیقت نشوی…
تا مسند کفر اندر اسلام
تا مسند کفر اندر اسلام نهادستی در کام دلم زهری ناکام نهادستی زلف تو نیارامد یکساعت و دلها را در حلقهٔ مشکینش آرام نهادستی از…
تا من به تو ای بت اقتدی
تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و…
تا نقش خیال دوست با ماست
تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آنجا که جمال دلبر آمد والله که میان خانه صحراست وانجا که مراد…
تا نگار من ز محفل پای در
تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد دلبران بی دل شدند زانگه که…
تا هلاک عاشقان از طرهٔ
تا هلاک عاشقان از طرهٔ شبرنگ تست وای مسکین عاشقی کو را دل اندر چنگ تست عاشق مسکین چه داند کرد با نیرنگ تو جادوی…
تخم بد کردن نباید کاشتن
تخم بد کردن نباید کاشتن پشت بر عاشق نباید داشتن ای صنم ار تو بخواهی بنده را زین سپس دانی نکوتر داشتن چند ازین آیات…
ترا باری چو من گر یار
ترا باری چو من گر یار باید ازین به مر مرا تیمار باید اگر بیمار باشد ور نباشد مر این دل را یکی دلدار باید…
ترا دل دادم ای دلبر شبت
ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من…
تماشا را یکی بخرام در
تماشا را یکی بخرام در بستان جان ای جان ببین در زیر پای خویش جان افشان جان ای جان نخواهد جان دگر جانی اگر صد…
تو آفت عقل و جان و دینی
تو آفت عقل و جان و دینی تو رشک پری و حور عینی تا چشم تو روی تو نبیند تو نیز چو خویشتن نبینی ای…
جام را نام ای سنایی گنج
جام را نام ای سنایی گنج کن راح در ده روح را بی رنج کن این دل و جان طبیعت سنج را یک زمان از…
توبهٔ من جزع و لعل و زلف
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست دی که بودم روزهدار امروز هستم بتپرست از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت…
جام می پر کن که بی جام
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست ساقیا ساغر دمادم کن مگر…
جان جز پیش خود چمانه منه
جان جز پیش خود چمانه منه طبع جز بر می مغانه منه باده را تا به باغ شاید برد آنچنان در شرابخانه منه گر چه…
جانا اگر چه یار دگر
جانا اگر چه یار دگر میکنی مکن اسباب عشق زیر و زبر میکنی مکن گویی دگر کنم مگرم کار به شود حقا که کار خویش…
جانا بجز از عشق تو دیگر
جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست امروز منم عاشق بی مونس و بییار فریاد همی…
جانا دل دشمنان حزین کن
جانا دل دشمنان حزین کن با خود شبکی مرا قرین کن تیغ عشرت ز باده برکش اسب شادی به زیر زین کن من خاتم کردهام…
جانا ز غم عشق تو من زارم
جانا ز غم عشق تو من زارم من زار از تودهٔ سیسنبر در بارم در بار هر چند که بیزار شدم من ز جفاهات زین…
جانا ز لب آموز کنون بنده
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن کز زلف بیاموختهای پرده دریدن فریادرس او را که به دام تو درافتاد یا نیست ترامذهب فریاد رسیدن…
جانا نخست ما را مرد مدام
جانا نخست ما را مرد مدام گردان وانگه مدام در ده مست مدام گردان بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی بر خصم…
جانا نگویی آخر ما را که
جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی کز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی ما را ز عشق کردی چو آسیای گردان خود…
جاودان خدمت کنند آن چشم
جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من زلف…
جاوید زی ای تو جان شیرین
جاوید زی ای تو جان شیرین هرگز دل تو مباد غمگین از راه وفا گسسته ای دل بر اسب جفا نهاده ای زین عاشقترم ای…
جمع خراباتیان سوز نفس کم
جمع خراباتیان سوز نفس کم کنید باده نهانی خورید بانگ جرس کم کنید نیست جز از نیستی سیرت آزادگان در ره آزادگان صحو و درس…
جمالت کرد جانا هست ما را
جمالت کرد جانا هست ما را جلالت کرد ماها پست ما را دل آرا ما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما…
چرا ز روی لطافت بدین
چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن…
جوانی کردم اندر کار
جوانی کردم اندر کار جانان که هست اندر دلم بازار جانان چو شکر میگدازم ز آب دیده ز شوق لعل شکربار جانان ز من برد…
چشم روشن بادمان کز خود
چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم در مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم گر چه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنون از قناعت…
چند رنجانی نگارا این دل
چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد…
چشمکان پیش من پر آب مکن
چشمکان پیش من پر آب مکن دلم از عاشقی کباب مکن ریگ را پیش چشم رود مکن رود را پیش دل سراب مکن به کس…
چنگ در فتراک عشق هیچ بت
چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزن تا به شکرانهٔ نخست اندر نبازی جان و تن یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبند…
چه خواهی کرد قرایی و
چه خواهی کرد قرایی و طامات تماشا کرد خواهی در خرابات زمانی با غریبان نرد بازم زمانی گرد سازم با لباسات گهی شه رخ نهم…
چه رسمست آن نهادن زلف بر
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبهٔ نیش گه از یاقوت کردن چشمهٔ…
چه رنگهاست که آن شوخ
چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزد که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد گهی ز طیره گری نکتهای دراندازد گهی به بلعجبی فتنهای برانگیزد…
چو آمد روی بر رویم که
چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بیخویشتن باشم من آنگه خود کسی…
چون تو نمودی جمال عشق
چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس رو که ازین دلبران کار تو داری و بس با رخ تو کیست عقل جز که یکی…
چو دانستم که گردندهست
چو دانستم که گردندهست عالم نیاید مرد را بنیاد محکم پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم شبان و روز با هم مست و…
چون در معشوق کوبی حلقه
چون در معشوق کوبی حلقه عاشقوار زن چون در بتخانه جویی چنگ در زنار زن مستی و دیوانگی و عاشقی را جمع کن هر سه…
چون سخنگویی از آن لب لطف
چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر در ره عشق تو ما را یار…
چون دو زلفین تو کمند بود
چون دو زلفین تو کمند بود شاید ار دل اسیر بند بود گوییم صبر کن ز بهر خدا آخر این صبر نیز چند بود خواجه…
چون درد عاشقی به جهان
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست انجام عشق جز غم…
چون رخ به سراب آری ای مه
چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر اقبال گیا روید در عین سراب اندر ور رای شکار آری او شکر شکارت را…
چون سخن زان زلف و رخ
چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این…
چون نهی زلف تافته بر گوش
چون نهی زلف تافته بر گوش چون نهی جعد بافته بر دوش از دل من رمیده گردد صبر وز تن من پریده گردد هوش نه…
حلقهٔ ارواح بینم گرد
حلقهٔ ارواح بینم گرد حلقهٔ گوش تو آفتاب و ماه بینم حامل شبپوش تو بیدلان را نرگس گویای تو خاموش کرد عاشقان را کرد گویا…
چیست آن زلف بر آن روی
چیست آن زلف بر آن روی پریشان کردن طرف گلزار به زیر کله پنهان کردن زلف را شانه زدی باز چه رسم آوردی کفر درهم…
خنده گریند همی لاف زنان
خنده گریند همی لاف زنان بر در تو گریه خندند همی سوختگان در بر تو دل آن روح گسسته که ندارد دل تو سر آن…
خانهٔ طاعات عمارت مکن
خانهٔ طاعات عمارت مکن کعبهٔ آفاق زیارت مکن امهٔ تلبیس نهفته مخوان جامهٔ ناموس قضاوت مکن قاعدهٔ کار زمانه بدان هر چه کنی جز به…
حلقهٔ زلف تو در گوش ای
حلقهٔ زلف تو در گوش ای پسر عالمی افگنده در جوش ای پسر کیست در عالم که بیند مر ترا کش بجا ماند دل و…
خه خه ای جان علیک
خه خه ای جان علیک عینالله ای گلستان علیک عینالله اندرا اندرا که خوش کردی مجلس جان علیک عینالله برفشان برفشان دل و جان را…
خواجه سلام علیک آن لب
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین توشهٔ جانها در آن گوشهٔ شبپوش بین پیش رکابت جمال کیست گرفته عنان چرخ جفا کیش بین…
خوبت آراست ای غلام ایزد
خوبت آراست ای غلام ایزد چشم بد دورخه به نام ایزد نافرید و نیاورید به حسن هیچ صورت چو تو تمام ایزد در جهان جمالت…
خورشید تویی و ذره ماییم
خورشید تویی و ذره ماییم بی روی تو روی کی نماییم تا کی به نقاب و پرده یک ره از کوی برآی تا برآییم چون…
خیز ای بت و در کوی خرابی
خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن با شیفتگان سر این راه دمی زن بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز در بادیهٔ…
خویشتن داری کنید ای
خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق گر چه ما باری نهایم از عشقبازی مرد عشق ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق…
خیز تا می خوریم و غم
خیز تا می خوریم و غم نخوریم وانده روز نامده نبریم تا توانیم کرد با همه کس رادمردی و مردمی سپریم قصد آزار دوستان نکنیم…
خیز تا ما یک قدم بر فرق
خیز تا ما یک قدم بر فرق این عالم زنیم وین تن مجروح را از مفلسی مرهم زنیم تیغ هجران از کف اخلاص بر حکم…
خیز تا دامن ز چرخ هفتمین
خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیم هفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشق شاید…
خیز تا بر یاد عشق
خیز تا بر یاد عشق خوبرویان میزنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای نالهٔ نی گوشها را پر کنیم وز…
دارم سر خاک پایت ای دوست
دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاکپایت ای دوست چون رای تو…
خیز تا در صف عقل و عافیت
خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم دشنهٔ تحقیق برداریم ابراهیم وار گوسفند نفس شهوانی…
در ده پسرا می مروق را
در ده پسرا می مروق را یاران موافق موفق را زان می که چو آه عاشقان از تف انگشت کند بر آب زورق را زان…
در راه عشق ای عاشقان
در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم روزی بیاید در میان تا عشق را…
در دل آن را که روشنایی
در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مرایی نیست پسرا خیز و جام…
دان و آگه باش اگر شرطی
دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین…





