ای پسر گونه ز عشقت دست
ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی ورنه همچون حلقهٔ در داردی عشقت مرا بر…
ای پسر میخواره و قلاش
ای پسر میخواره و قلاش باش در میان حلقهٔ اوباش باش راه بر پوشیدگی هرگز مرو بر سر کویی که باشی فاش باش مهر خوبان…
ای پیشهٔ تو جفانمایی
ای پیشهٔ تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار…
ای پیک عاشقان گذری کن به
ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست بر گرد بندهوار به گرد مقام دوست گرد سرای دوست طوافی کن و ببین آن بار و…
ای جان و جهان من کجایی
ای جان و جهان من کجایی آخر بر من چرا نیایی ای قبلهٔ حسن و گنج خوبی تا کی بود از تو بیوفایی خورشید نهان…
ای جان جهان کبر تو هر
ای جان جهان کبر تو هر روز فزونست لیکن چه توان کرد که وقت تو کنونست نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم چون خوبی…
ای جهان افروز دلبر ای بت
ای جهان افروز دلبر ای بت خورشید فش فتنهٔ عشاق شهری شمسهٔ خوبان کش گاه آن آمد از وصل تو بستانیم داد زین جهان حیلهساز…
ای جهانی پر از حکایت تو
ای جهانی پر از حکایت تو گه ز شکر و گه از شکایت تو برگشاده به عشق و لاف زبان خویشتن بسته در حمایت تو…
ای جور گرفته مذهب و کیش
ای جور گرفته مذهب و کیش این کبر فرو نه از سر خویش جز خوب مگو از آن لب خوب جز خوبی و لطف هیچ…
ای چهرهٔ تو چراغ عالم
ای چهرهٔ تو چراغ عالم با دیدن تو کجا بود غم شد خلد به روی تو سرایم بی روی تو خلد شد جهنم ای شمسهٔ…
ای چشم و چراغ آن جهانی
ای چشم و چراغ آن جهانی وی شاهد و شمع آسمانی خط نو نبشته گرد عارض منشور جمال جاودانی بی دیده ز لطف تو بخواند…
ای چون تو ندیده جم آخر
ای چون تو ندیده جم آخر چه جمالست این وی چون تو به عالم کم آخر چه کمالست این تو با من و من پویان…
ای دریغا گر رسیدی دی به
ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تو دوش زاری کردمی در آرزوی نام تو از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر…
ای خواب ز چشم من برون شو
ای خواب ز چشم من برون شو ای مهر درین دلم فزون شو ای دیده تو خون ناب میریز ای قد کشیده سرنگون شو آتش…
ای دل ار مولای عشقی یاد
ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکن در ره آزادگان بسیار ویرانی مکن همره موسی و هارون باش در میدان عشق فرش فرعونی مساز…
ای دل اندر بیم جان از
ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته تا دل و جان درنبازی دل نبیند…
ای دل اندر نیستی چون دم
ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باش شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش دین و دنیا جمله اندر…
ای دو زلفت دراز و بالا
ای دو زلفت دراز و بالا هم وی دو لعلت نهان و پیدا هم شوخ تنها که خواند چشم ترا چشم تو شوخ هست و…
ای دیدن تو حیات جانم
ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوختهای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بیعشق وصال تو نباشد جز نام ز…
ای دوست ره جفا رها کن
ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق…
ای راه ترا دلیل دردی
ای راه ترا دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانهای و مرغی در جام تو قطرهای و مردی بی روی تو…
ای رشک رخ حورا آخر چه
ای رشک رخ حورا آخر چه جمالست این وی سرو سمن سیما آخر چه کمالست این کوشم به وفای تو کوشی به جفای من کس…
ای رخ تو بهار و گلشن من
ای رخ تو بهار و گلشن من همچو جانست عشق در تن من راست چون زلف تو بود تاریک بی رخ تو جهان روشن من…
ای ز آب زندگانی آتشی
ای ز آب زندگانی آتشی افروخته واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته هر چه…
ای ز عشقت روح را آزارها
ای ز عشقت روح را آزارها بر در تو عشق را بازارها ای ز شکر منت دیدار تو دیده بر گردن دل بارها فتنه را…
ای ز خوبی مست هان هشیار
ای ز خوبی مست هان هشیار باش ور ز مستی خفتهای بیدار باش از شراب شوق رویت عالمی گشته مستانند هان هشیار باش گر مه…
ای ز ما سیر آمده بدرود
ای ز ما سیر آمده بدرود باش ما نه خشنودیم تو خشنود باش کشته ما را گر فراقت ای صنم تو به خون کشتگان ماخوذ…
ای زبدهٔ راز آسمانی
ای زبدهٔ راز آسمانی وی حلهٔ عقل پر معانی ای در دو جهان ز تو رسیده آوازهٔ کوس «لن ترانی» ای یوسف عصر همچو یوسف…
ای زلف تو بند و دام عاشق
ای زلف تو بند و دام عاشق ای روی تو ناز و کام عاشق در جستن تو بسی جهانها بگذشته به زیر گام عاشق بنمای…
ای زلف تو تکیه کرده بر
ای زلف تو تکیه کرده بر گوش ای جعد تو حلقه گشته بر دوش ای کرده دلم ز عشق مفتون وی کرده تنم ز هجر…
ای ساقی خیز و پر کن آن
ای ساقی خیز و پر کن آن جام کافتاده دلم ز عشق در دام تا جام کنم ز دیده خالی وز خون دو دیده پر…
ای ساقی می بیار پیوست
ای ساقی می بیار پیوست کان یار عزیز توبه بشکست برخاست ز جای زهد و دعوی در میکده با نگار بنشست بنهاد ز سر ریا…
ای سنایی خواجگی در عشق
ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست «رب ارنی» بر زبان راندن چو موسی روز…
ای سنایی جان ده و در بند
ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش چون نپاشی آب رحمت نار زحمت…
ای سنایی چو تو در بند دل
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی در دریا تو چگونه به کف آری که همی…
ای سنایی خیز و بشکن زود
ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده…
ای سنایی خیز و در ده آن
ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار از نشاط آنکه دایم در سرم…
ای سنایی در ره ایمان قدم
ای سنایی در ره ایمان قدم هشیار زن در مسلمانی قدم با مرد دعویدار زن ور تو از اخلاص خواهی تا چو زر خالص شوی…
ای سنایی کفر و دین در
ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر کفر و ایمان گر به…
ای شادی و غم ز صلح و جنگ
ای شادی و غم ز صلح و جنگ تو وی داد و ستد ز سیم و سنگ تو ای آفت و راحت شب و روزم…
ای سنایی دل بدادی در پی
ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش دل به دست دلبر عیار دادن مر…
ای شکسته رونق بازار جان
ای شکسته رونق بازار جان بازار تو عالمی دلسوخته از خامی گفتار تو توشه هر روزی مرا از گوشهٔ انده نهد گوشهٔ شبپوش تو بر…
ای شوخ دیده اسب جفا بیش
ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکن ما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن ای ماه روی بر سر ما هر زمان…
ای صنم در دلبری هم دست و
ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تراست بر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تراست هم حیات از لب…
ای کعبهٔ من در سرای تو
ای کعبهٔ من در سرای تو جان و تن و دل مرا برای تو بوسم همه روز خاکپایت را محراب منست خاکپای تو چشم من…
ای کرده دلم سوختهٔ درد
ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی معذوری اگر یاد همی نایدت از ما زیرا که نداری خبر از…
ای قوم مرا رنجه مدارید
ای قوم مرا رنجه مدارید علیالله معشوق مرا پیش من آرید علیالله گز هیچ زیاری نهمی بر لب او بوس یک بوسه به من صد…
ای کم شده وفای تو این
ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد و ا فزون شده جفای تو این نیز بگذرد زین بیش نیک بود به من بنده رای…
ای گل آبدار نوروزی
ای گل آبدار نوروزی دیدنت فرخی و فیروزی ای فروزنده از رخانت جان آتش عشق تا کی افروزی دل بدخواه سوز اندر عشق چونکه دلهای…
ای گشته ز تابش صفای تو
ای گشته ز تابش صفای تو آیینهٔ روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاکپای تو با…
ای ماه ماهان چند ازین ای
ای ماه ماهان چند ازین ای شاه شاهان چند ازین پندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین گشتی تو سلطان از کشی تا کی…
ای لعبت مشکین کله بگشای
ای لعبت مشکین کله بگشای گوی از آن کله می خور ز جام و بلبله با ما خور و با ما نشین مشک از هلال…
ای لعبت صافی صفات ای
ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات هم دیده داری هم قدم هم نور داری…
ای مستان خیزید که هنگام
ای مستان خیزید که هنگام صبوحست هر دم که درین حال زنی دام فتوحست آراست همه صومعه مریم که دم صبح صاحبت خبر گلشن و…
ای لعل ترا هر دم دعوی
ای لعل ترا هر دم دعوی خدایی برخاسته از راه تو چونی و چرایی با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنت عیسی به…
ای مسلمانان ندانم چارهٔ
ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر صدهزاران دل…
ای من غلام روی تو تا در
ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس درمان من در دست تست آخر مرا فریاد رس در داستان عشق تو پیدا نشان…
ای من غریب کوی تو از کوی
ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس گر من به کویت…
ای من غلام عشق که روزی
ای من غلام عشق که روزی هزار بار ر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار این عشق جوهریست بدانجا که روی داد بر…
ای من مه نو به روی تو
ای من مه نو به روی تو دیده واندر تو ماه نو بخندیده تو نیز ز بیم خصم اندر من از دور نگاه کرده دزدیده…
ای مهر تو بر سینهٔ من
ای مهر تو بر سینهٔ من مهر نهاده ای عشق تو از دیدهٔ من آب گشاده بسته کمر بندگی تو همه احرار از سر کله…
ای مونس جان من خیال تو
ای مونس جان من خیال تو خوشتر ز جهان جان وصال تو جانهای مقدس خردمندان سرگشته به پیش زلف و خال تو کس نیست به…
ای نقاب از روی ماه
ای نقاب از روی ماه آویخته صبح را با ماهتاب آمیخته در خیال عاشقان از زلف و رخ صورت حال و محال انگیخته آسمان خاک…
ای ناگزران عقل و جانم
ای ناگزران عقل و جانم وی غارت کرده این و آنم ای نقش خیال تو یقینم وی خال جمال تو گمانم تا با خودم از…
ای نگار دلبر زیبای من
ای نگار دلبر زیبای من شمع شهرافروز شهرآرای من جز برای دیدنت دیده مباد روشنایی دیدهٔ بینای من جان و دل کردم فدای مهر تو…
ای نموده عاشقی بر زلف و
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند…
ای نهاده بر گل از مشک
ای نهاده بر گل از مشک سیه پیچان دو مار هین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار روی تو در هر دلی…
ای همه انصافجویان بندهٔ
ای همه انصافجویان بندهٔ بیداد تو زاد جان رادمردان حسن مادرزاد تو حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که نیست جز «و یبقی وجه ربک»…
ای همه خوبی در آغوش شما
ای همه خوبی در آغوش شما قبلهٔ جانها بر و دوش شما ای تماشاگه عقل نور پاش در میان لعل خاموش شما وی امانت جای…
ای هوایی یار یک ره تو
ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زن آتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنی بر…
ای وصل تو دستگیر مهجوران
ای وصل تو دستگیر مهجوران هجر تو فزود عبرت دوران هنگام صبوح و تو چنین غافل حقا که نهای بتا ز معذوران گر فوت شود…
ای یار سر مهر و مراعات
ای یار سر مهر و مراعات تو دارم ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم طاعات و مراعات ترا فرض شناسم جان و دل…
ای یوسف ایام ز عشق تو
ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی مانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید هر روز به رنگ…
ای یار بی تکلف ما را
ای یار بی تکلف ما را نبید باید وین قفل رنج ما را امشب کلید باید جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری وین…
ای یوسف حسن و کشی خورشید
ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور زین بادهٔ چون ارغوان پر کن…
ایا معمار دین اول دل و
ایا معمار دین اول دل و دین را عمارت کن پس آنگه خیز و رندان را سحرگاهی زیارت کن خرابات ای خراباتی به عین عقل…
ایام چو من عاشق جانباز
ایام چو من عاشق جانباز نیابد دلداده چنو دلبر طناز نیابد از روی نیاز او همه را روی نماید یک دلشده او را ز ره…
این چه جمالست و ناز کز
این چه جمالست و ناز کز تو در ایام تست وین چه کمالست باز کز شرف نام تست جان همه جانها کوثر و تسنیم تست…
این چه رنگست برین گونه
این چه رنگست برین گونه که آمیختهای این چه شورست که ناگاه برانگیختهای خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبر تا تو…
این رنگ نگر که زلفش
این رنگ نگر که زلفش آمیخت وین فتنه نگر که چشمش انگیخت وین عشوهنگر که چشم او داد دل برد و به جانم اندر آمیخت…
این که فرمودت که رو با
این که فرمودت که رو با عاشقان بیداد کن دوستانرا رنجه دار و دشمنان را شاد کن حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که هست…
این نه زلفست آنکه او بر
این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر…
با او دلم به مهر و مودت
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجید…
با تابش زلف و رخت ای ماه
با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز از جنبش موی تو برآید دو گل…
با من بت من تیغ جفا آخته
با من بت من تیغ جفا آخته دارد صبر از دل من جمله برون تاخته دارد او را دلم آرامگهست و عجبست این کارامگه خویش…
باد عنبر برد خاک کوی تو
باد عنبر برد خاک کوی تو آب آتش ریخت رنگ روی تو جاودان را نیست اندر کل کون هیچ دولتخانه چون ابروی تو کفر و…
باز افتادیم در سودای تو
باز افتادیم در سودای تو از نشاط آن رخ زیبای تو دستمان گیر الله الله زینهار زان که بنهادیم سر در پای تو باز ما…
باز بر عاشق فروش آن سوسن
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان آن…
باز این چه عیاری را شب
باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی آشوب دل ما را بر جوش نهادستی باز آن چه شگرفی را بر شعلهٔ کافوری صد کژدم…
باز تابی در ده آن زلفین
باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان…
باز در دام بلای تو
باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان…
باز ماندم در بلایی
باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان از هوای بی وفایی الغیاث ای دوستان باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد باد دستی…
بامدادان شاه خود را
بامدادان شاه خود را دیدهام بر مرکبش مشک پاشان از دور زلف و بوسه باران از لبش صد هزاران جسم و جان افشان و حیران…
بتا پای این ره نداری چه
بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی…
بر دوزخ هم کفر و هم
بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست بر دو لب هم درد و هم درمان تراست گر دو صد یعقوب داری زیبدت کانچه یوسف…
بر من از عشقت شبیخون بود
بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطرهٔ خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ مینمود در کنار از دیده جیحون…
بر مه از عنبر معشوق من
بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی…
برخی رویتان من ای رویتان
برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را…
برخیز و برو باده بیار ای
برخیز و برو باده بیار ای پسر خوش وین گفت مرا خوار مدار ای پسر خوش باده خور و مستی کن و دلداری و عشرت…
بردیم باز از مسلمانی زهی
بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز…





