ما شربت هجر تو چشیدیم و
ما شربت هجر تو چشیدیم و شدیم هجران تو بر وصل گزیدیم و شدیم در جستن وصل تو ز نایافتنت دل رفت و طمع ز…
محراب جهان جمال رخسارهٔ
محراب جهان جمال رخسارهٔ تست سلطان فلک اسیر و بیچارهٔ تست شور و شر و شرک و زهد و توحید و یقین در گوشهٔ چشمهای…
مردی که به راه عشق جان
مردی که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید عاشق به ره عشق چنان میباید کز دوزخ و از بهشت یادش…
مردی که برای دین سوارست
مردی که برای دین سوارست تویی شخصی که جمال روزگارست تویی چرخی که به ذات کامگارست تویی شمسی که زنجم یادگارست تویی حضرت حکیم سنایی…
مرغان که خروش بینهایت
مرغان که خروش بینهایت کردند از فرقت گل همی شکایت کردند چون کار فراقشان روایت کردند با گل گلههای خود حکایت کردند حضرت حکیم سنایی…
مستست بتا چشم تو و تیر
مستست بتا چشم تو و تیر به دست بس کس که به تیر چشم مست تو بخست گر پوشد عارضت زره عذرش هست از تیر…
مژگان و لبش عذر و عذابی
مژگان و لبش عذر و عذابی دگرست وز کبر و ز لطف آتش و آبی دگرست بیشک داند آنکه خردمند بود کان آفت آب آفتاب…
معشوقه دلم به آتش انباشت
معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع پس خیره…
من چون تو نیابم تو چو من
من چون تو نیابم تو چو من یابی صد پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد کودک نیم این مایه شناسم بخرد پای از سر…
منگر تو بدانکه ذوفنون
منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان…
می بر کف گیر و هر دو
می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش بیهوده مدار هر دو عالم به خروش گر هر دو جهان نباشدت در فرمان در دوزخ…
می خور که ظریفان جهان را
می خور که ظریفان جهان را دردی برگرد بناگوش ز می بینی خوی تا کی گویی توبه شکستم هی هی صد توبه شکستم به که…
نادیده ترا چو راه را
نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل…
نارفته به کوی صدق در
نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف…
نادیده من از عشق تو یک
نادیده من از عشق تو یک روز فراغ بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ کردی تن من ز تاب هجران چو کناغ تا خو…
نازان و گرازان به وثاق
نازان و گرازان به وثاق آمد یار نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار جوشان و خروشانش گرفتم به کنار جوشان ز تف…
نامت پس ازین یارا به اسم
نامت پس ازین یارا به اسم دارم نوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم چون مار سرم بکوب ارت دم دارم از سگ بترم اگر…
نه چرخ به کام ما بگردد
نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای…
ناید به کف آن زلف سمن
ناید به کف آن زلف سمن مال به مال نی رقص کند بر آن رخان خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال…
نقاش که بر نقش تو پرگار
نقاش که بر نقش تو پرگار افگند فرمود که تا سجده برندت یک چند چون نقش تمام گشت ای سرو بلند میخواند «وان یکاد» و…
نور بصرم خاک قدمهای تو
نور بصرم خاک قدمهای تو باد آرام دلم زلف به خمهای تو باد در عشق داد من ستمهای تو باد جانی دارم فدای غمهای تو…
نوری که همی جمع نیابی در
نوری که همی جمع نیابی در مشت ناری که به تو در نتوان زد انگشت دهری که شوی بر من بیچاره درشت بختی که چو…
نی آب دو چشم داری ای
نی آب دو چشم داری ای حورافش زان روی درین دلست چندین آتش بی باد تکبر تو ای دلبر کش با خاک سر کوی تو…
نیکوتری از آب روان اندر
نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد…
نیلوفر و لاله هر دو
نیلوفر و لاله هر دو بیهیچ سبب این پوشد نیل و آن به خون شوید لب میشویم و میپوشم ای نوشین لب در هجر تو…
هجر تو خوشست اگر چه زارم
هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد وصل تو بتر که بیقرارم دارد هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد این نیز مزاج روزگارم دارد…
هجرت به دلم چو آتشی در
هجرت به دلم چو آتشی در پیوست آب چشمم قوت او را بشکست چون خواستم از یاد غمت گشتن مست بگرفت مرا خاک سر کوی…
هر بار ز دیده از تو در
هر بار ز دیده از تو در تیمارم تا بهره ز دیدار تو چون بردارم ای یار چو ماه اگر دهی دیدارم چون چرخ هزار…
هر باطل را که رهگذر بر
هر باطل را که رهگذر بر گل ماست تو پنداری که منزلش در دل ماست آنجا که نهاد قبلهٔ مقبل ماست درد ازل و عشق…
هر بوده که او ز اصل
هر بوده که او ز اصل نابود بود نابوده و بود او همه سود بود گر یک نفسش پسند مقصود بود نابود شود هر آینه…
هر جاه ترا بلندی جوزا
هر جاه ترا بلندی جوزا باد درگاه ترا سیاست دریا باد رای تو ز روشنی فلک سیما باد خورشید سعادت تو بر بالا باد حضرت…
هر چند بلای عشق دشمن
هر چند بلای عشق دشمن کامیست از عشق به هر بلا رسیدن خامیست مندیش به عالم و به کام خود زی معشوقه و عشق را…
هر چند بسوختی به هر باب
هر چند بسوختی به هر باب مرا چون میندهد آب تو پایاب مرا زین بیش مکن به خیره در تاب مرا دریافت مرا غم تو،…
هر چند به دلبری کنون
هر چند به دلبری کنون آمدهای در بردن دل تو ذوفنون آمدهای آلوده همه جامه به خون آمدهای گویی که ز چشم من برون آمدهای…
هر چند بود مردم دانا
هر چند بود مردم دانا درویش صد ره بود از توانگر نادان بیش این را بشود جاه چو شد مال از پیش و آن شاد…
هر چند شدم ز عش تو خوار
هر چند شدم ز عش تو خوار و خجل در عشق بجز درد ندارم حاصل از تو نکنم شکایت ای شمع چگل کین رنج مرا…
هر چند دلم بیش کشد بار
هر چند دلم بیش کشد بار غمت گویی که بود شیفتهتر بر ستمت گفتی کم من گیر نگیرد هرگز آن دل که کم خویش گرفتست…
هر خوش پسری را حرکات
هر خوش پسری را حرکات دگرست واندر لب هر یکی حیات دگرست گویند مزاج مرگ دارد هجران هجر پسران خوش ممات دگرست حضرت حکیم سنایی…
هر روز به درد از تو
هر روز به درد از تو نویدی دارم بر تهمت عود خشک بیدی دارم نومید مکن مرا و رخ برمفروز کاخر به تو جز درد…
هر روز مرا با تو نیازی
هر روز مرا با تو نیازی دگرست با دو لب نوشین تو رازی دگرست هر روز ترا طریق و سازی دگرست جنگی دگر و عتاب…
هر روز مرا ز عشق جان
هر روز مرا ز عشق جان انجامت جانیست وظیفه از دو تا بدامت یک جان دو شود چو یابم از انعامت از دو لب تو…
هر کو به جهان راه قلندر
هر کو به جهان راه قلندر گیرد باید که دل از کون و مکان برگیرد در راه قلندری مهیا باید آلودگی جهان نه در برگیرد…
هرگز دل من به آشکارا و
هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی…
هست از دم من همیشه چرخ
هست از دم من همیشه چرخ اندر دی وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی هر روز چو مه به منزلی داری پی آخر چو ستاره…
هستی تو سزای این و صد
هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج از جستن و خواستن برآسای و مباش…
هستیم ز بندگیت ما شاد ای
هستیم ز بندگیت ما شاد ای جان زیرا که شدیم از همه آزاد ای جان گر به شودی ز ما ترا نا شادی خون دل…
یک چند در اسلام فرس
یک چند در اسلام فرس تاختهایم یک چند به کفر و کافری ساختهایم چون قاعدهٔ عشق تو بشناختهایم از کفر به اسلام نپرداختهایم حضرت حکیم…
یک بوسه بر آن لبان خندان
یک بوسه بر آن لبان خندان نزنم تا بر پایت هزار چندان نزنم گر جان خواهی ز بهر یک بوسه ز من از عشق لب…
یک ذره نسیم خاک پایت
یک ذره نسیم خاک پایت بوزید زو گشت درین جهان همه حسن پدید هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید بفروخت دل و…
یک دم سر زلف خویش پر خم
یک دم سر زلف خویش پر خم نکند تا کار مرا چو زلف درهم نکند خارم نهد و عشق مرا کم نکند خاری که چنو…
یک روز دلت به مهر ما
یک روز دلت به مهر ما نگراید دیوت همه جز راه بلا ننماید تا لاجرم اکنون که چنینت باید میگوید من همی نگویم شاید حضرت…
یک روز نباشد که تو با
یک روز نباشد که تو با کبر و منی صد تیغ جفا بر من مسکین نزنی آن روز که کم باشد آن ممتحنی از کوه…
یک شب غم هجران تو ای جان
یک شب غم هجران تو ای جان جهان با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان موسوم همه جان شد آن راز جهان با هشت زبان…
احسنت و زه ای نگار زیبا
احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله…
آخر شرمی بدار چند ازین
آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی چون تو من و من توام چند منی و تویی گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند در یک…
از آن می خوردن عشقست
از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب بتم را عیش و قلاشیست…
از پی تو ز عدم ما به
از پی تو ز عدم ما به جهان آمدهایم نز برای طرب و لهو و فغان آمدهایم عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفس ما ازین…
از حل و از حرام گذشتست
از حل و از حرام گذشتست کام عشق هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد زنار…
از دوست به هر جوری بیزار
از دوست به هر جوری بیزار نباید شد از یار به هر زخمی افگار نباید شد ور جان و دل و دین را افگار نخواهی…
از عشق آن دو نرجس وز مهر
از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دو لاله بی خواب و بیقرارم چون بر گلت کلاله خدمت کنم به پیشت همچون صراحی از…
از عشق روی دوست حدیثی به
از عشق روی دوست حدیثی به دست ماست صیدیست بس شگرف نه در خورد شست ماست میدان مهر او نه به کام سمند ماست درع…
از عشق ندانم که کیم یا
از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل…
از فلک در تاب بودم دی و
از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب…
از ماه رخی نوش لبی شوخ
از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی هر روز همی بینم رنجی و عنایی شکرست مر آنرا که نباشد سر و کارش با پاکبری عشوهدهی…
از هر چه گمان بر دلم یار
از هر چه گمان بر دلم یار نه آن بود پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود آن ناز تکلف بد و آن…
از همت عشق بافتوحم
از همت عشق بافتوحم پا بستهٔ عشق بلفتوحم بربود ز بوی زلف عقلم بفزود ز آب روی روحم از موی سیاه اوست شامم وز روی…
اسب را باز کشیدی در زین
اسب را باز کشیدی در زین راه را کردی بر خانه گزین راه بیداری آوردی پیش دل من کردی گمراه و حزین بدل و شق…
اقتدا بر عاشقان کن گر
اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی…
آفرین بادا بر آن کس کو
آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بود و آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود آفرین بر جان آن…
اگر در کوی قلاشی مرا
اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه…
الا ای دلربای خوش بیا
الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس…
الا ای ساقی دلبر مدار از
الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد…
الا ای لعبت ساقی ز می پر
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با…
الا ای نقش کشمیری الا ای
الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی به دل سنگی به بر سیمی به قد سروی به رخ ماهی شه خوبان آفاقی به خوبی…
الحق نه دروغ سخت زارم
الحق نه دروغ سخت زارم تا فتنهٔ آن بت عیارم من پار شراب وصل خوردم امسال هنوز در خمارم صاحب سر درد و رنج گشتم…
آمد گه آنکه ساغر آریم
آمد گه آنکه ساغر آریم آواز چو عاشقان برآریم بر پشت چمن سمن برآمد ما روی بر آن سمنبر آریم در باغ چو بنگریم رویش…
آن جام لبالب کن و بردار
آن جام لبالب کن و بردار مرا ده اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر…
آمد بر من جهان و جانم
آمد بر من جهان و جانم انس دل و راحت روانم بر خاستمش به بر گرفتم بفزود هزار جان به جانم از قد بلند و…
آن دلبر عیار من ار یار
آن دلبر عیار من ار یار منستی کوس «لمن الملک» زدن کار منستی گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف سیاره کنون ریشهٔ دستار منستی…
آن کژدم زلف تو که زد بر
آن کژدم زلف تو که زد بر دل من نیش از ضربت آن زخم دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشگر خوبان نام…
اندر دل من عشق تو نور
اندر دل من عشق تو نور یقینست بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینست در طبع من و همت من تا به قیامت مهر…
انصاف بده که نیک یاری
انصاف بده که نیک یاری زو هیچ مگو که خوش نگاری در رود زدن شکر سماعی در گوی زدن شکر سواری مه جبهت و آفتاب…
انعمالله صباح ای پسرا
انعمالله صباح ای پسرا وقت صبح آمده راح ای پسرا با می و ماه و خرابات بهار خام خامست صلاح ای پسرا با تو در…
آنرا که خدا از قلم لطف
آنرا که خدا از قلم لطف نگارد شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن هر ساعت…
آنکس که ز عاشقی خبر دارد
آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد…
ای آنکه به دو لب سبب آب
ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی جانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی آرایش دینی تو و آسایش جانی انس دل و…
او چنان داند که ما در
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم یا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم هر زمان ما را دلی…
ای از بنفشه ساخته بر گل
ای از بنفشه ساخته بر گل مثالها در آفتاب کرده ز عنبر کلالها هاروت تو ز معجزه دارد لیلها ماروت تو ز شعبده دارد مثالها…
آنی که چو تو گردش ایام
آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام…
ای آنکه رخ چو ماه داری
ای آنکه رخ چو ماه داری رخسارهٔ من چو کاه داری آیین دل سمنبران را بر سیم ز سیب جاه داری بر عرصهٔ شطرنج خوبی…
ای باد به کوی او گذر کن
ای باد به کوی او گذر کن معشوق مرا ز من خبر کن با دلبر من بگو که جانا در عاشق خود یکی نظر کن…
ای ببرده آب آتش روی تو
ای ببرده آب آتش روی تو عالمی در آتشند از خوی تو مشک و می را رنگ و مقداری نماند ای نه مشک و می…
ای برادر در ره معنی قدم
ای برادر در ره معنی قدم هشیار زن در صف آزادگان چون دم زنی بیدار زن شو خرد را جسم ساز و عقل رعنا را…
ای بس قدح درد که کردست
ای بس قدح درد که کردست دلم نوش دور از لب و دندان شما بی خبران دوش گه بوسه همی داد بر آن درد لب…
ای بلبل وصل تو طربناک
ای بلبل وصل تو طربناک وی غمزت زهر و خنده تریاک ای جان دو صدهزار عاشق آویخته از دوال فتراک افلاک توانگر از ستاره در…
ای به بر کرده بی وفایی
ای به بر کرده بی وفایی را منقطع کرده آشنایی را بر ما امشبی قناعت کن بنما خلق انبیایی را ای رخت بستده ز ماه…
ای به راه عشق خوبان گام
ای به راه عشق خوبان گام بر میخواره زن نور معنی را ز دعوی در میان زنار زن بر سر کوی خرابات از تن معشوق…
ای به رخسار کفر و ایمان
ای به رخسار کفر و ایمان هم وی به گفتار درد و درمان هم زلف پر تاب تو چو قامت من چنبرست ای نگار چوگان…
ای پر در گوش من ز چنگت
ای پر در گوش من ز چنگت وی پر گل چشم من زرنگت هنگام سماع بر توان چید تنگ شکر از دهان تنگت چون چنگ…
ای پسر عشق را بدایت نیست
ای پسر عشق را بدایت نیست در ره عاشقی نهایت نیست اگرت عشق هست شاکر باش که به عشق اندرون شکایت نیست گر بنالی ز…





