ای آنکه تو رحمت خدایی
ای آنکه تو رحمت خدایی شدهای در چشم بجای روشنایی شدهای از رندی سوی پارسایی شدهای اندر خور صحبت سنایی شدهای حضرت حکیم سنایی غزنوی…
ای بسته به تو مهر و وفا
ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک…
ای بی تو دلیل اشهب و
ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون…
ای بی سببی همیشه آزردهٔ
ای بی سببی همیشه آزردهٔ من و آزردن تو ز طبع تو پردهٔ من بر چرخ زند بخت سراپردهٔ من گر عفو کنی گناه ناکردهٔ…
ای بیماری سرو ترا کرده
ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ خورشید و چراغ من بدی و پس از این ناییم بهم…
ای جان عزیز تن بباید
ای جان عزیز تن بباید پرداخت گر با غم عشق و عاشقی خواهی ساخت اندر دل کن ز عشق خواری و نواخت با روی نکو…
ای چون شکن زلف تو پشتم
ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این…
ای تن وطن بلای آن دلکش
ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل…
ای چون گل نوشکفته برطرف
ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر…
ای چون گل و مل در به در
ای چون گل و مل در به در و دست به دست هر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست آنرا که…
ای چون هستی برده دل من
ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت…
ای خواجه محمد ای محامد
ای خواجه محمد ای محامد سیرت ای در خور تاج هر دو هم نام و سرت پیدا به شما دو تن سه اصل فطرت ز…
ای خورشیدی که نورت از
ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد…
ای در سر زلف تو صبا عنبر
ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز هر قطره که میچکد ز خون دل من در جام وفای…
ای دل منیوش از آن صنم
ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغتر از آنست که میپنداری…
ای دیدن تو راحت جانم
ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن…
ای دیدهٔ روشن سنایی ز
ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و…
ای دیده ز هر طرف که
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفهست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا…
ای رفته و دل برده چنین
ای رفته و دل برده چنین نپسندی من میگریم ز درد و تو میخندی نشگفت که ببریدی و دل برکندی تو هندویی و برنده باشد…
ای روی تو پاکیزهتر از
ای روی تو پاکیزهتر از کف کلیم آنرا مانی که کرد احمد به دو نیم تا آن رخ یوسفی به ما بنمودی ما بر سر…
ای روی تو رخشندهتر از
ای روی تو رخشندهتر از قبلهٔ گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای…
ای زلف و رخ تو مایهٔ
ای زلف و رخ تو مایهٔ پیشهٔ تو وی مطلع مه کنارهٔ ریشهٔ تو وی کشته هزار شیر در بیشهٔ تو تو بیخبر و جهان…
ای سوسن آزاد ز بس رعنایی
ای سوسن آزاد ز بس رعنایی چون لاله ز خنده هیچ میناسایی پشتم چو بنفشه گشت ای بینایی زیرا که چو گل زود روی، دیر…
ای شاخ تو اقبال و خرد
ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد در عالم عقل و روح بازارت باد نام پدرت عاقبت کارت باد کارت چو رخ و سرت…
ای شاه چو لاله دارد از
ای شاه چو لاله دارد از تو دشمن دل تیره و چاک دامن و خاک وطن چون چرخ چراست خصمت ای گرد افگن نالنده و…
ای شور چو آب کامه و تلخ
ای شور چو آب کامه و تلخ چو می چون نای میان تهی و پر بند چو نی بی چربش همچون جگر و سخت چو…
ای شمع ترا نگفتم از
ای شمع ترا نگفتم از نادانی از شهد جدا مشو که اندر مانی تا لاجرم اکنون تو و بی فرمانی گریانی و سر بریده و…
ای صورت تو سکون دلها چو
ای صورت تو سکون دلها چو خرد وی سیرت تو منزه از خصلت بد دارم ز پی عشق تو یک انده صد از بیم تو…
ای عارض گل پوش سمن پاش
ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوش ای چشم پر از خمار جماش تو خوش ای زلف سیه فروش فراش تو خوش بر عاشق…
ای طالع سعد روح فرخنده
ای طالع سعد روح فرخنده به تو وی صورت بخت عقل نازنده به تو ای آب حیات شرع پاینده به تو ما زنده به دین…
ای عقل اگر چند شریفی دون
ای عقل اگر چند شریفی دون شو وی دل زدگی به گرد و خون در خون شو در پردهٔ آن نگار دیگرگون شو با دیده…
ای عمر عزیز داده بر باد
ای عمر عزیز داده بر باد ز جهل وز بیخبری کار اجل داشته سهل اسباب دوصد ساله سگالنده ز پیش نایافته از زمانه یک ساعت…
ای عالم علم پیشگاه تو
ای عالم علم پیشگاه تو برفت ای دین محمدی پناه تو برفت ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفت در حجلهرو ای سخن که…
ای عهد تو عهد دوستان سر
ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک…
ای عود بهشت فعل بیدی تا
ای عود بهشت فعل بیدی تا کی وی ابر امید ناامیدی تا کی کردی بر من کبود رخ زرد آخر ای سرخ سیاه گر سپیدی…
ای قامت سرو گشته کوتاه
ای قامت سرو گشته کوتاه به تو در شب مرو ای شده خجل ماه به تو گر رنج رسد مباد ناگاه به تو آن رنج…
ای کبک شکار نیست جز باز
ای کبک شکار نیست جز باز ترا بر اوج فلک باشد پرواز ترا زان مینتوان شناختن راز ترا در پرده کسی نیست هم آواز ترا…
ای گشته چو ماه و همچو
ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر خوی مه و خورشید مدار اندر سر چون ماه به روزن کسان در منگر ناخوانده چو خورشید…
ای کرده فلک به خون من
ای کرده فلک به خون من نامزدت دیدار نکو داده و برده خردت ز اقبال قبول تو و ز ادبار ردت من خود رستم وای…
ای گشته فراق تو غمافزای
ای گشته فراق تو غمافزای دلم امید وصال تو تماشای دلم آگاه نهای بتا که بندی محکم دست ستمت نهاده بر پای دلم حضرت حکیم…
ای گشته دل و جان من از
ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده…
ای گل نه به سیم اگر به
ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر…
ای گلبن نابسوده او باش
ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش…
ای مانده زمان بنده اندر
ای مانده زمان بنده اندر یادت دادست ملک ز آفرینش دادت تو عید منی به عید بینم شادت ای عید رهی عید مبارک بادت حضرت…
ای مجلس تو چو بخت نیک
ای مجلس تو چو بخت نیک اصل طرب وین در سخنهات چو روز اندر شب خورشید سما را چو ز چرخست نسب خورشید زمینی و…
ای مفلس ما ز مجلس خرم تو
ای مفلس ما ز مجلس خرم تو دل مرد رهی را که برآمد دم تو شد بر دو کمان سنایی پر غم تو یا ماتم…
ای معتبران شهر والیتان
ای معتبران شهر والیتان کو تابنده خدای در حوالیتان کو وی قوم جمال صدر عالیتان کو زیبای زمانه بلمعالیتان کو حضرت حکیم سنایی غزنوی رح
ای من به تو زنده همچو
ای من به تو زنده همچو مردم به نفس در کار تو کرده دین و دنیا به هوس گرمت بینم چو بنگرم با همه کس…
ای مه تویی از چهار گوهر
ای مه تویی از چهار گوهر شده هست زینست که در چهار جایی پیوست در چشم آبی و آتشی اندر دل بر سر خاکی و…
ای نیست شده ذات تو در
ای نیست شده ذات تو در پردهٔ هست ای صومعه ویران کن و زنار پرست مردانه کنون چو عاشقان می در دست گرد در کفر…
ای همت صد هزار کس در پی
ای همت صد هزار کس در پی تو وی رنگ گل و بوی گلاب از خوی تو ای تعبیه جان عاشقان در پی تو ای…
ای یار قلندر خراباتی من
ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن…
این اسب قلندری نه هر کس
این اسب قلندری نه هر کس تازد وین مهرهٔ نیستی نه هر کس بازد مردی باید که جان برون اندازد چون جان بشود عشق ترا…
ایام درشت رام بهرام
ایام درشت رام بهرام شهست جام ابدی به نام بهرامشهست آرام جهان قوام بهرامشهست اجرام فلک غلام بهرامشهست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح
این بیریشان که سغبهٔ
این بیریشان که سغبهٔ سیم و زرند در سبلت تو به شاعری که نگرند زر باید زر که تا غم از دل ببرند ترانهٔ خشک…
این ضامن صبر من خجل
این ضامن صبر من خجل خواهد شد این شیفتگی یک چهل خواهد شد بر خشک دوپای من به گل خواهد شد گویا که سر اندر…
با چهرهٔ آن نگار خندان
با چهرهٔ آن نگار خندان ای گل بیرون نبری زیره به کرمان ای گل بیهوده تن خویش مرنجان ای گل هان چاک مزن بر به…
با ابر همیشه در عتابش
با ابر همیشه در عتابش بینم جویندهٔ نور آفتابش بینم گر مردمک دیدهٔ من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم حضرت حکیم سنایی…
با خوی بد تو گر چه در
با خوی بد تو گر چه در پرخاشیم باری به غمت به گرد عالم فاشیم چون نزد تو ما ز جملهٔ اوباشیم سودای تو میپزیم…
با خصم تو از پی تو ای
با خصم تو از پی تو ای دهر آرای مهرافزایم گر چه بود کینافزای ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای خود را چو…
با دل گفتم_ چگونهای،
با دل گفتم: چگونهای، داد جواب من بر سر آتش و تو سر بر سر آب ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب افتاده چنین…
با دولت حسن دوست اندر
با دولت حسن دوست اندر جنگم زیرا که همی نیاید اندر چنگم چون برد ز رخ دولت جنگی رنگم گردنده چو دولت و دو تا…
با سینهٔ این و آن چه
با سینهٔ این و آن چه گویی غم خویش از دیدهٔ این و آن چه جویی نم خویش بر ساز تو عالمی ز بیش و…
با من دو هزار عشوه
با من دو هزار عشوه بفروختهای تا این دل من بدین صفت سوختهای تو جامهٔ دلبری کنون دوختهای این چندین عشوه از که آموختهای حضرت…
با من ز دریچهای مشبک
با من ز دریچهای مشبک دلکش از لطف سخن گفت به هر معنی خوش میتافت چنان جمال آن حوراوش کز پنجرهٔ تنور نور آتش حضرت…
با من شب و روز گرم بودی
با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمینتن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی…
با یاد تو جام زهر چون
با یاد تو جام زهر چون نوش کشند از کوی تو عاشقان بیهوش کشند بنمای به زاهدان جمال رخ خویش تا غاشیهٔ مهر تو بر…
با هر تاری سوخته چون پود
با هر تاری سوخته چون پود شوی یا جمله همه زیان بی سود شوی در دیدهٔ عهد دوستان دود شوی زینگونه به کام دشمنان زود…
با هجر تو بنده دل خمین
با هجر تو بنده دل خمین میدارد شبهاست که روی بر زمین میدارد گویند مرا که روی بر خاک منه بی روی توام روی چنین…
بادی که بیاوری به ما جان
بادی که بیاوری به ما جان چو نفس ناری که دلم همی بسوزی به هوس آبی که به تو زنده توان بودن و بس خاکی…
بازی بنگر عشق چه کردست
بازی بنگر عشق چه کردست آغاز میناز ازین حدیث و خود را بنواز بر درگه این و آن چه گردی به مجاز ساز ره عشق…
باز آن پسر چه زنخ خوش زن
باز آن پسر چه زنخ خوش زن کو آن کودک زن فریب مردافکن کو گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت آن صبر که…
بادی که ز کوی آن نگارین
بادی که ز کوی آن نگارین خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد آبی که ز چشم من فراقش ریزد هر ساعتم آتشی به سر…
باشد همه را چو بر ستارهٔ
باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری دل بر تو نهادن ای بت از بیخبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده…
بالای بتان چاکر بالای تو
بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقشبند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد…
بخت و دل من ز من برآورد
بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادرهتر چه ماند در عالم کار زانسان بختی،…
بر چرخ نهاده پای بستیم
بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز قارون شدگان تنگدستیم هنوز صوفی شدهٔ بادهٔ صافیم هنوز دوری در ده که نیم مستیم هنوز حضرت حکیم سنایی…
بختی نه که با دوست
بختی نه که با دوست درآمیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از…
بد کمتر ازین کن ای بت
بد کمتر ازین کن ای بت سیمینتن کایزد به بدت باز دهد پاداشن یکباره مکن همه بدیها با من لختی بنه ای دوست برای دشمن…
بر خاک نهم پیش تو سر گر
بر خاک نهم پیش تو سر گر خواهی وان خاک کنم ز دیدهتر گر خواهی ای جان چو به یاد تو مرا کار نکوست جان…
بر رهگذر دوست کمین خواهم
بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم…
بر سین سریر سر سپاه آمد
بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل، کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز…
بر طرف قمر نهاده مشک و
بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش چکند که فقاع خوش نبندد به درش در کعبهٔ حسن گشت و در پیش درش عشاق همه بوسهزنان…
بر من فلک ار دست جفا
بر من فلک ار دست جفا گستردست شاید که بسی وفا و خوبی کردست امروز به محنتم از آن از سر و دست تا درد…
برهان محبت نفس سرد منست
برهان محبت نفس سرد منست عنوان نیاز چهرهٔ زرد منست میدان وفا دل جوانمرد منست درمان دل سوختگان درد منست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح
بس دل که غم سود و زیان
بس دل که غم سود و زیان تو خورد بس شاه که یاد پاسبان تو خورد نان تو خورد سگی که روبه گیرست ای من…
بس عابد را که سرو بالای
بس عابد را که سرو بالای تو کشت بس زاهد را که قدر والای تو کشت تو دیر زی ای بت ستمگر که مرا دست…
بسیار ز عاشقیت غمها
بسیار ز عاشقیت غمها خوردم در هجر بسی شب که به روز آوردم رنج دل و خون دیده حاصل کردم گر جان برم از دست…
بسیار مگو دلا که سودی
بسیار مگو دلا که سودی نکند ور صبر کنی به تو نمودی نکند چون جان تو صد هزار برهم نهد او و آتش زند اندرو…
بهرام دواند هر دو
بهرام دواند هر دو جویندهٔ کین آن قوت ملک آمد و این قوت دین هر روز کند اسب سعادت را زین بهرام فلک ز بهر…
بویی که مرا ز وصل یار
بویی که مرا ز وصل یار آمد رفت و آن شاخ جوانی که به بار آمد رفت گیرم که ازین پس بودم عمر دراز چه…
بی آنکه به کس رسید پیوند
بی آنکه به کس رسید پیوند از تو آوازه به شهر در پراکند از تو کس بر دل تو نیست خداوند از تو ای فتنهٔ…
بی تیر غمت پشت کمان دارم
بی تیر غمت پشت کمان دارم من دادم به تو دل ترا چو جان دارم من پیش تو اگر چه بر زمین دارم پای دستی…
بی وصل تو زندگانی ای مه
بی وصل تو زندگانی ای مه چکنم بی دیدارت عیش مرفه چکنم گفتی که به وصل هم دلت شاد کنم گر این نکنی نعوذبالله چکنم…
بیخوابی شب جان مرا گر
بیخوابی شب جان مرا گر چه بکاست جر بیداری ز روی انصاف خطاست باشد که خیال او شبی رنجه شود عذر قدمش به سالها نتوان…
بیداد تو بر جان سنایی تا
بیداد تو بر جان سنایی تا کی وین باختن عشق ریایی تا کی از هر چه مرا بود ببردی همه پاک آخر بنگویی این دغایی…
بیرون جهان همه درون دل
بیرون جهان همه درون دل ماست این هر دو سرا، یگان یگان منزل ماست زحمت همه در نهاد آب و گل ماست پیش از دل…
بیزار شو از خود که زیان
بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در…
پار ارچه نمیکرد چو کفرم
پار ارچه نمیکرد چو کفرم تمکین امسال عزیز کرد ما را چون دین در پرورش عاشقی ای قبلهٔ چین هم قهر چنان باید و هم…
پر شد ز شراب عشق جانا
پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو درهم زده شد ایامم از عشق تو این نه بس مراد و کامم کز جملهٔ…





