ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدست

ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدست هر سر موی دگر بر تن من تیر شدست در دلش هست که چون آب خورد خون مرا…

ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشید

ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشید سایبان زد بر کنار سبزه و صهبا کشید هر کجا کان دانهٔ در کشتی می برگرفت…

ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ

ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ دشمن احباب گشتی دوستداران را چه حظ چون ندارد وعده ی وصل تو امید وفا…

تمام عمر اگر بر قبله ی طاعت جبین سایم

تمام عمر اگر بر قبله ی طاعت جبین سایم چنان نبود که در کویت شبی رخ بر زمین سایم خوش آن راحت که چون سنگ…

تو آن گلی که مه آسمان جبین تو بوسد

تو آن گلی که مه آسمان جبین تو بوسد ملک ز سد ره فرود آید و زمین تو بوسد چنان لطیف مزاجی که جای بوسه…

تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد

تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد که خواهد خواست خونم، مهربان من که خواهد شد مگر خواب اجل گیرد شب هجر…

تو و حسن و کامرنی من و عشق و نامرادی

تو و حسن و کامرنی من و عشق و نامرادی که بروی خویش بستم در خرمی و شادی ره و رسم نامرادی ز دل شکسته…

تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی

تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی ببویی قانع از آن خاک مشک افشان شوم روزی همان دل مرده ام گر با…

تویی مراد دو عالم خرد همین دانست

تویی مراد دو عالم خرد همین دانست کسی که دید خدا در میان چنین دانست خطا نگر که بیکدم هزار شیشه ی دل شکست زاهد…

تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی

تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی مدام خنده زدی بر دل کباب کسی تو کز دریچه ی خورشید سر بدر کردی کجا پسند…

جان شهید عشق بجانان سپرده به

جان شهید عشق بجانان سپرده به هر زنده یی که کشته او نیست مرده به بی داغ آرزوی تو اصحاب درد را نام و نشان…

جدا زان ماهر و امشب به دل دردی عجب دارم

جدا زان ماهر و امشب به دل دردی عجب دارم سرشک لاله‌گون و چهرهٔ زردی عجب دارم سر من در گرو با یار و حیران…

جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراق

جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراق هر نفس دردیست بر درد من افزون از فراق غرق خون دیده ام شبهای هجران…

جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردم

جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردم همین گلها شکفت از عشق او رنجی که من بردم ز آسیب خزان ای…

جفا مکن که دگر آن جفا نمی گنجد

جفا مکن که دگر آن جفا نمی گنجد چنان شدم که بدل ماجرا نمی گنجد هزار گونه جفا نقش بسته در دل تو چه شد…

جز جور و جفا پیشه ی محبوب نباشد

جز جور و جفا پیشه ی محبوب نباشد خوبی که جفایی نکند خوب نباشد جایی نرسد نکهت پیراهن یوسف گر خود کشش از جانب یعقوب…

جفای لاله رخان راحت و فراغ منست

جفای لاله رخان راحت و فراغ منست هر آنچه داغ بود پیش خلق باغ منست سزد که آتش دل بر فلک زبانه کشد ازین هوی…

جمال و جاه داری هرچه خواهی می‌توان کردن

جمال و جاه داری هرچه خواهی می‌توان کردن به این حسن و جوانی پادشاهی می‌توان کردن ز ماهی تا به مه دارد صفا آیینهٔ رویت…

چشم از دو جهان دوخت تماشای تو ما را

چشم از دو جهان دوخت تماشای تو ما را کرد از همه بیزار تمنای تو ما را این دیده که ما را بتو سرگرم چنین…

چشم من از نظارهٔ آن زلف مشک‌بو

چشم من از نظارهٔ آن زلف مشک‌بو چون نافهٔ تری‌ست که خون می‌چکد از او یک قطره خون سوختهٔ خال گلرخی‌ست هر غنچهٔ بنفشه که…

چشمت ز حال ما چو نظر باز می گرفت

چشمت ز حال ما چو نظر باز می گرفت این شیوه کاشکی هم از آغاز می گرفت دل از بهانه ی تو زبون شد، چنین…

چشم گریانم که می‌گردد ز شوقت خون در او

چشم گریانم که می‌گردد ز شوقت خون در او جا ندارد جز خیال آن لب میگون در او غنچهٔ سیراب از باران اشکم در چمن…

چشمم دمی ز دیدن روی تو بس نکرد

چشمم دمی ز دیدن روی تو بس نکرد روی ترا که دید که بازش هوس نکرد عاشق ز کوی دوست نشد مایل حرم مرغ از…

چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند

چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند می گرید و نسیم صبا یاد می کند در آتشم ز حسرت روز شکار تو این…

چمن ز سایه ی سروت چو گلشن ارمست

چمن ز سایه ی سروت چو گلشن ارمست نهال قد ترا آب خضر در قدمست یکی هزار شد آشوب حسنت از خط سبز فغان ز…

چمن شکفت و نسیمی ز هر گلی برخاست

چمن شکفت و نسیمی ز هر گلی برخاست ز هر نهال گلی بانگ بلبلی برخاست نسیم صبح، دلاویز و مشگبیز آمد مگر ز سلسله ی…

چکند دل که بدوران غمت خون نخورد

چکند دل که بدوران غمت خون نخورد می دهد خون جگر سوخته اش چون نخورد می خورد خون دلم غنچه ی لعل تو چنان که…

چشمم نظری در رخ آن دل گسل انداخت

چشمم نظری در رخ آن دل گسل انداخت درهم شد و تیرم بدل منفعل انداخت جنگ من و معشوق چو جنگ دل و دیده ست…

چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزش

چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزش که خون دل چکد از دیده ها چون بنگرم تیزش لبش از عشوهٔ شیرین دهد کام دلم روزی…

چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده ام

چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده ام فیض بهار و منفعت مل ندیده ام زان عاشقان نیم که بدانم وفای گل من غیر نامرادی بلبل…

چند بسینه از هوس داغ جنون نهد کسی

چند بسینه از هوس داغ جنون نهد کسی سر بکسی نمی نهی دل بتو چون نهد کسی عاقبت از برای تو همچو سپند سوختم چند…

چند گردیم درین دیر کهن پیر شدیم

چند گردیم درین دیر کهن پیر شدیم آنقدر بیهده گشتیم که دلگیر شدیم کس ندیدیم که تلخی نشنیدیم ازو گرچه با پیر و جوان چون…

چندم خراشی از سخن تلخ سینه را

چندم خراشی از سخن تلخ سینه را آزار تا کی این دل چون آبگینه را انگیز خار خار دل ریش عاشقست دادن بدست باد، گل…

چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری

چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری که چندین چشمهٔ خون سر زد از هر طرف گلزاری مرا بس گرم می پرسی که چونی از…

چنین تا کی به حسرت سوی آن گل‌پیرهن بینم

چنین تا کی به حسرت سوی آن گل‌پیرهن بینم در آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم گلش نشکفته، می‌لرزید جانم، چون بود…

چه باشد عاشقی خود را به غم‌ها مبتلا کردن

چه باشد عاشقی خود را به غم‌ها مبتلا کردن به صد خون جگر بیگانه‌ای را آشنا کردن چه حاصل زین همه افسانهٔ مهر و وفا…

چنین که پیش نظر صورت نکوی تو دارم

چنین که پیش نظر صورت نکوی تو دارم بهر طرف که کنم سجده روبروی تو دارم ز دیدن دگرانم چه سود چون من حیران نظر…

چه بد گفتم که خونم زین جواب تلخ می‌ریزی

چه بد گفتم که خونم زین جواب تلخ می‌ریزی شکر داری و در جامم شراب تلخ می‌ریزی دلی دارم به صد جا داغ و طعن…

چه ترکیبست یا رب در ته پیراهن اندامش

چه ترکیبست یا رب در ته پیراهن اندامش که هوشم می رود هر جا که آید بر زبان نامش زد آتش در دلم یا رب…

چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد

چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد نهفته روی نکویت نگاه نتوان کرد ازین شراب که در کار عاشقان کردی دگر بجام و سبویت…

چه سازم وه که آن بیباک رو از مرد و زن پوشد

چه سازم وه که آن بیباک رو از مرد و زن پوشد ز چشم بد پریشانی زلف پر شکن پوشد گریبان می گشاید تا کند…

چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می‌آیی

چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می‌آیی ز گلزاری که می‌رفتی گلی ناچیده می‌آیی گلت از غیرت آه کدامین تشنه می‌جوشد که در آب…

چه سان گویم که شب سرخوش کجا ای ماه می‌رفتی

چه سان گویم که شب سرخوش کجا ای ماه می‌رفتی چه سان غافل به گفتار رقیب از راه می‌رفتی عنان کج کرده و خود را…

چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود

چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود رود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود به بزم شمع خودخواهم…

چه شد که از همه جا بوی درد می آید

چه شد که از همه جا بوی درد می آید زهر که می شنوم آه سرد می آید ز گریه کور شدم وه که دل…

چو در فسانه لبت شهد بر شکر بسته

چو در فسانه لبت شهد بر شکر بسته هزار نکته ی شیرین بیکدگر بسته فغان که هندوی خالت بجلوه ی موزون بخون مردمک دیده ام…

چون از می صبوحی رنگ رخش برآید

چون از می صبوحی رنگ رخش برآید بهر نظاره ی او خورشید بر در آید خوش آنکه سر بزانو باشم در انتظارش ناگه چو سر…

چو رو از جانب صید آن شکارانداز می‌تابد

چو رو از جانب صید آن شکارانداز می‌تابد عنان می‌افگند بر من ز ناز و باز می‌تابد سخن در پرده می‌گویی ولی گویا بود حسنش…

چون بدلسوزی من یار زبان تیز کند

چون بدلسوزی من یار زبان تیز کند بسخن پسته ی خندان شکر آمیز کند گر دهان تلخی فرهاد بدآمد، شیرین خنده بر انجمن عشرت پرویز…

چون بمیخانه رسیدی سخن دور گذار

چون بمیخانه رسیدی سخن دور گذار دختر رز طلبیدی هوس حور گذار بیشتر از می و معشوقه به عاشق نرسید قصه ی روضه دقیقست بجمهور…

چون گوش بر فسانه ام آن پر بهانه ماند

چون گوش بر فسانه ام آن پر بهانه ماند رخ تافت از من و سخنم در میانه ماند در خاک ره چو عرصه ی شطرنج…

چون یار شدی مهر و وفا گم نکنی باز

چون یار شدی مهر و وفا گم نکنی باز از ره نروی گوش به مردم نکنی باز سوزد جگر مدعی از تندی خویت در روی…

چونی هر چند از درد جدایی ناتوان رنگم

چونی هر چند از درد جدایی ناتوان رنگم شود از ناله هر دم تیز تر سوی تو آهنگم دلم را از جمالت پرده ی هستی…

حسن تو بچشم ما نگنجد

حسن تو بچشم ما نگنجد آن نور به هیچ جا نگنجد باز امشبم از خیال آن روی در دیده و دل صفا نگنجد بی مغز…

خال بنفشه گون برخ آتشین منه

خال بنفشه گون برخ آتشین منه بر برگ لاله نافه ی تر اینچنین منه مرغ خرد مقید دام بلا مساز بر پای عقل سلسله ی…

خدا را صاف کن با ما دل بی‌کینهٔ خود را

خدا را صاف کن با ما دل بی‌کینهٔ خود را مدار از خاکساران در غبار آیینهٔ خود را دلم گنجینهٔ راز است و بر لب…

خراش سینه شد امروز عیش دینهٔ ما

خراش سینه شد امروز عیش دینهٔ ما چه سنگ بود که آمد بر آبگینهٔ ما ستاره تیره و طالع ضعیف و بخت زبون به قرن‌ها…

خرام سر و تو جان را حیات دمبدمست

خرام سر و تو جان را حیات دمبدمست نهال قد ترا آب خضر در قدمست خوشم بنقش جمالت که در صحیفه ی حسن مراد از…

خزان آمد گریبان را برندی چاک خواهم کرد

خزان آمد گریبان را برندی چاک خواهم کرد بمن می ده که پر افشانیی چون تاک خواهم کرد ورق را تازه گردانید بستان، می بگردانید…

خرم شبی که گردد معشوق یار عاشق

خرم شبی که گردد معشوق یار عاشق مست آید و گذارد سر در کنار عاشق ناز و عتاب شیرین از حد گذشت ترسم زاندم که…

خط گرد خال آن لب میگون زیاده تر

خط گرد خال آن لب میگون زیاده تر دردم زیاد بود شد اکنون زیاده تر حسنت زیاده باد که هر روز می کنی خوبی زیاده…

خزان رسید و گلستان به آن جمال نماند

خزان رسید و گلستان به آن جمال نماند سماع بلبل شوریده رفت و حال نماند نشان لاله ی این باغ از که می پرسی برو…

خط مشگین چیست گرد عارض گلگون او

خط مشگین چیست گرد عارض گلگون او شاه بیت دفتر حسن و وفا مضمون او سبزه ی تر چون بگرد آن لب میگون دمید گو…

خطش چو بنام من از خامه برون آید

خطش چو بنام من از خامه برون آید بس نکته ی دلسوزی کز نامه برون آید آنروز که در مکتب دیدم سبقش گفتم کاین طفل…

خلقی به حسن خویش گرفتار دیده‌ای

خلقی به حسن خویش گرفتار دیده‌ای زان ناز می‌کنی که خریدار دیده‌ای چندانکه خشم و ناز کنی زارتر شوم زارم ازآن کشی که مرا زار…

خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد

خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد آن ترک مست بین که چه با خود خیال کرد حسنش یکی هزار شد و آمد از…

خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد

خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد من این طلب ندارم و او هم نمی دهد در دست روزگار گل آرزوی من ز آنگونه…

خوبان خراب نرگس مستانهٔ تواَند

خوبان خراب نرگس مستانهٔ تواَند خود را زیاد برده در افسانهٔ تواَند آنان که می‌برند به حسن از پری گرو رخساره برفروز که دیوانهٔ تواَند…

خوبان دل غمناک ندانند چه حاصل

خوبان دل غمناک ندانند چه حاصل درد جگر چاک ندانند چه حاصل چند اینهمه از دور نگه کردن و مردن قدر نظر پاک ندانند چه…

خوبان که ز ملک دلشان چشم خراجست

خوبان که ز ملک دلشان چشم خراجست حق نظرست آنکه ستانند نه باجست در دست طبیبست علاج همه دردی دردی که طبیبم دهد آنرا چه…

خوبی بالتفات وفا کم نمی شود

خوبی بالتفات وفا کم نمی شود بنمای رخ که از تو صفا کم نمی شود صحبت بیاد و بوسه بپیغام تا بکی این غایبانه بازی…

خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست

خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست بسیار شیوه هست بتان را که نام نیست کامی ندید از تو دل نامراد من جایی که…

خود رای من بخلوت رازت پناه چیست

خود رای من بخلوت رازت پناه چیست در بسته یی بروی غریبان گناه چیست بیرون خرام و کشته ی دیرینه زنده کن تا خلق بنگرند…

خورشید من که رخش جفا گرم داشتست

خورشید من که رخش جفا گرم داشتست حسنش بر این خیال خطا گرم داشتست در عاشقی بشورش من نیست عندلیب هنگامه را بصوت و صدا…

خورشید من امروز بشکل دگری باز

خورشید من امروز بشکل دگری باز می خورده نهان گرم ز ما می گذری باز افروخته رخسار و جبین کرده عرقناک از حال دل تشنه…

خوش آن حالت که بگشایی ز خواب سرخوشی دیده

خوش آن حالت که بگشایی ز خواب سرخوشی دیده نگاهی سوی مشتاقان کنی از دیده دزدیده نچیدم از هزاران گل یکی از گلشن حسنت دلی…

خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می‌کردم

خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می‌کردم زبویش می‌شدم مست و گریبان پاره می‌کردم ز خود می‌رفتم و می‌سوختم در آتش غیرت چو…

خوش آن دمید که در دام روزگار نسوخت

خوش آن دمید که در دام روزگار نسوخت نیامد از عدم اینجا و زار زار نسوخت کدام تنگدل از باده گرم گشت شبی که چند…

خوش آن شبها که سر بر آستان دلستانم بود

خوش آن شبها که سر بر آستان دلستانم بود ز خاک پای او مهر خموشی بر دهانم بود بهر صورت که می رفتم بکویش آشنا…

خوش آن مستی که چون بر آستان او جبین مالم

خوش آن مستی که چون بر آستان او جبین مالم گهی خاک رهش بوسم گهی رخ بر زمین مالم درون پردرد و لب پرخنده این…

خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم

خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم چو دیده باز کنم در طواف کوی تو باشم حدیث حسن تو گویم نشان کوی تو پرسم…

خون خوردنم ز هجر تو از حد برون مباد

خون خوردنم ز هجر تو از حد برون مباد زین تلخ باده چهره ی کس لاله گون مباد آتش بسوز ناله ی مستان عشق نیست…

خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست

خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست عاشق که بود جرعه کش دوست ندیمست قانون طرب ساز گداییست وگرنه بس نغمه ی دلسوز…

خیز ای ندیم و مجمره ی عود برفروز

خیز ای ندیم و مجمره ی عود برفروز ساقی بیا و چهره ی مقصود برفروز امشب که آفتاب حریفست و مه انیس شمع طرب بطالع…

خیز و چراغ صبح کن ماه تمام خویش را

خیز و چراغ صبح کن ماه تمام خویش را ساغر آفتاب ده تشنه ی جام خویش را خال نهاده پیش لب زلف کشیده گرد رخ…

دارد زبون بتیغ زبان طعنه گو مرا

دارد زبون بتیغ زبان طعنه گو مرا بستان بخیر ای اجل از دست او مرا یا رب چه کینه داشت بمن دشمنی که او شد…

دارد نسیم گل دم جانبخش عیسوی

دارد نسیم گل دم جانبخش عیسوی تا بوی گل ز گلشن مقصود بشنوی آیینه ی جمال تو در چشم اهل دید دارد هزار جلوه ی…

دارم از غنچه ی لعل تو خطایی که مپرس

دارم از غنچه ی لعل تو خطایی که مپرس لطف و قهری که مگو، ناز و عتابی که مپرس هر زمان سوخته ی داغ بهشتی…

دارم دلی هوای بسی خوبرو درو

دارم دلی هوای بسی خوبرو درو یکقطره خون گرم و هزار آرزو درو آیینه ییست دایره ی خط سبز تو کز غایت صفا بتوان دید…

دارم ز پسته ی تو بدل آتشین نمک

دارم ز پسته ی تو بدل آتشین نمک بستان که کس ندیده کبابی بدین نمک دامن کشان و دست فشان می کنی خرام می گیرد…

داری برقیبان سریاری عجب از تو

داری برقیبان سریاری عجب از تو بر گریه ی ما رحم نداری عجب از تو ما را به یک چشم زدن کار توان ساخت پیش…

در تن سوخته چندانکه نفس می گنجد

در تن سوخته چندانکه نفس می گنجد جان بیاد تو درین تنگ قفس می گنجد در دل تنگ من ای شمع سراپرده ی جان جز…

در دل نشانم هر نفس خار تو، در گلزارها

در دل نشانم هر نفس خار تو، در گلزارها شاید که روزی بردمد شاخ گلی زین خارها شد خشت کویت لاله گون گلها دمید از…

در کنج محنت این دل دیوانه خوشترست

در کنج محنت این دل دیوانه خوشترست دیوانه را مقام بویرانه خوشترست این قطره های اشک عقیقی زمان زمان در دیده ام ز سبحه صد…

در دلم سوزی عجب از عشق زیبا دلبریست

در دلم سوزی عجب از عشق زیبا دلبریست دوزخی در جانم از داغ بهشتی پیکریست تا قرین آتش شوقت شدم پروانه وار سوزم از اندیشه…

در طاعت و عشرت بقرارست دل ما

در طاعت و عشرت بقرارست دل ما هر جا که رود همره یارست دل ما ما آینه ی حسن تو آشفته نخواهیم برخیزد اگر زانکه…

در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا

در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا نهفتم قدر خود تا قیمت یاران شود پیدا فلک ای کاش بردارد ز روی کارها پرده که…

در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد

در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد هجر تو مرگ مرده دلان فسرده باد بی جلوه ی تو مردمک دیده ی مرا خون…

درین چمن چه گلی باز شد به منزل ما

درین چمن چه گلی باز شد به منزل ما کز آن به باد فنا رفت غنچهٔ دل ما ندیده روشنی دیدهٔ امید هنوز فلک نشاند…

درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود

درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود بیک نظاره بیرون رفت پنداری که آهی بود کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب…