ای شمع جمالت اثر نور الهی

ای شمع جمالت اثر نور الهی رخسار دل‌افروز تو آیینهٔ شاهی هر چشم زدن بهر غزالان سیه‌چشم زان چشم سیه، وام کند سرمه سیاهی ای…

ای صبا منع گرفتاری بلبل می‌کنی

ای صبا منع گرفتاری بلبل می‌کنی با وجود آنکه می‌دانی تغافل می‌کنی صبر اگر باشد توان چیدن رطب از چوب خشک آتشت گردد ریاحین گر…

ای عارضت به بوسه ز لب دلنوازتر

ای عارضت به بوسه ز لب دلنوازتر آبت ز آتش همه کس جانگدازتر شمعیست قامت تو که در جلوه ی جمال هست از تمام کج…

ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم

ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم لعل لب تو آتش و آب حیات هم پروانه ی چراغ تو دارد شب وصال نور…

ای غنچهٔ تو در سخن از سر معنوی

ای غنچهٔ تو در سخن از سر معنوی نخلت کرشمه‌بار ز انفاس عیسوی شیرین‌خرام من گذری کن به بوستان تا گل به مقدمت فگند تاج…

ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف

ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف نیرنگ ساز خالت چشم سیاه یوسف پیش تو مهوشان را رخ بر زمین طاعت چون سجده ی…

ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال

ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال معنیی داری که نتوان صورتش بستن خیال می کشی و زنده می سازی ز تأثیر نظر…

ای مرا هر ذره با مهر تو پیوندی دگر

ای مرا هر ذره با مهر تو پیوندی دگر هر سر مویی به وصلت آرزومندی دگر بگسل از دام گرفتاری که بر هر ذره اش…

ایدل متاع جان بخرابات برده به

ایدل متاع جان بخرابات برده به نقد خرد بساقی باقی سپرده به چون حاصل حیات جهان نامرادی است صد خرمن مراد بیکجو شمرده به جایی…

ای هر قدم بخاک رهت بسملی دگر

ای هر قدم بخاک رهت بسملی دگر در خون ز ترکتاز تو هر سو دلی دگر شب نیست کز فروغ تو ای شمع انجمن پروانه…

ای مست ناز از دل ما بیخبر مشو

ای مست ناز از دل ما بیخبر مشو نا آزموده منکر اهل نظر مشو ساغر ز دست خود بکف بیغمان منه در قصد جان عاشق…

ایدل بتلخی شب هجران صبور باش

ایدل بتلخی شب هجران صبور باش این هم نواله ییست بنوش و شکور باش از دیده چون جدا شدی از دل جدا مشو خواهی که…

این باد ز طرف چمن کیست که داند

این باد ز طرف چمن کیست که داند وین بوی گل از پیرهن کیست که داند این نافه که بر گل شکند غالیه ی تر…

این منم هر شام چون پروانه جایی سوخته

این منم هر شام چون پروانه جایی سوخته کرده ترک جان شیرین در هوایی سوخته راستی پروانه داند چاشنی داغ عشق کو در این آتش…

با کسان در صلح و با خود دایما در جنگ باش

با کسان در صلح و با خود دایما در جنگ باش هیچکار از بیغمی نگشایدت دلتنگ باش طاعت و عشرت نگردد جمع با هم ای…

این نخل تازه بین که ندیدست خار کس

این نخل تازه بین که ندیدست خار کس نگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس با آب خود بر آمده همچون گل بهشت لب تر…

این همه شکل خوش دلکش که در گلزار هست

این همه شکل خوش دلکش که در گلزار هست خار در چشمم اگر زانها یکی چون یار هست میروم صد بار در گلزار و می…

با چون منی چرا می چون ارغوان خورند

با چون منی چرا می چون ارغوان خورند بگذار تا به کوی تو خونم سگان خورند مغرور ناز و غمزه ی خویشی ترا چه غم…

با غمت سازم که روزی غمگسار من شوی

با غمت سازم که روزی غمگسار من شوی همدم جان و دل امیدوار من شوی اینهمه جور و جفا کز خشم و نازت می کشم…

با که گویم اینکه در بیخوابیم شب چون گذشت

با که گویم اینکه در بیخوابیم شب چون گذشت صحبتم تلخ از جفای آن شکر لب چون گذشت چون توان گفتن که از دل گرمی…

باران و موج آب و می و روز عشرت است

باران و موج آب و می و روز عشرت است از هر طرف که می نگرم دام صحبت است بوی بهار مژده ی فردوس می…

باده در جامت مدام از اشک گلگون منست

باده در جامت مدام از اشک گلگون منست غنچه ی لعل تو گویا تشنه ی خون منست خرم آن محفل که عمدا گویم از لیلی…

باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است

باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است فتوی پیر مغان کار من آسان کرده است بارها دل باز آوردم ز دام میفروش تانگه…

باز امشبم ز لاله و گل خانه پر شدست

باز امشبم ز لاله و گل خانه پر شدست وز آب دیده کلبه ی ویرانه پر شدست چندان بنرگس تو نظر باختم که باز چشم…

باز آن رخ شکفته عرقناک بهر چیست

باز آن رخ شکفته عرقناک بهر چیست وان زلف تاب داده بپیچاک بهر چیست مگذار زنده هر که نخواهی، ترا چه غم چشم سیاه و…

باز آن مه در سمند ناز در جولان شده

باز آن مه در سمند ناز در جولان شده فتنه را سر کرده و سر فتنه ی دوران شده تا صف خوبان شهر آشوب را…

باز ای فلک نتیجهٔ انجم نموده‌ای

باز ای فلک نتیجهٔ انجم نموده‌ای دندان کین به اهل تنعم نموده‌ای خورشید من چو ذره جهانیست در پِیَت از بس که روی گرم به…

باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگر

باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگر وز ناله در هر کشوری افگنده غوغای دگر از شمع دولتخانه‌ای سوزم به هر کاشانه‌ای هر لحظه…

باز با مرغ سحر خوان غنچه عهد تازه بست

باز با مرغ سحر خوان غنچه عهد تازه بست دفتر گل را به عنوان وفا شیرازه بست جذب آب و سبزه بیرون برد گل رویان…

باز نقاش خزان طرح دگرگون زده است

باز نقاش خزان طرح دگرگون زده است رنگها ریخته درهم که دم از خون زده است صاحبان قلم انگشت گزیدند همه زین رقمها که سر…

بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند

بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند وز خون گرم دل بدرون جوش می زند آسوده بودم آه که از یک نگاه گرم خونی…

بازم چراغ دل بمی ناب روشنست

بازم چراغ دل بمی ناب روشنست چشمم ز جلوه ی گل سیراب روشنست چون صبح اگر ستاره فشانی کنم رواست کز دیدن تو دیده ی…

بازم ز جفایی دل افگار شکسته

بازم ز جفایی دل افگار شکسته بیداد گلی در جگرم خار شکسته آه از دل آن مست که می خورده باغیار ساغر بسر یار وفا…

ببزمت گر بپهلوی رقیبان جا نمی کردم

ببزمت گر بپهلوی رقیبان جا نمی کردم من دیوانه انجا این همه غوغا نمی کردم ز مستی یک سخن گر با رقیبانت نمی گفتم برای…

بتان شهر که ترکانه باج می طلبند

بتان شهر که ترکانه باج می طلبند مراد سر بود از هر که تاج می طلبند نماند در جگرم آب و این سیه چشمان هنوز…

بته رسید قدح ساقیا شراب رسان

بته رسید قدح ساقیا شراب رسان اگر حریف منی آب را به آب رسان بحق جام جم و آب خضر ای ساقی که جرعه یی…

بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشی

بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشی غم دل عیان نسازم که بدان رسیده باشی چکند کسی که عمری بغزال نیم خوابت…

بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلو

بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلو به یک جا کی نهد با عاشقان رو سیه پهلو چو غنچه آنکه شبها برگ…

بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید

بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید خروش عشق ز درویش و پادشاه برآید چو طالعست ببینندگان ستاره ی روشن بآفتاب رود…

بد نمیآید هلاک دوستان خوب مرا

بد نمیآید هلاک دوستان خوب مرا ذره یی میل محابا نیست محبوب مرا شرم رویش خلق را منع از تماشا میکند کس ندیدست و نبیند…

بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا

بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا افروخت از رخ تو چراغی دگر مرا هر جام می که در نظرم میدهی بغیر داغیست تازه…

برغم من بحریفان می شبانه مکش

برغم من بحریفان می شبانه مکش مسوز جان من و آه عاشقانه مکش گذار تا بروم گرد بازی اسبت هوای ره مکن ایشوخ و تازیانه…

بر صید زخم خورده دویدن چه فایده

بر صید زخم خورده دویدن چه فایده بسمل شدیم تیغ کشیدن چه فایده ما را اگر چه می کشی و زنده می کنی لب از…

برون خرام و قدم نه رکاب زرین را

برون خرام و قدم نه رکاب زرین را نگارخانه ی چین ساز خانه ی زین را بپابوس تو دست از وجود خود شستم نثار، جوهر…

بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام

بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام از سر شراب رفته و مخمور مانده ام هم آب رفته از دل و هم تاب از…

بس تازه و تری چمن آرای کیستی

بس تازه و تری چمن آرای کیستی نخل امید و شاخ تمنای کیستی روز آفتاب روزن و بام که می شوی شبها چراغ خلوت تنهای…

بسوی من نظر مهر نیست ماه مرا

بسوی من نظر مهر نیست ماه مرا هنوز آن غرورست کج کلاه مرا هزار پاره ی الماس از گلم سر زد اثر هنوز نه پیداست…

بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانهٔ خود را

بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانهٔ خود را مشرف کن به تشریف بقا پروانهٔ خود را تو شمع بزم اغیاری و من در آتش غیرت…

بگذشت از غرور و عتابش کسی ندید

بگذشت از غرور و عتابش کسی ندید پوشیده شد چنانکه نقابش کسی ندید منظور هیچ مست نشد نرگس و گلش هرگز میان بزم شرابش کسی…

بگشا زبان که طبع زبونم گره شدست

بگشا زبان که طبع زبونم گره شدست در سینه آرزوی فزونم گره شدست از بسکه جور بینم و دم بر نیاورم اندوه عالمی بدرونم گره…

بگشای پرده از گل رخسار اندکی

بگشای پرده از گل رخسار اندکی آبی نما بتشنه ی دیدار اندکی بسیار نازکی، مکن آزار بی دلان ای گل گذار همدمی خار اندکی رفتی…

بمجلسی که تویی می دگر نمی گنجد

بمجلسی که تویی می دگر نمی گنجد چه جای می که گلاب و شکر نمی گنجد بنوش از دل عاشق میی که می خواهی که…

بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از من

بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از من که جز درد و بلای عاشقی چیزی ندید از من بود بر هر سر…

بنشین و از میان کمر فتنه را گشای

بنشین و از میان کمر فتنه را گشای تا جان تشنه را دهم آبی قبا گشای در انتظار یک نگهم جان بلب رسید چشمی بروزگار…

به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بود

به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بود به زنجیر محبت گردنم در بند خواهد بود اگر صد خوب پیش آمد ترا یاد…

به بستر افتم و مردن کنم بهانهٔ خویش

به بستر افتم و مردن کنم بهانهٔ خویش بدین بهانه مگر آرمش به خانهٔ خویش بسی شبست که در انتظار مقدم تو چراغ دیده نهادم…

به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم

به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم نهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم بگشت باغ رفت آن شاخ گل با تای…

به ترانهٔ ندیمان نتوان ربود ما را

به ترانهٔ ندیمان نتوان ربود ما را چو بود غم تو در دل ز طرب چه سود ما را بنما رخ و هماندان که نماند…

به چشم من ز دگر روزها فزون شده‌ای

به چشم من ز دگر روزها فزون شده‌ای نظر در آینه افگن ببین که چون شده‌ای دگر به دیده چنانی که دل گمان دارد که…

به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم

به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم شد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم به حال مرگ بودم…

به رویم می‌شوی خندان و چشمم از تو خونریزست

به رویم می‌شوی خندان و چشمم از تو خونریزست در آب و آتشم می‌افگنی باز این چه انگیزست نداری تاب درد من برون آی از…

به سوی درد از گلشن افلاک می‌آید برون

به سوی درد از گلشن افلاک می‌آید برون لاله دلسوز و گل آتشناک می‌آید برون کشتهٔ تیغ محبت را به جای برگ سبز پارهٔ دل…

به غایت تلخ گفتارست در می لعل میگونش

به غایت تلخ گفتارست در می لعل میگونش هزاران جان شیرین نقل در شب‌های معجونش هر آنگو با چنین میخواره صحبت آرزو دارد ببینی عاقبت…

بهار و لاله ما بی گل و پیاله گذشت

بهار و لاله ما بی گل و پیاله گذشت پیاله یی نکشیدیم و دور لاله گذشت نیافت در گره غنچه ی دلم سببی صبا که…

بهر سرچشمه کان آرام جان زد خرگهی آنجا

بهر سرچشمه کان آرام جان زد خرگهی آنجا بعشرت با می و معشوق بنشیند مهی آنجا نه دل آگه شود کز دیدنش چون میشود حالم…

بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کن

بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کن برای لاله‌رویان برگ سبزی چند پیدا کن قبای نیلگون پوشیده چون سوی چمن آیی نشین و…

بهر کس گر درآیی خوبی رخسار کی ماند

بهر کس گر درآیی خوبی رخسار کی ماند نهالی کاینچنین باشد گلش بر بار کی ماند مرا خاریست در دل از تمنای گل رویت برآور…

بهر گلشن که بینم مبتلایی رو نهم آنجا

بهر گلشن که بینم مبتلایی رو نهم آنجا ز داغش آتشی افروزم و پهلو نهم آنجا چو بینم دردمندی بر سر ره بی‌خود افتاده به…

بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان

بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان ز بزم وصل بیت الحزن پیام رسان به آب دیده ی اختر شمار من یا رب که آفتاب مرا…

بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم

بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم بهر کرشمه و نازت هزار بار بمیرم فتاده در سر راه تو جان من بلب آمد روا…

بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد

بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد ندیم بزم، ندای هوالغفور دهد دلم بمجلس مستان حق پرست کشید که داد عیش در آن زمره…

بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود

بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود ببین در آینه ی جام چهره ی مقصود سزد که پیر خرابات جرم ما بخشد به آب…

بیا که شاهد گل شمع بوستان گردید

بیا که شاهد گل شمع بوستان گردید چمن ز حوروشان روضه ی جنان گردید هوا کریم صفت گشت و ابر گوهر بار فلک انیس شد…

بیتو شامی که چراغ طرب افروخته ام

بیتو شامی که چراغ طرب افروخته ام یاد از شمع رخت کرده ام و سوخته ام چاک خواهد شدن آخر دل من همچو انار زین…

بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباد

بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباد درد دل باد و ملامت، ناشکیبایی مباد بیتو غیر ناله ی جانسوز و آه جانگداز عاشقانرا همدم شبهای…

بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم

بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت پیش تو…

بیمار ترا دیده ی نمناک همانست

بیمار ترا دیده ی نمناک همانست پرهیز مکن کاین نظر پاک همانست از گریه سواد بصرم شسته شد اما نقش تو در آیینه ی ادراک…

بیگناهم خشم و نازت با من ای خود کام چیست

بیگناهم خشم و نازت با من ای خود کام چیست یک طمع ناکرده زان لب این همه دشنام چیست ناگزیده آن لب شیرین چه داند…

پروانه یی که رنجد از درد و داغ مردم

پروانه یی که رنجد از درد و داغ مردم باید که پر نگردد گرد چراغ مردم گل در کنار بخشد بوی مراد آری بی برگ…

بیمار عشق را سر و برگ علاج نیست

بیمار عشق را سر و برگ علاج نیست گفتم چنانکه هست حکایت مزاج نیست این دل که در عیار وفا نقد خالصست بر سنگ امتحان…

پیش تو ناز سروسهی جز نیاز چیست

پیش تو ناز سروسهی جز نیاز چیست جایی که قامت تو بود سرو ناز چیست بهر چه دامن از من افتاده می کشی یا رب…

پیش ما خاطر شاد و دل غمناک یکیست

پیش ما خاطر شاد و دل غمناک یکیست حال آسوده و درد جگر چاک یکیست برگ عیش دگران روز بروز افزونست خرمن سوخته ی ماست…

پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندید

پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندید یک آفریده از تو مسیحا زیان ندید جاوید کام ران که تویی در ریاض دهر…

تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریم

تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریم خیز تا این سجده ها در سایه سروی بریم در دل اینست کان ساعت که محرمتر شدیم…

تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع

تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع آب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع گاه ناپیدا شدن از دیده ها چون…

تا چند بافسون جهان بند توان بود

تا چند بافسون جهان بند توان بود مردیم، درین کهنه سرا چند توان بود شد نقش من از تخته ی گل، چند شب و روز…

تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود

تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود کام دل از جمال تتو حاصل نمی شود هر دل بجعد سلسله مویی قرار یافت دیوانه ی…

تا چند طلب باشد و مطلوب نباشد

تا چند طلب باشد و مطلوب نباشد خون گریم و نظاره ی محبوب نباشد هر ناله میان من و او قاصد دردیست دلسوز مرا حاجت…

تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش

تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من آن…

تا رخت را سبزه در گلبرگ تر پنهان بود

تا رخت را سبزه در گلبرگ تر پنهان بود از تماشا سیر نتوان شد مگر پنهان بود باز وقت آمد که هر کس با حریف…

تا کی ای غنچه دهن گوش بهر پند کنی

تا کی ای غنچه دهن گوش بهر پند کنی سخنی گو که زبان همه را بند کنی وقت آن شد که در آیی ز ره…

تا کی بهانه ات بدل بت پرست ماست

تا کی بهانه ات بدل بت پرست ماست ملزم شویم گر نظرت در شکست ماست گردون که صبح و شام می از جام زر دهد…

تا کی دل از هوا شنود بوی پیرهن

تا کی دل از هوا شنود بوی پیرهن پیش آی، کز قبا شنود بوی پیرهن تنها درآ به خلوت عاشق که همچو شمع میرد، گر…

تا کی شود نقاب رخ گل لباس من

تا کی شود نقاب رخ گل لباس من آتش زنید بهر خدا در پلاس من این غیرتم کشد که چرا با چنین جمال شکری نگوید…

تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناک

تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناک در دیده آب گشته و بر رخ نشسته خاک از خون غنچه ی دل احباب کن…

تا کی نشان خویش بظلمت فرو بری

تا کی نشان خویش بظلمت فرو بری یکرنگ عشق باش که نامی برآوری آیینه پاک دار چه حاجت بجام جم اکنون که دست داد صفای…

تا کی کسی بزهد و لب خشک خو کند

تا کی کسی بزهد و لب خشک خو کند خضر رهی کجاست که می در سبو کند ای طالب بهشت، در میفروش گیر کانجا دهند…

تا نباشد دولتی روی تو چون بیند کسی

تا نباشد دولتی روی تو چون بیند کسی چشمهٔ حیوان کجا بی‌رهنمون بیند کسی گو بگیرد بر سرم چون کاسهٔ مجنون شکن گر به دستم…

تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را

تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را تازه کند به یک نفس داغ هزارساله را کشتهٔ دیرساله را زنده کند به جرعه‌ای…

ترا گزیده برای گزند خویشتنم

ترا گزیده برای گزند خویشتنم هلاک میطلبم نه بیند خویشتنم گل مراد ز نخل تو آنقدر چیدم که شرمسار ز بخت بلند خویشتنم تو گرم…