نکردم جز به زلف یار پیوند
نکردم جز به زلف یار پیوند که نتوان کرد خود را بی رسن بند چه شرین کرد طوطی کز سر شوق لبت را دید و…
هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست
هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست به قامت تو و عهدم که راست است و درست از آن به راه غمت شاد می…
نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست
نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست آن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست با جم چه کار مست خرابات عشق را چون…
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی هر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی تیره شد حال جهانی رخ چون روز…
هر جفایی که کند روی تو نیکو باشد
هر جفایی که کند روی تو نیکو باشد خاصّه وقتی که خطت بر طرف او باشد گر به چینِ شکن زلف تو از خوش نفسی…
هر خبر کز سرکشی گوید صبا
هر خبر کز سرکشی گوید صبا سرو قدّت می رباید از هوا سرو تا شد بندهٔ نخل قدت می برآید گرد باغ آزاد پا زد…
هر خسته خاطری که چو نی چشم باز نیست
هر خسته خاطری که چو نی چشم باز نیست در پرده محرم سخن اهل راز نیست پا در گل است همّت کوتاه دست تو ورنه…
هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست
هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست بر سرِ بازار سودای تو بر وجهی نشست شیوهٔ رفتار اگر این است ای سرو…
هر دل که به عشق مبتلا نیست
هر دل که به عشق مبتلا نیست واقف ز شکیب حال ما نیست از فتنهٔ عشق سر کشیدن در مذهب عاشقان روا نیست رسم و…
هر خطایی که سزاوار عتابی باشد
هر خطایی که سزاوار عتابی باشد عفو فرما که تو را نیز صوابی باشد اگر از گریهٔ غم آن بَرَد چشم مرا هیچ غم نیست…
هر نقد دل کآن غمزهٔ پر حیله می آرد به کف
هر نقد دل کآن غمزهٔ پر حیله می آرد به کف بازش ز عین سرخوشی چشم تو می سازد تلف گر غمزه ات خون می…
هردم از جانب او تیغ بلا میآید
هردم از جانب او تیغ بلا میآید چه بلاهاست کز او بر سرِ ما میآید نیست خالی ز هوایِ تو غمآبادِ دلم خانهای را که…
هردم از غیبم به گوش دل ندایی میرسد
هردم از غیبم به گوش دل ندایی میرسد کز پیِ هر درد تشریف دوایی میرسد پر منال ای دل چو نی از بینوایی هر نفس…
هردم به صورتی یار دیدار مینماید
هردم به صورتی یار دیدار مینماید گه نور میفروزد گه نار مینماید آیینه صدهزار است لیکن جمال جانان در هر یکی به نوعی دیدار مینماید…
هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشد
هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشد لیک آن بدعهد را خاطر دگر جا میکشد ما ز گریه غرق آب دیده گشتیم و هنوز همچو…
هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کند
هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کند مشگ از چین آید و پیش تو مسکینی کند چوب ها باید زدن بر سر نبات مصر را…
هرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیست
هرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیست گر خبر ز اندیشهٔ دوری ندارد دور نیست و آن که با سوز محبّت نیست چون پروانه…
هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست
هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست ما سرِ تسلیم بنهادیم تا تقدیر چیست ظاهراً با حلقهٔ زلف تو دارد نسبتی ورنه مقصودِ دل…
هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت میرسد
هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت میرسد از ره و رسم قدم داریّ و همّت میرسد فرصت صحبت مکن فوت از پیِ مقصود…
هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد
هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد در ره عشق قدم بر سر منزل ننهاد طالب راه بر آن همه تا دست نشست پای ازین…
همه شب در غم آن ماه پاره
همه شب در غم آن ماه پاره همی بارد ز چشم من ستاره بینداز اشک را ای دیده از چشم کز او شد راز پنهان…
هرگز به جهان چیزی جز یار نمیماند
هرگز به جهان چیزی جز یار نمیماند جز عمر ولی آن هم بسیار نمیماند گر جلوه دهد خود را در چارسوی خوبی حسن رخ یوسف…
هندوی زلف تو زآن حال مشوّش دارد
هندوی زلف تو زآن حال مشوّش دارد که به تسخیر دلم نعل در آتش دارد با وجود قد دلجوی تو ای نخل مراد خویش را…
واقف از جام می لعل تو مدهوشانند
واقف از جام می لعل تو مدهوشانند در خور بادهٔ لعل تو قدح نوشانند آخر ای نامه سفید از صف رندان بدر آی که در…
یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد
یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد عاقبت آه جگر سوختگان کاری کرد کرد چشم تو به نیش ستمی مرهم ریش بین که تیمار دلم…
وصل جمشید طلب تا که به جامی برسی
وصل جمشید طلب تا که به جامی برسی همره خضر درآ تا به مقامی برسی آن زمان پی به سراپرده مقصود بری که در این…
یار اگر بد کند ای دل نتوان گفت بدش
یار اگر بد کند ای دل نتوان گفت بدش که به آن روی نکو هرچه کند می رسدش تا به اول نکنی فکر روانی ای…
یار جز در پیِ آزار دل ریش نرفت
یار جز در پیِ آزار دل ریش نرفت چه جفاها که از او بر منِ درویش نرفت پای ننهاده به راه غم او سر بنهاد…
یار درد بی دلان را دید و تدبیری نکرد
یار درد بی دلان را دید و تدبیری نکرد وز جفا کاری عفاک الله که تقصیری نکرد من به ابرویش نظرها دارم و آن بی…
یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزد
یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزد قدّت کجا رسید که فتنه عَلَم نزد با این همه محبّت و صدقی که صبح داشت…
گر بشنوی ای یار بگویم خبری
گر بشنوی ای یار بگویم خبری عالم همه آدم است بگشا نظری امروز یقین مسافر بحر و بر است در ملک وجود هرکه دارد سفری…
در مطبخ دنیا تو همه دود خوری
در مطبخ دنیا تو همه دود خوری تا کی تو غمان بود و نابود خوری از مایه نخواهی که جوی کم گردد مایه که خورد…
آنی که کمال پادشاهی داری
آنی که کمال پادشاهی داری هر دولت سلطنت که خواهی داری فتح و ظفر و نصرت و فرصت که تو راست شک نیست که از…
تا چشم تو بر کمین دلها بنشست
تا چشم تو بر کمین دلها بنشست ابروی تو صد فتنه به عالم پیوست از بهر خدا مکن ستیز، از سر صلح دریاب مرا وگرنه…
ای دوست کسی که عشق در سر دارد
ای دوست کسی که عشق در سر دارد دایم دل غمدیده منوّر دارد آسودهٔ هر دو عالم آمد به یقین در لنگر عشق هرکه لنگر…
ای دوست دم از وفای دشمن درکش
ای دوست دم از وفای دشمن درکش با دوست نشین و باده روشن درکش آمیختن آفتی ست در گوشه نشین وز نا اهلان تمام دامن…
تیغ از تو و لبیک نهانی از من
تیغ از تو و لبیک نهانی از من زخم از تو و سودای جوانی از من گر دل دهدت که جان ستانی از من ازتو…
از صحبت عاشقان آگاه مرو
از صحبت عاشقان آگاه مرو بگریز ز بند خویش و از راه مرو خواهی که رموز عاشقی دریابی زنهار به عقل خویش درچاه مرو خیالی…
ای روی تو فردوس برین دل من
ای روی تو فردوس برین دل من روزان و شبان غمت قرین دل من گفتم مگر از دست غمت بگریزم عشق تو گرفت آستین دل…
ای دست زمانه بسته از بیداری
ای دست زمانه بسته از بیداری وز دست گشاده داد بخشش دادی تا بندهٔ تو شدم ز غم آزادم از بندگی توام مباد آزادی
ای رکن الدین ، ز ابر و دریا بیشی
ای رکن الدین ، ز ابر و دریا بیشی وز جملهٔ سرشان گیتی پیشی یک عالم را سخای تو باز خرید از رنج نیاز و…
ای خواجه ، ضیا شود ز روی تو ظلم
ای خواجه ، ضیا شود ز روی تو ظلم با طلعت تو سور نماید ماتم در نسخه اصلی این بیت نوشته نشده …………
آن دست زنان و پای کوبان پیوست
آن دست زنان و پای کوبان پیوست زین پیش گذشتن من از کوی تو هست آن دست مرا کنون بر آورد از پای و آن…
آنان ، که بقوتند اندازهٔ پیل
آنان ، که بقوتند اندازهٔ پیل باقوت شیرند و بآوازهٔ پیل روزی ز سر تیغ تو آویخته گیر سرهای همه از سر دروازهٔ پیل
آن دلبر ماهرخ ، که جانان منست
آن دلبر ماهرخ ، که جانان منست بر من بعزیزی چو دل و جان منست اندر دل من نشسته باشد پیوست مقبل تر ازین دل…
یک چند ، چو کار من ز تو ساز گرفت
یک چند ، چو کار من ز تو ساز گرفت طبع تو ره ملالت و ناز گرفت یا دست نبایست بمن داد بعهد یا پای…
امروز بی رخت ، ای سیمین بر
امروز بی رخت ، ای سیمین بر از رنج تن و درد دل و خون جگر عمریست ، که گر عوض کنم با مرگش چیز…
از حسرت رخسار تو ، ای زیباروی
از حسرت رخسار تو ، ای زیباروی از ناله چو نال گشتم ، از مویه چو موی در نسخه اصلی این بیت نوشته نشده ……………….
معشوقه دلم بتیر اندوه بخست
معشوقه دلم بتیر اندوه بخست حیران شدم و کسم نمی گیرد دست مسکین تن من بپای محنت شد پست دست غم دوست پشت من خرد…
می رفت و گلاب از سمنش می بارید
می رفت و گلاب از سمنش می بارید مشک از خط عنبر شکستن می بارید از گفتهٔ من دوبیتیی در حق خویش می خواند و…
هر کس ، که نهاد کار ما می بیند
هر کس ، که نهاد کار ما می بیند دامن ز وفای ما همی در چیند روزی ، که ز منزل بقا برخیزد کس نیست…
گفتم که بمدحت تو خورشید شوم
گفتم که بمدحت تو خورشید شوم نی آنکه چو گل آیم و چون بید شوم نومید دلیر باشد و چیره زبان زنهار ! چنان مکن…
عنوان ظفر نام کمال الدینست
عنوان ظفر نام کمال الدینست مقصود جهان کام کمال الدینست هر جا که یکی صاحب فضلست امروز در سایهٔ انعام کمال الدینست
مشک تبتی رنگ ز موی تو گرفت
مشک تبتی رنگ ز موی تو گرفت خوشبوی بدان گشت که بوی تو گرفت گر زانکه ز آفتاب گیرد یاقوت یاقوت لبت رنگ ز روی…
شاها ، فلک از سیاستت می لرزید
شاها ، فلک از سیاستت می لرزید پیش تو بطبع بندگی می ورزید صاحب نظری کجاست ؟ تا در نگرد تا آن همه مملکت بدین…
شطرنج وزارت تو فرزین طلبست
شطرنج وزارت تو فرزین طلبست کمتر کرم تو واری ذهبست در پیش تو شاهرخ نهادم ببساط از اسب پیاده ماندنم زین سببست
عدل تو اگر چهره بما بنمودی
عدل تو اگر چهره بما بنمودی ور چشم عنایتت نظر فرمودی این جور ، که رفت بر تنم ، کی رفتی ؟ وین رنج ،…
شاها ، بجلال ، آسمانی گویی
شاها ، بجلال ، آسمانی گویی در دانش وجود بحر و کانی گویی هجرت کردی ، باز گرفتی عالم پیغمبر آخر الزمانی گویی
دل جام وفا بدست اخلاص گرفت
دل جام وفا بدست اخلاص گرفت جان در طلبش گردش رقاص گرفت مسکین چه خبر داشت ؟ که سلطان فراق اقطاع وصال با زر خاص…
سوی در این قوم ، که کمتر ز خرد
سوی در این قوم ، که کمتر ز خرد دانش چه بری ؟ که از تو داش نخرند سالی یک بار آب جویت ندهند روزی…
سلطان تکش بن اتسز در دوشنبه ۲۲ربع الاخر سنۀ ۵۶۸ در خوارزم بر تخت نشست رشید این رباعی بر وی بخواند
سلطان تکش بن اتسز در دوشنبه ۲۲ربع الاخر سنۀ ۵۶۸ در خوارزم بر تخت نشست رشید این رباعی بر وی بخواند جدت ورق زمانه از…
دشمن چو بدانست که احوالم چیست
دشمن چو بدانست که احوالم چیست بر تلخی زندگانی من بگریست بدحال تر از من اندرین عالم کیست ؟ در آرزوی مرگ همی باید زیست
در منزل غم فگنده مفرش ماییم
در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو دیده دل پر آتش ماییم عالم چو ستم کند ، ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش…
در محنت ای زمانهٔ بی فریاد
در محنت ای زمانهٔ بی فریاد دور از تو چنانم که بداندیش تو باد در نسخه اصلی این بیت نوشته نشده ………..
در دل ز غم عشق تو نازی دارم
در دل ز غم عشق تو نازی دارم وز آب دو دیده پر کناری دارم با این همه همچو بادگاه و بی گاه با خاک…
چون فندق مهر تو دهانم بربست
چون فندق مهر تو دهانم بربست بار غم تو چو گوز پشتم بشکست هر تیر ، که از چشم چو تو جست در خسته دلم…
چون چرخ همیشه رسم تو طنازیست
چون چرخ همیشه رسم تو طنازیست کار تو همه فریب و صنعت بازیست بس عهد ، که همچو زلف خود بشکستی در مذهب تو عهد…
تا گرد رخت سنبل تر کاشته اند
تا گرد رخت سنبل تر کاشته اند آن چاه رخت دل از مهر تو برداشته اند آن چاه ذقن ، که دل درو می افتاد…
چشمی دارم ، همه پر از صورت دوست
چشمی دارم ، همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست ، چون دوست دروست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا…
بویت شنوم ز باد ، بیهوش شوم
بویت شنوم ز باد ، بیهوش شوم نامت شنوم ز خلق ، مدهوش شوم اول سخنم تویی ، چو در حرف آیم و اندیشهٔ من…
بگسست ز صحبت من آن دل گسلم
بگسست ز صحبت من آن دل گسلم مالید بزیر چای محنت چو گلم هر شب گردد خیال او گرد دلم الحق ز مراعات خیالش خجلم…
با عیب خریدی تو مرا روز نخست
با عیب خریدی تو مرا روز نخست امروز اگر رد کنیم ، عیب از تست گر دوست همی در خور خود خواهی جست پس دست…
بر یاد تو ، بی تو ، این جهان گذران
بر یاد تو ، بی تو ، این جهان گذران بگذاشتم ، ای ماه و تو از بی خبران دست از همه شستم و نشستم…
بخشندهٔ نعمت و ستانندهٔ عز
بخشندهٔ نعمت و ستانندهٔ عز بندندهٔ دشمن و گشایندهٔ دز ایام ازو خیره و گردون عاجز خوارزمشه عالم و عادل اتسز
بس شب بدعا دو دست برداشتم
بس شب بدعا دو دست برداشتم بس روز براه تو نظر داشته ام از خویشتنم خیر مبادا ! همه عمر گر بی تو ز خویشتن…
ایام بکام رکن دین خواهد بود
ایام بکام رکن دین خواهد بود اقبال غلام رکن دین خواهد آرایش روزگار و آسایش خلق از نامه و نام رکن دین خواهد بود
ای شه ، که بجامت می صافیست ، نه درد
ای شه ، که بجامت می صافیست ، نه درد اعدای ترا ز غصه خون باید خورد گر دشمنت ، ای شاه ، بود رستم…
ای فتح و ظفر بندهٔ کوس و علمت
ای فتح و ظفر بندهٔ کوس و علمت بیش از عدد ستار خیل و حشمت آراسته ملک و دین بتیغ و قلمت و آسوده جهان…
ای من ز غمت وطن در آتش کرده
ای من ز غمت وطن در آتش کرده چون زلف تو احوال مشوش کرده تن زیر پی حادثه مفرش کرده با ناخوشی زمانه دل خوش…
ای همت تو تاخته بر گردون اسب
ای همت تو تاخته بر گردون اسب هر مدح ، که گویند ، ترا باشد حسب تو شاه جهانی و جهان جمله تراست یک نیمه…
ای طالع تو عهدهٔ هر کام فلک
ای طالع تو عهدهٔ هر کام فلک بر برده سیاست تو آرام فلک مأمور اشارت تو اجسام زمین منقاد ارادت تو اجرام فلک
مشکست توده توده نهاده بر ارغوان
مشکست توده توده نهاده بر ارغوان زلفین حلقه حلقهٔ آن ماه دلستان زان توده تودهٔ مشک آیدم حقیر زین حلقه حلقهٔ تنگ آیدم بجان چون…
جانم از عشق تو می بخروشد
جانم از عشق تو می بخروشد دلم از انده تو می جوشد این همه نامهٔ حسرت خواند و آن همه جامهٔ محنت پوشد شخص رنجورم…
رفت آن کم بر تو آبی بود
رفت آن کم بر تو آبی بود یا سلام مرا جوابی بود از سر ناز و از سرکشی هر نفس با منت عتایی بود در…
دلم در عاشقی زار اوفتادست
دلم در عاشقی زار اوفتادست بدست رنج و تیمار اوفتادست ستم کش بایدم بودن بنا کام که معشوقت ستمگار اوفتادست نکو رویست و بدخویست و…
ای راحت عیش ها وصالت
ای راحت عیش ها وصالت مقصود همه جهان جمالت ای مهنت عاشقان فراقت وی نعمت مفلسان وصالت ای پردهٔ نقش حسن زلفت وی دانهٔ دام…
جانا ، مرا غم تو بغایت همی رسد
جانا ، مرا غم تو بغایت همی رسد اندوه عشق تو بنهایت همی رسد گویی : حکایتی مکن از حال عشق من خود کی ز…
با تو در سینه جان نمی گنجد
با تو در سینه جان نمی گنجد تو درونی ازان نمی گنجد عشق در سر برفت و عقل برفت کین دو در یک مکان نمی…
ای معجزات موسی بنموده از گریبان
ای معجزات موسی بنموده از گریبان هم چشم تست فرعون ، هم زلف تست ثعبان ای پیش روی خوبت حسن هزار یوسف داری هزار یعقوب…
جانا ، همه خطاب تو با من جفا بود
جانا ، همه خطاب تو با من جفا بود وز من جفات را همه پاسخ وفا بود هرگز مباد با تو جفاکار روزگار ور چه…
از طرهٔ تو غیرت مشک سیاه راست
از طرهٔ تو غیرت مشک سیاه راست وز چهرهٔ تو حیرت خورشید و ماه راست عادت ربودن دل و پیشه هلاک جان آن دو رخ…
ترک از درم درآمد، خندانک
ترک از درم درآمد، خندانک آن خوبروی چابک، مهمانک رابعه بلخی
الا ای باد شبگیری گذرکن
الا ای باد شبگیری گذرکن زمن آن ترک یغما را خبرکن بگو کز تشنگی خوابم ببردی ببردی آبم و خونم بخوردی رابعه بلخی
خبر دهند که بارید بر سر ایوب
خبر دهند که بارید بر سر ایوب ز آسمان، ملخان و سرِ همه زرین اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد که بارد…
مرا به عشق همی متهم کنی به حیل
مرا به عشق همی متهم کنی به حیل چه حجت آری پیش خدای عزوجل به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد بذنبم اندر طاغی همی…
کاشک تنم باز یافتی خبر دل
کاشک تنم باز یافتی خبر دل کاشک دلم باز یافتی خبرتن کاش من ازتو برستمی به سلامت آی فسوسا ! کجا توانم رستن رابعه بلخی
عشق او باز اندر آوردم به بند
عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسیار نآمد سودمند توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند عشق دریایی کرانه ناپدید…
الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر
الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر به قهر از من فگندی…
ز بس گل که در باغ مأوی گرفت
ز بس گل که در باغ مأوی گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت صبا نافهٔ مشک تبت نداشت جهان بوی مشک از چه معنی گرفت…
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم…





