کسی را که رویت هوس می‌کند

کسی را که رویت هوس می‌کند کی اندیشه از روی کس می‌کند کند زاهد انکار خوبان ولی به عهد تو این کار بس می‌کند تو…

کسی کآشفتهٔ سودای آن زنجیر مو آمد

کسی کآشفتهٔ سودای آن زنجیر مو آمد به هرجا رفت چون مجنون نمون شهر و کو آمد به باغ از نکهت زلفت شبی سنبل صلا…

کسی چون گل دهن پرخنده دارد

کسی چون گل دهن پرخنده دارد که خود را زاین چمن برکنده دارد هوای بندگی در حضرت دوست که دارد گفت گفتم بنده دارد گهی…

کسی کاو به جانان وصالی ندارد

کسی کاو به جانان وصالی ندارد ز جان بهره الاّ ملالی ندارد غنیمت شمر وصل خورشید رویی که خورشید حسنش زوالی ندارد پریچهره یی را…

کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او

کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او به گمرهی ست مبدّل همه عبادت او دلا نصیحت رندان به زهد و علم مکن که اعتراض روا…

کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام می‌بخشد

کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام می‌بخشد نخست از رحمت عامش گناه عام می‌بخشد عجب گنجی‌ست دیوان خانهٔ رحمت تعالی الله که از وی…

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند چگونه باز به روی تو دیده باز کند چه جای سرو که شمشاد باغ جنّت را نمی…

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد کجا به حلقهٔ عشّاق سر فرو دارد گدای میکده را حاصلی ز هستی نیست به غیر دست که در…

کسی که خاک درِ دوست نیست افسر او

کسی که خاک درِ دوست نیست افسر او گمان مبر که بوَد ملک وصل در خور او دلی که در خور گنجینهٔ محبّت نیست مقرّر…

کمند زلف توام پای بند سودا کرد

کمند زلف توام پای بند سودا کرد به عهد سروِ قدت فتنه دست بالا کرد به اهل حسن طریق جفا و شوخی داد همان که…

کنایت ها به آب خضر گفته

کنایت ها به آب خضر گفته دهانش پیش لب امّا نهفته مگر گلزار رخسار تو رنگی ست کزین سان سرخی رویت شکفته چه محرابی ست…

کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد

کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد چگونه عقل رمیده عنان نگه دارد گشاد روی تو درهای رحمت است و خطت به نام…

که می‌داند میِ شوق از چه جام است

که می‌داند میِ شوق از چه جام است به جز چشمت که او مست مدام است شراب ار با تو نو شد دل حلال است…

گر ای اشک دیده به خویشت بخواند

گر ای اشک دیده به خویشت بخواند مرو کآن سیه‌رو تو را می‌دواند کسی نیست کآنجا رساند پیامم مگر نالهٔ من به جایی رساند مرا…

گر ای دل بر طریق عذرخواهی

گر ای دل بر طریق عذرخواهی به راهش سر نهادی سر به راهی کسی قدر رخ و زلفت شناسد که بشناسد سفیدی از سیاهی که…

گر بعد اجل دردِ تو با خویش توان برد

گر بعد اجل دردِ تو با خویش توان برد خواهیم سبک درد سر خود ز جهان برد در حلقهٔ دیوانه‌وَشان عقل نمی‌رفت «زنجیر سر زلف…

گر به رویت کنند نسبت حور

گر به رویت کنند نسبت حور جان من نسبتی ست دورادور سرِ کویِ تو تا ندید، نشد باغ فردوس معترف به قصور آن چنان شد…

گر ترحّم نکند طرّهٔ بی آرامش

گر ترحّم نکند طرّهٔ بی آرامش مرغ دل جان نتواند که برد از دامش هرکه خواهد که به کامی رسد از نخل بتان صبر باید…

گر بیابد شرف خدمت آن حور ملک

گر بیابد شرف خدمت آن حور ملک کی فرود آورد از کبر دگر سر به فلک ماه از عارض تو منفعل و آب خجل شد…

گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشی

گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشی چه دعا خوشتر از این است که روشن باشی تا بود دانهٔ خال تو بر آتش…

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن سهل باشد ما بحل کردیم خون خویشتن زلف تو بخت من است امّا ندارم حاصلی جز…

گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد

گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد کز دوست به تیغی نتوان قطع نظر کرد هر تیر بلایی که رسید از طرف یار جان پیش…

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید به ز ناز سرو کز باد هوا باید کشید با وجود قامتت سوسن ز رعنائی و…

گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را

گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را شیوه مستی نشدی نرگس پر خوابش را ما چنین غرقه به خون از پیِ آنیم ز اشک…

گر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیرد

گر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیرد شمع از حسرت آن سوختن از سر گیرد سوخت سر تا قدمم بهر تو چون شمع و…

گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن

گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن خویش را خواهد سرشک اوّل به پیش انداختن گفته ای چو نی ز غم کو هر شبی…

گر قدح با لب میگون تو لافی دارد

گر قدح با لب میگون تو لافی دارد زو نرنجی که به غایت دل صافی دارد سینه از زخم فراق تو چنان شد نی را…

گر ندیدی کز سرای دیده‌ام خون می‌چکد

گر ندیدی کز سرای دیده‌ام خون می‌چکد ساعتی بنشین در او تا بنگری چون می‌چکد لاله می‌روید به یاد روی لیلی تا به حشر از…

گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شد

گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شد در سرم این همه سودا زکجا پیدا شد تا نهان شد ز نظر صورت روی…

گر همچو نی دم می‌زنم از سوز دل خون می‌رود

گر همچو نی دم می‌زنم از سوز دل خون می‌رود ور خامشم در چنگ دل کارم به قانون می‌رود دل از سر دیوانگی شد در…

گرچه ابر زندگی جان بخش و صافی مشرب است

گرچه ابر زندگی جان بخش و صافی مشرب است بی دهانت آب خضر از جانب او با لب است تا پدید آمد ز رویت زلف…

گرچه از جا شد دل و بر جان بلا می‌آیدم

گرچه از جا شد دل و بر جان بلا می‌آیدم چون تو را می‌بینم ای جان دل به جا می‌آیدم از لبت کاو ریخت خونم…

گرچه اسرار نهانی می شود معلوم من

گرچه اسرار نهانی می شود معلوم من زآن چه حاصل چون نشد هیچ آن دهان مفهوم من یار بوسی وعده فرمود از دهان خود مرا…

گرچه اشک منِ غمدیده سراسر گهر است

گرچه اشک منِ غمدیده سراسر گهر است هرچه دارم به جمالت که همه در نظر است نزد رندان نظر باز غبار قدمت توتیایی ست که…

گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزاده‌ای

گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزاده‌ای تا به بساط عاشقی رخ ننهی پیاده‌ای منع هوای دل مکن ای گل بوستان مرا زآن که تو…

گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است

گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است نومید نباشی که خداوند کریم است گو عذر به پیش آر که بر عذر گنه درّ چون…

گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خود

گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خود ای دل تو باری یافتی از مهر رویش روز خود اکنون که دل پابند توست…

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد دیده باری ز گل روی تو رنگی دارد گر در این ره به سعادت نرسد نیست عجب…

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام هرکجا هستم من مسکین دعاگوی توام از ره صورت به صد روی از تو مهجورم ولی چون…

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است در کوی عشقبازان رسوا شدن چه کار است گفتند بت پرستی ست در اختیار طاعت خود می کند…

گرچه طریق وفا قدیم است

گرچه طریق وفا قدیم است علم نداری تو حق علیم است با تو دل ما یکی ست لیکن آنهم به تیغ جفا دو نیم است…

گرچه ماه نو به شوخی بی نظیر عالم است

گرچه ماه نو به شوخی بی نظیر عالم است لیک در خوبی ز ابروی تو بسیاری کم است گرنه دزد نقد قلب ماست زلف شب…

گریهٔ خون سرِ ره بر منِ درویش گرفت

گریهٔ خون سرِ ره بر منِ درویش گرفت عاقبت اشک طریق عجبی پیش گرفت تا چرا نیش غمت تیز گذشت از جگرم جگر ریش مرا…

گرچه هردم سیل اشک ما به دریا می‌رود

گرچه هردم سیل اشک ما به دریا می‌رود خوشدلم از جانب او هرچه بر ما می‌رود گفتمش ای دیده این گوهرفشانی تا به کی گفت…

گل جامه دران بار دگر سر به در آورد

گل جامه دران بار دگر سر به در آورد وز حال رفیقان گذشته خبر آورد رخسارهٔ سروی و خط سبز نگاری ست هر لاله و…

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست بحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دم…

گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشید

گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشید که دست از هوس کار غیر باز کشید دلم ز شیوهٔ چشمت ندید مردمی ئی به غیر…

گهی چشمت به نیش غم دلم را ریش می‌دارد

گهی چشمت به نیش غم دلم را ریش می‌دارد گهی قدّت به شوخی سرو را پا پیش می‌دارد دلی دارم پیِ قربانیِ چشمت چه باید…

گهی دل می‌خورد خونم گه از راه جفا دیده

گهی دل می‌خورد خونم گه از راه جفا دیده همین باشد کمال بی‌رهی ای دل تو با دیده ز رسوایی نیندیشم کنون کز غم برون…

گهی کز خوان قسمت مفلسان را کام می‌بخشند

گهی کز خوان قسمت مفلسان را کام می‌بخشند نخست از رحمت خاصَش گناه عام می‌بخشند عجب گنجی‌ست دیوان خانهٔ رحمت تعالی الله که از وی…

گهی که آیت حسن تو را بیان کردند

گهی که آیت حسن تو را بیان کردند مرا به مسألهٔ عشق امتحان کردند ز فاش کردن سرّ تو سرفرازان را همین بس است که…

گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهد

گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهد بود که شاخ امل میوهٔ مراد دهد اگر ز پردهٔ گِل گُل جمال ننماید ز لطف چهرهٔ…

گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم

گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم هرآنچه بر سر ما آید از ستم بینیم به غم بساز دلا چون قرار ما این…

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا می‌کند اشک اگر بی‌وجه ریزد آبروی ما رواست چون به…

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا ز بودِ خود سر مویی خبر نبود مرا درِ مجاز ببستم به روی خویش، چو دوست به…

گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را

گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را گم کرده ره داند بلی قدرِ شبِ کوتاه را گو شام هجران همدمان باری به فریادم…

لاله کز گل می‌برد دل چهرهٔ رعنای او

لاله کز گل می‌برد دل چهرهٔ رعنای او چون کند چون نیست کس را با رخت پروای او لاف خوبی سرو قدّت را رسد زیرا…

لاله را همچو بتان عارض دلجویی نیست

لاله را همچو بتان عارض دلجویی نیست هست رنگی چو گل امّا ز وفا بویی نیست حاصل این است که از روی نکوی تو مرا…

لبت جان‌بخش و دلجو می‌نماید

لبت جان‌بخش و دلجو می‌نماید به چشمم ز آن همه او می‌نماید ز چشم جان‌فشان نقش خیالت چو عکس لاله در جو می‌نماید خطت نقشی‌ست…

لطفی که می کند به محبّان عذار او

لطفی که می کند به محبّان عذار او معلوم می شود همه از روی کار او از عین مردمی ست که مشغول کار ماست چشمش…

ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیم

ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیم بعد از آن بر سر کوی تو فروکش کردیم به امیدی که خیالت قدم آرد روزی…

ما به فکر دهنت ذوق شکر یافته‌ایم

ما به فکر دهنت ذوق شکر یافته‌ایم جُسته از غیب نشانی و خبر یافته‌ایم ما به کوی تو دری یافته‌ایم از فردوس چیست فردوس به…

ما به چشمت عشق می‌بازیم و او در عین خواب

ما به چشمت عشق می‌بازیم و او در عین خواب بر رخت حق نظر داریم و می‌پوشد نقاب صورتت هرجا که ظاهر می‌کند فتوایِ حسن…

ما در خیال زلف تو شبگیر می کنیم

ما در خیال زلف تو شبگیر می کنیم دیوانه ییم و پای به زنجیر می کنیم تو از کمال لطف بیارا قصور ما هرچند ما…

ما را به درِ دوست گشاد از هوس خویش

ما را به درِ دوست گشاد از هوس خویش وقتی ست که دارد سگ آن کوی کس خویش تا کی برِ آن روی بلافی گل…

ما دل به تو دادیم و کمِ خویش گرفتیم

ما دل به تو دادیم و کمِ خویش گرفتیم ترک همه گفتیم و تو را پیش گرفتیم از غمزه کمان گوشهٔ ابروی تو ما را…

ما ز تقصیر عبادت چون پشیمان آمدیم

ما ز تقصیر عبادت چون پشیمان آمدیم گوش بگرفته به درویشی به سلطان آمدیم همچو مورانِ حقیر از غایت تقصیر خویش سر به پیش انداخته…

ما را ز روزگار غمِ روزگار بس

ما را ز روزگار غمِ روزگار بس جور و جفایِ دلبر زیبا عذار بس چشم از جهان و خلق جهان، سخت بسته ایم زیرا برای…

ما را ز سر خیال تو بیرون نمی‌شود

ما را ز سر خیال تو بیرون نمی‌شود عهدی که هست با تو دگرگون نمی‌شود سر می‌نهم به پای خیالت ولی چه سود بی‌روی بخت…

ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش

ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش گر حق این نداند او داند و خدایش یارب نهال قدّش تا از کدام باغ است…

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم با خیال نرگست در عین بیماری خوشیم سال‌ها بودیم رقصان در هوایت ذرّه‌وار واین…

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری کو طبیبی که شود چاره گرِ بیماری بار هجر تو گران است مرا بر دل ریش که بیابیم…

ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کرد

ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کرد گل نسیمت از صبا بشنید و دل برباد کرد نخلِ قدّ دلکشت را بنده چون بسیار شد…

مرا از دل خبر جز بی دلی نیست

مرا از دل خبر جز بی دلی نیست ز جان حاصل به جز بی حاصلی نیست چو غنچه تنگدل زآنم همه عمر که باغ دهر…

مرا ای مه اگر دیوانه گفتی

مرا ای مه اگر دیوانه گفتی نمی‌رنجم ز تو یارانه گفتی به زلف و عارضش گفتی غم خویش شبی بود و چراغ افسانه گفتی غمش…

مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم

مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم که بر او عاقبت این نکته موجّه کردیم سر ز خجلت نه برآورد دگر یوسف مصر به…

مرا بی‌تو راحت الم می‌نماید

مرا بی‌تو راحت الم می‌نماید وگر شادمانی‌ست غم می‌نماید سفالِ سگانِ گدایانِ کویت به چشمم به از جام جم می‌نماید خیال دهانت به شهر وجودم…

مرا تا سوز دل هر شب بلای تن نخواهد شد

مرا تا سوز دل هر شب بلای تن نخواهد شد چو شمع این راز پنهانم تو را روشن نخواهد شد به سعی غمزه و ابرو…

مرا در بزم رندان جرعه نوشی

مرا در بزم رندان جرعه نوشی به از سودای زهد و خود فروشی تو در پرده از آن همرازی ای عود که چون نی راز…

مرا دوش از آن لب بسی رنگ بود

مرا دوش از آن لب بسی رنگ بود ولی چشم تو بر سر جنگ بود شبی کز چمن نالهٔ مرغ خاست دلم را به کوی…

مرا که بر سر کویت سگ وفا دارم

مرا که بر سر کویت سگ وفا دارم ز در مران که در این باب کارها دارم بدان هوس که به سر وقت من رسی…

مرا که تحفهٔ جان در بدن هدایت توست

مرا که تحفهٔ جان در بدن هدایت توست گناه کارم و امّید بر عنایت توست تویی که غایت مقصود دردمندان را نهایت کرم و لطف…

مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بود

مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بود غمی نبود چو مقصود یاد کردی بود دلِ چو آهنت از آه و ناله نرم نشد چرا که…

مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد

مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد عجب گر با چنین خوبی خدا اسباب او سازد برآنم بعد از این کز رو برانم…

مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم

مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم پی رضای تو رفتم گناهکار شدم به اختیار غلامیّ حضرتت کردم که بر ولایت دل صاحب اختیار…

مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی

مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی تا بیش به مردم نکند دست درازی گه گه به نیاز دل عشاق نظر کن ای سرو بهشتی…

مرا یاد آن روی دیوانه کرد

مرا یاد آن روی دیوانه کرد که زنجیر زلف تو را شانه کرد شبی از رخت نور دزدید شمع روانش گرفتند و در خانه کرد…

مسافران که در این ره به کاروان رفتند

مسافران که در این ره به کاروان رفتند عجب مدار که از فتنه در امان رفتند دلا چو جان و جهان فانی اند اهل نظر…

مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکی

مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکی نیست تنها دردمندان تو را مشکل یکی ای دل ار عزم طریق راه عشقت در…

من که از دیدهٔ معنی به رخت می‌نگرم

من که از دیدهٔ معنی به رخت می‌نگرم چشم دارم که نرانی چو سرشک از نظرم آه کز حسرت مهر رخ تو می ترسم که…

من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو

من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو تو گر ز طوق وفا سرکشی به گردن تو گذار تا به کف آریم دامن زلفت…

من که باشم که بود لایق تو خدمت من

من که باشم که بود لایق تو خدمت من تو اگر بنده نوازی بکنی دولت من به همین مژده ز خوان کرمت خوشنودم که غم…

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی کس به جایی نرسد جز به چنین همراهی بیش در خرمنم آتش مزن ای ماه و بترس که…

من که با لعل تو فارغ ز می رنگینم

من که با لعل تو فارغ ز می رنگینم خون دل می‌خورم و درخور صد چندینم دورم از دولت دیدار تو و نزدیک است که…

نرگس خیال چشم تو در خواب ناز یافت

نرگس خیال چشم تو در خواب ناز یافت سرو از هوای قدّ تو عمر دراز یافت نی را که رفته بود دل سوخته ز دست…

ناصح چه کار دارد در عشقِ یار با ما

ناصح چه کار دارد در عشقِ یار با ما جایی که عشق باشد او را چه کار با ما ای پند گوی تا کی منعم…

نامهٔ طاعت و عصیان چه سفید و چه سیاه

نامهٔ طاعت و عصیان چه سفید و چه سیاه سرنوشت ازل این بود کسی را چه گناه گر نباشد نظر لطف بود کاه چو کوه…

میر مجلس که چو لب بادهٔ روشن دارد

میر مجلس که چو لب بادهٔ روشن دارد مردمی باشد اگر دارد و از من دارد غمزه ات از پی دل چند کنم چشم سیاه…

نالهٔ دلسوز نی شرح غمی بیش نیست

نالهٔ دلسوز نی شرح غمی بیش نیست گرچه سرودی خوش است لیک دمی بیش نیست توسن توفیق را پای طلب در گل است ورنه ز…

ناز مه جز به همین نیست که نوری دارد

ناز مه جز به همین نیست که نوری دارد ورنه با مهر رخت نسبت دوری دارد تا بر ابروی تو پیوست دل گوشه نشین به…