ای دوست، کنون که بوی گل حامی ماست

ای دوست، کنون که بوی گل حامی ماست زاهد بودن موجب بدنامی ماست فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش بی‌بادهٔ خام بودن از…

ای ذکر تو بر زبان ساهی مشکل

ای ذکر تو بر زبان ساهی مشکل درک تو ز فهم متناهی مشکل دانیم که ماهی تو به خوبی، لیکن آن ماه که دیدنش کماهی…

ای راه خلل ز چار قسمت بسته

ای راه خلل ز چار قسمت بسته داننده ز روح نقش جسمت بسته صندوق طلسم را همی مانی تو صد گنج گشاده در طلسمت بسته

ای روی تو انگشت نمایی از حسن

ای روی تو انگشت نمایی از حسن بالای چو سرو تو بلایی از حسن زیبنده تر از قد تو گیتی نبرید بر قد بلند تو…

ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین

ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین زین آب روان بگیر پندی، منشین چون مست شدی از می صافی به قرق بر جان حریفان چو…

ای طلعت نور گسترت به در بهشت

ای طلعت نور گسترت به در بهشت بشکسته سرای حرمت قدر بهشت امروز برین حوض طرب کن، که تراست فردا لب حوض کوثر و صدر…

ای قاعدهٔ تو مشک در مو بستن

ای قاعدهٔ تو مشک در مو بستن پای دل ما به بند گیسو بستن زر خواست و چو زر ندیدن گرهی در هم شدن و…

ای کرده به خون دشمنان خارالعل

ای کرده به خون دشمنان خارالعل در گوش سپر کرده فرمان تو نعل بر کوه و کمر برده به هنگام شکار تیر تو توان از…

ای کرده مهندسانت از ساز سپهر

ای کرده مهندسانت از ساز سپهر از برج و ستاره گشته انباز سپهر شکل تو فگنده از فلک تشت قمر نقش تو نهاده بر طبق…

ای ماه، ز پیوستن من عار مدار

ای ماه، ز پیوستن من عار مدار پیوسته مرا به هجر بیدار مدار بر من، که فدای تو کنم جان عزیز خواری مپسند و این…

ای لاف زنان را همه بویی ز تو نه

ای لاف زنان را همه بویی ز تو نه حاصل بجز از گفتی و گویی ز تو نه در هر مویی نشانه‌ای هست از تو…

ای گشتهٔ تن من چو خیالی بی‌تو

ای گشتهٔ تن من چو خیالی بی‌تو هجر تو مرا کرده به حالی بی‌تو ای ماه دو هفته، رفتی و هست مرا روزی چو شبی،…

ای ماه، غمت جامهٔ دل در خون برد

ای ماه، غمت جامهٔ دل در خون برد نادیده ترا رخت دل ما چون برد؟ آن خال که بر گوشهٔ چشمست ترا خال لب خوبان…

ای مهر تو از جهان پذیرفتهٔ من

ای مهر تو از جهان پذیرفتهٔ من مشتاق تو این دیدهٔ ناخفتهٔ من هر چند جهان ز گفتهٔ من پر شد اکنون به کمال میرسد…

ای میل دل من به جهان سوی لبت

ای میل دل من به جهان سوی لبت تنگ آمده دل ز تنگی خوی لبت چون خال تو آخر دل ما چند خورد؟ خون دل…

این فرع که دیدی همه از اصلی خاست

این فرع که دیدی همه از اصلی خاست در ذات خود آن اصل نه افزود و نه کاست زان روی دو چشم داد و یک…

با روی تو آفتاب صافی تیره است

با روی تو آفتاب صافی تیره است با لعل لبت شراب صافی تیره است تاریکی آب صافی از سیل نبود در جنب رخ تو آب…

با ما دمش ار به مهر یکتاست بهست

با ما دمش ار به مهر یکتاست بهست سیب زنخش چو در کف ماست بهست زین پس من و وصف قامت او، آری چون میگوییم…

بد خلق مباش، کز خوش و امانی

بد خلق مباش، کز خوش و امانی پیکار مکن کار، که بر جا مانی زنهار! مهل، کز تو بماند دل کس دلها چو بماند ز…

با یار ز نیک و بد نمی‌باید گفت

با یار ز نیک و بد نمی‌باید گفت هر شب بیتی دو صد نمی‌باید گفت او عاشق و من عاشق و این مشکلتر کم قصهٔ…

باد سحری چو غنچه را لب بشکافت

باد سحری چو غنچه را لب بشکافت نور رخ گل روی چو خورشید بتافت از سایهٔ خرپشتهٔ میمون فلک در پشته نگه کن که چه…

بر برگ گل آن سه خال کانداخته‌ای

بر برگ گل آن سه خال کانداخته‌ای هندو بچگانند و تو نشناخته‌ای دیدی که به بوی مردمی آمده‌اند بر گوشهٔ چشم جایشان ساخته‌ای

بر سبزه نشست می‌پرستان چه خوشست!

بر سبزه نشست می‌پرستان چه خوشست! بر گل نفس هزاردستان چه خوشست! ای گشته به اسم هوشیاری مغرور تو کی دانی که عیش مستان چه…

بر گوشهٔ چشم تو، که شوخ و شنگست

بر گوشهٔ چشم تو، که شوخ و شنگست آن خال تو دانی به کدامین رنگست؟ موریست که بر کنار بادام نشست پیداست که در لب…

بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟

بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟ در دل غم عشقش چه اثرها که نکرد؟ با تیر غمش به هیچ سر سود نداشت ورنه…

بر نطع تو اسب شیرکاری گردد

بر نطع تو اسب شیرکاری گردد فرزین تو پیل کارزاری گردد شطرنج چه بود؟ چوبکی چند، ولی از لعل تو چون عود قماری گردد

بر گل چو نسیم سحری سود قدم

بر گل چو نسیم سحری سود قدم پوشیده نقاب غنچه بربود بدم بر شاخ چو بو برد که گل برگی خاست دی گربهٔ بید پنجه…

بس شب که به روز بردم، ای شمع طراز

بس شب که به روز بردم، ای شمع طراز باشد که شبی روز کنم با تو به راز شد بی‌شب زلف و روز رخسار تو…

بنمود بمن یار میان، یعنی هیچ

بنمود بمن یار میان، یعنی هیچ در پاش فگندم دل و جان، یعنی هیچ گویند که در مدرسه تحصیلت چیست؟ فکر دهن تنگ دهان، یعنی…

پیمانه بده، که مرد پیمانه منم

پیمانه بده، که مرد پیمانه منم در دام زمانه مرغ این دانه منم زان باده که عقل میبرد جامی ده گو خلق بدانند که دیوانه…

پیش تو نشست و خاست نتوان کردن

پیش تو نشست و خاست نتوان کردن وز لعل تو باز خواست نتوان کردن چشمت که درو میل نگنجد، بر اوست خالی که به میل…

تا با خودی، ای خواجه، خدا چون گردی؟

تا با خودی، ای خواجه، خدا چون گردی؟ بیگانه سرشتی آشنا چون گردی؟ جز سایهٔ خویشتن نمی‌بینی تو ای سایه، ز خورشید جدا چون گردی؟

تا چند گریزم و به نازم خوانی؟

تا چند گریزم و به نازم خوانی؟ من فاش گریزم و به رازم خوانی بس دست خجالت چو مگس بر سر خود خواهم زدن آن…

تا کی به غم، ای دل، خوی حسرت ریزی؟

تا کی به غم، ای دل، خوی حسرت ریزی؟ زو جان نبری گر ز غمش نگریزی خصمان تو بی‌مرند،در معرضشان آخر به مراغه‌ای چه گرد…

تا کی دلم از تو در بلایی باشد؟

تا کی دلم از تو در بلایی باشد؟ جانم ز غم تو در عنایی باشد؟ یک روز به زلف تو در آویزم زود آخر سر…

تا کی ستم سپهر جافی بینم؟

تا کی ستم سپهر جافی بینم؟ وین دور مخالف منافی بینم؟ برخیز و روان در لب صافی بنگر تا سرو روان در لب صافی بینم

تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم

تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم برخیز که راه جست و جویی گیریم در سایهٔ زهد سرد بودن تا چند؟ وقتست که آفتاب رویی…

تن خاک تو گشت، رحمتی بر خواریش

تن خاک تو گشت، رحمتی بر خواریش دل جای تو شد به غم چرا می‌داریش؟ دلبستگییی که با میانت دارم تا چون کمرت میان تهی…

ترسم رسد از من به تو آهی روزی

ترسم رسد از من به تو آهی روزی زیرا که نمیکنی نگاهی روزی گر می‌ندهی دو بوسه هر روز، ای ماه آخر کم از آن…

جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟

جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟ وان حقهٔ لعل خالی از خنده چراست؟ روی تو بکندند، نگوید پدرت در خانه، که روی پسرم کنده چراست؟

جانا، تو به حسن اگر نلافی پیداست

جانا، تو به حسن اگر نلافی پیداست کندر دهنت موی شکافی پیداست ما را دل سخت تو در آیینهٔ نرم مانندهٔ سنگ از آب صافی…

جان از سر زلف دلپذیریت نرهد

جان از سر زلف دلپذیریت نرهد عقل ار خطر خط خطیرت نرهد دل گر به مثل زهرهٔ شیران دارد از نرگس مست شیر گیرت نرهد

جانا، دلم از فراق رویت خونست

جانا، دلم از فراق رویت خونست چشمم ز غمت چو چشمهٔ جیحونست آن خال که بر رخت نهادست، دمی بر روی منش نه، که ببینم…

چون خیل غم تو در دل ریش آید

چون خیل غم تو در دل ریش آید بر سینه ز درد و غصه صد نیش آید خونریز غمت چو مرد میدان طلبد جز دیده…

چشم ار چه به خون شد ز غم هجر تو غرق

چشم ار چه به خون شد ز غم هجر تو غرق زین پس همه پیش تو به چشم آیم و فرق دل نامهٔ شوق تو…

چون دوست نماند دل و جانیم همه

چون دوست نماند دل و جانیم همه چون تن برود روح و روانیم همه گر هیچ ندانیم برآییم به هیچ عین همه‌ایم، اگر بداینم همه

چون دوستی روی تو ورزم به نیاز

چون دوستی روی تو ورزم به نیاز مگذار به دست دشمن دونم باز گر سوختنیست جان من هم تو بسوز ور ساختنیست کار من هم…

چون یاد کنم طبع طربناک ترا

چون یاد کنم طبع طربناک ترا و آن صورت خوب و سیرت پاک ترا خواهم که گذر بر سر خاک تو کنم در ساعت و…

حسنی که تو، ای نگار، داری بردست

حسنی که تو، ای نگار، داری بردست آن نقش چرا همی نگاری بردست؟ ساعد به سر آستین همی پوش، از آنک تو میگیری سیاه کاری…

خال زنخت تیر گناه اندازد

خال زنخت تیر گناه اندازد رخت دل عاشقان به راه اندازد از غیرت خالی، که بر آن نرگس تست بیمست که خویش را به چاه…

خال تو به هر حال پسندیدهٔ ماست

خال تو به هر حال پسندیدهٔ ماست زلف تو چو حال دل غم دیدهٔ ماست آن خال که بر چاه زنخدان داری تر می‌دارش که…

خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد

خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد عیش از دل غمدیده من یکسو کرد در زیر لبت سیاه کارانه نشست تا آن لب ساده…

خالی داری بر لب چون قند، از مشک

خالی داری بر لب چون قند، از مشک خطی داری بر رخ دلبند، از مشک بر ساعد خود نگار بستی یا خود بر ماهی سیمین…

خالی،که لبت همی بباراید ازو

خالی،که لبت همی بباراید ازو خالیست سیه که شمک میزاید ازو صد تنگ شکر خورد ز پهلوی رخت ترسم که دهان تو به تنگ آید…

خالی که به شیوه پای بست لب تست

خالی که به شیوه پای بست لب تست همچون دلم آشفته و مست لب تست بسیار دلش خون مکن و روزی چند نیکو دارش، که…

خالی که رخ تو آشکارش پرورد

خالی که رخ تو آشکارش پرورد لعل تو به نوش خوش گوارش پرورد در خون لبت رفت و در آنست هنوز با آنکه لب تو…

خواهم که لب باده پرستت بوسم

خواهم که لب باده پرستت بوسم و آن عارض خوب و چشم مستت بوسم صد نقش چو دستارچه بر آب زدم باشد که چو دستارچه…

خورشید که خاک ازو چو زر میگردد

خورشید که خاک ازو چو زر میگردد از شوق رخ تو دربدر میگردد یک جرعه می‌صاف تو در صافی ریخت شد مست و درین میان…

در باغ شدی، سر و سر افشانی کرد

در باغ شدی، سر و سر افشانی کرد سنبل ز نسیم تو پریشانی کرد گل روی ترا بدید، چون سجده نکرد مردم همه گفتند به…

داریم ز قدت گلها راست همه

داریم ز قدت گلها راست همه دل ماندگیی چند که برجاست همه آن نیز که امروز ز ما کردی یاد تاثیر دعای سحر ماست همه

در سینه ز دست دل جگر تابیهاست

در سینه ز دست دل جگر تابیهاست در دیده ز تاب سینه بیخوابیهاست ای دیده، بریز خون این دل، که مرا دیریست که با او…

در زیر دو ابروی کژت پیوسته

در زیر دو ابروی کژت پیوسته با چشم تو آن سه خال در یک رسته آن خال که بر گوشهٔ چشمست ترا نقش سه بنفشه…

در صورت آدم ار فرشتست تویی

در صورت آدم ار فرشتست تویی ور آدمی از روح سرشتست تویی گر می‌نبشتست درین دور کسی آن وحی خط و آنکه نبشتست تویی

در عشق تو از سر بنهادم هستی

در عشق تو از سر بنهادم هستی زین پس من و شوریدگی و سرمستی با روی تو حالی و حدیثی که مراست در نامه نبشتم…

در عالم کج نهاد پر پیچ و خمش

در عالم کج نهاد پر پیچ و خمش یک چیز طلب می‌کنم از بیش و کمش یا معشوقی که وصل او باشد خاص یا ممدوحی…

در کارگه غیب چو نقاش نخست

در کارگه غیب چو نقاش نخست جویندهٔ نقش خویشتن را می‌جست بر لوح وجود نقشها بست و در آن چون روشن گشت نقش آن جزو…

دست به نگار تو مرا کشت دگر

دست به نگار تو مرا کشت دگر آه! ار نشود وصل توام پشت دگر نقشی عجبست بر دو دستت تا خود حرف که گرفته‌ای در…

دستارچه حسنی و جمالی دارد

دستارچه حسنی و جمالی دارد وز نقش و نگار خط و خالی دارد با آن همه زر، اگر خیال تو پزد انصاف، که بیهوده خیالی…

دستارچه را دست تو در می‌باید

دستارچه را دست تو در می‌باید از چشم من و لب تو تر می‌باید نتوان که چو دستارچه دستت بوسم زیراکه به دستارچه زر می‌باید

دل بندهٔ بوی عنبر آمیز گلست

دل بندهٔ بوی عنبر آمیز گلست جان چاکر عارض دلاویز گلست بلبل که هزار خار کن بندهٔ اوست او نیز غلام خار سرتیز گلست

دشمن گرو وصل ز من برد آخر

دشمن گرو وصل ز من برد آخر او گشت بزرگ و من شدم خرد آخر آورد به جان لب ترا از بوسه دندان به رخت…

دل کیست؟ که او طلب کند یاری تو

دل کیست؟ که او طلب کند یاری تو یا تن ندهد به محنت و خواری تو؟ پرسیده‌ای احوال دلم دوش وزان جان می‌آید به عذر…

دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد!

دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد! جان شیفتهٔ دو نرگس مست تو باد! زلف طرب و طرهٔ دستار مراد مانندهٔ دستارچه در دست تو…

دل در غم او بکاست، می‌باید گفت

دل در غم او بکاست، می‌باید گفت این واقعه از کجاست؟ می‌باید گفت گفتی تو که از که این قیامت دیدی؟ از قامت او، چو…

دلدار چو در سینه دل نرم نداشت

دلدار چو در سینه دل نرم نداشت آزرد مرا و هیچ آزرم نداشت بی‌جرم ز من برید و در دشمن من پیوست به مهر و…

دلدار مرا در غم و اندوه بکاست

دلدار مرا در غم و اندوه بکاست یک روز برم به مهر ننشست و نخاست گفتنم مگر این عیب ز دل سختی اوست؟ چون میبینم…

دی باد صبا ز خاک بر داشت سرم

دی باد صبا ز خاک بر داشت سرم آن نامه بیاورد و بر افراشت سرم گفتم که ببوسم و نهم بر سینه خود دیده رها…

دلها همه از شرح جمالت مستند

دلها همه از شرح جمالت مستند نادیده ترا به مهر پیمان بستند گر بگشایی دو زلف جانها بردند ور بنمایی دو رخ ز غمها رستند

دیگر ز شراب شوق مستی، ای دل

دیگر ز شراب شوق مستی، ای دل و آن توبه که داشتی شکستی، ای دل از بادهٔ نیستی خراب افتادی تا باد چنین باد که…

دم با تو زنم، که یار دیرینه تویی

دم با تو زنم، که یار دیرینه تویی کم با تو زنم، که یار دیرینه تویی در عیش قدیم، ار قدمی خواهم زد هم با…

رفتم بر آن شمع چگل مست امروز

رفتم بر آن شمع چگل مست امروز گفتم که مرا با تو سری هست امروز گفتم که ز غصه کی رهد؟ دل گفتا حالی دلت…

رنگی ز رخ چو لاله زارم بفرست

رنگی ز رخ چو لاله زارم بفرست بویی ز دو زلف مشکبارم بفرست چون دست نمی‌دهد که دستت بوسم دستارچه‌ای به یاد گارم بفرست

روزی به سرای وصل راهم ندهی

روزی به سرای وصل راهم ندهی یک بوسه از آن روی چو ماهم ندهی گفتی که نخواستی ز من هرگز هیچ گر زانکه منت هیچ…

روزی شکن از زلف چو دالت ببرم

روزی شکن از زلف چو دالت ببرم جانی بکنم، ز دل ملامت ببرم گر بر رخ من نهی به بازی رخ خویش از بوسه به…

روی تو ز حسن لافها زد به جهان

روی تو ز حسن لافها زد به جهان لعل تو ز لطف طعنها زد در جان زلف تو چو افتادگیی عادت کرد بنگر که چگونه…

روی من و خاک سر کویت پس ازین

روی من و خاک سر کویت پس ازین حلق من و حلقهای مویت پس ازین در گوش لب تو یک سخن خواهم گفت گر بشنود…

رویت، که به خوبی گل خندان منست

رویت، که به خوبی گل خندان منست آرامگهش دل چو زندان منست نیکش بگزدیدند به دندان، گر چه گفتم که همین نیک به دندان منست

زر در قدمت ریزم و حیفم ناید

زر در قدمت ریزم و حیفم ناید تر در قدمت ریزم و حیفم ناید گر دل طلبی، خون کنم و از ره چشم سر در…

زلف تو، اگر فزود، اگر کاست خوشست

زلف تو، اگر فزود، اگر کاست خوشست قد تو اگر نشست، اگر خاست خوشست پیوسته حدیث قامتت میگویم زیراکه مرا با سخن راست خوشست

زلف تو، که صد سینه ز دل خالی کرد

زلف تو، که صد سینه ز دل خالی کرد بر قامت همچون الفت دالی کرد گفتم کشمش ببند، متواری شد سر در کمرت نهاد و…

زلف تو ز بالای تو مهجور نشد

زلف تو ز بالای تو مهجور نشد جز در پی قامت تو، ای حور، نشد با این همه آرزو که در سر دارد بنگر که…

زلفت، که چو حلقهٔ کمند افتادست

زلفت، که چو حلقهٔ کمند افتادست از وی دل عالمی به بند افتادست در پای تو افتاد و شکستش سر از آنک آشفته ز بالای…

زلفت چو شب و چهره چو روزی نیکوست

زلفت چو شب و چهره چو روزی نیکوست من روز و شبت ز بهر آن دارم دوست آن کو ز رخت روز و ز زلفت…

زلفی، که به ناز و درد سر داشته‌ایش

زلفی، که به ناز و درد سر داشته‌ایش بر دوش کشیده‌ای و برداشته‌ایش در پای تو گر سر بنهد باکی نیست کز خاک هزار بار…

شد در پی اوباش چو ننگیش نبود

شد در پی اوباش چو ننگیش نبود در خوی و سرشت ساز و سنگیش نبود ایشان چو شدند سیر و ترکش کردند آمد بر من…

شاهی ز غلام خویش یاد آوردست

شاهی ز غلام خویش یاد آوردست ما را به سلام خویش یاد آوردست نشگفت که نام ما بلندی گیرد ما را چو به نام خویش…

ساقی، بده آن باده، زبانم بشکن

ساقی، بده آن باده، زبانم بشکن وز باده خمار سر و جانم بشکن پیشانی توبه را شکستم ز لبت گر توبه کنم دگر دهانم بشکن

شطرنج تو ما را به شط رنج سپرد

شطرنج تو ما را به شط رنج سپرد لجلاج لجاج با تو نتواند برد اسبی که تو از رقعه ربودی و فشرد از دست تو…

شد درد بر پای فلک فرسایت

شد درد بر پای فلک فرسایت تا عرضه کند سختی خود بر رایت دارد طمع آنکه بگیری دستش ورنه چه سگست او که بگیرد پایت؟

شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد

شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد وین آتش اندرون به در خواهد داد زین سان که زبان دراز کردست امشب می‌بینم سر به باد…