جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کن

جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کن جان را به رخ دل بازده، دل را ز لب جان تازه کن از دل…

جای آن دارد که من بر دیدها جایت کنم

جای آن دارد که من بر دیدها جایت کنم رایگان باشی اگر، جان در کف پایت کنم پسته حیران آید و شکر به تنگ آید…

جرعه مده، که وقت شد اشتر من که عف کند

جرعه مده، که وقت شد اشتر من که عف کند نقل منه، که او دگر کم سخن علف کند اشتر من به ناخوشی سر ننهد…

جز لبم شرح میان او نکرد

جز لبم شرح میان او نکرد جز دلم وصف دهان او نکرد روی اقبالی ندید آن سر، که زود جای خود بر آستان او نکرد…

جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادش

جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادش مقبل آنست که آیی به مبار کبادش دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنان تو…

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟ که هر دم به نوعی دلش خون کنی تو روزی ز دست غم خود مرا به صحرا دوانی…

جز نقش تو در خیال ما نیست

جز نقش تو در خیال ما نیست جز با غمت اتصال ما نیست شد روز من از غمت چو سالی لیکن چه کنم؟ چو سال…

جماعتی که مرا توبه کار می‌خوانند

جماعتی که مرا توبه کار می‌خوانند ز عشق توبه بکردم، بگوی تا دانند به بند عشق چو شد پای تا سرم بسته به پند عقلم…

جهد بکن تا که به جایی رسی

جهد بکن تا که به جایی رسی درد بکش، تا به دوایی رسی بر سر آن کوچه بسی برگهاست خیز و برو، تا به نوایی…

جنبیدن این پرده دل افروز گواهیست

جنبیدن این پرده دل افروز گواهیست کندر پس این پرده پر از عربده ماهیست بر صورت این پرده بزرگان شده حیران وین خرده ندانسته که…

جهان از باد نوروزی جوان شد

جهان از باد نوروزی جوان شد زمین در سایهٔ سنبل نهان شد قیامت می‌کند بلبل سحرگاه مگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟ ز رنگ سبزه…

جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من،

جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من، عاشقم، وز من بپوشانید رخ چندان که من، در غمش دیوانه گشتم، بی رخش مجنون شدم…

چاره سگالیدنم فایده‌ای چون نکرد

چاره سگالیدنم فایده‌ای چون نکرد آتش هجران تو جز جگرم خون نکرد نیست کسی در جهان کش چو من شیفته زلف چو مفتول تو عاشق…

چشم جان بر اثرت می‌دارم

چشم جان بر اثرت می‌دارم گوش دل بر خبرت می‌دارم میکنم جای تو در جان، گر چه گفتی از دل بدرت می‌دارم همچو خاکم بدر…

چمن پر گهر شد ز باران ژاله

چمن پر گهر شد ز باران ژاله زمین پر کواکب ز یاقوت لاله ز شبنم فرو هشت نسرین حمایل ز سنبل بر افگند سوسن کلاله…

چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من

چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من آن فراق اندیش روزی باز پیوستی به من همچو ماهی صید آن ماهم، که روزی…

چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکن

چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکن چون این هوس دارد دلم، از دیگری یادم مکن بر جان شیرینم ببخش، ای خسرو خوبان چین…

چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟

چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟ که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانم جماعتی…

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم از…

چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندش

چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندش خلاص من متصور کجا شود ز کمندش؟ به رنگ چهرهٔ او گر نگه کند گل…

چه پیکری؟ که ز پاکی چو گوهر نابی

چه پیکری؟ که ز پاکی چو گوهر نابی زهی، سعادت آن خفته کش تو هم خوابی نقاب طرهٔ شبرنگ زیر چهره چه سود؟ که چون…

چه دستها، که ز دست غم تو بر سر نیست؟

چه دستها، که ز دست غم تو بر سر نیست؟ چه دیدها؟ که ز نادیدنت به خون تر نیست؟ کدام پشت، که در عهد زلف…

چه سود خاطر ما را به جانبت نگرانی؟

چه سود خاطر ما را به جانبت نگرانی؟ که ما ز عشق تو زار و تو عاشق دگرانی نشسته‌ام که بجویی مرا، خیال نگه کن…

چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟

چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟ در وصلی بگشایی ز درم باز آیی؟ از برم صبر و قرار و دل و دانش…

چه شد آن سرو سهی؟ کز لب این بام برفت

چه شد آن سرو سهی؟ کز لب این بام برفت که به یک دیدن او از دلم آرام برفت چه سخن کرد به چشم و…

چه عشقست این که در دل شد؟

چه عشقست این که در دل شد؟ کزو پایم درین گل شد به بند او در افتادم کشیدم بند و مشکل شد چه شربت بود…

چو آشفته دیدی که شد کار ما

چو آشفته دیدی که شد کار ما نگشتی دگر گرد بازار ما میزار ما را، که کار خطاست دلیری نمودن به آزار ما به فریاد…

چو آتشست به گرمی هوای تابستان

چو آتشست به گرمی هوای تابستان بده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان هوای عشق و هوای می و هوای تموز سه آتشند، که…

چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتم

چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتم حکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم اگر چه نام مرا دور کرده‌ای تو ز دفتر به…

چو بدیدی که ز غشقت به چه شکل و به چه سانم

چو بدیدی که ز غشقت به چه شکل و به چه سانم نپسندم که فریبی به فسون و به فسانم مکن از غصه زبونم، که…

چو تیغ بر کشد آن بی‌وفا به قصد سرم

چو تیغ بر کشد آن بی‌وفا به قصد سرم دلم چو تیر برابر رود که من سپرم به کوی او خبر من که می‌برد؟ که…

چو چشمش راه دل می‌زد من بیدل کجا بودم؟

چو چشمش راه دل می‌زد من بیدل کجا بودم؟ ز خود بیزار چون گشتم؟ برو ایمن چرا بودم؟ رفیقان گر زمن پرسند حال او که…

چو دل شد زان او هرگز نمیرد

چو دل شد زان او هرگز نمیرد چو خورد از خوان او هرگز نمیرد به سر می‌گردم از عشقش، چو دانم که سرگردان او هرگز…

چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم

چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم پس از صد بار جانم را که…

چو دل نمی‌دهد از کوی دوست برگشتن

چو دل نمی‌دهد از کوی دوست برگشتن ضرورتست در آن آستان به سر گشتن من از برای چنان آفتاب رخساری چو سایه عار ندارم ز…

چو میل او کنم، از من به عشوه بگریزد

چو میل او کنم، از من به عشوه بگریزد دگر چو روی به پیچم به من در آویزد اگر برابرش آیم به خشم برگردد وگر…

چو نام او همی گویی به نام خود قلم در کش

چو نام او همی گویی به نام خود قلم در کش ورش دانسته‌ای، زنهار! خامش باش و دم درکش ازآن بی‌چون و چند ار تو…

چون بگذری دلم به تپیدن در اوفتد

چون بگذری دلم به تپیدن در اوفتد دستم ز غم به جامه دریدن در اوفتد گر پرتوی ز روی تو افتد بر آسمان ماهش چو…

چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون می‌نهند

چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون می‌نهند آه و اشک من سر اندر کوه و هامون می‌نهند از لب چون خون و آن…

چون عشق در آید، قدم سر بنماند

چون عشق در آید، قدم سر بنماند عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند توحید به جایی برساند قدمت را کش نیک و بد…

چون ساعدت مساعد آنست رشته‌ایم

چون ساعدت مساعد آنست رشته‌ایم در خون خود، که عاشق آن دست گشته‌ایم در خاک کوی خود دل ما را بجوی نیک کو را به…

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ من…

چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی

چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟…

چون قد تو در چمن نباشد

چون قد تو در چمن نباشد چون روی تو یاسمن نباشد اندر همه تنگهای شکر شیرین تر از آن دهن نباشد ای باغ، مشو غلط…

چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد

چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد مشک را خوارتر از خاک به راه اندازد اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد…

چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت

چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت گر هجر ما، گزینی، دوری ز حسن عادت شبهاست تا دلم را تب دارد از غم…

چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار من

چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار من زان سبب شادی نمیگردد به گرد کار من اشک چشمم سر دل یک یک به رخها بر…

چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را

چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را یزدان هزار عذر بخواهد ز…

چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟

چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟ دردم تو می‌فرستی، درمانم از که باشد؟ گفتی برو ز پیشم، خود می‌روم، ولیکن زین غصه…

چیست آن شهریار در پرده؟

چیست آن شهریار در پرده؟ شور در شهر و یار در پرده هر زمان بار می‌دهد، لیکن نیست امکان بار درپرده پرده از روی برگرفت…

چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا

چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا در سپردم به خدا، ای ز خدا دور، ترا شاد نابوده ز وصل تو من و نابوده توجفا…

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست…

چون همه ملک وجود خانهٔ شاهست و شاه

چون همه ملک وجود خانهٔ شاهست و شاه راه چه جویی به غیر؟ بیش چه پویی به راه؟ ای که نچیدی گلش،، در گل خود…

حاصل از عشقت نمی‌بینم بجز غم خوردنی

حاصل از عشقت نمی‌بینم بجز غم خوردنی پرورش مشکل توان کرد از چنین پروردنی دوش فرمودی که خواهم کشتن آن شوریده را از پس سالی…

حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرا

حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرا یا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا در سینه بشکنم نفس خویش را به غم…

حدیث آرزومندی قلم دشوار بنویسد

حدیث آرزومندی قلم دشوار بنویسد ز بهر آنکه اندک باشد، از بسیار بنویسد ز کاردوست بسیارست گفتن قصه با دشمن به کار افتاده گویم کز…

حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم

حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم یا خود از پیش حکیمان توانا پرسیم چه طلسمست درین گنج و چه رسمست او را یا…

حال دل پیش که گویم؟ که دل ریش ندارد

حال دل پیش که گویم؟ که دل ریش ندارد کیست در عشق تو کو غصه ز من بیش ندارد دوش گفتی که فلان از سر…

حسن خوبان عزیز چندانست

حسن خوبان عزیز چندانست که رخ یوسفم به زندانست باش، تا او به تخت مصر آید که بخندد لبی که خندانست بگذارد ز دل زلیخا…

حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی

حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه…

حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد

حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد حسن فروشنده گشت، عشق خریدار شد خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوست واقعه انبوه…

حسن خود عرضه کن، ای ماه پسندیده صفات

حسن خود عرضه کن، ای ماه پسندیده صفات تا شود دیدهٔ ما روشن از آثار صفات لب لعل و دهن تنگ و خط سبز تو…

حسن مصرست و رخ چون قمرت میر درو

حسن مصرست و رخ چون قمرت میر درو عشق زندان و حصارش که شدم پیر درو خم ابروت کمانیست، که دایم باشد هم کمان مهره…

حلوای نباتست لبت، پسته دهانا

حلوای نباتست لبت، پسته دهانا در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟ گرد رخت از مشک زقمهاست چه…

حلقهٔ زرین بر آن گوش گهربندش ببین

حلقهٔ زرین بر آن گوش گهربندش ببین خال مشکین بر لب شیرین چون قندش ببین بسته بر هم گردن شهری، دل دیوانه را در میان…

خانهٔ تحقیق را ماه شبستان تویی

خانهٔ تحقیق را ماه شبستان تویی انفس و آفاق را میوهٔ بستان تویی از ره صورت ترا آدم خاکیست نام چونکه به معنی رسی صورت…

خاک آن بادیم کو بر آستانت بگذرد

خاک آن بادیم کو بر آستانت بگذرد یا شبی بر چین زلف دلستانت بگذرد بعد ازین چون گرم شد بازار خورشید رخت مشتری مشنو که…

خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماند

خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماند همه غم رفت و ه بغیر از غم آن یار نماند گر چه در پای دلم…

خلاف دشمنان روزی نظر بر دوستان افگن

خلاف دشمنان روزی نظر بر دوستان افگن حسودان را بخوابان چشم و بندی بر زبان افگن دهانم خشک و لب تلخ از فراق تست، یک…

خانهٔ صبر مرا باز برانداخته‌ای

خانهٔ صبر مرا باز برانداخته‌ای تا چه کردم که مرا از نظر انداخته‌ای؟ هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنی خویش را نیک…

خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتی

خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتی قصد کردم کت ببوسم دست و هم نگذاشتی بوی خون می‌آید از چاه زنخدانت، بلی بوی خون آید…

خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود

خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود از پی کشتن فرهاد به غار آمده بود باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خواب روز…

خواهم شبی بر آن دهن تنگ میر شد

خواهم شبی بر آن دهن تنگ میر شد کامشب مرا تعلق او در ضمیر شد این باد زلف اوست که باد بنفشه برد وین خاک…

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند صید را گر چه بگیرند…

خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم

خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم رستم ز خودی، رخ به خدا کردم و رفتم آن نفس به همی، که گرفتار…

خیز و کار رفتنت را ساز ده

خیز و کار رفتنت را ساز ده همرهان خویش را آواز ده مرغ گل را در زمین پوشیده‌دار مرغ دل را در فلک پرواز ده…

خیانتگر خیانت کرد و ما دل در خدا بسته

خیانتگر خیانت کرد و ما دل در خدا بسته سر و پای خصومت را به زنجیر وفا بسته لگام این دل خیره به دست صبر…

خوشا آن عشرت و آن کامرانی

خوشا آن عشرت و آن کامرانی که ما را بود از ایام جوانی سفر کردم به امید غنیمت غنیمت عمر بود و گشت فانی ندیدم…

خیز، که در میرسد موکب سلطان گل

خیز، که در میرسد موکب سلطان گل چارهٔ بزمی بساز، تا بنهی خوان گل گل دو سه روزی مقام بیش نگیرد به باغ این دو…

در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را

در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را و آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را گویا شود پیاپی با دل مسیح…

دانه‌ای بر روی دام انداختی

دانه‌ای بر روی دام انداختی مرغ آدم را ز بام انداختی تا شود سجاده و تسبیح رد جرعه‌ای در کاس و جام انداختی هر کرا…

در آن شمایل موزون چو دل نگاه کند

در آن شمایل موزون چو دل نگاه کند هزار نامه به نقش هوس سیاه کند ز حسرت رسن زلف و چاه غبغب او نه طرفه…

در بند غم عشق تو بسیار کسانند

در بند غم عشق تو بسیار کسانند تنها نه منم خود، که درین غصه بسانند در خاک به امید تو خلقیست نشسته یک روز برون…

در سر و سرای خود نگذاشتم الاالله

در سر و سرای خود نگذاشتم الاالله وندر دل ورای خود نگذاشتم الاالله از غیر به جای او نگذاشت کسی را دل وز خار به…

در خرابات عاشقان کوییست

در خرابات عاشقان کوییست وندرو خانهٔ پریروییست طوق‌داران چشم آن ماهند هر کجا بسته طاق ابروییست به نفس چون نسیم جان بخشد هر کرا از…

در صدد هلاک من شیوهٔ چشم مست تو

در صدد هلاک من شیوهٔ چشم مست تو مرد کشی و سرکشی عادت زلف پست تو غیرت دل نشاندم بر سر آتشی دگر هر نفسی…

در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس

در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس یاد میدار آنکه هستی هر…

در کعبه گر ز دوست نبودی نشانه‌ای

در کعبه گر ز دوست نبودی نشانه‌ای حاجی چه التفات نمودی به خانه‌ای؟ مرغان آن هوا به زمین چون کنند میل؟ تا در میان دام…

در فراق روی جانان بر نتابد بیش ازین

در فراق روی جانان بر نتابد بیش ازین سینه داغ هجر آنان بر نتابد بیش ازین با چنین تلخی، که طبع ما کشید از دست…

در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفت

در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفت تا تو بازآیی از آنجا که نمی‌یارم گفت هیچ محتاج گرو نیست، که دل خواهد…

در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود

در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود راه ترا هزار و دو منزل یکی شود زین آب و گل گذر کن و مشنو…

در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست؟

در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست؟ غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست حیفت آمد که دمی بی غم…

در هر چه دیده‌ام تو پدیدار بوده‌ای

در هر چه دیده‌ام تو پدیدار بوده‌ای ای کم نموده رخ، که چه بسیار بوده‌ای ما بارکرده رخت و طلب‌گار روی تو وانگه نهفته خود…

در وفا داری نکردی آنچه می‌گفتی تو نیز

در وفا داری نکردی آنچه می‌گفتی تو نیز تا به نوک ناوک هجران دلم سفتی تو نیز یاد می‌دار که در خوبی چو دوران تو…

در هر ولایتی ز شرف نام ما رود

در هر ولایتی ز شرف نام ما رود گر دوست بر متابعت کام ما رود ای باد صبح دم، خبر او بیار تو آنجا مجال…

دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما

دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما فغان ازین دلی بی‌او نفور گشته ما به آن رسید که توفان بر آیدم بدو چشم ز سوز…

درد تو برآورد ز دنیا و ز دینم

درد تو برآورد ز دنیا و ز دینم با مایهٔ عشق تو آن نه باد و نه اینم چشم همه آفاق به دیدار تو بینند…

درد دلم را طبیب چاره ندانست

درد دلم را طبیب چاره ندانست مرهم این ریش پاره پاره ندانست راز دلم را به صبر، گفت بپوشان حال دل غرقه از کناره ندانست…

درد سری می‌دهیم باد صبا را

درد سری می‌دهیم باد صبا را تا برساند به دوست قصهٔ ما را برسر کویش گذر کند به تانی با لب لعلش سخن کند به…

درمان درد دوری آن یار می‌کنم

درمان درد دوری آن یار می‌کنم وقتی که میل سبزه و گلزار میکنم چون شد شکسته کشتی صبر من در آب عشق خود را بهرچه…