به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔ‌چون خور

به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔ‌چون خور ببردی از بر من دل، بخوردی از دل من بر ز رشک طلعت خوبت بریزد اختر…

به خرابات برید از در این خانه مرا

به خرابات برید از در این خانه مرا که دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبست که به زنجیر…

به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو

به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو ز سود من، نپندارم، ترا…

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا بفغانند مغان از من و از زاری من…

به خرابات گذارم ندهند از خامی

به خرابات گذارم ندهند از خامی سوی مسجد نتوانم شدن از بدنامی صوفی رندم و معروف به شاهدبازی عاشق مستم و مشهور به درد آشامی…

به دشمنان نتوان رفت و این شکایت کرد

به دشمنان نتوان رفت و این شکایت کرد که دوست بر دل ما جور تا چه غایت کرد؟ لبش، که بر دل ما راه زد،…

به دکان می‌فروشان گروست هر چه دارم

به دکان می‌فروشان گروست هر چه دارم همه خنب‌ها تهی گشت و هنوز در خمارم ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمد نتوان به…

به ذکر تو من شادمانی کنم

به ذکر تو من شادمانی کنم به یاد لبت کامرانی کنم منت عاشق و عاشقت را رقیب که هم گرگم و هم شبانی کنم به…

به روی خود نظر کن، تا بلای عقل و دین بینی

به روی خود نظر کن، تا بلای عقل و دین بینی گره بر مشکها زن، تا کساد مشک چین بینی سر و دل خواستی از…

به رخ شمع شبستانم تویی بس

به رخ شمع شبستانم تویی بس به قامت سرو بستانم تویی بس نهان بودی زما، پیداستی باز کنون پیدا و پنهانم تویی بس من و…

به سر زلف سیه دوش گره برزده بود

به سر زلف سیه دوش گره برزده بود خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود مرد را مردمک دیده به خون تر می‌کرد…

به غم خویش چنان شیفته کردی بازم

به غم خویش چنان شیفته کردی بازم کز خیال تو به خود نیز نمی‌پردازم هر که از نالهٔ شبگیر من آگاه شود هیچ شک نیست…

به من از دولت وصل تو مقرر می‌شد

به من از دولت وصل تو مقرر می‌شد کارم از لعل گهربار تو چون زر می‌شد دوش گفتم بتوان دید به خوابت، لیکن با فراق…

به نام ایزد! چه رویست این؟ که حیرانند ازو حوران

به نام ایزد! چه رویست این؟ که حیرانند ازو حوران چنین شیرین نباشد در سپاه خسرو توران دلم نزدیک آن آمد که از درد تو…

به مسجد ره نمی‌دانم، گرفتار خراباتم

به مسجد ره نمی‌دانم، گرفتار خراباتم جزین کاری نمی‌دانم که در کار خراباتم خراب افتاد کار من، خرابات اختیار من خراباتیست یار من، از آن…

به نشاط باده چو صبح‌دم سوی بوستان گذری کنی

به نشاط باده چو صبح‌دم سوی بوستان گذری کنی بسر تو کین دل‌خسته را به نسیم خود خبری کنی ز شمایل تو خجل شود رخ…

به وقت گل پی معشوق و باده باید رفت

به وقت گل پی معشوق و باده باید رفت سوار عیش تراند، پیاده باید رفت چمن بسان بهشتی گشاده روی طرب در آن بهشت به…

بهار آمد و باغ پیرایه بست

بهار آمد و باغ پیرایه بست چمن سبز پوشید و در گل نشست ز سرما زمین داغ بر چهره داشت چو سبزه برست از سیاهی…

به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم

به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم چرا به دیدهٔ رحمت نمی‌کنی نظرم؟ به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست…

بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد

بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا…

به یک نظر دل شهری شکاردانی کرد

به یک نظر دل شهری شکاردانی کرد همیشه جور کنی و آشکاردانی کرد ز طره غالیه بر یاسمین توانی برد به شیوه معجزه با خنده…

بی تو دل من دمی قرار نگیرد

بی تو دل من دمی قرار نگیرد پند نصیحت کنان به کار نگیرد هر چه در امکان عقل بود بگفتیم این دل شوریده اعتبار نگیرد…

بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد

بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد چراغ مجلس ما پرتو روی تو بس باشد برای نزهت ار وقتی بیارایند جنت را مرا…

بی تو دل و جان من زیر و زبر میشود

بی تو دل و جان من زیر و زبر میشود دم به دمم درد دل بیش و بتر می‌شود عمر به سر شد مرا در…

بیا، که دیدن رویت مبارکست صباح

بیا، که دیدن رویت مبارکست صباح بیا، که زنده به بوی تو می‌شوند ارواح تویی، که وصل تو هر درد را بود درمان تویی، که…

بی تو نکردیم به جایی نشست

بی تو نکردیم به جایی نشست با تو نشستیم به هر جا که هست صورت خوب از چه به گیتی بسیست چشم مرا مثل تو…

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم تو خفته‌ای، خبرت کی بود؟ که من هر…

بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم

بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم که بوی دوست می‌آرد نسیم باد نوروزم به عشقم سرزنش کردی ،ببین آن روی…

بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس

بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس بخور خانه نسیم هوای میکده بس ز میر و خواجه ملولیم، بعد ازین همه عمر حضور و صحبت…

بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد

بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد هر که عاشق گردد، او را در دل آرامی نباشد پخته‌ای باید که داند سوختن در عشق خوبان…

بید بشکفت و گل به بار آمد

بید بشکفت و گل به بار آمد لاله بر طرف جویبار آمد گربهٔ بید بر دریچهٔ شاخ پنجه بگشود و در شکار آمد علم خسرو…

بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب

بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب برون نمی‌رود آن صورت از خیال امشب به حکم آنکه ندارم حضور بی‌رخ دوست مرا نماز…

بی‌روی تو جان در تن بیمار همی باشد

بی‌روی تو جان در تن بیمار همی باشد دل شیفته می‌گردد، تن زار همی باشد خو کرد دل ریشم با روی تو وین ساعت روزی…

پاکبازان را چه خارا و چه خز؟

پاکبازان را چه خارا و چه خز؟ گر به رنگی قانعی در خرقه خز جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاه جامه خود دانی، تو مردم…

پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری

پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری ساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گل‌تر بلبلی…

پدید نیست اسیران عشق را خانه

پدید نیست اسیران عشق را خانه کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم که خسته شد جگر آشنا و بیگانه…

پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟

پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟ ز مردم تو دل می‌بری، من چه دانم؟ چه گویی بدان تا کجا شد دل تو؟…

پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشتهٔ ما

پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشتهٔ ما نوبت اقبال برد بخت جوان گشتهٔ ما تن همه جان گشت چو او باز به دل…

پس از مشقت دوشین که داشت گوش امشب؟

پس از مشقت دوشین که داشت گوش امشب؟ که من به کام رسم زان لب چو نوش امشب کشیده‌ایم بسی‌بار چرخ، وقت آمد که چرخ…

پستهٔ آن ماه مروارید گوش

پستهٔ آن ماه مروارید گوش چون بخندد بشکند بازار نوش صورت او مایهٔ لطفست و ناز پیکر او سایهٔ عقلست و هوش نرگس جادو فریبش…

پرسش خسته‌ای روا باشد

پرسش خسته‌ای روا باشد که درین درد بی‌دوا باشد بنماید ترا، چنانکه تویی اگر آیینه را صفا باشد بی‌قفا روی نیست در خارج وندر آیینه…

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست می‌خواره گنج دارد و مردم بر آن که…

پیری که پریرم ز مناجات بر آورد

پیری که پریرم ز مناجات بر آورد دی مست و خرابم به خرابات برآورد یک جرعه به ذات خود ازان بادهٔ صافی در داد که…

پیش‌آر، ساقی، آن می چون زنگ را

پیش‌آر، ساقی، آن می چون زنگ را تا ما براندازیم نام و ننگ را امشب زرنگ می برافروز آتشی تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ…

پیشتر از عاشقی عافیتی داشتم

پیشتر از عاشقی عافیتی داشتم بر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم نقش بسی دیدم از دفتر خوبی ولی بر ورق سینه جز نقش…

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس من جز…

پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست

پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست آن سرو لاله چهره، که در غنچهٔ قباست خلقی، چو طرف، بر کمرش بسته‌اند دل وین دولت…

تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته‌ایم

تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته‌ایم خانهٔ عقل به یک بار برانداخته‌ایم بر دل ما دگر آن یار کمان ابرو تیر گو مینداز، که…

تا بر دوست بار نتوان یافت

تا بر دوست بار نتوان یافت دل بر ما قرار نتوان یافت تا نیاید نگار ما در کار کار ما چون نگار نتوان یافت بی‌دهان…

تا برگذشت پیشم باز آن پری خرامان

تا برگذشت پیشم باز آن پری خرامان نقش مرا فرو شست از لوح نیک نامان ای همرهان، به منزل گر بازگشت باشد با قوم ما…

تا به کی این بستن و بگسیختن؟

تا به کی این بستن و بگسیختن؟ سیر نگشتی تو ز خون ریختن؟ چیست چنین مست شدن وانگهی با من بیچاره بر آویختن؟ بر لب…

تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم

تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم جان خود در آتش و تن در عذاب انداختم خود زمانی نیست پیش دیدهٔ من راه…

تا دل ما با تو کرد روی ارادت

تا دل ما با تو کرد روی ارادت هیچ نیاید ز ما مخالف عادت گر چه کم ما گرفته‌ای تو ز شوخی عشق تو افزون…

تا دل مجروح من عاشق زار تو شد

تا دل مجروح من عاشق زار تو شد هیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد لعل تو روزی مرا وعدهٔ وصلی بداد فکرم…

تا دلم بر رخ چون ماه تمامت باشد

تا دلم بر رخ چون ماه تمامت باشد ناله و زاری من بر در و بامت باشد در قیامت همه را چشم بسویی و مرا…

تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد

تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد عشق ترا مشکل کاری به نوا باشد شمشماد همی لرزد چون بید ز بالایت بالای چنین، رعنا در…

تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تو

تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تو رغبت نمی‌کند به شکر دردمند تو محتاج قید نیست، که زندانیان عشق بیرون نمی‌روند به جور از…

تا زنده‌ایم، یاد لبش بر زبان ماست

تا زنده‌ایم، یاد لبش بر زبان ماست ذکرش دوای درد دل ناتوان ماست گر فتنه می‌شویم بر آن روی، طرفه نیست زیرا که یار فتنهٔ…

تا قلندر نشوی راه نیابی به نجات

تا قلندر نشوی راه نیابی به نجات در سیاهی شو، اگر می‌طلبی آب حیات موی بتراش و کفن ساز تنت را از موی تا درین…

تا کی از هجر تو بی‌خواب و خورم باید بود؟

تا کی از هجر تو بی‌خواب و خورم باید بود؟ به تو مشغول وز خود بی‌خبرم باید بود؟ چاره کردم که مگر درد تو بهتر…

تا ندانی ز جسم و جان مردن

تا ندانی ز جسم و جان مردن پیش آن رخ کجا توان مردن؟ عاشقی چیست؟ زنده بودن فاش وآنگه از عشق او نهان مردن از…

تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارم

تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارم در دل و چشم آتش و آب دوصد گرمابه دارم بر سرش تا گل بدیدم پای صبر…

تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت

تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت باور مکن که هیچ دلی گرد هوش گشت برخاستی که زهر جدایی دهی بما بنشین، که آن به…

تا کی به در تو سوکوار آیم؟

تا کی به در تو سوکوار آیم؟ در کوی تو مستمند و زار آیم؟ گر کار مرا تو غم رسی روزی غم نیست، که عاقبت…

تبم دادی،نمیپرسی که ای بیمار من چونی؟

تبم دادی،نمیپرسی که ای بیمار من چونی؟ دلت چونست در عشق و تو با تیمار من چونی؟ به روز روشن از هجر تو من بس…

تخت شاهی دارد آن ترک ختن

تخت شاهی دارد آن ترک ختن کی کند رغبت به درویشی چو من؟ جان من چون پر شد از سودای او بعد ازین جانم نگنجد…

ترا رسد گره مشک بر قمر بستن

ترا رسد گره مشک بر قمر بستن به گاه شیوه‌گری لعل بر شکر بستن کمر به کشتن ما گر ببسته‌ای سهلست بیا، که حلقه بکوبیم…

ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟

ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟ مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود به بوی زلف تو، از نو، جوان شوم هر بار هزار…

تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم

تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم آسمان لطف را روی تو ماهست، ای صنم زان رخ آیینه‌فام اندر دل ریش منست زخمها، لیکن…

ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی

ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی چو کار ساخته باشی به خانه باز شوی به گرد خاطرت اکنون خود آن نمیگردد که هیچ پیش…

ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو

ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو به حال من نظری کن، که مردم از ستم تو متاب روی و سر از من،مباش بی‌خبر از…

ترک عجمی کاکل ترکانه برانداخت

ترک عجمی کاکل ترکانه برانداخت از خانه برون آمد و صد خانه برانداخت در حلق دل شیفته شد حلقه به شوخی هر موی که زلفش…

ترا می‌زیبد از خوبان غرور و ناز و تن داری

ترا می‌زیبد از خوبان غرور و ناز و تن داری که عنبر بر بیاض سیم و سنبل بر سمن داری چو گفتم عاشقم، بر تو،…

ترک ستم پرست من ترک جفا نمی‌کند

ترک ستم پرست من ترک جفا نمی‌کند عهد به سر نمی‌برد، وعده وفا نمی‌کند هندوی ترک آن صنم کرد بسی خطا ولیک ناوک چشم مست…

ترک گندم گون من هر دم به جنگی دیگرست

ترک گندم گون من هر دم به جنگی دیگرست روی او را هر زمان حسنی و رنگی دیگرست تنگهای شکر مصری بسی دیدیم، لیک شکر…

ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت

ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت شد دگرگونه دگری یار گرفت این که در کار بلای دل ما می‌کوشید اثر قول حسودست که برکار…

ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد

ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد دل را لبش ز تنگ شکر بی‌نیاز کرد کافر، که رخ ز قبله بپیچیده بود و سر…

تو از دست که می‌خوردی؟ که خشم آلوده‌ای دیگر

تو از دست که می‌خوردی؟ که خشم آلوده‌ای دیگر مگر با دشمنان ما قدح پیموده‌ای دیگر؟ ز شادیها چه بنشستی؟ به عزتها چه برجستی؟ اگر…

تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟

تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟ که ما را می‌رسد رندی و بی‌باکی و قلاشی بدین ریش تراشیده قلندر کی شوی؟…

تن به تو دادم، دل و جانش مبر

تن به تو دادم، دل و جانش مبر دل برت آمد، ز جهانش مبر از دل من گرچه گرو می‌بری اول بازیست، روانش مبر دشمن…

تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند

تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند کز آستان تو چون سایه در نمی‌گذرند چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماج چو تیغ فتنه…

تو چیزی دیگری، ور نه بسی خوبان که من دیدم

تو چیزی دیگری، ور نه بسی خوبان که من دیدم کسی دیگر نبیند اندر آنرو، آنکه من دیدم نه امکان آنچه من دیدم که در…

تو آن گم کرده را مشنو که بی‌زاری پدید آید

تو آن گم کرده را مشنو که بی‌زاری پدید آید چو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید به اول فارغ فارغ نماید خویش…

تو در شهری و ما محروم از آن روی

تو در شهری و ما محروم از آن روی زهی شهر! و زهی رسم! و زهی خوی! به بویت شاد میگردم همانا نمیدانم که بادت…

تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتم

تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتم که آستین تو بوسم، بر آستان تو افتم دلم چو غنچه سحرگاه تنگ بود و…

تو را که گفت که من بی‌تو می‌توانم بود

تو را که گفت که من بی‌تو می‌توانم بود که مرگ بادا گر بی‌تو زنده دانم بود اگر به پیش کسی جز تو بسته‌ام کمری…

تو ز آه من ار هراسانی

تو ز آه من ار هراسانی چون دلم می‌بری به آسانی؟ بر دل ما مکن جنایت پر که به ترکت کنیم اگر جانی روز آن…

تو سروی ، بر نشاید چیدن از تو

تو سروی ، بر نشاید چیدن از تو تو ماهی، مهر نتوان دیدن از تو من آشفته دل را تا کی آخر میان خاک و…

تو گلشن حسنی و ما چون خار و خاشاک، ای صنم

تو گلشن حسنی و ما چون خار و خاشاک، ای صنم از ما چرا رنجیده‌ای؟ حاشاک، حاشاک! ای صنم آثار خشم و چشم تو کفرست…

توبه کردم ز توبه کردن خام

توبه کردم ز توبه کردن خام ببر این جامه و بیار آن جام چون بپوشیم راز؟ کاوردیم طبل در کوچه و علم بر بام پیر…

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟ که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟ چه ساغرها تهی کردیم بر یادت…

تویی که از لب لعلت گلاب می‌ریزد

تویی که از لب لعلت گلاب می‌ریزد ز زلف پرشکنت مشک ناب می‌ریزد متاب زلف خود، ای آفتاب رخ، دیگر که فتنه زآن سر زلف…

تیر از کمان به من اندازد

تیر از کمان به من اندازد عشق از کمین چو برون تازد درکس نیوفتد این آتش کو را چو موم بنگدازد چون شاه ما سپه…

تیر تدبیر تو در کیش ندارم، چه کنم؟

تیر تدبیر تو در کیش ندارم، چه کنم؟ سپر جور تو با خویش ندارم، چه کنم؟ خلق گویند که ترکش کن و عهدش بشکن ای…

ثوابست پرسیدن خسته‌ای

ثوابست پرسیدن خسته‌ای که دور افتد از وصل پیوسته‌ای سواران چابک سرد، گردمی بسازند با پای آهسته‌ای نمی‌دانم از زورمندان درست جلادت نمودن بر اشکسته‌ای…

جان را ستیزهٔ تو ندارد نهایتی

جان را ستیزهٔ تو ندارد نهایتی خوبان جفا کنند ولی تا به غایتی سنگین دلی، و گرنه چنین درد سینه سوز در سینهٔ تو نیز…

جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟

جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟ وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟ ای صبا، باز آمدن دورست…

جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت

جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت آخر چه شد، که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟ نزد تو نامه‌ای ننوشتم، که سوز دل صد…

جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟

جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟ یا آن ضرورت نامها خود بر نمیخواند مگر؟ رفتی و شهری مرد و زن بر خاک راهت منتظر…

جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟

جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟ ما را به جفا گذاشتن تا کی؟ شاخ طرب از زمین جانها تو برکندن و غصه کاشتن تا کی؟…