ای زلف درازت اصل گمراهی ازو

ای زلف درازت اصل گمراهی ازو در معرض فتنه مرغ تا ماهی ازو بر خسته دلم که هست آگاهی از او چندین چه کنی جور…

ای روی تو از لطافت آیینه روح

ای روی تو از لطافت آیینه روح خواهم که قدح های خیالت به صبوح در دیده کشم ولی ز خار مژه ام ترسم که شود…

ای شب،نه ز زلف اوست بر پای تو بند

ای شب،نه ز زلف اوست بر پای تو بند پس دیر و دراز درکشیدی تا چند؟ وی صبح، تو نیستی چو من عاشق و زار…

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری کاین شش صفت از اهل تصوف داری شب خیزی و نور جهره و زردی روی سوز دل و آب…

ای غنچه گل سرشکفتن داری

ای غنچه گل سرشکفتن داری وی نرگس مست میل خفتن داری وی سوسن تر دراز کردی تو زبان اندیشه راز عشق گفتن داری

ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی

ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی بی نوبت تو مباد عالم نفسی آوازه نوبتت به هرکس برساد لیکن مرساد نوبت از تو به کسی

این خط که همی رخ تو را آراید

این خط که همی رخ تو را آراید طوطی ست که بر بوی شکر می آید گر دل بخری،شکر فروشی،شاید: زان پیش که طوطی شکرت…

ای ورد ملایکه دعای سر تو

ای ورد ملایکه دعای سر تو سر نیست زمانه را به جای سر تو با دشمن تو نیام شمشیر تو گفت سر دل من باد…

ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت

ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت دولت همه صورت مراد تو نگاشت با دولت،خشم وجنگ در نتوان بست با ایزد،تیغ و نیزه بر نتوان داشت

این دل که نگشت بر مرادی پیروز

این دل که نگشت بر مرادی پیروز با من به زبان حال گفت از سر سوز دیدم شب غم به خواب،روز شادی بس شب که…

با خار قناعت ار بسازی یکبار

با خار قناعت ار بسازی یکبار در هر قدمی برویدت صد گلزار با خارکشان نشین که اندر دوسه روز صد برگ بساخت گل از یک…

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت زلفش به تلطف آب عطاران برد چشمش به کرشمه…

بر خال تو جز حال تبه نتوان داشت

بر خال تو جز حال تبه نتوان داشت وین خیره کسی را به گنه نتوان داشت(؟) زنجیر سر زلف تو هر دل که بدید در…

با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟

با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟ با درد تو اندیشه درمان که خورد؟ شاید پسرا که نانوایی نکنی چانها که برآمد از…

با گل گفتم چو سوی گلزار آیم

با گل گفتم چو سوی گلزار آیم از عهد بد تو سست گردد رایم گل سوی تو بنگرید دزدیده بگفت: بد عهدتر از خودت کسی…

بر خوان امید فلک جامه کبود

بر خوان امید فلک جامه کبود یک گرده پر نمک چو رویت ننمود وین قرص که در تنور گردون پخته ست گرم است ولیکن نمکش…

بر طرف مه آن طره شبرنگش بین

بر طرف مه آن طره شبرنگش بین صد تنگ شکر در شکر تنگش بین در آتش رخ بی گنه آن هندو را آویخته یارب دل…

بلبل چو ز عشق گل فغان در گیرد

بلبل چو ز عشق گل فغان در گیرد از شعله آه من جهان درگیرد گل را به کف آورم به صد حیله و فن پندارم…

بس دل که ز تو خون شده در برمانده ست

بس دل که ز تو خون شده در برمانده ست بس دست که از هجر تو در سر مانده ست وی بس سخنان نغز چون…

بر کرده چو مه سر از گریبان می رفت

بر کرده چو مه سر از گریبان می رفت در دامن خورشید خرامان می رفت گه گه به سخن درآمده لعل لبش گویی عرق از…

بی آنک به کس رسید زوری از ما

بی آنک به کس رسید زوری از ما یا گشت پریشان دل موری از ما ناگاه برآورد بدین رسوایی شوریده سر زلف تو شوری از…

تا چند ازین حبله و زراقی عمر

تا چند ازین حبله و زراقی عمر تا چند مرا جرعه دهد ساقی عمر حقا که من از ستیزه جرعه غم چون جرعه به خاک…

تا ظن نبری که شاه رنجور شود

تا ظن نبری که شاه رنجور شود یا راحت و صحت از تنش دور شود گردی که از آن عارضه بر دامن اوست چندان باشد…

ترکم نقط غالیه پرورد نهد

ترکم نقط غالیه پرورد نهد تا داغ بلا بر دو رخ زرد نهد گفتم که خطت خطاست گفتا به خطا رسمی ست که ترک داغ…

تو خرده بتا بر گل پژمرده مگیر

تو خرده بتا بر گل پژمرده مگیر او مرده توست خرده بر مرده مگیر از بهر نثارت طبقی زر دارد بی خردگی ار چه می…

چشم تو که ابروی کمانکش دارد

چشم تو که ابروی کمانکش دارد در هر مژه ای هزار ترکش دارد زنهار برات ما مفرمای برو با عارضت افکن که خطی خوش دارد

چشمی دارم همیشه بر صورت دوست

چشمی دارم همیشه بر صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست دروست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست به…

چندان زغم انگیخته ام آتش و آب

چندان زغم انگیخته ام آتش و آب وز دیده و دل ریخته ام آتش و آب از آرزوی لبش چو رخساره او در یکدگر آمیخته…

چو شمع تنم ز دل به جان می آید

چو شمع تنم ز دل به جان می آید جانم به لب از تاب زبان می آید زین آتش دل خوشم چنان می آید کز…

چون لشکر شه روی به راه آوردند

چون لشکر شه روی به راه آوردند اسللم به تیغ در پناه آوردند آن را که ز پیل رخ نمی گردانید امروز پیاده پیش شاه…

خسرو چو به خرمی قدح بر دارد

خسرو چو به خرمی قدح بر دارد وز ابر بیان در معانی بارد از رحمت او چه کم شود گر گه گاه این گمشده را…

در پرده خوشدلی کسی را راهی ست

در پرده خوشدلی کسی را راهی ست کو را سرکار با چو تو دلخواهی ست آن سبزه تر دمیده در سایه گل انصافغ بده که…

خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیخت

خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیخت تا همچو شکوفه چرخش از دار آویخت می زد چو شکوفه دست در هر شاخی آخر چو شکوفه ناگه…

در پیش کمان گروهه شاه قزل

در پیش کمان گروهه شاه قزل خورشید به سجده اوفتد خوار و خجل زیرا که نهند داغ کفرش بر دل گر گوید:من از آتشم،او از…

در ثورگه ست خانه طالع شاه

در ثورگه ست خانه طالع شاه نشگفت اگر سیاه شد چهره ماه این ست نشان آن که در خانه او هر کس که زند طعنه…

در دست غم تو بودم ای سرو بلند

در دست غم تو بودم ای سرو بلند شبها به امید روز شادی خرسند محرومی دینه من از خدمت تو صد ساله غمم ذخیره در…

در ده می لعل لاله گون صافی

در ده می لعل لاله گون صافی بگشای ز حلق شیشه خون صافی کامروز برون ز جام می نیست مرا یک دوست که دارد اندرون…

در عشق اگر دمی قرارت باشد

در عشق اگر دمی قرارت باشد با صحبت نیکوان چه کارت باشد؟! سر تیز چو خار باش،تا یار چو گل گه در بر و گاه…

در مستی اگر زمن گناهی آید

در مستی اگر زمن گناهی آید شاید که دلت سوی جفا نگراید چشمت به خمار عالمی بر هم زد گر من گنهی کنم به مستی…

در عشق تو باز گفت نتوان کاین دل

در عشق تو باز گفت نتوان کاین دل چون است و [چسان] رنج کشد مسکین دل گر حال دلم ندانی ای غافل یار ور دانی…

دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست

دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست خونابه ز دیدگان ره خواب زده ست این تعبیه بین که دل برون آورده ست وین رنگ…

دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد

دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد رسوایی کار خویشتن می خواهد من فار غم از ملامت دشمن و دوست خود حسن تو عذر…

دوش از غم تو دیده به هم برنزدم

دوش از غم تو دیده به هم برنزدم ور زانک زدم بدانک بی نم نزدم زان بیم که دم تیز کند آتش دل تا روز…

دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت

دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت در گوش دلم گفت و دلم با جان گفت: با کس غم دل مگوی زیرا که نماند یک دوست…

دی بر ورقی که آن ز اشعار من است

دی بر ورقی که آن ز اشعار من است جانی دیدم که آن نه گفتار من است دل گفت قلم تراش بر گیرو بکن !…

دل فصل ربیع را چو جان می داند

دل فصل ربیع را چو جان می داند وز نغمه بلبل به عجب می ماند این فصل خوش است لیک از صفحه گل بلبل همه…

دی چشم تو را سحر مطلق می زد

دی چشم تو را سحر مطلق می زد مگر تو ره گنبد ارزق می زد تا داشتی آفتاب در سایه زلف حان بر صفت ذره…

روزی که به دست برنهم جام شراب

روزی که به دست برنهم جام شراب وز غایت خرمی شوم مست و خراب صد معجزه پیدا کنم اندر هر باب زین طبع چو آتش…

رازی که به گل نسیم سنبل گفته ست

رازی که به گل نسیم سنبل گفته ست پیداست ندانم که به بلبل گفته ست از غنچه بسته لب نیاید این کار گل بود دهن…

دی شاه بتان با رخ رنگین می رفت

دی شاه بتان با رخ رنگین می رفت بی اسب و پیاده نغز و شیرین می رفت شکر ز لبش به پیل بالا می ریخت…

رخساره نازنینت ای سرو سهی

رخساره نازنینت ای سرو سهی هم نام سعادت است و هم روز بهی پهلو که کند ازو چو زلف تو بهی؟ کورا نه چو خال…

رویش نگر ار صورت جان می خواهی

رویش نگر ار صورت جان می خواهی وصلش طلب ار ملک جهان می خواهی خط وی و اشک من ببین دور مشو گر سبزه و…

شاها به تو دارد همه آفاق نیاز

شاها به تو دارد همه آفاق نیاز برخیز جهان بگیر و بخرام و بتاز از هر طرفی که منزلی کوچ کنی اقبال دو منزلت به…

شاها چو فلک عُلسو رای تو نداشت

شاها چو فلک عُلسو رای تو نداشت پایاب ستیزه جفای تو نداشت با پای تو گرچه شد بسی دست آویز هم دست بداشت زانک پای…

شاها،ملکان ملک سپارند به تو

شاها،ملکان ملک سپارند به تو وز بیم تو خان و مان گذارند به تو تو کعبه اقبال جهانی لابد شاهان زمانه روی آرند به تو

شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است

شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است دریا ز خجالت کفت در عرق است در عهد تو رافضی و سنی با هم کردند موافقت که…

شاها،می عمرت فلک از جام بریخت

شاها،می عمرت فلک از جام بریخت گلبرگ حیاتت نه به هنگام بریخت خونی که بریخت تیغت از حلق عدو از دیده دوستانت ایام بریخت

شخصی دارم دلی خراب اندر وی

شخصی دارم دلی خراب اندر وی جانی دارم هزار تاب اندر وی در آرزوی روی تو دارم شب و روز چشمی و هزار چشمه آب…

شیرین دهنش چو در سخن می آید

شیرین دهنش چو در سخن می آید در شیوه گری شکن شکن می آید می گوید چشمی که درو می نگرد از حسرتش آب در…

عناب لبت رنگ زخم بر بوده ست

عناب لبت رنگ زخم بر بوده ست عنابی چشم من از آن نغنوده ست عناب که فضله های خون بنشاند عناب لبت خون دلم بفزوده…

گر یار بداندی کِم اندر دل چیست

گر یار بداندی کِم اندر دل چیست یا گفت بیارمی که دلدارم کیست بودی که به درد دل نبایستی مرد بودی که به کام دل…

کو دیده که خون جگر آرم با او

کو دیده که خون جگر آرم با او یا صبر که روزی به سر آرم با او کو شیفته ای و تیره روزی چون من…

کو پر می صافی مروق ساغر؟

کو پر می صافی مروق ساغر؟ کو سر ز می تا خط ازرق ساغر؟ من داد طرب بدادمی در بغداد گر دجله شرابستی و زورق…

گر عارضه ای روی نمودت ای شاه،

گر عارضه ای روی نمودت ای شاه، خوش باش کزو نیافت نقصان به تو راه! زین پس بودت فزونی حشمت و جاه زیرا که پس…

گر یک نفست ز زندگانی گذرد

گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد زنهار که سرمایه ملکت ز جهان عمری است چنان کش گذرانی گذرد

گرچه همه جهد بندگی بنمایم

گرچه همه جهد بندگی بنمایم از عشق تو پیش کس زبان نگشایم هم بر سر آب آید این قصه چو من با آب دو چشم…

گه شانه زبان در خم گیسوت کشد

گه شانه زبان در خم گیسوت کشد گه آینه روی سخت در روت کشد سرمه که بود که آید در چشمت؟ یا وسمه که او…

گفتم که مگر دل نه چو دلدار آید

گفتم که مگر دل نه چو دلدار آید تا در غم و شادیی مرا یاد آمد اکنون چو برون نهاد از دایره پای بگذارم تا…

گفتی چو بماندی از شراب آوردن

گفتی چو بماندی از شراب آوردن مستی به تو می نیست صواب آوردن در ده که به مستان می ناب آوردن گنجیست روان سوی خراب…

ما خانه ز خانه قلندر کردیم

ما خانه ز خانه قلندر کردیم وز خاک در مصطبه افسر کردیم لب بر لب ساغر چو صراحی جان را خندان خندان فدای ساغر کردیم

ماییم که رسم ملک جمشید نهیم

ماییم که رسم ملک جمشید نهیم وز بهر ذخیره صیت جاوید نهیم از جدی و حمل به بزم بریان سازیم بر خوان حمل قرصه خورشید…

معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل

معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل تن با همه کس به وصل درداد چو گل چون غنچه کشیده داشت دامن یک چند و امروز…

می خواهم و مطرب و دلارام و ندیم

می خواهم و مطرب و دلارام و ندیم این است طبیعت من از چرخ مقیم من می نخورم خوش نزیم، پس چکنم؟ دنیا گذران است…

نامد دل ضایع شده با دست هنوز

نامد دل ضایع شده با دست هنوز بر تخت وصال دوست بنشست هنوز آنانک شراب وصل با ما خوردند هشیار شدند و ما چنین مست…

می را که همیشه با خرد دندان است

می را که همیشه با خرد دندان است هم اوست که مونس خردمندان است می در خُم اگر چه سر گرفته است رواست در شیشه…

نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت

نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت دست ستمش به عقل بر نتوان بیخت آن طاس نگون به گردن آویخته باد چون سطل که آب روی…

نه برگ شکایت از تو گفتن دارم

نه برگ شکایت از تو گفتن دارم نه طاقت درد دل نهفتن دارم آگنده چو غنچه گشتم از غم دریاب کز تنگ دلی سر شکفتن…

هر حلقه زلفت زفن یکدیگر

هر حلقه زلفت زفن یکدیگر هستند نهان در شکن یکدیگر از بهر ربودن دل و غارت جان کردند زبان در دهن یکدیگر

هر گز نفسی حکایت از تو نکنم

هر گز نفسی حکایت از تو نکنم کازادی بی نهایت او تو نکنم از دل نکنم شکایتی کز تو کنم از دل کنم آن شکایت…

نه زهره که از غمت بنالم به کسی

نه زهره که از غمت بنالم به کسی یا از تو شکایتی شکالم به کسی جان رشوه دیده می دهد [اما] اشک پیدا نکند صورت…

هر لحظه دلم به جست و جویی دیگر

هر لحظه دلم به جست و جویی دیگر باشد بر عشق ماهرویی دیگر با یار چه خوش فتد برای دل او بر سنگ غمش زند…

هر چند که میل تو سوی بیدادی ست

هر چند که میل تو سوی بیدادی ست یک ذره غمت به از جهان شادی ست از ما گله می کنی و لیکن ما را…

آخر، ای ماه پری پیکر، که چون جانی مرا

آخر، ای ماه پری پیکر، که چون جانی مرا در فراق خویشتن چندین چه رنجانی مرا؟ همچو الحمدم فکندی در زبان خاص و عام لیک…

از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم

از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم نخواهم شیشهٔ نوش و نباید شربت قندم مگر یزدان به روی من در وصل تو…

از بند زلفش پای ما مشکل گشاید بعد ازین

از بند زلفش پای ما مشکل گشاید بعد ازین چشمی که بیند غیر او ما را نشاید بعد ازین دل را چو با دیدار او…

از باده در فصل خزان افتان و خیزان نیک‌تر

از باده در فصل خزان افتان و خیزان نیک‌تر ور یار دلداری دهد خود چون بود زان نیک‌تر؟ شد باغ پرینگی دگر، هر برگی از…

از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت

از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت جان را خیال روی تو از دل به در نرفت این آتش فراق، که بر می‌رود…

از تو میسر نشد کنار گرفتن

از تو میسر نشد کنار گرفتن پیش تو داند دلم قرار گرفتن کعبهٔ من کوی تست و حج دل من حلقهٔ آن زلف تابدار گرفتن…

از تو مرا تا به کی بی‌سر و سامان شدن؟

از تو مرا تا به کی بی‌سر و سامان شدن؟ در طلب وصل تو زار و پریشان شدن؟ هر نفسم خون دل ریزی و گویی…

از جام عشق بین همه باغ و بهار مست

از جام عشق بین همه باغ و بهار مست دوران دهر عاشق و لیل و نهار مست ناهید در هبوط و قمر در شرف خراب…

از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی

از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی تا از خجالت تو نروید دگر گلی عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه گر در رخ تو…

از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکن

از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکن با شیر شد در حلق دل، با جان برون آید ز تن ترک کله داری، شبی،…

از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی

از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی تا من چو نام بوسه برم قصد جان کنی گر یک نظر به جان بخریم از…

از عشق تو جان نمی‌توان برد

از عشق تو جان نمی‌توان برد وز وصل نشان نمی‌توان برد بر خوان رخت ز بیم آن زلف دستی به دهان نمی‌توان برد دارم به…

از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند

از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند چشم آن فتنهٔ…

از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما

از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما که آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما ما قصه‌ای که بود نمودیم و عرضه داشت تا خود…

ازین نرگس و گل غرورم مده

ازین نرگس و گل غرورم مده وزین عود و شکر بخورم مده چو بیمار عشقم علاجم بکن چو غم‌خوار مهرم سرورم مده بس این انتظارم…

اشک ما آبیست روشن در هوات

اشک ما آبیست روشن در هوات خود به چشم اندر نیامد اشک مات در طوافت سعی خواهم کرد از آنک سعی‌ها کردست گردون در صفات…

آشنایی جمله را، با من چرا بیگانه‌ای؟

آشنایی جمله را، با من چرا بیگانه‌ای؟ خانه‌پرداز من و با دیگران هم‌خانه‌ای هر دو عالم در سر کار تو کردم، گر چه تو خود…

از مردم این مرحله دلساز نبینی

از مردم این مرحله دلساز نبینی در طارم این قبه هم آواز نبینی تا کی زن و فرزند و برادر؟ که ازین قوم جز خانه…