کردیم شبی روز غریبانه بدامی

کردیم شبی روز غریبانه بدامی المنته لله که رسیدیم بکامی شاها نکشم باده که همت نپسندد من سر خوش و یاران همه حسرتکش جامی کردی…

کسی راه غمش را سر نبردست

کسی راه غمش را سر نبردست ازین خونخواره ره جان درنبردست چه دامست این که یک فرخنده طایر برون زین دام بال و پر نبردست…

گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینم

گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینم که با دل در سخن باشم اگر خاموش بنشینم زبان انداخت از پا شمع محفل را همان…

گر چه ما را دسترس بر دامن آن ماه نیست

گر چه ما را دسترس بر دامن آن ماه نیست شکرلله از گریبان دست ما کوتاه نیست بیقرار عشق را از محنت هجران چه باک…

گرنه گل ناله ای از مرغ چمن گوش کند

گرنه گل ناله ای از مرغ چمن گوش کند ناله را مرغ چمن به که فراموش کند نالم از دیده تر تابکی از مشت خسی…

گریه نتوانست غم را از دل بیتاب برد

گریه نتوانست غم را از دل بیتاب برد کی تواند کوه را از جای خود سیلاب برد از غمت ای گوهر نایاب در بحر وجود…

گفتی از جور فراقت چه بمن می گذرد

گفتی از جور فراقت چه بمن می گذرد آنچه از باد خزانی بچمن می گذرد خونم از شوق بجوش آمده ای همسفران تا کجا حرف…

گو روزگار هرچه تواند بما کند

گو روزگار هرچه تواند بما کند ما و تو را مباد که از هم جدا کند مرغ شکسته بالم و صیاد بیوفا ترسم باین بهانه…

گفتی که با دلت غم هجران چه می کند

گفتی که با دلت غم هجران چه می کند باد خزان ببین بگلستان چه می کند منعم کنی ز گریه خونین و با دلم آگه…

گله ام از تو مپندار که از دل برود

گله ام از تو مپندار که از دل برود بر دلم از تو غباریست که مشکل برود چند دل از پی اندیشه باطل برود جای…

ما را دگر زیار؛ تمنا نمانده است

ما را دگر زیار؛ تمنا نمانده است چون طاقت تغافل بیجا نمانده است دوران نگر که ساغر عیشم دهد کنون کافتاده است شیشه وصهبا نمانده…

ما را که با تو غیر وفا در میانه نیست

ما را که با تو غیر وفا در میانه نیست بی جرم می کشی تو و هیچت بهانه نیست از دل کدام شب که مرا…

ما غمزدگان چون زدل آهنگ برآریم

ما غمزدگان چون زدل آهنگ برآریم صد چشمه خون از جگر سنگ برآریم مرغان همه در ناله و این طرفه که ما را رخصت نه…

مپسند از درت ای دوست غمین برخیزم

مپسند از درت ای دوست غمین برخیزم نه چنان آمده بودم که چنین برخیزم ای خوش آن لحظه که در بزم نشست تو و من…

ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچ

ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچ فریاد زبی رحمی صیاد و دگر هیچ صیاد جفا پیشه اسیران قفس را ایکاش دهد رخصت فریاد…

مائیم و فراق دیده ای چند

مائیم و فراق دیده ای چند بار غم دل کشیده ای چند وارسته زنام و فارغ از ننگ از دام بلا رمیده ای چند از…

مرا بتیست که دلها ازین ستم شکند

مرا بتیست که دلها ازین ستم شکند که عهد بندد و بی موجبی بهم شکند براه عشق توام کاش هر کجا خاری است گهی بدیده…

مرا در سینه دل چون نافه تا پر خون نخواهد شد

مرا در سینه دل چون نافه تا پر خون نخواهد شد نصیبم نکهتی زان طره شبگون نخواهد شد کمال ناامیدی بین کزان نامهربان شادم بمن…

مرا کام دل گر زیاری برآید

مرا کام دل گر زیاری برآید خوشم، گر پس روزگاری برآید زهم گر بر آید دو عالم چه پروا مبادا که یاری ز یاری برآید…

مرغی که بکوی تو ز پرواز نشیند

مرغی که بکوی تو ز پرواز نشیند از جور تو هر چند رمد باز نشیند شد یار و درآمد ز درم غیر و روانیست جغد…

مسلمانان مرا حال تباهی

مسلمانان مرا حال تباهی بود از گردش چشم سیاهی قدش سروی ولی پاینده سروی رخش ماهی ولی تابنده ماهی بیان گرنیست ما را هست اشگی…

من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمیآید

من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمیآید بجز آهی که آنهم از قفس بیرون نمی آید نمی دانم که آسودست در محمل؟ همی…

مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را

مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را بر ما اگر ببخشی وقتست وقت یارا چون ریختی بخواری خون مرا بزاری برتر بتم گذاری کافیست…

مشکل که دهد دست مرا با تو وصالی

مشکل که دهد دست مرا با تو وصالی تو نخل برومندی ومن خشگ نهالی ما را که بجز دست تهی نیست بضاعت اندیشه وصل تو؟…

منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها

منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها واماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها آگاه زرنج بادیه باشند واپس ماندگان محمل نشینان را چه…

نگشاید دلم از وصل بهجران نزدیک

نگشاید دلم از وصل بهجران نزدیک چه فروغی دهدم شمع بپایان نزدیک مکن از گریه مرا منع که واپس نرود اشگ گرمی که رسیدس بمژگان…

نگارینا دل پر درد من بین

نگارینا دل پر درد من بین دل پر درد غم پرورد من بین سوارا در پیت افتاده گردم نگاهی از قفا کن گرد من بین…

می رود از خویش دل چون دیده حیران می شود

می رود از خویش دل چون دیده حیران می شود ای خوش آن عاشق که محو روی جانان می شود دور از انصافست کز بهر…

میرسد یار و دریغا سروسامانم نیست

میرسد یار و دریغا سروسامانم نیست تحفه ای جز گهر اشگ بدامانم نیست عاشقم عاشق و پروا، ز رقیبانم نیست آتشم آتش و پروا، ز…

نمودی گاه زلف عنبرین گه خال مشگینم

نمودی گاه زلف عنبرین گه خال مشگینم ندانستم که بیرون برد از کف دل، کدامینم گلی در گلبنم نشکفت وزین حسرت که غمگینم ولی در…

نه همین ز آتش عشقت دل ما می سوزد

نه همین ز آتش عشقت دل ما می سوزد هر کراهست دلی، سوخته یا می سوزد خاک این بادیه بین کز قدم گرم روان بسکه…

هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفت

هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفت عشق تو اختیار دل از دست من گرفت گفتم ز سیر باغ گشاید مگر دلم گل بی…

نیست هرگز ببد و نیک جهان کار مرا

نیست هرگز ببد و نیک جهان کار مرا هست یکسان سبحه و زنار مرا آب آئینه ز عکس رخ من گل گردد گرد غم بسکه…

نهانی رازهای دوستداران

نهانی رازهای دوستداران کی می گوید بدشمن دوست، یاران؟ مسلمانان غم تنهائیم کشت خوش آن یاران خوش آن روزگاران ندانستم چرا غافل گذشتند ازین فرخنده…

هر چند بر آن عارض گلگون نگرد کس

هر چند بر آن عارض گلگون نگرد کس دل میکشدش باز که افزون نکرد کس کو طاقت نظاره بزمی که بود یار همصبحت اغیار وزبیرون…

نیست مهر تو متاعی که بجان بفروشم

نیست مهر تو متاعی که بجان بفروشم گرچه ارزان خرم این جنس و گران بفروشم منم آن قدرشناسی که اگر مهر ترا بفروشم بدو عالم…

هر کسی را که چو من دیده خونباری هست

هر کسی را که چو من دیده خونباری هست می توان یافت که در پای دلش خاری هست دلخراش است دگر ناله مرغان چمن در…

هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد

هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد منت احسان کی از چرخ ستمگر می کشد زآستان بی نیازی تا کف خاکی بجاست…

یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته

یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته شکرانه فراغت از همرهان خسته چشم بد فلک بین کامشب ببرم عشرت یکسو سبوفتاده یکسو قدح شکسته…

هرگز بیاد ما زر و گوهر نمی رسد

هرگز بیاد ما زر و گوهر نمی رسد ما را بیغیر یار بخاطر نمی رسد اشگی بدیده کی رسد از گرمی جگر از شیشه این…

هر کرا یاری برای خویشتن

هر کرا یاری برای خویشتن ما و یار بیوفای خویشتن تا بکی در بزم خاص اغیار را می توان دیدن بجای خویشتن محفلم را مطربی…

یاد آرای ستمگر از حال خاکساری

یاد آرای ستمگر از حال خاکساری روزی اگر بکویت بادآورد غباری هر کس درین گلستان نخلی نشاند بر داد جز نخل ما که هرگز باری…

ای آن که چو بگذری تو بر یاد دلم

ای آن که چو بگذری تو بر یاد دلم جز گریه نگیرد زغمت داد دلم تا از تو جدا فتادم ای وای بمن یادت نرسد…

ای آنکه همیشه جور کارت باشد

ای آنکه همیشه جور کارت باشد آوردن عاشقان شعارت باشد این دیده که بی روی تو خون می گرید تا چند براه انتظارت باشد

افگار توام تاب و توانی بفرست

افگار توام تاب و توانی بفرست بیمار غمم قوت جانی بفرست از نامه خشکی بتو راضیست طبیب گر نیست گلی برگ خزانی بفرست

ای آن که به غیر از تو مرا یاری نه

ای آن که به غیر از تو مرا یاری نه جز یاد توام مونس و غمخواری نه شبهای دراز هجر دور از رخ تو چون…

این دیده به راه انتظاریست مرا

این دیده به راه انتظاریست مرا وین گوش به گفتگوی یاریست مرا دیگر سوی که بینم و از که شنوم این هر دو چو از…

بازم به کمین غمزه پنهانی هست

بازم به کمین غمزه پنهانی هست زخمی به دل از کاوش مژگانی هست تا چند تو بر گریه ما می خندی گویا نشنیده ای که…

خواهم که سرود عشق بنیاد کنم

خواهم که سرود عشق بنیاد کنم از عهد گرفتاری خود یاد کنم از بسکه در آرزوی دام و قفسم آزادم و جستجوی صیاد کنم

تا عشق مرا فاش نمی دانستی

تا عشق مرا فاش نمی دانستی با من ره پرخاش نمی دانستی در عاشقی خویش مرا شهره شهر دانستی و ای کاش نمی دانستی

تا از تو زجور فلک افتادم دور

تا از تو زجور فلک افتادم دور یکدم دل خویش را ندیدم مسرور مشتاق توام چون به گلستان بلبل محتاج توام چون به صبوحی مخمور

چندان غم هجران تو در دل دارم

چندان غم هجران تو در دل دارم روزی که فلک از تو بریده است مرا می دانم آنکه آفریده است مرا کس با لب پرخنده…

در بزم تو هر کس که می ناب خورد

در بزم تو هر کس که می ناب خورد دور از تو به جای باده خوناب خورد یارب نرسد زسنگش آسیب شکست جامی که ازو…

در محفل غیر باده چون نوش کنی

در محفل غیر باده چون نوش کنی درباره من حرف کسان گوش کنی چون عهد وفای خویش ترسم که مرا یک باره ز خاطرت فراموش…

دنبال من آن به که تکاپو نکنید

دنبال من آن به که تکاپو نکنید وآنجا که منم نگه به آن سو نکنید ای همنفسان به جان خود رحم کنید آن گل که…

رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی

رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی اندوه تو را میان جان داشتمی دردا که کنون ز پرده بیرون افتاد آن راز که سالها…

دردا که بت ستیزه کاری دارم

دردا که بت ستیزه کاری دارم وز غمزه او جان فگاری دارم مردم گویند روزگارت چونست می پندارند روزگاری دارم

رسم و ره آن یار ستمکار نگر

رسم و ره آن یار ستمکار نگر ناکامی یار و کام اغیار نگر با ما در کینه میزند دلبر بین با یار ستیزه می کند…

رفتی تو رفت زندگانی افسوس

رفتی تو رفت زندگانی افسوس آمد پیری و شد جوانی افسوس باز آ که گذشت عمر و نزدیک رسید آن روز که گوئی از فلانی…

عمریست که از دلم جنون می جوشد

عمریست که از دلم جنون می جوشد از دیده ام اشگ لاله گون می جوشد در وادی عشق چشم گریان منست آن چشمه کزو همیشه…

کی پیش کسی حکایتی از تو کنم

کی پیش کسی حکایتی از تو کنم یا شکوه بی نهایتی از تو کنم غیر و من و شکوه از تو شرمم بادا هم با…

گفتی که تنی که عشق فرسودت کو

گفتی که تنی که عشق فرسودت کو آن جان که به تن دمی نیاسودت کو من هم به تو گویم سخنی رنجه مشو حسنی که…

گر بی تو به بزم عیش ساغر زده ام

گر بی تو به بزم عیش ساغر زده ام صد غوطه به خون دیده تر زده ام مانند سبوی باده مانده است بجای دستی که…

عمریست که تیره روزگارم چکنم

عمریست که تیره روزگارم چکنم افتاده ز چشم اعتبارم چه کنم گر وقت گریبان شده دستم چه عجب رفته است ز کف دامن یارم چه…

گر فلک سازد جدا زان گوهر یکتا مرا

گر فلک سازد جدا زان گوهر یکتا مرا چون صدف گردد کف افسوس سرتاپا مرا ترسم آن آتش که از عشق تو سوزد بر سرم…

گویند به من که بیقراری نکنم

گویند به من که بیقراری نکنم شبهای فراق اشگباری نکنم تا هست مرا آتش عشقش بر سر یک لحظه چو شمع ترک زاری نکنم

هرگز دل من به عیش فیروز مباد

هرگز دل من به عیش فیروز مباد بی ناله زار و آه جانسوز مباد گر روز خوش اینست که یاران دارند یارب شب محنت مرا…

هر کس به من سوخته خرمن سازد

هر کس به من سوخته خرمن سازد شرطست که با ناله و شیون سازد بر شاخ گلی که سرزند از خاکم ای کاش که بلبلی…

نه ذوق من از وصل نگاری دارم

نه ذوق من از وصل نگاری دارم نه شوق گل و سیر بهاری دارم کافیست مرا همین که در کنج غمی بنشسته خیال چون تو…

هرجا که سگیست آستانی دارد

هرجا که سگیست آستانی دارد هر جا مرغیست آشیانی دارد جز درگه تو، طبیب خو کرده به غم کافر بادا اگر گمانی دارد

گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس

گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس خو کرده به هجر نازنینی که مپرس می نوش به شادی و تو خوش باش که من دارم…

یار میخواره من دی قدحی باده به دست

یار میخواره من دی قدحی باده به دست با حریفان ز خرابات برون آمد مست بر در صومعه بنشست و سلامی در داد سرِ خُم…

من که هرشب بی خیالت دیده در خون کشم

من که هرشب بی خیالت دیده در خون کشم حاش لله بار عشق دیگران را چون کشم؟ گر چو گردونم بگردانی به گرد این جهان…

گر گل رخسار تو عزم گلستان کند

گر گل رخسار تو عزم گلستان کند گل به تماشای او روی به بستان کند ور مه روی تو را ماه ببیند برش تحفه ز…

گر سر کیسه وفابندی

گر سر کیسه وفابندی در دُرج سخن چرا بندی؟ روی هجران چنان ندانی خوب کش جفا نیز بر قفابندی؟ لاشه لنگ دل ضعیف مرا چند…

ز من چندانک می خواهی وفا هست

ز من چندانک می خواهی وفا هست از این معنی بگو یک جو تو را هست؟ چه گویم وای دل گویی که جان کن کنون…

ای به عیدی دلم به روی تو شاد

ای به عیدی دلم به روی تو شاد عید را روی تو مبارک باد هر کجا یاد چهره تو کنند هیچکس را ز عید ناید…

باز بر جانم فراقت پادشاهی می کند

باز بر جانم فراقت پادشاهی می کند وانچ در عالم کشی کرد از تباهی می کند شهر صبرم تا سپاه هجر تو غارت زدند با…

دلم چون بر سر زلف تو جان بست

دلم چون بر سر زلف تو جان بست برو عشقت در هر دو جهان بست سر زلفت چو زین حالت خبر یافت به قصد جان…

بگذشت ماه روزه به خیر و مبارکی

بگذشت ماه روزه به خیر و مبارکی پر کن قدح ز باده گلرنگ راوکی آبی که گر برابر آتش بداریش واجب شود عبادت او نزد…

ای همایون نظر،از من نظری باز مگیر

ای همایون نظر،از من نظری باز مگیر طوطیم در قفص از من شکری باز مگیر سگ قصاب توام خورده ز جانم جگری چون جگر می…

انک بر تخت مکرمت شاه است

انک بر تخت مکرمت شاه است شرف الدینِ حق شرفشاه است در تکاپوی خدمتش جوزا از کمر بستگان درگاه است وز پی امتثال فرمانش چرخ…

از رایت تو نور ظفر می تابد

از رایت تو نور ظفر می تابد کس نسیت که از رای تو سر می تابد عفو تو چو رحمت خدای ست که خلق هر…

از جور تو حال ارچه تبه می دارم

از جور تو حال ارچه تبه می دارم هم لطف تو را گوش به ره می دارم در پرده به رسم دوستان می سوزم وین…

از عشق تو در تنم روان می سوزد

از عشق تو در تنم روان می سوزد شرحش چه دهم که بر چه سان می سوزد؟ از ناله چو چنگم رگ تن پی گسلد…

آن خط که به گرد آن دهن می گردد

آن خط که به گرد آن دهن می گردد گویی که بنفشه بر سمن می گردد پیراهن عشق او چو پوشید کسی از صبر برهنه…

اندر هوس تو صرف شد عمر دراز

اندر هوس تو صرف شد عمر دراز در عشق تو کس نباشدم محرم راز خود را ز تو در دلم بجایی است که من گر…

ای باده،کدام دایگان پروردت

ای باده،کدام دایگان پروردت جانت به سزا بود،که خدمت کردت؟ ای آب حیات،بنده آن خضرم کز ظلمت آن گور برون آوردت

ای از تو بلند نام شاهنشاهی

ای از تو بلند نام شاهنشاهی بگرفته ز ماه دولتت تا ماهی با عزم تو کاسمان به گردش نرسد جز فتح و ظفر کرارسد همراهی؟

ای باغ وجود را عمارت کرده

ای باغ وجود را عمارت کرده رُمحَت سر بدسگال بار آورده تو میوه ز فتح چین که بدخواهانت از بار بریختند برناخورده

ای باد ز غصه ای که خون پا شد از آن

ای باد ز غصه ای که خون پا شد از آن با یار مگو که تنگ دل باشد از آن ور زلف همی پریشیش نر…

ای باد بیا و بوی گلزار بیار

ای باد بیا و بوی گلزار بیار دی بلبل مست ناله زار بیار ای سبزه گرت ملک چمن می باید پروانه مطلق ز خط یار…

ای چشم من از سیم برت سیمابی

ای چشم من از سیم برت سیمابی وی اشک من از پسته تو عنابی در نرگس چشم تو عجب می مانم کو تازه چگونه است…

ای خیل ستارگان سپاه و حشمت

ای خیل ستارگان سپاه و حشمت دوران فلک زبون تیغ و قلمت! عالم همه چیست پیش تو؟ مشتی خاک وان نیز همه فدای خاک قدمت!

ای دل مشو اندر خط این خوش پسران

ای دل مشو اندر خط این خوش پسران هر عشوه که زلفشان فروشد مخر آن این حلقه ما راست، مزن دست درین وان رشته مو…

ای خواجه سخن زیر و زبر می گویی

ای خواجه سخن زیر و زبر می گویی امروز بسی ز دی بتر می گویی گفتی که به علم مرده را زنده کند عیسی نکند…

ای دوست مرا به کام دشمن کردی

ای دوست مرا به کام دشمن کردی دشمن نکند آنچه تو با من کردی تو سوخته خرمن دگر کس بودی مانند خودم سوخته خرمن کردی

ای دوست نبودیم و نیم خوش بی تو

ای دوست نبودیم و نیم خوش بی تو شد… خود بلاکش بی تو ایام به خیره خیره بر من بگماشت چشمی و دلی پر آب…

ای دوست،قلم بر سخن دشمن کش!

ای دوست،قلم بر سخن دشمن کش! وندر شب تاریک می روشن کش! دیوانگیا، خیز و سر از جیب برآر! عقلا، بنشین و پای در دامن…

ای زلف توام در تب و تاب افکنده

ای زلف توام در تب و تاب افکنده بر بخت بدم چشم تو خواب افکنده در دوستی تو کوری دشمن را چون خال توام سپر…