من به غم خو کردهام جز غم نمیباید مرا
من به غم خو کردهام جز غم نمیباید مرا ور ز غم ذوقی رسد آن هم نمیباید مرا گر گریزانم ز خود در دشت عزلت…
من چه کردم که مرا از نظر انداخته
من چه کردم که مرا از نظر انداخته نظر لطف بجای دگر انداخته هست بنیاد وفای همه خوبان محکم تو سبب چیست که این رسم…
من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاست
من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاست خاست اما فتنه انگیز و خرامان برنخاست کی نمودی قد که هر سو فتنه بالا نشد کی…
من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشد
من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشد خاک کویت همه دم در نظر من باشد هیچ کس پیش تو نآرد بزبان حال دلم…
منم که بیتو گرفتار صد بلا شدهام
منم که بیتو گرفتار صد بلا شدهام به صد بلا ز فراق تو مبتلا شدهام مگر به قوت ضعف بدن رسم جایی چنین که در…
من که بیلالهرخی ساکن گلخن شدهام
من که بیلالهرخی ساکن گلخن شدهام زآتش عشق چنین سوخته خرمن شدهام بیگل روی تو و گلشن کویت عمریست فارغ از میل گل و رغبت…
مه دلاک من آیینه اهل نظر است
مه دلاک من آیینه اهل نظر است هر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است در تمنای وصال دم تیغش همه دم عاشقان را تن…
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر گر چه ما کار دگر داریم او کار دگر کس نمی یابم باو اظهار درد دل…
مه من بی خبر از حال دل شیدایی
مه من بی خبر از حال دل شیدایی نیست پروای منت آه چه بی پروایی نیستی از بدی حال فقیران آگه این نه خوب است…
مه من شام غمت را سحری پیدا نیست
مه من شام غمت را سحری پیدا نیست آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب…
مه من از تو غم بی حساب دارد دل
مه من از تو غم بی حساب دارد دل هزار محنت و صد اضطراب دارد دل بیاد نرگس مست تو خسته است مدام چه گویمت…
می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم
می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم کوه دردی با تن چون برگ کاهی می برم از سر کویت سفر نوعیست…
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون هست ابروی تو ما را سر خط مشق جنون دل قدت را دید لعلت راست مایل…
می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگر
می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگر کرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسد چون…
می نمایی رخ که خورشید جهان آراست این
می نمایی رخ که خورشید جهان آراست این می زنی در عالمی آتش که رسم ماست این بر رهت افتاده ام یک ره نبینی سوی…
میروم در سینه صد درد نهانی میبرم
میروم در سینه صد درد نهانی میبرم کوهِ دردم از سر کویت گرانی میبرم از درت صد داغ بر دل میکنم عزم سفر دستهٔ گل…
میکنم اظهار غم ساقی شرابم میدهد
میکنم اظهار غم ساقی شرابم میدهد بیتوقف هرچه میگویم جوابم میدهد چون بیفشاند ثمر تحریک مییابد درخت چون نریزم اشک دوران اضطرابم میدهد من به…
ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاست
ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاست آه جانسوزی که دلها را بدرد آرد کجاست دردمندی کز محبت در دلش دردیست کو بی دلی…
ناله گره از رشته کارم نگشاید
ناله گره از رشته کارم نگشاید کار دلم از ناله زارم نگشاید مشکل که گشاید گره از کار دلم بخت تا شانه خم زلف نگارم…
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیرد
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیرد شود سرکش ز پا افتادگان را دست کم گیرد قدم تا چند از بار غم آن…
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم چاکها انداخت آب دیده در پیراهنم پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگر در زمین…
نپرسد از من بی کس درین دیار کسی
نپرسد از من بی کس درین دیار کسی کسی نیم که ز من گیرد اعتبار کسی بشرط صبر بیوسف چو می رسد یعقوب چرا کند…
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتم
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتم به سان لاله بر دل داغ حسرت زین چمن رفتم به هم بودیم همچون خار و…
نسبت شمشاد با آن سرو قامت چون کنم
نسبت شمشاد با آن سرو قامت چون کنم ور کنم با طعنه اهل ملامت چون کنم می کند رسوا مرا هر جا که باشم دود…
نشاطم میکشد چون از تنم پیکان برون آید
نشاطم میکشد چون از تنم پیکان برون آید که شاید دامن پیکان گرفته جان برون آید نخواهم ماند زنده چون نجاتم دادی از هجران بمیرد…
نشان تیر آهم گشتهای آسمان شبها
نشان تیر آهم گشتهای آسمان شبها ترا بر سینه پیکانهاست هرسو نیست کوکبها دل بیخود درون سینه دارد فکر زلفینت بسان مرده کش مونس قبرند…
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشد
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشد نمی خواهم که بینم از حسد گر چشم من باشد گهی از داغ می سوزم گهی از…
نکویی گرد بادست این که بر من خاک میبارد
نکویی گرد بادست این که بر من خاک میبارد سرود ناله من خاک را در رقص میبارد چه حاجت من بگویم عذر رسوایی تو رخ…
نفسی نیست تمنای تو بیرون ز سرم
نفسی نیست تمنای تو بیرون ز سرم تو ز من بی خبری کی ز تو من بی خبرم گر چه دوری ز نظر نیست ز…
نم نماند از تاب خورشید رخت در خاک ما
نم نماند از تاب خورشید رخت در خاک ما چون نگرید چون بگرید دیده نمناک ما تا ز سوز سینه ما گشت پیکان تو آب…
نمود در دلم از آتش درون شرری
نمود در دلم از آتش درون شرری نهال عاشقیم داد عاقبت ثمری عذاب می کشم از نالهای دل آن به رهم ز درد سر آن…
نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیمایی
نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیمایی رفیقی با تو می باید نداری تاب تنهایی شدم رسوا برافکن برده از رخسار عالم…
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی رسیدی بیخودم کردی به خود تا آمدم رفتی طبیب دردمندانی ولی از بس که بیدردی مرا در کنج…
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او که می میرم ز غیرت گر کسی گوید سخن با او ز بیم آن که…
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من اگر از پی نمی زد سایه اش تیغ دگر بر من بدین کز دیدنت…
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من که افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من مگر از خاکساریهای من کردند آگاهش…
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم که می دانم نخواهد خواند گر صد باره بنویسم ز راهت ریز بهر خشک کردن خاک بر…
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارم
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارم سوی خود میکشی ای ناله از رشک کمان دارم بزن تیری و از ننگ من…
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما را
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما را چه گوید چون بپرسد نیست چون نام و نشان ما را فلک چنگیست خم…
نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم
نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم که کس نشان ز وجودم دهد بجز سخنم خیال موی میان بتان ضعیفم ساخت چنانکه گشت گران بار…
نه چندان است مرا در غم هجران تو حال
نه چندان است مرا در غم هجران تو حال که توان گفت و توان دید و توان کرد خیال الم و درد و غم و…
نه تنها جان من دردی ز گل رخساره دارد
نه تنها جان من دردی ز گل رخساره دارد جگر هم پاره زان درد دل هم پاره دارد ز خورشیدست روشن تر رخت حیران آن…
نه چندانم ضعیف از دوری خورشید رخساری
نه چندانم ضعیف از دوری خورشید رخساری که تاب آرم گر افتد سایه بر من ز دیواری فکنده در گمان ضعف تنم باریک بینان را…
نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شد
نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شد اشک را آبله از سیر بپا پیدا شد عاشقانراست بلا سلسله قید حیات بهمین واسطه مجنون حزین…
نه مژگانست کز خونابه دل لالهگون کردم
نه مژگانست کز خونابه دل لالهگون کردم ازان گل خار خاری داشتم از دل برون کردم ز ذکر حلقه گیسوی خوبان لب فرو بستم هوا…
نه من مقید آن سرو گلعذارم و بس
نه من مقید آن سرو گلعذارم و بس هوای او همه دارند من ندارم و بس اگر چه ماه و شان زیر چرخ بسیارند میانه…
نهان میسوخت چون شمع آتش دل رشتهٔ جان را
نهان میسوخت چون شمع آتش دل رشتهٔ جان را زبان حالم آخر کرد روشن سوز پنهان را ز رشک آن که دامن روی بر پای…
نه همین قد من از بار غم دور خم است
نه همین قد من از بار غم دور خم است خمی قامت گردون هم ازین بار غم است ز سرور دل ما بی المان را…
نوخطان را دوست میدارد دل دیوانهام
نوخطان را دوست میدارد دل دیوانهام من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانهام خضر میگویند بر سرچشمهای بر دست راه قطره گویا چکیده جایی از…
نهفتن در دل و جان درد و داغ آن پریوش را
نهفتن در دل و جان درد و داغ آن پریوش را توانم گر توان پوشید با خاشاک آتش را ز سینه آه حسرت می کشم…
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرا
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرا رفته رفته جمع شد اسباب تنهایی مرا چند بر من رو نهد هر جا که…
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم هر که باشد عشق می ورزد همین رسوا منم تاری از زلفیست در هر تن که می جنبد…
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب کارم اینست جز این کار ندارم همه شب همه روزم شده شب اختر آن شبها اشک…
نی همین صد روزن از تیر تو بر جسم من است
نی همین صد روزن از تیر تو بر جسم من است سایه ام را هم ازو صد داغ چون من بر تن است بی رخت…
نیست چشم من کزو اشک جگرگون میچکد
نیست چشم من کزو اشک جگرگون میچکد بر سرم زخمیست از تیغت کزو خون میچکد میچکد هردم خوی از رخسار آتشناک او حیرتی دارم ز…
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت ز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت درون سینه من هر چه بود آتش عشق همه…
هر پریچهره که دوران به جهان میآرد
هر پریچهره که دوران به جهان میآرد بهر آزار دل خستهدلان میآرد صورتی را چو مشعبد فلک ار ساخت پنهان منتظر باش که زیباتر ازآن…
نیست در آیینه عکس آن صنم
نیست در آیینه عکس آن صنم مریمی دارد مسیحی در شکم دولت پابوس او دستم نداد گر چه این حسرت قدم را کرد خم چون…
نیست غیر از حیرتم کاری جدا از یار خویش
نیست غیر از حیرتم کاری جدا از یار خویش وه چه خواهم کرد دارم حیرتی در کار خویش کلبه احزان ما باریک شد از دود…
هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود
هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود چون زره گر سینه چاک من از آهن بود سر بود بر خاک بهر سجده…
هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است
هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است بتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است غم دل سوخت مرا پیش که آرم…
هر که چراغی ز برق آه ندارد
هر که چراغی ز برق آه ندارد در شب هجران سوی تو راه ندارد هر که ندارد دلی چو آینه زاهن در رخ تو تاب…
هر کرا هست دلی سیمبری خواهد داشت
هر کرا هست دلی سیمبری خواهد داشت ز غم سیمبری چشم تری خواهد داشت هر کرا چشم تری هست سرش خالی نیست سر سودای بت…
هرگز غم خرابی عالم نمی خوریم
هرگز غم خرابی عالم نمی خوریم عالم اگر خراب شود غم نمی خوریم بیش و کم زمانه بر ما برابرست ما غصه زیاد و غم…
هر لحظه صد جفا ز بلای تو میکشم
هر لحظه صد جفا ز بلای تو میکشم عمریست جان من که جفای تو میکشم جور فلک نمیکشم از بهر کام خود گر میکشم برای…
هردم از شوق لب لعلت دلم خون میشود
هردم از شوق لب لعلت دلم خون میشود صورت حالم ز خون دل دگرگون میشود تا خطش سر زد ز رخ شد روز غم بر…
هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنی
هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنی کاو را هلاک تیر بلایی نمی کنی گر چه طبیب خسته دلانی چه فایده مردیم ما…
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت الفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهر آبش از…
هوای خاک درت باز در سر افتادست
هوای خاک درت باز در سر افتادست ز هر چه هست مرا این هوا در افتادست مرا چه کار به از آه و ناله است…
هیچگه بر حال من رحمی نمیآید ترا
هیچگه بر حال من رحمی نمیآید ترا میکشی ما را مگر عاشق نمیباید ترا میشود آتش ز باد افزون چه باشد گر مدام حسن روز…
هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوست
هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوست روح ما گر هست جوهر جوهر شمشیر اوست عالمی دارم که مستغنیست از مهر فلک روز و…
هست می گویند خالی آن غدار آل را
هست می گویند خالی آن غدار آل را چشم کی برداشتم ز ابرو که بینم خال را چشم بگشادی ندیدم مرغ دل را جای خود…
یار از عاشق نمی باید که پروا شود
یار از عاشق نمی باید که پروا شود تا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود ما دهان یار را از غنچه بهتر…
ورد منست نام تو یا مرتضی علی
ورد منست نام تو یا مرتضی علی من کیستم غلام تو یا مرتضی علی شکر خدا که سایه فکندهست بر سرم اقبال مستدام تو یا…
یار ما را به ازین زار و حزین می خواهد
یار ما را به ازین زار و حزین می خواهد به ازین چیست که ما را به ازین می خواهد هوس عاشقی آن بت بی…
یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمی
یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمی چند ما در عالمی باشیم و او در عالمی پیش آن خورشید مشکل گر…
یار خواهی دلا ز جان بگذر
یار خواهی دلا ز جان بگذر از همه هستی جهان بگذر در جهان گر فراغتی باید از جهان و جهانیان بگذر دل منه بر سپهر…
یار بی جرم بشمشیر ستم می کشدم
یار بی جرم بشمشیر ستم می کشدم گر بگویم که چرا می کشدم می کشدم ساکن خاک در او شده ام لیک چه سود گر…
آرد شبیخون چون هجرت ای ماه
آرد شبیخون چون هجرت ای ماه گیرد بلندی شبهای کوتاه مجنون محزون گریان بوادی لیلای سرخوش خندان بخرگاه از میوه تو ای نخل سرکش ما…
از باده عشرت تو و رخسار چو ماهی
از باده عشرت تو و رخسار چو ماهی وز شرم محبت من و دزدیده نگاهی عادت بستم کردی و ترسم که مبادا وقتی ز دل…
از آن آهم ز دل مشکل برآید
از آن آهم ز دل مشکل برآید که می ترسم غمت از دل برآید مکن بامن جفا چندان مبادا که آهی از دلم غافل برآید…
از برت کی من باین الفت جدا خواهم شدن
از برت کی من باین الفت جدا خواهم شدن من تن و تو جان جدا از جان کجا خواهم شدن گر تو بوی پیرهن داری…
از تو چون هر نفسم بر فلک افغان نرسد
از تو چون هر نفسم بر فلک افغان نرسد که بدادم نرسی تا بلبم جان نرسد هر چه در عرصه هستی است بپایان برسد جز…
از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است
از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است دارم دل خرابی از غصه تو خونست از شغل می پرستی بازم مدار ناصح چون…
از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسد
از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسد گرنه تلافیی زنگاه نهان رسد کم کن جفا که پیش تو حرف شکایتم ترسم که رفته…
از دیده ام فکندی وهنگام آن نبود
از دیده ام فکندی وهنگام آن نبود کردی جدائی از من و شرط آنچنان نبود ما را شبی بکوی تو ماندن گمان نبود چندان گمان…
از سر کوی تو دردا که من دلنگران
از سر کوی تو دردا که من دلنگران بایدم رخت سفر بست بکام دگران بس فرو مانده ام ای خضر خدا را مددی کاروان رفته…
از سر زلف نگاری دو سه تاری دارم
از سر زلف نگاری دو سه تاری دارم یادگاری ز سر زلف نگاری دارم چه دهم دل بکسی تا غم یاری دارم کاین دل خون…
از غم لیلی بوادی گرچه مجنون میگریست
از غم لیلی بوادی گرچه مجنون میگریست گر رموز عشق دانی لیل افزون میگریست رفته در محفل سخن از آتشین روئی که دوش شمع را…
از ما درین گلستان جویند گر نشانی
از ما درین گلستان جویند گر نشانی بر گلبنی است ما را دیرینه آشیانی با ما اگر نشینی از مصلحت زمانی عمری پی تلافی هم…
از کین گر آن بیدادگر بر سینه ام خنجر زند
از کین گر آن بیدادگر بر سینه ام خنجر زند باد ابحل خون منش گر خنجر دیگر زند شکرانه خواب خوشت مپسند در بیرون در…
از نفس گرم من عالمی افروخته
از نفس گرم من عالمی افروخته می نگرم هر کرا ز آتش من سوخته داغ غم تو بدل موسم پیری رسید صبح دمید و هنوز…
از ما نهفته با دگران یار بوده ای
از ما نهفته با دگران یار بوده ای ما غافل و تو همدم اغیار بوده ای از خواب صبحگاه تو پیدا بود که دوش در…
از می لعل بکف تا دو سه جامی داری
از می لعل بکف تا دو سه جامی داری نوش کن نوش که خوش عیش مدامی داری بنده ای همچو منت نیست بهیچم مفروش خبرت…
از هجر بت یگانه ما
از هجر بت یگانه ما خون می چکد از ترانه ما بر خاست ز آسیای افلاک افغان زشکست دانه ما افتاده زمین خراب و بیخود…
آن صبح امیدی که بدوران تو یابند
آن صبح امیدی که بدوران تو یابند صبحیست که از چاک گریبان تو یابند هجران تو بی مصلحتی نیست که عشاق قدر شب وصل از…
افزوده غمی چون بغم دیگرم امشب
افزوده غمی چون بغم دیگرم امشب زنهار مگیرید ز کف ساغرم امشب بر خرمن من دوش زدی آتش و رفتی بودت گذری کاش بخاکسترم امشب…
آنان که برخسار تو چون من نگرانند
آنان که برخسار تو چون من نگرانند دانند که زیبائی و ای کاش ندانند ما کام دل خود زاسیری بستانیم از ما اگر این کنج…
آنان که در طلب به پی دل نمی رسند
آنان که در طلب به پی دل نمی رسند صد سال اگر روند بمنزل نمی رسند این ظلم دیگرست که صیاد پیشگان یکبار بر جراحت…
اگر از حال ما پرسی بپرس از طره جانان
اگر از حال ما پرسی بپرس از طره جانان پریشانان نکو دانند احوال پریشانان ملک آسوده در خلوتسرا و دادخواهان را دریغا خون کند در…





