تو واقف اسرار من آنگاه شوی

تو واقف اسرار من آنگاه شوی کز دیده و دل بندهٔ آن ماه شوی روزیت اگر به روز من بنشاند از حالت شب‌های من آگاه…

تا چند مرا به دست هجران دادن؟

تا چند مرا به دست هجران دادن؟ آخر همه عمر عشوه نتوان دادن رخ باز نمای، تا روان جان بدهم در پیش رخ تو می‌توان…

جانا، ز دل ار کباب خواهی، دارم

جانا، ز دل ار کباب خواهی، دارم وز خون جگر شراب خواهی، دارم با آنکه ندارم از جهان بر جگر آب چندان که ز دیده…

چشمم ز غم عشق تو خون باران است

چشمم ز غم عشق تو خون باران است جان در سر کارت کنم، این بار آن است از دوستی تو بر دلم باری نیست محروم…

چندن که خم باده‌پرست است بده

چندن که خم باده‌پرست است بده چندان که در توبه نبسته است بده تا این قفس جسم مرا طوطی عمر در هم نشکسته است و…

چون در دلت آن بود که گیری یاری

چون در دلت آن بود که گیری یاری برگردی ازین دلشده بی‌آزاری چون روز وداع بود بایستی گفت تا سیر ترت دیده بدیدی، باری

چون خاک زمین اگر عناکش باشی

چون خاک زمین اگر عناکش باشی وز باد هوای دهر ناخوش باشی زنهار! ز دست ناکسان آب حیات بر لب ننهی، گرچه در آتش باشی

چون درد نداری، ای دل سرگردان

چون درد نداری، ای دل سرگردان رفتن ببر طبیب بی‌فایده دان درمان طلبد کسی که دردی دارد چون نیست تو را درد چه جویی درمان؟

چون سایهٔ دوست بر زمین می‌افتد

چون سایهٔ دوست بر زمین می‌افتد بر خاک رهم ز رشک کین می‌افتد ای دیده، تو کام خویش، باری، بستان روزیت که فرصتی چنین می‌افتد

چون قصهٔ هجران و فراق آغازم

چون قصهٔ هجران و فراق آغازم از آتش دل چو شمع خوش بگدازم هر شام که بگذشت مرا غمگین دید می‌سوزم و در فراقشان می‌سازم

حاشا! که دل از خاک درت دور شود

حاشا! که دل از خاک درت دور شود یا جان ز سر کوی تو مهجور شود این دیدهٔ تاریک من آخر روزی از خاک قدم‌های…

حاشا! که کند دل به دگر جا منزل

حاشا! که کند دل به دگر جا منزل او را ز رخ که گردد از عشق خجل گردیده به کس در نگرد عیبی نیست کو…

حال من خستهٔ گدا می‌دانی

حال من خستهٔ گدا می‌دانی وین درد دل مرا دوا می‌دانی با تو چه کنم قصهٔ درد دل ریش؟ ناگفته چو جمله حال ما می‌دانی

حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد

حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد بنمود جمال و عاشق زارم کرد من خفته بدم به ناز در کتم عدم حسن تو به…

خاک سر کوی آن بت مشکین خال

خاک سر کوی آن بت مشکین خال می‌بوسیدم شبی به امید وصال پنهان ز رقیب آمد و در گوشم گفت: می‌خور غم ما و خاک…

خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن

خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن این وصل مرا به هجر تبدیل مکن خواهی که جدا شوی ز من بی‌سببی؟ خود دهر جدا کند، تو…

در بند گره‌گشای می‌باید بود

در بند گره‌گشای می‌باید بود ره گم شده، رهنمای می‌باید بود یک سال و هزار سال می‌باید زیست یک جای و هزار جای می‌باید بود

دارم دلکی به تیغ هجران خسته

دارم دلکی به تیغ هجران خسته از یار جدا و با غمش پیوسته آیا بود آنکه بار دیگر بینم با یار نشسته و ز غم…

در دام غمت دلم زبون افتاده است

در دام غمت دلم زبون افتاده است دریاب، که خسته بی‌سکون افتاده است شاید که بپرسی و دلم شاد کنی چون می‌دانی که بی تو…

در دل همه خار غم شکستیم دریغ!

در دل همه خار غم شکستیم دریغ! وز دست غم عشق نرستیم دریغ! عمری به امید یار بردیم بسر با یار دمی خوش ننشستیم دریغ!

در دور شراب و جام و ساقی همه اوست

در دور شراب و جام و ساقی همه اوست در پرده مخالف و عراقی همه اوست گر زانکه به تحقیق نظر خواهی کرد نامی است…

در سابقه چون قرار عالم دادند

در سابقه چون قرار عالم دادند مانا که نه بر مراد آدم دادند زان قاعده و قرار، کان دور افتاد نی بیش به کس دهند…

در سر هوس شراب و ساقی دارم

در سر هوس شراب و ساقی دارم تا جام جهان نمای باقی دارم گر بر در میخانه روم، شاید، از انک با دوست امید هم…

در عشق ببر از همه، گر بتوانی

در عشق ببر از همه، گر بتوانی جانا طلب کسی مکن، تا دانی تا با دگرانت سر و کاری باشد با ما سر و کارت…

در عشق تو بی‌تو چون توان زیست؟ بگو

در عشق تو بی‌تو چون توان زیست؟ بگو و آرام دلم جز تو دگر کیست؟ بگو با مات خود این دشمنی از بهر چه خاست؟…

در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم

در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم خاک قدم سگان کوی تو شدیم روی دل هر کسی به روی دگری است ماییم که بت‌پرست…

در عشق توام واقعه بسیار افتاد

در عشق توام واقعه بسیار افتاد لیکن نه بدین سان که ازین بار افتاد عیسی چو رخت بدید دل شیدا شد از خرقه و سجاده…

در عشق، اگر بسی ملامت ببری

در عشق، اگر بسی ملامت ببری تا ظن نبری جان به قیامت ببری انصاف ده از خویشتن، ای خام طمع عاشق شوی و جان به…

در کوی خرابات نه نو آمده‌ام

در کوی خرابات نه نو آمده‌ام یاری دارم ز بهر او آمده‌ام گر یار مرا کوزه‌کشی فرماید من هم به کشیدن سبو آمده‌ام

در کوی تو عاشقان درآیند و روند

در کوی تو عاشقان درآیند و روند خون جگر از دیده گشایند و روند ما بر در تو چو خاک ماندیم مقیم ورنه دگران چو…

دل بر تو نهم، زنم بداندیشان را

دل بر تو نهم، زنم بداندیشان را وز تو نبرم ستیزهٔ ایشان را گر عمر مرا در سر کار تو شود عهد تو به میراث…

در واقعهٔ مشکل ایام نگر

در واقعهٔ مشکل ایام نگر جامی است تو را عقل، در آن جام نگر ترسم که به بوی دانه در دام شوی ای دوست، همه…

دل پیشکش نرگس مستت آرم

دل پیشکش نرگس مستت آرم جان تحفهٔ آن زلف چو شستت آرم سرگردانم ز هجر، معلومم نیست در پای که افتم که به دستت آرم؟

دردا! که دلم خبر ز دلدار نیافت

دردا! که دلم خبر ز دلدار نیافت از گلبن وصل تو بجز خار نیافت عمری به امید حلقه زد بر در او چون حلقه برون…

دل جز به دو زلف مشکبارش ندهند

دل جز به دو زلف مشکبارش ندهند جان جز به دو لعل آبدارش ندهند در بارگه وصل، جلالش می‌گفت: این سر که نه عاشق است…

دل در طلبت هر دو جهان می‌بازد

دل در طلبت هر دو جهان می‌بازد وز هر دو جهان سود و زیان می‌بازد مانندهٔ پروانه، که بر شمع زند بر عین تو جان…

دل در طلب دنیی دون هیچ منه

دل در طلب دنیی دون هیچ منه بر دل غم او کم و فزون هیچ منه خواهی که به بارگاه شاهی برسی از کوی طلب…

دل در غم تو بسی پریشانی کرد

دل در غم تو بسی پریشانی کرد حال دل من چنان که می‌دانی کرد دور از تو نماند در جگر آب مرا از بسکه دو…

دل دیدن رویت به دعا می‌خواهد

دل دیدن رویت به دعا می‌خواهد وصلت به تضرع از خدا می‌خواهد هستند شکرلبان درین ملک بسی لیکن دل دیوانه تو را می‌خواهد

دل رفت بر کسی که بی‌ماش خوش است

دل رفت بر کسی که بی‌ماش خوش است غم خوش نبود، ولیک غمهاش خوش است جان می‌طلبد، نمی‌دهم روزی چند جان را محلی نیست، تقاضاش…

دل ز آرزوی تو بی‌قرار است هنوز

دل ز آرزوی تو بی‌قرار است هنوز جان در طلبت بر سر کار است هنوز دیده به جمالت ارچه روشن شد، لیک هم بر سر…

دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست

دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست مشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست در هر دو جهان نیک نظر کرد دلم زان…

دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برم

دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برم جویای توام، اگر نپرسی خبرم خالی نشود خیالت از چشم ترم در کوزه تو را بینم…

دیشب دل من خیال تو مهمان داشت

دیشب دل من خیال تو مهمان داشت بر خوان تکلف جگری بریان داشت از آب دو دیده شربتی پیش آورد بیچاره خجل گشت ولیکن آن…

رخ عرضه کنیم، گوی این زر سره نیست

رخ عرضه کنیم، گوی این زر سره نیست جان پیش کشیم، گوی، گوهر سره نیست دل نپسندی، که مایهٔ ناسره است هر مایه که قلب…

زان پیش که این چرخ معلا کردند

زان پیش که این چرخ معلا کردند وز آب و گل این نقش معما کردند جامی ز می عشق تو بر ما کردند صبر و…

سودای تو کرد لاابالی دل را

سودای تو کرد لاابالی دل را عشق تو فزود غصه حالی دل را هر چند ز چشم زخم دوری، ای بینایی نزدیک منی چو در…

زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟

زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟ و آن چشم خمارین تو خواب از چه گرفت؟ چون هیچ کسی برگ گلی بر تو نزد…

شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است

شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است لطفی،…

عالم ز لباس شادیم عریان یافت

عالم ز لباس شادیم عریان یافت با دیدهٔ پر خون و دل بریان یافت هر شام که بگذشت مرا غمگین دید هر صبح که خندید…

عالم ز لباس شادیم عریان دید

عالم ز لباس شادیم عریان دید با دیدهٔ گریان و دل بریان دید هر شام، که بگذشت مرا غمگین یافت هر صبح، که خندید مرا…

عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت

عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین کز عشق تو می بر…

عشق تو ز عالم هیولانی نیست

عشق تو ز عالم هیولانی نیست سودای تو حد عقل انسانی نیست ما را به تو اتصال روحانی هست سهل است گر اتفاق جسمانی نیست

عشقی نبود چو عشق لولی و گدای

عشقی نبود چو عشق لولی و گدای افگنده کلاه از سر و نعلین از پای پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدای بگذاشته از…

عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است

عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است ز اندازهٔ هر هوس‌پرستی بیش است شوری است، که از ازل مرا در سر بود کاری است، که…

عمری است که در کوی خرابی رفتم

عمری است که در کوی خرابی رفتم در راه خطا و ناصوابی رفتم کار من سر بسر پریشان شده را دریاب، که گر تو درنیابی…

عیشی نبود چو عیش لولی و گدا

عیشی نبود چو عیش لولی و گدا افکنده کله از سر و نعلین ز پا پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا بگذاشته از…

عیشی نبود چو عیش لولی و گدای

عیشی نبود چو عیش لولی و گدای او را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جای اندر ره عشق می‌دود بی‌سر و پای…

غم گرد دل پر هنران می‌گردد

غم گرد دل پر هنران می‌گردد شادی همه بر بی‌خبران می‌گردد زنهار! که قطب فلک دایره‌وار در دیدهٔ صاحب‌نظران می‌گردد

کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست

کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست تا راه توان به وصل جانان دانست ره می‌نبریم و هم طمع می نبریم نتوان دانست، بو…

قومی هستند، کز کله موزه کنند

قومی هستند، کز کله موزه کنند قومی دیگر، که روزه هر روزه کنند قومی دگرند ازین عجب‌تر ما را هر شب به فلک روند و…

گر زانکه بود دل مجاهد با تو

گر زانکه بود دل مجاهد با تو همرنگ شود فاسق و زاهد با تو تو از سر شهوتی که داری، برخیز تا بنشیند هزار شاهد…

گر شهره شوی به شهر شرالناسی

گر شهره شوی به شهر شرالناسی ور گوشه گرفته‌ای، تو در وسواسی به زان نبود، گر خضر و الیاسی کس نشناسد تو را، تو کس…

گر من به صلاح خویش کوشان بدمی

گر من به صلاح خویش کوشان بدمی سالار همه کبودپوشان بدمی اکنون که اسیر و رند و می‌خوار شدم ای کاش! غلام می‌فروشان بدمی

گردنده فلک دلیر و دیر است که هست

گردنده فلک دلیر و دیر است که هست غرنده بسان شیر و دیر است که هست یاران همه رفتند و نشد دیر تهی ما نیز…

گر من روزی ز خدمتت گشتم فرد

گر من روزی ز خدمتت گشتم فرد صد بار دلم از آن پشیمانی خورد جانا، به یکی گناه از بنده مگرد من آدمیم، گنه نخست…

گر مونس و همدمی دمی یافتمی

گر مونس و همدمی دمی یافتمی زو چاره و مرهمی همی یافتمی از آتش دل سوختمی سر تا پای از دیده اگر نمی نمی‌یافتمی

گفتم دل من، گفت که خون کردهٔ ماست

گفتم دل من، گفت که خون کردهٔ ماست گفتم: جگرم، گفت که: آزردهٔ ماست گفتم که: بریز خون من، گفت برو کازاد کسی بود که…

گفتم که اگر چه آفت جان منی

گفتم که اگر چه آفت جان منی جان پیش کشم تو را، که جانان منی گفتا که: اگر بندهٔ فرمان منی آن دگران مباش، چون…

گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت

گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه سر بر…

مازار کسی، کز تو گزیرش نبود

مازار کسی، کز تو گزیرش نبود جز بندگی تو در ضمیرش نبود بخشای بر آن کسی، که هر شب تا روز جز آب دو دیده…

ماییم که بی‌مایی ما مایهٔ ماست

ماییم که بی‌مایی ما مایهٔ ماست خود طفل خودیم و عشق ما دایهٔ ماست فی‌الجمله عروس غیب همسایهٔ ماست وین طرفه که همسایهٔ ما سایهٔ…

معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است

معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است رو هم نفسی جو، که جهان یک نفس است با هم نفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر…

مسکین دل من! که بی‌سرانجام بماند

مسکین دل من! که بی‌سرانجام بماند در بزم طرب بی می و بی‌جام بماند در آرزوی یار بسی سودا پخت سوداش بپخت و آرزو خام…

ملک دو جهان را به طلبکار دهند

ملک دو جهان را به طلبکار دهند وین سود و زیان را به خریدار دهند بویی که صبا ز کوی جانان آورد وقت سحر آن…

نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد

نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد با دیدهٔ کور باد در سر دارد در دست عصایی ز زمرد دارد کوری به نشاط شب…

نی بر سر کوی تو دلم یافته جای

نی بر سر کوی تو دلم یافته جای نی در حرم وصل نهاده جان پای سرگشته چنین چند دوم گرد جهان؟ ای راه‌نما، مرا به…

هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی

هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی از دولت آن زلف چو سنبل شنوی چون نغمهٔ بلبل ز پی گل شنوی گل گفته بود…

هر چند کباب دل و چشم تر هست

هر چند کباب دل و چشم تر هست هجر تو ز وصل دیگری خوشتر هست تو پنداری که بی تو خواب و خور هست؟ بی…

هان! راز دل خستهٔ ما فاش مکن

هان! راز دل خستهٔ ما فاش مکن با یار عزیز خویش پرخاش مکن آن دل که به هر دو کون سر در ناورد اکنون که…

نی کرده شبی بر سر کویت گذری

نی کرده شبی بر سر کویت گذری نی بوی خوشت به من رسیده سحری نی یافته از تو اثری، یا خبری عمرم بگذشت بی‌تو، آخر…

هر چند که دل را غم عشق آیین است

هر چند که دل را غم عشق آیین است چشم است که آفت دل مسکین است من معترفم که شاهد دل معنی است اما چه…

هرگز بت من روی به کس ننموده است

هرگز بت من روی به کس ننموده است این گفت و مگوی مردمان بیهوده است آن کس که تو را به راستی بستوده است او…

هم دل به دلستانت رساند روزی

هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان بر جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کین درد به درمانت رساند…

هر لحظه ز چهره آتشی افروزی

هر لحظه ز چهره آتشی افروزی تا جان من سوخته‌دل را سوزی چون دوست نداری تو بدآموزان را ای نیک، تو این بد ز که…

هر شب به سر کوی تو آیم به فغان

هر شب به سر کوی تو آیم به فغان باشد که کنی درد دلم را درمان گر بر در تو بار نیابم، باری از پیش…

هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند

هر کتب خرد، که هست، اگر برخوانند در پردهٔ اسرار شدن نتوانند صندوقچهٔ سر قدم بس عجب است در بند و گشادش همه سرگردانند

هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان

هر دم شب هجران تو، ای جان و جهان تاریک‌تر است و می‌نگیرد نقصان یا دیدهٔ بخت من مگر کور شده است؟ یا نیست شب…

مساوات عشق

مساوات عشق در عشق بدان فرق شهنشاه و گدا نیست کس نیست که در کوی بتان بیسر و پا نیست در حسن تو انگشت نما…

میخواستی دگر چه کند کرد یا نکرد

میخواستی دگر چه کند کرد یا نکرد مردم، قجر بمردم ایران چه ها نکرد ای کور دیده مردم خودبین بی خرد گر نیک بنگرید بجز…

ناله مرغ

ناله مرغ نالهٔ مرغِ اسیر این همه بهرِ وطن است مَسلَکِ مرغِ گرفتارِ قفس همچو من است همّت از بادِ سحر می‌طلبم گر ببرد خبر…

هاله زلف

هاله زلف ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت فغان که هاله برخسار آفتاب انداخت هلاک ناوک مژگان آنکه سینه ما نشانه کرد و…

هجر و سفر عارف در بدر

هجر و سفر عارف در بدر عمرم گهی بهجر و گهی در سفر گذشت تاریخ زندگی همه در درد سر گذشت گویند اینکه عمر سفر…

وادی عشق

وادی عشق وادی عشق چو راه ظلمات آسان نیست مرو ایخضر که این مرحله را پایان نیست نیست یکدست که از دست تو بر کیوان…

یاد وطن

یاد وطن هر وقت ز آشیانه خود یاد می‌کنم نفرین به خانواده صیاد می‌کنم یا در غم اسارت جان می‌دهم به باد یا جان خویش…

اشعار عارف به مناسبت خودکشی شاعری جوان

اشعار عارف به مناسبت خودکشی شاعری جوان اشک بعد از تو جهان آب نما کرده به چشم دوری از دیده ببینی که چه‌ها کرده به…

یادگار یک صباح خماری

یادگار یک صباح خماری دیشب خرابی میم از حصر و حد گذشت این سیل کوه ساز خم آمد ز سد گذشت گفتم حساب جام شماری…

آرزو

آرزو بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست یاران شدند بدتر از اغیار گو بدل کای یار غار صحبت اغیارم…

اندیشه وصل

اندیشه وصل از سر کوی تو یک چند سفر باید کرد ز دل اندیشه وصل تو بدر باید کرد ماه رخسار تو گر سر زند…

آورد بوی زلف توام باد زنده باد

آورد بوی زلف توام باد زنده باد ز آشفتگی نمود مرا شاد زنده باد جست ارچه در وصال تو خسرو حیات خویش مرد ارچه در…