نگارا، جسمت از جان آفریدند

نگارا، جسمت از جان آفریدند ز کفر زلفت ایمان آفریدند جمال یوسف مصری شنیدی؟ تو را خوبی دو چندان آفریدند ز باغ عارضت یک گل…

نگارا، کی بود کامیدواری

نگارا، کی بود کامیدواری بیابد بر در وصل تا باری؟ چه خوش باشد که بعد از ناامیدی به کام دل رسد امیدواری؟ بده کام دلم،…

نگارا، گر چه از ما برشکستی

نگارا، گر چه از ما برشکستی ز جانت بنده‌ام، هر جا که هستی ربودی دل ز من، چون رخ نمودی شکستی پشت من، چون برشکستی…

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی دلم آنگاه خوش گردد که…

نگارینی که با ما می‌نپاید

نگارینی که با ما می‌نپاید به ما دلخستگان کی رخ نماید؟ بیا، ای بخت، تا بر خود بموییم که از ما یار آرامی نماید اگر…

نگویی باز کای غم خوار چونی؟

نگویی باز: کای غم خوار چونی؟ همیشه با غم و تیمار چونی؟ کجایی؟ با فراقم در چه کاری؟ جدا افتاده از دلدار چونی؟ مرا دانی…

نیست کاری به آنم و اینم

نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار می‌بینم صبر از تو نکرد دل، والله نیست پروای عقلم و دینم سخنی، کز تو بشنود گوشم…

نه از تو به من رسید بویی

نه از تو به من رسید بویی نه وصل توام نمود رویی اندیشهٔ هجر دردناکت آویخته جان من به مویی سودای تو در دلم فکنده…

نمی‌دانم چه بد کردم، که نیکم زار می‌داری؟

نمی‌دانم چه بد کردم، که نیکم زار می‌داری؟ تنم رنجور می‌خواهی، دلم بیمار می‌داری ز درد من خبر داری، ازینم دیر می‌پرسی به زاری کردنم…

نیم بی‌تو دمی بی‌غم، کجایی؟

نیم بی‌تو دمی بی‌غم، کجایی؟ ندارم بی‌تو دل خرم، کجایی؟ به بویت زنده‌ام هر جا که هستی به رویت آرزومندم، کجایی؟ نیایی نزد این رنجور…

هر دلی کو به عشق مایل نیست

هر دلی کو به عشق مایل نیست حجرهٔ دیو خوان، که آن دل نیست زاغ گو، بی‌خبر بمیر از عشق که ز گل عندلیب غافل…

نیم چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولی‌تر

نیم چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولی‌تر ندارم چون دلی خرم، تنی بیمار اولی‌تر نیابد هر که دلداری، چو من زار و…

هر زمان جوری ز خوبان می‌کشم

هر زمان جوری ز خوبان می‌کشم هر نفس دردی ز دوران می‌کشم خون دل هر دم دگرگون می‌خورم جام غم هر شب دگرسان می‌کشم باز…

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد باشد که چو روز آید بروی گذرت افتد زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز آن…

هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا

هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم ورنه…

هر که در بند زلف یار بود

هر که در بند زلف یار بود در جهانش کجا قرار بود؟ وانکه چیند گلی ز باغ رخش در دلش بس که خار خار بود…

هر که او دعوی مستی می‌کند

هر که او دعوی مستی می‌کند آشکارا بت‌پرستی می‌کند هستی آن را می‌سزد کز نیستی هر نفس صدگونه هستی می‌کند هر که از خاک درش…

هر که را جام می به دست افتاد

هر که را جام می به دست افتاد رند و قلاش و می‌پرست افتاد دل و دین و خرد زدست بداد هر که را جرعه‌ای…

هیهات! کزین دیار رفتم

هیهات! کزین دیار رفتم ناکرده وداع یار رفتم چه سود قرار وصل جانان؟ اکنون که من از قرار رفتم چون خاک در تو بوسه دادم…

وه! که کارم ز دست می‌برود

وه! که کارم ز دست می‌برود روزگارم ز دست می‌برود خود ندارم من از جهان چیزی وآنچه دارم ز دست می‌برود یک دمی دارم از…

یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد

یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد کام جان را پرشکر خواهیم کرد دامن از اغیار در خواهیم چید سر ز جیب یار بر خواهیم کرد…

یاران، غمم خورید، که غمخوار مانده‌ام

یاران، غمم خورید، که غمخوار مانده‌ام در دست هجر یار گرفتار مانده‌ام یاری دهید، کز در او دور گشته‌ام رحمی کنید، کز غم او زار…

یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست

یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست…

همی گردم به گرد هر سرایی

همی گردم به گرد هر سرایی نمی‌یابم نشان دوست جایی وگر یابم دمی بوی وصالش نیابم نیز آن دم را بقایی وگر یک دم به…

وقت است که بر لاله خروشی بزنیم

وقت است که بر لاله خروشی بزنیم بر سبزه و گل‌خانه فروشی بزنیم دفتر به خرابات فرستیم به می بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم

یارب، به تو در گریختم بپذیرم

یارب، به تو در گریختم بپذیرم در سایهٔ لطف لایزالی گیرم کس را گذر از جادهٔ تقدیر تو نیست تقدیر تو کرده‌ای، تو کن تدبیرم

یک عالم از آب و گل بپرداخته‌اند

یک عالم از آب و گل بپرداخته‌اند خود را به میان ما در انداخته‌اند خود گویند راز و خود می‌شنوند زین آب و گلی بهانه…

یاری که نکو بخشد و بد بخشاید

یاری که نکو بخشد و بد بخشاید گر ناز کند و گر نوازد شاید روی تو نکوست، من بدانم خوشدل کز روی نکو بجز نکویی…

آخر بدمد صبح امید از شب من

آخر بدمد صبح امید از شب من آخر نه به جایی برسد یارب من؟ یا در پایت فگند بینم سر خویش یا بر لب تو…

از آتش غم چند روانم سوزی؟

از آتش غم چند روانم سوزی؟ وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟ گویی که: مخور غم، چه کنم گر نخورم؟ چون نیست مر از تو…

از بادهٔ عشق شد مگر گوهر ما؟

از بادهٔ عشق شد مگر گوهر ما؟ آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می را بر می ما درسر…

از بخت به فریادم و از چرخ به درد

از بخت به فریادم و از چرخ به درد وز گردش روزگار رخ چون گل زرد ای دل، ز پی وصال چندین بمگرد شادی نخوری…

از گلشن جان بی‌خبری، خار این است

از گلشن جان بی‌خبری، خار این است میلت به طبیعت است، دشوار این است از جهل بدان، گر تو یکی ده گردی در هستی حق…

از روز وجودم شفقی بیش نماند

از روز وجودم شفقی بیش نماند وز گلشن جانم ورقی بیش نماند از دفتر عمرم سبقی باقی نیست دریاب، که از من رمقی بیش نماند

آزاده دلی ز خویشتن می‌خواهم

آزاده دلی ز خویشتن می‌خواهم و آسوده کسی ز جان و تن می‌خواهم آن به که چنان شوم که او می‌خواهد کاین کار چنان نیست…

افتاد مرا با سر زلفین تو کار

افتاد مرا با سر زلفین تو کار دیوانه شدم، به حال خویشم بگذار دل در سر زلفین تو گم کردستم جویای دل خودم، مرا با…

آمد به سر کوی تو مسکین درویش

آمد به سر کوی تو مسکین درویش با چشم پرآب و با دل پارهٔ ریش بگذار که در پای تو اندازد سر کو بی‌رخ خوب…

افسوس! که ایام جوانی بگذشت

افسوس! که ایام جوانی بگذشت سرمایهٔ عیش جاودانی بگذشت تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت

امروز به شهر دل پریشان ماییم

امروز به شهر دل پریشان ماییم ننگ همه دوستان و خویشان ماییم رندان و مقامران رسوا شده را گر می‌طلبی، بیا، که ایشان ماییم

امشب چو جمال داده‌ای خب می‌باش

امشب چو جمال داده‌ای خب می‌باش مه طلعت و گل رخ و شکرلب می‌باش ای شب، چو من از تو روز خود یافته‌ام تا صبح…

امشب نظری به روی ساقی دارم

امشب نظری به روی ساقی دارم ای صبح، مدم، که عیش باقی دارم شاید که بر افلاک زنم خیمه، از آنک با همدم روح هم…

امشب نظری بروی ساقی دارم

امشب نظری بروی ساقی دارم وز نوش لبش حیات باقی دارم جانا، سخن وداع در باقی کن کین باقی عمر با تو باقی دارم

آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟

آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟ مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟ از تو خبرم نیست که با ما چونی باری، دل…

آن کیست که بی‌جرم و گنه زیست؟ بگو

آن کیست که بی‌جرم و گنه زیست؟ بگو بی‌جرم و گناه در جهان کیست؟ بگو من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق…

آن وصل تو باز، آرزو می‌کندم

آن وصل تو باز، آرزو می‌کندم گفتن به تو راز، آرزو می‌کندم خفتن ببرت به ناز تا روز سپید شب‌های دراز، آرزو می‌کندم

آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟

آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟ خود زشت بود که عقل ما در تو رسد گویند: ثنای هر کسی برتر ازوست تو برتر…

اندر ره عشق دی و کی پیدا نیست

اندر ره عشق دی و کی پیدا نیست مستان شده‌اند و هیچ می پیدا نیست مردان رهش ز خویش پوشیده روند زان بر سر کوی…

اندر غم تو نگار، همچون نارم

اندر غم تو نگار، همچون نارم می‌سوزم و می‌سازم و دم برنارم تا دست به گردن تو اندر نارم آکنده به غم چو دانه اندر…

اندر همه عمر خود شبی وقت نماز

اندر همه عمر خود شبی وقت نماز آمد بر من خیال معشوق فراز برداشت ز رخ نقاب و می گفت مرا: باری، بنگر، که از…

اندیشهٔ عشقت دم سرد آرد بار

اندیشهٔ عشقت دم سرد آرد بار تخم هجرت ز میوه درد آرد بار از اشک، رخم ز خاک نمناک‌تر است هر خار، که روید گل…

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای کارم به مراد خود چو نگذاشته‌ای می‌رویم از آن‌سان که توام کاشته‌ای

آوازهٔ حسنت از جهان می‌شنوم

آوازهٔ حسنت از جهان می‌شنوم شرح غمت از پیر و جوان می‌شنوم آن بخت ندارم که ببینم رویت باری، نامت ز این و آن می‌شنوم

اول قدم از عشق سر انداختن است

اول قدم از عشق سر انداختن است جان باختن است و با بلا ساختن است اول این است و آخرش دانی چیست؟ خود را ز…

ای از کرمت مصلح و مفسد به امید

ای از کرمت مصلح و مفسد به امید وز رحمت تو به بندگان داده نوید شد موی سفید و من رها کرده نیم در نامهٔ…

ای جان من، از دل خبرت نیست، چه سود؟

ای جان من، از دل خبرت نیست، چه سود؟ در عالم جان رهگذرت نیست، چه سود؟ جز حرص و هوی، که بر تو غالب شده…

ای جان و جهان، تو را ز جان می‌طلبم

ای جان و جهان، تو را ز جان می‌طلبم سرگشته تو را گرد جهان می‌طلبم تو در دل من نشسته‌ای فارغ و من از تو…

ای جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست

ای جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست آورده ز لطف خویش از نیست به هست بر درگه عدل تو چه درویش و چه…

ای در طلب تو عالمی در شر و شور

ای در طلب تو عالمی در شر و شور نزدیک تو درویش و توانگر همه عور ای با همه در حدیث و گوش همه کر…

ای دل، سر و کار با کریم است، مترس

ای دل، سر و کار با کریم است، مترس لطفش چو خداییش قدیم است، مترس از کرده و ناکرده و نیک و بد ما بی…

ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین

ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین در دامن درد خویش مردانه نشین ز آمد شد بیهوده تو خود را پی کن معشوق چو خانگی…

ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست

ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیست در بزم طرب بی‌تو می و جامم نیست کام دل و آرزوی من دیدن توست جز دیدن…

ای دل، قلم نقش معما می‌باش

ای دل، قلم نقش معما می‌باش فراش سراپردهٔ سودا می‌باش مانندهٔ پرگار به گرد سر خویش می‌گرد و به طبع پای بر جا می‌باش

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا نیست که ما: عالم به تو…

ای دوست، فتاد با تو حالی دل را

ای دوست، فتاد با تو حالی دل را مگذار ز لطف خویش خالی دل را زیبد به جمال تو خود بیارایی دل زیرا که تو…

ای دوست، بیا، که با تو باقی دارم

ای دوست، بیا، که با تو باقی دارم با هجر تو چند وثاقی دارم؟ در من نظری کن، که مگر باز رهم زین درد که…

ای روی تو آرزوی دیرینهٔ ما

ای روی تو آرزوی دیرینهٔ ما جز مهر تو نیست در دل و سینهٔ ما از صیقل آدمی زداییم درون تا عکس رخت فتد در…

ای کاش! بدانمی که من کیستمی؟

ای کاش! بدانمی که من کیستمی؟ تا در نظرش بهتر ازین زیستمی یا جمله تنم دیده شده، تا شب و روز در حسرت عمر رفته…

ای زندگی تو و توانم همه تو

ای زندگی تو و توانم همه تو جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی، از آنم همه من من…

ای کاش! به سوی وصل راهی بودی

ای کاش! به سوی وصل راهی بودی یا در دلم از صبر سپاهی بودی ای کاش! چو در عشق تو من کشته شوم جز دوستی…

ای کرده غمت با دل من روی به روی

ای کرده غمت با دل من روی به روی زلف تو کند حال دلم موی به موی اندر طلبت چو لولیان می‌گردم دور از در…

ای کرده به من غم تو بیداد بسی

ای کرده به من غم تو بیداد بسی دریاب، که نیست جز تو فریاد رسی جانا، چه زیان بود اگر سود کند از خوان سگان…

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای احسان تو پایمرد هر شاه و گدای من لولیکم، گدای بی‌برگ و نوای لولی گدای را عطایی…

ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو

ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو خوشتر ز حیات جاودانی غم تو از حسن تو رازها به گوش دل من گوید به زبان بی‌زبانی غم…

ای لطف تو دستگیر هر رسوایی

ای لطف تو دستگیر هر رسوایی وی عفو تو پرده‌پوش هر خود رایی بخشای بدان بنده، که اندر همه عمر جز درگه تو دگر ندارد…

ای منزل دوست، خوش هوایی داری

ای منزل دوست، خوش هوایی داری پیداست که بوی آشنایی داری خاک کف تو چو سرمه در دیده کشم زیرا که نشان از کف پایی…

ای نفس خسیس، رو تباهی می‌کن

ای نفس خسیس، رو تباهی می‌کن تا جان خسته است روسیاهی می‌کن اکنون چو امید من فگندی بر خاک خاکت به سر است، هر چه…

ای یار رخ تو کرده هر دم شادم

ای یار رخ تو کرده هر دم شادم یک دم رخ تو نمی‌رود از یادم با یاد تو، ای دوست، همی بودم خوش زاندم که…

ای یاد تو آفت سکون دل من

ای یاد تو آفت سکون دل من هجر و غم تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در فراقت چونم کس را…

آیا خبرت شود عیانم روزی؟

آیا خبرت شود عیانم روزی؟ تا بر دل خود دمی نشانم روزی دانم که نگیری، ای دل و جان، دستم در پای تو جان و…

ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست

ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست دو چیز به تو بداد، کان سخت نکوست هم سیرت آن که دوست داری کس را هم صورت…

این عمر، که برده‌ای تو بی‌یار بسر

این عمر، که برده‌ای تو بی‌یار بسر ناکرده دمی بر در دلدار گذر جانا، بنشین و ماتم خود می‌دار کان رفت که آید ز تو…

با حکم خدایی، که قضایش این است

با حکم خدایی، که قضایش این است می‌ساز، دلا، مگر رضایش این است ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟ توبه ز گناهی، که جزایش این…

این دورهٔ سالوس، که نتوان دانست

این دورهٔ سالوس، که نتوان دانست می‌باش به ناموس، که نتوان دانست خاکی شو و کبر را ز خود بیرون کن پای همه می‌بوس، که…

با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا

با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا با این همه راضیم به دشنام از تو از دوست…

با نفس خسیس در نبردم، چه کنم؟

با نفس خسیس در نبردم، چه کنم؟ وز کردهٔ خویشتن به دردم، چه کنم؟ گیرم که به فضل در گزاری گنهم با آنکه تو دیدی…

با یار به بوستان شدم رهگذری

با یار به بوستان شدم رهگذری کردم نظری سوی گل از بی‌صبری آمد بر من نگار و در گوشم گفت: رخسار من اینجا و تو…

بازم غم عشق یار در کار آورد

بازم غم عشق یار در کار آورد غم در دل من، بین، که چه گل بار آورد؟ هر سال بهار ما گل آوردی بار امسال…

بردی دلم، ای ماهرخ بازاری

بردی دلم، ای ماهرخ بازاری زان در پی تو ناله کنم، یا زاری جان نیز به خدمت تو خواهم دادن تا بو که دل بردهٔ…

بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریست

بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریست در آرزوی روی تو خونابه گریست بیچاره بمانده‌ام، دریغا! بی تو بیچاره کسی که بی تواش باید زیست

بگذار، اگر چه رندم و اوباشم

بگذار، اگر چه رندم و اوباشم تا خاک سر کوی تو بر سر پاشم بگذار، که بگذرم به کویت نفسی در عمر مگر یک نفسی…

بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم

بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم در من نظری کن، که ز هر بد بترم جانا، تو بیک بارگی از من بمبر…

بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟

بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟ بی بوی خوشت به بوی سنبل چه کند؟ آن کس که ز جام عشق تو سرمست است…

بیمار توام، روی توام درمان است

بیمار توام، روی توام درمان است جان داروی عاشقان رخ جانان است بشتاب، که جانم به لب آمد بی‌تو دریاب مرا، که بیش نتوان دانست

پیری ز خرابات برون آمد مست

پیری ز خرابات برون آمد مست دل رفته ز دست و جام می بر کف دست گفتا: می نوش، کاندرین عالم پست جز مست کسی…

بیزار شد از من شکسته همه کس

بیزار شد از من شکسته همه کس من مانده‌ام اکنون و همان لطف تو بس فریاد رسی ندارم، ای جان و جهان در جمله جهان…

پیری بدر آمد ز خرابات فنای

پیری بدر آمد ز خرابات فنای در گوش دلم گفت که: ای شیفته رای گر می‌طلبی بقای جاوید مباش بی‌بادهٔ روشن اندرین تیره‌سرای

پیوسته صبور و رنج‌کش می‌باشم

پیوسته صبور و رنج‌کش می‌باشم وندر پی عاشقان ترش می‌باشم دل در دو جهان هیچ نخواهم بستن با آنکه مرا خوش است خوش می‌باشم

پرسیدم از آن کسی که برهان دانست

پرسیدم از آن کسی که برهان دانست کان کیست که او حقیقت جان دانست؟ بگشاد زبان و گفت: ای آصف رای این منطق طیر است،…

تا با توام، از تو جان دهم آدم را

تا با توام، از تو جان دهم آدم را وز نور تو روشنی دهم عالم را چون بی‌تو بوم، قوت آنم نبود کز سینه به…

تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا

تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا در هر نفسی درد دلی نیست مرا مشکل‌تر ازین چیست؟ که ایام شباب ضایع شد و هیچ منزلی…