راحت سر مردمی ندارد
راحت سر مردمی ندارد دولت دل همدمی ندارد ز احسان زمانه دیده بردوز کو دیدهٔ مردمی ندارد از خوان فلک نواله کم پیچ کو گردهٔ…
رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است
رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است به زیر هر خم زلفش هزار نیرنگ است کرشمهای بکند، صدهزار دل ببرد ازین سبب دل عشاق…
رخ سوی خرابات نهادیم دگربار
رخ سوی خرابات نهادیم دگربار در دام خرابات فتادیم دگربار از بهر یکی جرعه دو صد توبه شکستیم در دیر مغان روزه گشادیم دگربار در…
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان دست و پایی میزدم، تا بود جان شد، دریغا!…
روی ننمود یار چتوان کرد
روی ننمود یار چتوان کرد نیست تدبیر کار، چتوان کرد؟ بر درش هر چه داشتم بردم نپذیرفت یار، چتوان کرد؟ از گل روی یار قسم…
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟ چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی؟ نگفتیم که: بیایم، چو جان تو به لب آید؟…
ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد
ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد بیا، که با غم تو بر نمیتوان آمد بیا، که با لب تو ماجرا نکرده هنوز به…
ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست
ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی تو؟ که از…
روی ننمود یار چتوان کرد؟
روی ننمود یار چتوان کرد؟ چیست تدبیر کار چتوان کرد؟ در دو چشم پر آب نقش نگار چون نگیرد قرار چتوان کرد؟ در هر آیینهای…
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان اگر صد بار هر روزی برانی…
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت…
ز دلتنگی به جانم با که گویم؟
ز دلتنگی به جانم با که گویم؟ ز غصه ناتوانم، با که گویم؟ ز تنهایی ملولم، چند نالم؟ ز بییاری به جانم، با که گویم؟…
ز غم زار و حقیرم، با که گویم؟
ز غم زار و حقیرم، با که گویم؟ ز غصه میبمیرم، با که گویم؟ ز هجر یار گریانم، ندانم که دامان که گیرم؟ با که…
زان پیش که دل ز جان برآید
زان پیش که دل ز جان برآید جان از تن ناتوان برآید بنمای جمال، تا دهم جان کان سود بر این زیان برآید ای کاش…
زهی! جمال تو رشک بتان یغمایی
زهی! جمال تو رشک بتان یغمایی وصال تو هوس عاشقان شیدایی عروس حسن تو را هیچ در نمییابد به گاه جلوهگری دیدهٔ تماشایی بدین صفت…
ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟
ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است آورد به یک زخمه، جهان را…
ساقی قدحی شراب در دست
ساقی قدحی شراب در دست آمد ز شراب خانه سرمست آن توبهٔ نادرست ما را همچون سر زلف خویش بشکست از مجلسیان خروش برخاست کان…
ساقی، چو نمیدهی شرابم
ساقی، چو نمیدهی شرابم خونابه بده بجای آبم خون شد جگرم، شراب در ده تا کی دهی از جگر کبابم؟ دردی غمم مده، که من…
ساقی، ار جام می، دمادم نیست
ساقی، ار جام می، دمادم نیست جان فدای تو، دردیی کم نیست من که در میکده کم از خاکم جرعهای هم مرا مسلم نیست جرعهای…
ساقی، ز شکر خنده شراب طرب انگیز
ساقی، ز شکر خنده شراب طرب انگیز در ده، که به جان آمدم از توبه و پرهیز در بزم ز رخسار دو صد شمع برافروز…
سحرگه بر در راحت سرایی
سحرگه بر در راحت سرایی گذر کردم شنیدم مرحبایی درون رفتم، ندیمی چند دیدم همه سر مست عشق دلربایی همه از بیخودی خوش وقت بودند…
ساقی، قدحی می مغان کو؟
ساقی، قدحی می مغان کو؟ مطرب غزل تر روان کو؟ آن مونس دل کجاست آخر؟ و آن راحت جان ناتوان کو؟ آیینهٔ سینه زنگ غم…
سر به سر از لطف جانی ای پسر
سر به سر از لطف جانی ای پسر خوشتر از جان چیست؟ آنی ای پسر میل دلها جمله سوی روی توست رو که شیرین دلستانی…
سر به سر از لطف جانی ساقیا
سر به سر از لطف جانی ساقیا خوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا میل جانها جمله سوی روی توست رو، که شیرین دلستانی ساقیا زان…
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی در وصفت کس تواند سفت؟ نی دیدهٔ هر کس به جاروب مژه خاک درگاهت تواند رفت؟ نی از گلستان…
سهل گفتی به ترک جان گفتن
سهل گفتی به ترک جان گفتن من بدیدم، نمیتوان گفتن جان فرهاد خسته شیرین است کی تواند به ترک جان گفتن؟ دوست میدارمت به بانگ…
شاد کن جان من، که غمگین است
شاد کن جان من، که غمگین است رحم کن بر دلم، که مسکین است روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است…
شاید که به درگاه تو عمری بنشینم
شاید که به درگاه تو عمری بنشینم در آرزوی روی تو، وانگاه ببینم دریاب که از عمر دمی بیش نمانده است بشتاب، که اندر نفس…
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟ به جان میجویمت جانا، کجایی؟ همی پویم به سویت گرد عالم همی جویم تو را هر جا، کجایی؟ چو…
شهری است بزرگ و ما دروییم
شهری است بزرگ و ما دروییم آبی است حیات و ما سبوییم بویی به مشام ما رسیده است ما زنده بدان نسیم و بوییم بازیچه…
شود میسر و گویی که در جهان بینم؟
شود میسر و گویی که در جهان بینم؟ که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟ به گوش دل سخن دلگشای تو شنوم؟ به چشم جان…
شوری ز شراب خانه برخاست
شوری ز شراب خانه برخاست برخاست غریوی از چپ و راست تا چشم بتم چه فتنه انگیخت؟ کز هر طرفی هزار غوغاست تا جام لبش…
صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار میآید
صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار میآید که بوی او شفای جان هر بیمار میآید نسیم او مگر در باغ جلوه میدهد گل را…
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار میآید
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار میآید که بوی او شفای جان هر بیمار میآید نسیم خوش مگر از باغ جلوه میدهد گل را…
صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش
صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش شراب و نقل فرو ریخته به مستانش بیا، که بزم طرب ساخت، خوان عشق نهاد برای ما لب…
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن سوختن در هجر و خوش بودن به امید…
عشق سیمرغ است، کورا دام نیست
عشق سیمرغ است، کورا دام نیست در دو عالم زو نشان و نام نیست پی به کوی او همانا کس نبرد کاندر آن صحرا نشان…
طرهٔ یار پریشان چه خوش است
طرهٔ یار پریشان چه خوش است قامت دوست خرامان چه خوش است خط خوش بر لب جانان چه نکوست سبزه و چشمهٔ حیوان چه خوش…
عشق شوقی در نهاد ما نهاد
عشق شوقی در نهاد ما نهاد جان ما را در کف غوغا نهاد فتنهای انگیخت، شوری درفکند در سرا و شهر ما چون پا نهاد…
عراقی بار دیگر توبه بشکست
عراقی بار دیگر توبه بشکست ز جام عشق شد شیدا و سرمست پریشان سر زلف بتان شد خراب چشم خوبان است پیوست چه خوش باشد…
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهٔ سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز…
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد خوشی درو بنگر، کز ره دراز آمد به لطف، کار دل مستمند خسته بساز که خستگان را…
غلام روی توام، ای غلام، باده بیار
غلام روی توام، ای غلام، باده بیار که فارغ آمدم از ننگ و نام، باده بیار کرشمههای خوش تو شراب ناب من است درآ به…
فمالی لم اطا سبع الطباقی
فمالی لم اطا سبع الطباقی و لم اصعد علی اعلی المراقی چرا خربندهٔ دجال باشم؟ چو کردم با مسیحا هم وثاقی علی اعلی المعارج و…
کار ما، بنگر، که خام افتاد باز
کار ما، بنگر، که خام افتاد باز کار با پیک و پیام افتاد باز من چه دانم در میان دوستان دشمن بد گو کدام افتاد…
کجایی، ای دل و جانم، که از غم تو بجانم
کجایی، ای دل و جانم، که از غم تو بجانم بیا، که بی رخ خوب تو بیش مینتوانم بیا، ببین، نه همانا که زنده خواهم…
کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم
کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم نگارا، بر سر کویت…
کشیدم رنج بسیاری دریغا
کشیدم رنج بسیاری دریغا به کام من نشد کاری دریغا به عالم، در که دیدم باز کردم ندیدم روی دلداری دریغا شدم نومید کاندر چشم…
کی از تو جان غمگینی شود شاد؟
کی از تو جان غمگینی شود شاد؟ کی آخر از فراموشی کنی یاد؟ نپندارم که هجرانت گذارد که از وصل تو دلتنگی شود شاد چنین…
کردم گذری به میکده دوش
کردم گذری به میکده دوش سبحه به کف و سجاده بر دوش پیری به در آمد از خرابات کین جا نخرند زرق، مفروش تسبیح بده،…
کشید کار ز تنهاییم به شیدایی
کشید کار ز تنهاییم به شیدایی ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی؟ ز بس که داد قلم شرح سرنوشت فراق ز سرنوشت قلم…
کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟
کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟ کی ببویم لعل شکرخای دوست؟ کی درآویزم به دام زلف یار؟ کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟ کی…
کی بود کین درد را درمان کنی؟
کی بود کین درد را درمان کنی؟ کی بود کین رنج را آسان کنی؟ کی بسازی چارهٔ بیچارهای؟ بیدلی را کی دوای جان کنی؟ کی…
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی به بوی زلف تو هر دم حیات تازه…
گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم
گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم جز تو فریادرسی کو که درو آویزیم؟ گذری کن، که مگر با تو دمی بنشینیم نظری…
گر به رخسار تو، ای دوست، نظر داشتمی
گر به رخسار تو، ای دوست، نظر داشتمی نظر از روی خوشت بهر چه برداشتمی؟ چون من بیخبر از دوست دهندم خبری باری، از بیخبری…
گر چه ز جهان جوی نداریم
گر چه ز جهان جوی نداریم هم سر به جهان فرو نیاریم زان جا که حساب همت ماست عالم همه حبهای شماریم خود با دو…
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک زمینیان همه دامن کشند بر افلاک به من نگر، که به من ظاهر است حسن رخت شعاع خور…
گر ز شمعت چراغی افروزیم
گر ز شمعت چراغی افروزیم خرمن خویش را بدان سوزیم در غمت دود آن به عرش رسد آتشی، کز درون برافروزیم آفتاب جمال بر ما…
گهی درد تو درمان مینماید
گهی درد تو درمان مینماید گهی وصل تو هجران مینماید دلی کو یافت از وصل تو درمان همه دشوارش آسان مینماید مرا گه گه به…
گر نظر کردم به روی ماه رخساری چه شد؟
گر نظر کردم به روی ماه رخساری چه شد؟ ور شدم مست از شراب عشق یکباری چه شد؟ روی او دیدم سر زلفش چرا آشفته…
گرنه سودای یار داشتمی
گرنه سودای یار داشتمی کی چنین ناله زار داشتمی؟ ورنه غیرت دمم فرو بستی ناله هر دم هزار داشتمی بر در دوست گر رهم بودی…
لقد فاح الربیع و دار ساقی
لقد فاح الربیع و دار ساقی وهب نسیم روضات العراق صبا بوی عراق آورد گویی که خوش گشت از نسیم او عراقی الا یا حبذا!…
ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم
ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم لاجرم در بوتهٔ هجران تو بگداختیم ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم سوز…
ما دگرباره توبه بشکستیم
ما دگرباره توبه بشکستیم وز غم نام و ننگ وارستیم خرقهٔ صوفیانه بدریدیم کمر عاشقانه بر بستیم در خرابات با می و معشوق نفسی عاشقانه…
ما، کانده تو نیاز داریم
ما، کانده تو نیاز داریم دست از تو چگونه باز داریم؟ شادان به غم تو چون نباشیم؟ کز سوز غم تو ساز داریم با سوز…
مانا دمید بوی گلستان صبح گاه
مانا دمید بوی گلستان صبح گاه کاواز داد مرغ خوشالحان صبحگاه خوش نغمهای است نغمهٔ مرغان صبح دم خوش نعرهای است نعرهٔ مستان صبحگاه وقتی…
ماهرخان، که داد عشق، عارض لاله رنگشان
ماهرخان، که داد عشق، عارض لاله رنگشان هان! به حذر شوید از غمزهٔ شوخ و شنگشان نالهٔ زار عاشقان، اشک چو خون بیدلان هیچ اثر…
مبتلای هجر یارم، الغیاث ای دوستان
مبتلای هجر یارم، الغیاث ای دوستان از فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان میتپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون ننگرد در من…
ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن
ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن چشم من از هجر خود گریان مکن ز آرزوی روی خود زارم مدار از فراق خود مرا بیجان مکن…
مبند، ای دل، بجز در یار خود دل
مبند، ای دل، بجز در یار خود دل امید از هر که داری جمله بگسل ز منزلگاه دونان رخت بربند ورای هر دو عالم جوی…
مرا از هر چه میبینم رخ دلدار اولیتر
مرا از هر چه میبینم رخ دلدار اولیتر نظر چون میکنم باری بدان رخسار اولیتر تماشای رخ خوبان خوش است، آری، ولی ما را تماشای…
مرا جز عشق تو جانی نمیبینم نمیبینم
مرا جز عشق تو جانی نمیبینم نمیبینم دلم را جز تو جانانی نمیبینم نمیبینم ز خود صبری و آرامی نمییابم نمییابم ز تو لطفی و…
مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت
مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت وگر درمان من سازد، زهی دولت زهی دولت ور از لطف و کرم یک ره درآید از…
مرا درد تو درمان مینماید
مرا درد تو درمان مینماید غم تو مرهم جان مینماید مرا، کز جام عشقت مست باشم وصال و هجر یکسان مینماید چو من تن در…
مرا، گرچه ز غم جان میبرآید
مرا، گرچه ز غم جان میبرآید غم عشقت ز جانم خوشتر آید درین تیمار گر یک دم غم تو نپرسد حال من، جانم برآید مرا…
مست خراب یابد هر لحظه در خرابات
مست خراب یابد هر لحظه در خرابات گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات خواهی که راهٔابی بیرنج بر سر گنج میبیز هر سحرگاه…
مشو، مشو، ز من خستهدل جدا ای دوست
مشو، مشو، ز من خستهدل جدا ای دوست مکن، مکن، به کفاند هم رها ای دوست برس، که بیتو مرا جان به لب رسید، برس…
من آن قلاش و رند بینوایم
من آن قلاش و رند بینوایم که در رندی مغان را پیشوایم گدای درد نوش می پرستم حریف پاکباز کم دغایم ز بند زهد و…
مقصود دل عاشق شیدا همه او دان
مقصود دل عاشق شیدا همه او دان مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان بینایی هر دیدهٔ بینا همه او بین زیبایی هر چهرهٔ…
من باز ره خانهٔ خمار گرفتم
من باز ره خانهٔ خمار گرفتم ترک ورع و زهد به یک بار گرفتم سجاده و تسبیح به یک سوی فکندم بر کف می چون…
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟ نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟ چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟ من…
من رنجور را یک دم نپرسد یار چتوان کرد؟
من رنجور را یک دم نپرسد یار چتوان کرد؟ نگوید: چون شد آخر آن دل بیمار چتوان کرد؟ تنم از رنج بگدازد، دلم از غم…
من که هر لحظه زار میگریم
من که هر لحظه زار میگریم از غم روزگار میگریم دلبری بود در کنار مرا کرد از من کنار، میگریم از غم غمگسار مینالم وز…
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار…
می روان کن ساقیا، کین دم روان خواهیم کرد
می روان کن ساقیا، کین دم روان خواهیم کرد بهر یک جرعه میت این دم روان خواهیم کرد دردیی در ده، کزین جا دردسر خواهیم…
مهر مهر دلبری بر جان ماست
مهر مهر دلبری بر جان ماست جان ما در حضرت جانان ماست پیش او از درد مینالم ولیک درد آن دلدار ما درمان ماست بس…
ناخورده شراب میخروشیم
ناخورده شراب میخروشیم خود تا چه کنیم؟ اگر بنوشیم آنگاه شنو خروش مستان این لحظه هنوز ما خموشیم کو تابش می که پخته گردیم؟ از…
ناگه از میکده فغان برخاست
ناگه از میکده فغان برخاست ناله از جان عاشقان برخاست شر و شوری فتاد در عالم های و هویی ازین و آن برخاست جامی از…
ناگه بت من مست به بازار برآمد
ناگه بت من مست به بازار برآمد شور از سر بازار به یکبار برآمد مانا به کرشمه سوی او باز نظر کرد کین شور و…
نخستین باده کاندر جام کردند
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند چو با خود یافتند اهل طرب را شراب بیخودی در جام کردند لب میگون…
ندیدم در جهان کامی دریغا
ندیدم در جهان کامی دریغا بماندم بیسرانجامی دریغا گوارنده نشد از خوان گیتی مرا جز غصهآشامی دریغا نشد از بزم وصل خوبرویان نصیب بخت من…
ندیدهام رخ خوب تو، روزکی چند است
ندیدهام رخ خوب تو، روزکی چند است بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است به یک…
نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش
نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش نه به هر کسی نماید رخ خوب لاله رنگش لب لعل او نبوسد، به مراد، جز لب او…
نظر ز حال من ناتوان دریغ مدار
نظر ز حال من ناتوان دریغ مدار نظارهٔ رخت از عاشقان دریغ مدار اگر سزای جمال تو نیست دیده رواست خیال روی تو باری ز…
نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوان
نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوان به خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا…
نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟
نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟ چو شادم میتوانی داشت، غمگینم چرا داری؟ چه دلداری؟ که هر لحظه دلم از غم به…
نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟
نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟ سر کفر و غم ایمان که دارد؟ اگر عشق تو خون من نریزد غمت را هر شبی مهمان…
نگارا، بیتو برگ جان که دارد؟
نگارا، بیتو برگ جان که دارد؟ دل شاد و لب خندان که دارد؟ به امید وصالت میدهم جان وگرنه طاقت هجران که دارد؟ غم ار…
نگارا، بیتو برگ جان ندارم
نگارا، بیتو برگ جان ندارم سر کفر و غم ایمان ندارم به امید خیالت میدهم جان وگرنه طاقت هجران ندارم مرا گفتی که: فردا روز…





