هر لحظه بما از نو رسد تحفة دردی

هر لحظه بما از نو رسد تحفة دردی اگر این نبدی عاشق درویش چه خوردی دل چاره درد تو به این کرد که خون شد…

هر گل که ز خاک من بروید

هر گل که ز خاک من بروید عاشق شود آنکه آن ببوید در دامن دوست خواهد آویخت خاری که ز تربتم بروید معشوق شهید عشق…

هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی

هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی چشم از نظرم پوشی و خون از مزه پاشی فرهاد شکایت ز دلی داشت نه از سنگ…

هر لحظه غمزه‌ها به جفا نیز می‌کنی

هر لحظه غمزه‌ها به جفا نیز می‌کنی باز این چه فتنه‌هاست که انگیز می‌کنی دل‌های ما نخست به تاراج می‌بری وآنگه اسپر زلف دلاویز می‌کنی…

هر نیر کز تو بر دل غم پرور آمده

هر نیر کز تو بر دل غم پرور آمده دل ز انتظار خون شده تا دیگر آمده از دست و ساعد تو مرا نیغ آبدار…

هر نیر که بر جان ز تو از دور رسیده

هر نیر که بر جان ز تو از دور رسیده صد دفتر شعر از حسن و خسرو سلمان ما روی تو دیدیم و زجان مهر…

هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد

هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد ورنه اندیشه کار دگرش باید کرد آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذرد صبح خیزی چو نسیم…

هر نیر که بر سینه ام آن فتنه گر انداخت

هر نیر که بر سینه ام آن فتنه گر انداخت دل شهل گرفت آن همه چون بر سپر انداخت دلخته نشد عاشق از آن نیر…

هرگاه که به ناکامی دور از لب بار افتم

هرگاه که به ناکامی دور از لب بار افتم چون خسته بی مرهم مجروح و نگار افتم مخمور و خراب آمد جان بیلب نوشینش چون…

هرگز به درد دوست دل ما ز جا نرفت

هرگز به درد دوست دل ما ز جا نرفت رنجور عشق او سوی دارالشفا نرفت بیمار چشم و خسته آن غمزه بر زبان نام ثفا…

هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد

هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد کز هر طرف زدوش سری را جدا نکرد هرگز دو چشم او به جفا وعدهای نداد…

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت وز خاطر شک تمنای او نرفت آن دل سیاه باد که سودای او نپخت وان سر بریده…

هرگز ز زلف خویان بوی وفا نباید

هرگز ز زلف خویان بوی وفا نباید گر تو شنیدی این بو باری مرا نیاید مشتاق پای بوسم زآن بر سرم نباتی منعم ز بیم…

هرگز سوی ما چشم رضائی نگشادی

هرگز سوی ما چشم رضائی نگشادی گوشی به حدیث من بیدل ننهادی ای در گرانمایه که مثل تو کم افتد یک روز به دست من…

هرگزم روزی نداد آن طرفة بغداد داد

هرگزم روزی نداد آن طرفة بغداد داد خرمن امید را زآن کرده ام بر باد باد آخر ای سرو چمن دل بنده بالای تست ور…

هزار بار فزون ناز او گرم بکشد

هزار بار فزون ناز او گرم بکشد برم نیاز که یکبار دیگرم بکشد به حسرت نظری زآن در چشم صیادم که باز افکند و چون…

هزار سرو که در حد اعتدال برآید

هزار سرو که در حد اعتدال برآید به قامتت نرسد گر هزار سال برآید شی میان گلستان ز چهره پرده برافکن که به فرو روده…

هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست

هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست پیش بالابش حدیث سرو می گوئیم پست نیست هست گفتند آن دهان را هر چه می…

هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت

هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت وگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت پر واجب است به هر گشتن توأم شکری هزار شکر…

همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسید

همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسید دل رنجور ز وصلت بشفائی نرسید این همه خون بناحق که در ایام تو رفت هیچکس…

همه کس را نظری از تو تمنا باشد

همه کس را نظری از تو تمنا باشد این نوع همه از دیده بینا باشد دوش در خواهش یک بوسه رقیب تو مرا چیزها گفت…

هوس بار گر آزار دل افگار است

هوس بار گر آزار دل افگار است نخورد غم دل انگار که با آن یار است شب وصلت سخن از صبر نگویم که کم است…

هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد

هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشد تو کوزه نباتی زانت دهان نباشد گیرم که سازم از نوه همچون قلم زبانی نام لب تو…

هوای وصل تو دارد غریق بحر فراق

هوای وصل تو دارد غریق بحر فراق چو تشنه که به آب روان بود مشتاق شنیده ام که سگم خوانده عفاک الله من قیر بدین…

هیچ عقل خرده بین نقش دهانت در نیافت

هیچ عقل خرده بین نقش دهانت در نیافت در میان ما کی روز میانت در نیافت جادوی استاد چندانی که در خود باز جست چشم…

ورای آن چه سعادت بود که ناگاهی

ورای آن چه سعادت بود که ناگاهی به حال بی سروپائی نظر کند شاهی چراغ صبحدم دل فروز عالم را چه کم شود که شود…

وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو می‌خوانند

وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو می‌خوانند چون رسد کار به زلفت همه درمی‌مانند صورتت صاحبِ معنی ز ملک بدانست لیکن اهل نظرت بهتر از این…

وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویم

وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویم چون نیست ز لطفش خبری یک سر مویم آن به که نگویم به کس این راز نهانی تا…

وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبید

وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبید دولتی را که به از دینی و عقبی طلبد دوستداران به جز از دوست خواهید ز دوست که…

وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداری

وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداری خیالش دولتست ای دل تو باری دولتی داری به مستان و نظر بازان نظرها دارد آن چشمان…

وصل بتان خانه براندازم آرزوست

وصل بتان خانه براندازم آرزوست ساقی بیا که باده و دمسازم آرزوست چنگ خمیده قامت بسیار گو کجاست کان پیر خشک مغز تر آوازم آرزوست…

وصل تو ما را بهشت و ناز نعیم است

وصل تو ما را بهشت و ناز نعیم است پی نو بهشت برین عذاب الیم است حلقه گیسوی حور و محبت رضوان گر تو نباشی…

یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شود

یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شود که ازین در سر خود گیرد و آواره شود آن جگر گوشه همان شد که من اول گفتم…

وقتی مرید بود دل اکنون غلام شد

وقتی مرید بود دل اکنون غلام شد زلف بنی گرفت و گرفتار دام شد صوفی ز عشق باره برندی گرفت نام از ننگ زهد رست…

یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانت

یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانت نیک گفتی نیک پیش آ، تا ببوسم آن دهانت زاهد پر خواره می شد دم به…

یاد روی تو چو در خاطر ما می گذرد

یاد روی تو چو در خاطر ما می گذرد وقت ما در همه وقتی به صفا می گذرد چشم کس محرم سلطان خیال تو چو…

یار بگزید بی وفایی را

یار بگزید بی وفایی را رفت و ببرید آشنایی را همه غمها جدا جدا بکشم جز غم و غصه جدایی را شنی لله مرا ز…

یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش

یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش ورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش روی گندمگون نمود و جان ما یک…

یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت

یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت پرتو نور تجلی سایه ها را نور ساخت ذره را گفتم تو خاکی این چه…

یارب این درد دل و فرقت جانان تا کی

یارب این درد دل و فرقت جانان تا کی در دلم بار فراق و غم خوبان تا کی هر نفس جان به لب آمد ز…

یارب آن شمع چگل دوش به مهمان که بود

یارب آن شمع چگل دوش به مهمان که بود خط او سبزی و لبها نمک خوان که بود چون خضر شد ز نظر غایب و…

یار من بار دگر می طلبد دانستم

یار من بار دگر می طلبد دانستم عاشق زار دگر میطلبد دانستم عارش آید دگر از یاری و غمخواری من بار و غمخوار دگر می…

یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد

یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد جز فتنه در آن غمزة غماز نباشد گفتی بهلم کن ستمی با تو اگر رفت هرگز نکنم…

یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودم

یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودم مشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم بیمی ز جان فشانی هیچم نبود چون شمع آن شب…

امروز چو شعر هر که در خط کوشد

امروز چو شعر هر که در خط کوشد خطی ز خطت بصد غزل نفروشد پوشید خط خوب تو عیب سخنت همچون خط خوبان که زنخ…

یاران چو ورق شکسته ما می‌جویند

یاران چو ورق شکسته ما می‌جویند چو خامه یکی دو عیب ما می‌پویند گویند بدم چو شعر هرجا که رسید من شعر نیم بدم چرا…

آن میر که در سماع سوزی دارد

آن میر که در سماع سوزی دارد سگ روی غلام همچو پوزی دارد گویند غلام او خطی دارد سبز خط نی تو بگو جوالدوزی دارد

انسان بمثل آینه باشد بالذات

انسان بمثل آینه باشد بالذات همواره بود مظهر حق این مرات زیبد که بشر فخر و مباهات کند زین موهبت عظیم بر موجودات

ای آیت کارگاه صنع صمدی

ای آیت کارگاه صنع صمدی چندی پی تکمیل در این کالبدی هر روز که از زندگیت می گذرد گامی است بسوی جایگاه ابدی

ای آنکه تویی سوار در هر هنری

ای آنکه تویی سوار در هر هنری از وعده اسب دادیم دی خبری بی همتی است اسب تنهها بتو داد خواهیم روانه کرد اسبی و…

ای سرو اگر ترا چو طوبی خوانیم

ای سرو اگر ترا چو طوبی خوانیم از سرکشیت بجای خود بنشانیم با قامت او چند کنی نسبت خویش ما اصل تو و فرع تو…

ای گشته تو مشهور به شیرین سخنی

ای گشته تو مشهور به شیرین سخنی در نقل رباعیات تو پنج منی بربکر ربابیت چو بیند گوید کاندر غلطم که من توام یا تو…

ای مالک روح از چه ترسی ز عدم

ای مالک روح از چه ترسی ز عدم قدرت ز فنای جسم کی گردد کم گر فانی فی الله شوی جاویدی جاوید شود قطره چو…

ای یار لطیف دلستان نازک

ای یار لطیف دلستان نازک قیماغ و عسل بیار و نان نازک قیماغ ز لطف عارض همچو شیر نان و عسل از لب و دهان…

با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است

با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است با موی میان تو کمر بر هیچ است گر بر دهنت کنم نظر هیچ مرنج زیرا که…

با پسته شیرین تو شکر هیچ است

با پسته شیرین تو شکر هیچ است با سنبل مشگین تو عنبر هیچ است گویند که هیچ است ز تنگی دهنت من هیچ ندیده ام…

با قامتت ای لاله رخ سوسن بوی

با قامتت ای لاله رخ سوسن بوی از جای رود چو آب سرو لب جوی پیش رخ تو زسیلی باد صبا گل هم بطبانچه سرخ…

بر گوش رسد همی نوا خوانی دل

بر گوش رسد همی نوا خوانی دل جان بی خبر است از غم پنهانی دل از سوز درون هیچ نگویم لیکن از چهره عیانست پریشانی…

در ملک وجودم بجز از دوست مجو

در ملک وجودم بجز از دوست مجو در خانه دل نیست کسی غیر از او مانند کبوتر این دل شیدایم پر میزند و مدام گوید…

در دور زمان لحظه ای آرامش نیست

در دور زمان لحظه ای آرامش نیست دنیای دنی مکان آسایش نیست این عزت و جاه و شوکت و منصب و قال از بهر بشر…

تا فکرت من نهاد بنیان سخن

تا فکرت من نهاد بنیان سخن آباد شد از من طرب آباد سخن میخواست سخن ز دست بی طبعان داد دادم باشارت خرد داد سخن

خط تو که خوانند خط ریحانش

خط تو که خوانند خط ریحانش سنبل نکشد سر ز خط فرمانش گر در رخ تو کج نگردد صورت چین نقاش بانگشت کشد چشمانش

تا کی نبود با دل من تمکینت

تا کی نبود با دل من تمکینت تا چند بود جور و جفا آئینت پیوسته بکینه دلم می پیچد زلفین خم اندر خم چین بر…

دندان مرا چو درد پنهان بگرفت

دندان مرا چو درد پنهان بگرفت آن درد نهان در دل و در جان بگرفت چون مرهم درد ها همه در لب تست آن لب…

شمعی که به رخسار نکو بودی گرم

شمعی که به رخسار نکو بودی گرم دید آن رخ و چون موم شدش آن دل نرم پیش قد و چشم و خدمتش در بستان…

قول و غزلی که دل رباید همه را

قول و غزلی که دل رباید همه را چنگت بوصول چپ سراید همه را چنگ تو بچنگ زلف خوبان ماند ز آنرو که شکستنش خوش…

زلف تو که داشت عادت دل شکنی

زلف تو که داشت عادت دل شکنی میگفت به مشگ از پریشان سخنی من با تو چنانم ای نگار چینی کاندر غلطم که من توام…

دی جلوه گری بین که آراست مرا

دی جلوه گری بین که آراست مرا خوان کرم خدا مهیاست مرا حلوا چو زغاره بود در سفره ما امروز همان زغاره حلواست مرا

دی از سر اسب ای قمر خانه نشین

دی از سر اسب ای قمر خانه نشین گر آژنگ فتادی که کند عیب تو زین تو برگ گلی و اسب تو باد صباست از…

کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیست

کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیست بس خوبتر از تو در جهان ممکن نیست گر خوبی ماه پیکران بد مهریست پس خوبتر از تو…

کی باشد ازین تنگ برون آمدنم

کی باشد ازین تنگ برون آمدنم نامست ازین ننگ برون آمدنم گویی مگر از سنگ برون می آید پروانه از سنگ برون آمدنم

گفتم چشمم گفت مگر بی بصری

گفتم چشمم گفت مگر بی بصری گفتم جانم گفت ز دستم نبری گفتم عقلم گفت که بر عقل مخند گفتم که تنم گفت که بر…

گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان

گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان گفتم که چو قدم چه بود گفت کمان گفتم تو بیایی چه بری گفت که دل گفتم چو…

گفتم جانا گفت بگو گر مردی

گفتم جانا گفت بگو گر مردی گفتم مردم گفت که نیکو کردی گفتم چشمم گفت بس این بی آبی گفتم نفسم گفت مکن دم سردی

گر گل نه بخدمتت ز جا برخیزد

گر گل نه بخدمتت ز جا برخیزد بهر زدنش باد صبا برخیزد پیش قد تو سرو سهی را در باغ چندانکه نشانند ز پا برخیزد

گفتم چه خورم در طلبت؟ گفت که خون

گفتم چه خورم در طلبت؟ گفت که خون گفتم چه بود حال دلم؟ گفت جنون گفتم که مرا کی بکشی؟ گفت اکنون گفتم که ز…

گفتم قمرت گفت به چشمش گردی

گفتم قمرت گفت به چشمش گردی گفتم شکرت گفت به چشمش خوردی گفتم بازآ گفت که باز آرودی گفتم مردم گفت کنون جان بردی

گفتم چه کند دفع غمم؟ گفت که مِی

گفتم چه کند دفع غمم؟ گفت که مِی گفتم چه زند راه دلم؟ گفت که نِی گفتم که تو داری دل من، گفت که کو؟…

گفتم روزم گفت بدین روز مناز

گفتم روزم گفت بدین روز مناز گفتم که شبم گفت مکن قصه دراز گفتم زلف گفت که در مار مپیچ گفتم خالت گفت برو مهره…

گفتم چه زنم در غم تو گفت که آه

گفتم چه زنم در غم تو گفت که آه گفتم چه کنم در پی تو گفت نگاه گفتم که کجا روم ز دست غم تو…

گفتم که به رویت چه کنم؟ گفت نظر

گفتم که به رویت چه کنم؟ گفت نظر گفتم که به کویت چه کنم؟ گفت: گذر گفتم که غمت چند خورم؟ گفت: مخور گفتم:چه بُوَد…

گفتم که بده بوسه ای حور نژاد

گفتم که بده بوسه ای حور نژاد زان تنگ دهان که هیچ ازویم نگشاد گفت ار چه دهان ز تنگی هیچ است ما را بکسی…

گفتم که چه خواهی که دهم گفت که جان

گفتم که چه خواهی که دهم گفت که جان گفتم که چه خواهی که دهی گفت امان گفتم که چه گیری زبرم گفت کنار گفتم…

گفتم که چه شوم تیغ تو را گفت سپر

گفتم که چه شوم تیغ تو را گفت سپر گفتم که ز تیرت چه کنم گفت حذر گفتم که چو اشکم بود گفت که سیم…

گفتم که چه ریزد ز لبت گفت قند

گفتم که چه ریزد ز لبت گفت قند گفتم که چه خیزدت ز مو گفت کمند گفتم که بفرما سخنی گفت خموش گفتم بشکر خنده…

گفتم مستی گفت که آری بخدا

گفتم مستی گفت که آری بخدا گفتم مگذار گفت که بگذار مرا گفتم بازا گفت که از من بازا گفتم رفتم گفت دگر باز میا

هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم

هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم چون دال بدست خویش الا بقلم تا ابروی تو نون و دهانت میم است چشمم ز خیال هر دو…

ما روی تو بینیم نبینیم به ماه

ما روی تو بینیم نبینیم به ماه تا روی تو بینم نبینم به ماه راهی که رساند بتو ما را شب هجر با روی تو…

‎ شاخه ى پُر بار

‎ شاخه ى پُر بار ‎بيا كه از غم هستى كناره برگيريم ‎وطن به عرصه ى ماه و ستاره بر گيريم ‎چو شمع گوشه ى…

ابر قدرت ها

ابر قدرت ها باز كردند بهم عهد ابر قدرت ها كه نيازند بما دست دگر قدرت ها بگذارند كه افغان بكُشد افغان را تا شود…

‎ابر و باران

‎ابر و باران ‎شبى گفت باران به ابر سياه ‎كه اى تيره بخت نگون بار گاه ‎ تو را رنگ و رو همچو شب داده…

آبله پوش

آبله پوش هستى و اين همه ابرام چه خواهد بودن ‏‎ نيستى و طلب كام چه خواهد بودن ‏‎مردگان هم نگرانند كه محشر برسد ‏‎عدم…

‎آبرو

‎آبرو ‎شنيدم دوش از غواص پيرى ‎به پيرى بخرد و روشن ضميرى ‎ كه زى از آبرو جان در امان است ‎صدف را قيمت از…

اتحادى بنماييم مهيا امروز

اتحادى بنماييم مهيا امروز چشم عبرت بگشاييم به دنيا امروز دگران را بنماييم تماشا امروز كز ره علم نمودند چه برپا امروز من و تو…

آداب بيان

آداب بيان يكى از سلاطين مشرق زمين كه بودش جهانى به زير نگين شبى ديد در خواب كش بر دهان ز دندان يكى هم نمانده…

ادب در سخن چون بود پرده پوش

ادب در سخن چون بود پرده پوش نيوشنده را نرم آيد به گوش استاد ضيا قاريزاده تابلو اثر محترم استاد منير پيكان

ارمغان كهسار

ارمغان كهسار خوشا كوه و خوشا آوازِ نايى خوشا دشت و خوشا بانگِ درايى خوشا دل زنده اى چادر نشينى كه شب جايى گدازد ،…

آزادى

آزادى جشن است به يادگار آزادى عيد است به افتخار آزادى در سايه ى عزم و همت مردان افزون بود اعتبار آزادى بار است به…

‎از ما چه ميخواهد وطن

‎از ما چه ميخواهد وطن ‎نى فريب و زرق و نى پندار ميخواهد وطن ‎ هر چه ميخواهد به مردم كار ميخواهد وطن ‎تنبلى و…

استاد بزرگوار سلجوقى

استاد بزرگوار سلجوقى مجموعه ي افتخار سلجوقى گم كرده جوانى پر از غوغا اى پير خرد شمار سلجوقى اى بلبل باغ خواجه انصار اى رازى…