غم عشق را هیچ تدبیر نیست

غم عشق را هیچ تدبیر نیست بجز وصل و آنچز به تقدیر نیست به قتل محبان فا مانع است و گر نه ز محبوب تقصیر…

غم دوست من مغتنم می‌شمارم

غم دوست من مغتنم می‌شمارم نشاطی که بی‌اوست غم می‌شمارم ستم‌ها که خاطر نداند شمارش از آن غمزه عین کرم می‌شمارم گدای تو را پادشه…

غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد

غم عشقت دل ما را همیشه شاد میدارد چنین ملک خرابی را به ظلم آباد میدارد مده تعلیم خون ریزی به تاز آن چشم جادو…

غمت دارم مرا شادی همین است

غمت دارم مرا شادی همین است از بختم جای آزادی همین است ز بیدادت خراب آباد شد دل درین ویرانه آبادی همین است دگر بیداد…

غمت ریخت خونم شهادت همین است

غمت ریخت خونم شهادت همین است شهادت چه باشد سعادت همین است نه امروز رسم جفا کرد؛ تو ترا سالها شد که عادت همین است…

غنچه از رشک دهان نو دهان گرد آورد

غنچه از رشک دهان نو دهان گرد آورد سوسن از تر سخنی تو دهان گرد آورد خواست اندیشه برد را به میان و بدهانت تنگ…

قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد

قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد غمش میاد کز اینسان دلی بدست آرد زمینه به جرعه بده آب و نخم عشرت کار که…

فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید

فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید که گر به کوه بسنجم غمت فزون آید گذشت از غم فرهاد سالها و هنوز صدای…

قدحی بیار ساقی که ز تویه شرمسارم

قدحی بیار ساقی که ز تویه شرمسارم سر آن ندارم اکنون که به زهد سر در آرم من از آن میی که خوردم ز ازل…

قراری کرده ام با خود که چون در پیش بار افتم

قراری کرده ام با خود که چون در پیش بار افتم به خاک پای او بی خود بغلطم بی قرار افتم مرا گویند چون بینی…

قدمت آن با الف با سرو سیمین

قدمت آن با الف با سرو سیمین بگویم راست هم آنی و هم این خط سبزت زرخ دل بردن آموخت که طوطی گیرد از آئینه…

قطره قطره از دریا چو به ساحل آیی

قطره قطره از دریا چو به ساحل آیی گره به دریا برسی قطره نبی دریایی پیش او آنی و در خانقه الله گونی او مولی…

کارم ز دست شد نظری کن بکار من

کارم ز دست شد نظری کن بکار من بنگر بکار بنده خداوندگار من فارغ شدم ز جنت و فردوسی و حورعین تا اوفتاد بر سر…

قلم صحیفة شوق ار هزار باره نویسد

قلم صحیفة شوق ار هزار باره نویسد هزار عذر ز تقصیر بر کناره نویسد فتند ز رقت کاغذ به گریه خامه کاتب به نامه درد…

کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدی

کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدی تا شب هجر کم شدی روز جفا سر آمدی خوش بود ار سحر گهی نزد…

کجا کنند به تیغ از تو عاشقان اعراض

کجا کنند به تیغ از تو عاشقان اعراض ز شمع باری پروانه کی برد مقراض بیا که بر تو کم عرض سوز و در نهان…

کاف کفر ما ز طاها بر ترست

کاف کفر ما ز طاها بر ترست قاف عشق از کاف پاها برترست عشق اگر زان لب دهد دشنام زهر عزت این از دعاها برترست…

کحل بصر نیست جز آن خاک راه

کحل بصر نیست جز آن خاک راه چشم به سرمه مکن ای دل سیاه دود شنیدم سوی خوبان رود با تو رسد عاقبت این دود…

کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست

کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست بفرقت توام از زندگی ملال گرفت که…

کدام سر که ندارد دماغ سودایی

کدام سر که ندارد دماغ سودایی کدام دل که بود خالی از تمنایی کجاست پای روانی کدام دست و دل است نیست بسته به زنجیر…

کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسد

کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسد که بوی بار به باران مهربان برسد دلی که بی در وصلش میان بحر غم است امیدوار…

کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را

کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را پیش گل اندام تو دارد گل اندامی…

کسی که پرتو انوار لامکانی یافت

کسی که پرتو انوار لامکانی یافت فراغت از همه آشوب این جهانی یافت به ذرهای نخرد های و هوی سلطانان دلی که بر در حق…

کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کند

کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کند ز عشق سینه که رنجور شد شفا چه کند اگر نظر نگمارد به عاشق درویش عتابت…

کسی که دل طرف زلف یار میکشدش

کسی که دل طرف زلف یار میکشدش اگر فکند در آن حلقه دست می رسدش رخ تو سوخت به خط جان و دودها برخاست دگر…

کسی که دوست ندارد ز جان ندارد حظ

کسی که دوست ندارد ز جان ندارد حظ که جسم دور ز جان از جهان ندارد حظ حظر چو کوثر است به خلد آب خضر…

کشت چشم تو ام به شیوه و ناز

کشت چشم تو ام به شیوه و ناز نظری سوی کشتگان انداز خستگان را به پرسشی دریاب بیدلان را به وعده‌ای بنواز دل بیچاره شد…

کمترین کاری مراکز دیدهٔ گریان فتاد

کمترین کاری مراکز دیدهٔ گریان فتاد در شب هجران در و دیوارم از باران فتاد خط لبش کرد آرزو خال آن ذقن طالع نگر کین…

کعبه کویش مراد است این دل آواره را

کعبه کویش مراد است این دل آواره را با مراد دل رسان یا رب من بیچاره را دل در آن کو رفت و شد آواره…

کنار آب و لب جویبار و گوشه باغ

کنار آب و لب جویبار و گوشه باغ خوش است با صنمی سرو قد به شرط فراغ نواخت ریختها در چمن مغنی آب ترانه های…

که خبر برد به بار از من مبتلای غمگین

که خبر برد به بار از من مبتلای غمگین که لبش بریخت خونم به بهانه های رنگین شب هجر دلفروزان چو سحر ندارد امشب تو…

کی چاره درد من بیچاره ندانست

کی چاره درد من بیچاره ندانست دل خون شد ازین درد و جز این چاره ندانست دردم به طبیب ار چه بدینگونه نگفتند چون بود…

گر از در به تیم برانی نو دانی

گر از در به تیم برانی نو دانی اگر کشته خویش خوانی تو خوانی مرا گفته خوانمت با برانم ندانم من اینها تو دائی نو…

گر از شاخ دولت گلی چیدمی

گر از شاخ دولت گلی چیدمی نسیمی ز کوی تو بشنیدمی به بوی نو جانم خریدی صبا اگر من بدان دولت ارزیدمی ز کویت سگی…

گدای کوی ترا پادشاه میخوانند

گدای کوی ترا پادشاه میخوانند چو راه یافته بر آن در براه میخوانند کمر به خدمت تو هر که بست شاهانش بقدر مرتبه صاحب کلام…

گر آن به در زکاة حسن مسکین تر گدا جوید

گر آن به در زکاة حسن مسکین تر گدا جوید چو من گم گشت اویم بگوئیدش مرا جوید چو از صد مبل روشن کرد خاک…

گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی

گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی چون زلف توام جان دمد از هر سو مویی شیرین زمانی نوه من دلشده فرهاد در…

گر بر در او سودمی رخسار گرد آلود را

گر بر در او سودمی رخسار گرد آلود را آسوده خاطر کردمی این جان غم فرسود را خاکی که نعلین تو سود از دیده دارم…

گر بری دست به آئینه و در خود نگری

گر بری دست به آئینه و در خود نگری ببری دست ز عشاق به صاحب نظری ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت…

گر بری چون سر زلف این دل سودایی را

گر بری چون سر زلف این دل سودایی را با پای بوس تو کشد این دل شیدایی را من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد…

گر بردرت این اشک چو سیلاب گذشتی

گر بردرت این اشک چو سیلاب گذشتی در کوی تو این خس هم از این باب گذشتی خار مژه گر دور شدی از گذر اشک…

گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رود

گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رود ور زآنکه برقع افکنی صبر از دل شیدا رود تا هست بر لوح بقا از جان…

گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسی

گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسی تا نیابی نظر اهل صفا هیچ کسی فرض کردیم که سجاده فکندی بر آب چون نداری گهر…

گر به جستن یافت گشتی یار ما

گر به جستن یافت گشتی یار ما غیر جویایی نبودی کار ما گر شدی دیدار او دیدن به خواب خواب جستی دیده بیدار ما گر…

گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکند

گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکند دل ز لبهای تو دندان طمع بر نکند آنچنان ساده رخی داری و لغزان که برو گر…

گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دری

گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دری پیش هر حوری ز آب دیده باشد کوثری گرنه در هر غرفه زنجیری بود از موی دوست…

گر به مسجد نروم قبله من روی تو بس

گر به مسجد نروم قبله من روی تو بس بعد ازین گوشه محراب من ابروی تو بس عذر خواهان گناهان شبان روزی من غم روی…

گر به من یار شوی ور نشوی

گر به من یار شوی ور نشوی تو همان باری و دیگر نشوی من به دیده نظری هم نکنم گر تو در دیده مصور نشوی…

گر به میخانه حریف می و شاهد باشم

گر به میخانه حریف می و شاهد باشم به که در صومعه بنشینم و عابد باشم وقت آن شد که اقامت به خرابات کنم تا…

گر بی تو یک دو دم من بیمار زیستم

گر بی تو یک دو دم من بیمار زیستم از غمزه تو خسته و انگاره زیستم از من چو نیم ناز دگر داشتی دریغ چون…

گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد

گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد زاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد پارسا کز به شاهه به دهان آره آب دیگری…

گر تو دل ما سوختی از آتش دوری

گر تو دل ما سوختی از آتش دوری ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری هر چند که دور از تو چو فرهاد…

گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شود

گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شود ور دری بر من درویش گشانی چه شود بفراموشی ار ای شمع دل افروز شبی…

گر تو سر خواهی ز من سر با تو ببارم به چشم

گر تو سر خواهی ز من سر با تو ببارم به چشم سر چه باشد هرچه دارم در نظر آرم به چشم گفته بردار از…

گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم

گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم ور دیده روشن طلبی در نظر آرم رانی ز در خویشم و صد عذر بیاری سوگند به باری…

گر تیر کشی از طرف غمزهٔ جادو

گر تیر کشی از طرف غمزهٔ جادو صد آه کشد از جگر سوخته آهو خونم چو شود ریخته مستی کند آن چشم از ریخته ذوق…

گر جانب محب نظری با حبیب هست

گر جانب محب نظری با حبیب هست غم نیست گر هزار هزارش رقیب هست با کس مگو که چاره کنند درد عشق را ای خواجه…

گر چه از باران دیده خاک آن کو پر گل است

گر چه از باران دیده خاک آن کو پر گل است پای عاشق در گل از دست دل از دست دل است بنده را گر…

گر چشم شوخ نست به عاشق کشی مثل

گر چشم شوخ نست به عاشق کشی مثل در حلقها ز دور و تسلسل فند جدل دل ز آنچه گفت در دهشت هسته جای نطق…

گر حال دل به دوست نه امکان گفتن است

گر حال دل به دوست نه امکان گفتن است بر شمع سوز سینه پروانه روشن است از من بگو به مدعی ای یار آشنا من…

گر خود هزار سنگ ملامت به سر خورم

گر خود هزار سنگ ملامت به سر خورم چندان که زنده‌ام غم آن سیمبر خورم آبی که از سفال سگانش رود به حلق به زآن…

گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازم

گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازم وره دیده خون افشان آن نیز روان سازم در پای تو غلطیدن کاریست پسندیده…

گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بود

گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بود عیش مکن به ناله که کژدم گزیده بود هر نیش غم که خورد دل خسته آن…

گر دلم در زلف پنهان کرده‌ای پیدا شود

گر دلم در زلف پنهان کرده‌ای پیدا شود مشک غمازست و این دزدی از او رسوا شود ناحق افتادست زلفت در کف هر مدعی چون…

گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خود

گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خود عاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود من جانه می کندم زغم آن لب…

گر دهد دستم کز آن عارض نقابش بر کنم

گر دهد دستم کز آن عارض نقابش بر کنم بوسه دو از رخ چون آفتابش بر کنم تلخ گردد کام عیش من چو دندان طمع…

گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی

گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی گفتی نمایمت رخ و کامت ز لب دهم…

گر زاهد کم خواره محبت نچشیده است

گر زاهد کم خواره محبت نچشیده است خونابه نخوردست و ریاضت نکشیده است بر سینه ندارد اثر زخمی از آن تیغ این نیز دلیل است…

گر زلف دراز فکنی از طرف بناگوش

گر زلف دراز فکنی از طرف بناگوش بسیار سر افتد به قدم های تو از دوش هر گاه که به وصغ دو رخ خوب تو…

گر سر طلبی بر درت آریم به دیده

گر سر طلبی بر درت آریم به دیده چون اشک همه جانب کوی تو دیده بگشای به ابروی سیه چشم که بینی از بارب ما…

گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن

گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن زینسان که دل به پارب زآن غمزه خواست تیری یک تیر بر…

گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون

گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون ز اول شبه تا دم صبح آفتاب آید برون تا به چشم من خیال آن…

گر صورت چین با رخ خوب تو به دعواست

گر صورت چین با رخ خوب تو به دعواست آنجا همگی صورت و اینجا همه معناست ای باد بر آن روی نکو این همه برقع…

گر عشق تو داغ جان گذار است

گر عشق تو داغ جان گذار است صد شکر که داغ دلنواز است گر درد تو بار صحبت ماست غم نیز ز محرمان راز است…

گر قبول نو فتد از من بیدل سیر و زر

گر قبول نو فتد از من بیدل سیر و زر هر دو پیش تو فرستم مع شنی آخر شب که مهمان من آیی من درویش…

گر قد همچو سروش در بر توان گرفتن

گر قد همچو سروش در بر توان گرفتن عمر گذشته دیگر از سر توان گرفتن گویند دل ز جانان بر گیر حاش لله هرگز چگونه…

گر قصد خون ماست پس از دل ربودنت

گر قصد خون ماست پس از دل ربودنت میباید آن رخ از پس برقع نمودنت بیرون مشر ز دیده که با آن جمال و زیب…

گر قرار تو به دلها نه چنانست که بود

گر قرار تو به دلها نه چنانست که بود عهد ما با غم عشق تو همانست که بود میل دل با رخت امروز به نوعی…

گر کشندم به غمزه چشمانت

گر کشندم به غمزه چشمانت نیست ک دین عشق تاوانت بر دلم آمدست تیر تو حیف که جراحت کشید پیکانت به آب حیات تر نکنند…

گر کام خود از لبت بگیرم

گر کام خود از لبت بگیرم چون خضر به سالها نمیرم زآن دم که تو آمدی به خاطر فکر همه رفت از ضمیرم دارم ز…

گر کم شده ست با من اکنون ترا ارادت

گر کم شده ست با من اکنون ترا ارادت باری ارادت من هر دم شود زیادت بی آفتاب رویت برگشت طالع من بازم سعادتی بخش…

گر گذاری که با تو در نگویم

گر گذاری که با تو در نگویم خاک پایت به چشم ها بخریم تا ببوسیم آستان ترا حلقه حلقه نشسته گرد دریم گر غرامت ستانی…

گر گم شوی از خود خبر یار بیابی

گر گم شوی از خود خبر یار بیابی چون یافتی آن گم‌شده بسیار بیابی با موسی دیدار طلب وعده همین بود گر محو شوی دولت…

گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی

گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی از تیغ نترسی و ز کشتن نهراسی ای دل همه رفتند ز دلبر به شکایت صد شکر کزین درد…

گر مرا از نظر انداختی این هم نظری است

گر مرا از نظر انداختی این هم نظری است هر جفائی که رسد از تو وفای دگری است دل مجروح مرا هست برآن تیر گرفت…

گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست

گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست عاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست عهد بستی که دگر از تو نه بردارم…

گر همه وقتی همه دل خون نیی

گر همه وقتی همه دل خون نیی لیلی وقتی نو و مجنون نیی نیست چو ما مردی خون خوردنت درخور این باره گلگون نیی در…

گر یار طبیب درد من نیست

گر یار طبیب درد من نیست دردا که امید زیستن نیست بیمار را به تندرستی جز ناله درون پیرهن نیست هر سر که برید از…

گر همه وقتی همه دلخون نه ای

گر همه وقتی همه دلخون نه ای لیلی وقتی تو و مجنون نه ای نیست چو ما قابل خون خوردنت در خور این باده گلگون…

گر یار مرا با من مسکین نظری نیست

گر یار مرا با من مسکین نظری نیست ما را گله از بخت خود است از دگری نیست اندیشه ز سر نیست که شد در…

گرچه سرو چمن از آب روانی دارد

گرچه سرو چمن از آب روانی دارد نتوان پیش قدت گفت که جانی دارد به لب تشنه نشان می دهد از آب حیات خاک راهی…

گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشد

گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشد زهی با بسته سودا که از سر باخبر باشد کسی کز قامت جانان به طوبی سر فرود…

گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد

گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد دوری طلبد از ماه نیز چنین باشد نتوان طلب بوسی کرد از لب خندانش حلوا نتوان خوردن…

گفت بار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم

گفت بار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم وآنگهی دزدیده در ما می‌نگر گفتم به چشم گفت اگر یابی نشان پای ما بر…

گفت دلدارم که از هجران دلت خون می‌کنم

گفت دلدارم که از هجران دلت خون می‌کنم گفتم ار خون شد ورا از دیده بیرون می‌کنم نیست با بارم خلافی غیر از این مقدار…

گفتم ای سیم‌ذقن گفت که را می‌گویی

گفتم ای سیم‌ذقن گفت که را می‌گویی گفتم: ای سیم‌ذقن! گفت: که را می‌گویی؟ گفتم: ای عهدشکن! گفت: چه‌ها می‌گویی گفتم: ای آنکه نداری سر…

گفتا کئی تو من بنده تو

گفتا کئی تو من بنده تو بیجرم از چشم افکنده تو گاهی ازین در گاهی از آن در باری زهر در جوینده تو در جست…

گفتم ملکی یا بشری؟ گفت که هر دو

گفتم ملکی یا بشری؟ گفت که هر دو کان نمکی یا شکری؟ گفت که هر دو گفتم به لطافت گلی ای سرو قباپوش یا نی‌شکر…

گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه

گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه گفتم چه نمک‌هاست در آن گفت ترا چه گفتم دهن تنگ را در لب خاموش لطفی‌ست که…

گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت

گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت آن هم از سنگدلی بود که گفتیم چنانت گر صبا خوانمت از لطف و گل از غایت خوبی هم…