جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد

جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذرد گرچه مشکل مینماید لیک آسان بگذرد چشم یعقوب از نسیم پیرهن روشن شود وز سر یوسف…

جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید

جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید چو دل بجای نباشد چگونه خواب آید غلام نرگس دلربای خودم که کشته بیند و بخشایشی نفرماید چو…

جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدا

جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدا دریغا تشنه لب خواهیم مردن بر لب دریا کسی کز طلعت خورشید جز گرمی نمی بیند…

چاره کس نکند غمزه خونخواره تو

چاره کس نکند غمزه خونخواره تو خون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو کرد با خاک سر و جان عزیزان هموار داغ پیوسته و درد…

چرا به تحفه دردم همیشه ننوازی

چرا به تحفه دردم همیشه ننوازی به ناز و شیوه نسوزی مرا و نگدازی خس توایم همه کار خس چه باشد سوز تو آتشی و…

چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای

چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای بقامت این علم فتنه بر فراخته ای بمهر تو ز زدم صافتر من بیدل چو قلب نیست مرا از…

چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانم

چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانم چگونه پاک سازم باز راه خود نمی دانم اگر ند گریز افتد مرا از جور چشم…

چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد

چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد چه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد از سایه مگس آن رخ چو میبرد آزار بپوش گو لب شیرین کز…

چرا هر دم از پیش ما میگریزی

چرا هر دم از پیش ما میگریزی شهی از گدایان چرا میگریزی به بخیلی مگر ای بخوبی توانگر که از عاشق بینوا میگریزی چرانی چرا…

چراغ عمر ندارد فروغ بی رخ پار

چراغ عمر ندارد فروغ بی رخ پار کراس زهره که بیند طلوع انور یار حدیث عشق مگو جز به رند باده پرست که اهل زهد…

چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه این

چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه این الوداع ای زهد و تقوی الفراق ای عقل و دین می‌کشی ناوک ز مژگان…

چشم تو التفات به مردم نمی‌کند

چشم تو التفات به مردم نمی‌کند بر خستگان غمزه ترحم نمی‌کند زلفت کشید شانه و گفتا فرو نشین بر آفتاب سایه تقدم نمی‌کند اشکم ز…

چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد را

چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد را از ناله مرغان چه غم آن دل سیه صیاد را مردم به دور روی تو…

چشم تو که آرام دل خلق جهان برد

چشم تو که آرام دل خلق جهان برد سحری است که از سیمبران نقد روان برد زلف تو که روز سهم در نظر آورد هوش…

چشم تو که داشت خواب بسیار

چشم تو که داشت خواب بسیار لب داشت به او شراب بسیار آن غمزه که مست از این شراب است از جگرم کباب بسیار هرگز…

چشم توام به غمزهٔ خونخوار می‌کشد

چشم توام به غمزهٔ خونخوار می‌کشد آن خونبها بود که دگربار می‌کشد ترسم کشند از حسدم بار و هم‌نشین گر گویم این به کس که…

چشم خوشت آندم که سر از خواب برآورد

چشم خوشت آندم که سر از خواب برآورد مستم بوی گوشه محراب برآورد بنمود سر زلف تورو از طرف بام از غیرت آن ماه فلک…

چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست

چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست چشمی که چنین است به دیدار تو اولیست صورنگر از آن صورت و معنی چو خبر داشت…

چشم شوخ نو هر کرا کشتست

چشم شوخ نو هر کرا کشتست اول از رشک آن مرا کشتست به شکر گفته اند دشمن کش دوستان را لبت چرا کشتست غم تو…

چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری

چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری خال مشکین رخ رنگین لب شیرین داری تو چه دانی ز من و حال من ای شمع…

چشم شوخت دل عاشق به هوس می‌گیرد

چشم شوخت دل عاشق به هوس می‌گیرد همچو صیاد که بلبل به نفس می‌گیرد دل از آن غمزه ننالد که حرامی همه وقت راه بر…

چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست

چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست قامتت شاهد عدل است که می گویم راست سرو بالات چرا سایه ز ما باز گرفت اری…

چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب داد

چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب داد طاق ابرویت شکست گوشه محراب داد گر جفا اینست کز زلف تو بر من میرود عاقبت پیش…

چشم مسلمان کش تو کافر مست است

چشم مسلمان کش تو کافر مست است هندوی زلف تو آفتاب پرست است دل که ز دستم برفت و با تو در افتاد زود بیفتد…

چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما

چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما حق بود کشتن عشاق و علیه الفتوی با رقیب ار بسر من تو شبیخون آری او…

چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مرا

چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مرا مست و غلطان سوی اهل نظر آورد مرا خرقه ارزق من باز به می گلگون شد عشق هر…

چشمت به سعی غمزه در فتنه باز کرد

چشمت به سعی غمزه در فتنه باز کرد زلفت به ظلم دست تطاول دراز کرد محمود را چه جرم که شد پای بند عشق آن…

چشمت به غمزه کشت من بیگناه را

چشمت به غمزه کشت من بیگناه را خود زلف را چه گویم و خال سیاه را با آه و روی زرد ز خالت شدیم دور…

چشمش را عقل و مبه و جان زد

چشمش را عقل و مبه و جان زد این دزد هزار کاروان زد هر نیر بلا که سوی دلها از غمزه کشید بر نشان زد…

چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحر

چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحر کز آب چشمم آورد سروی از آنجا سر بدر جنگی که می بود از حمید با…

چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد

چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد عجب مدار گرم ابر دیده سیل ببارد سیاه پوش از آن گشته است مردم چشمم که هر…

چندین چه بلا و درد است این آه

چندین چه بلا و درد است این آه از عشق تو بر دل من ای ماه از مجمر سینه می بر آرم هر لحظه هزار…

چه بودی گر شبی در خواب رفتی چشم بیدارم

چه بودی گر شبی در خواب رفتی چشم بیدارم مگر دیدار بنمودی ز روی مرحمت بارم اگر صاحبدلی بودی که بر من مرحمت کردی بگوش…

چه خوش است از تو بوس بخوشی نیاز کردن

چه خوش است از تو بوس بخوشی نیاز کردن زلب تو وعده دادن پس وعده ناز کردن من دل سیه چو خالت نکنم شکیب از…

چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم

چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم یکی نگر سوی غمدیدگان به چشم ترم شنیده ام که تو گفتی بد است حال فلامی…

چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم

چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم رخش بوسیدم و لب هم، دگرها را نمی گویم مه خرگه نشین آن شب…

چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم

چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم که سیری نیست از رویت مرا چندان که می‌بینم به چشم ناتوان زین سان که بردی…

چه رنجم از تو گر کشتی به نازم

چه رنجم از تو گر کشتی به نازم که نازت عمر نو بخشید بازم چو کارم جز بریدن نیست از خویش چرا باشد ز تیغت…

چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را

چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را به دوصد ادب برآن در چو خطاست…

چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد

چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد که با بروزنم از رویت آفتاب در افتد شبی که بر سر کویت کنیم…

چه گفت با تو شنیدی رباب و عود به گوش

چه گفت با تو شنیدی رباب و عود به گوش ز کس مترس و به بانگ بلند باده بنوش سروش عاطفت از نو نوید رحمت…

چه لطف است این که با من می‌نمایی

چه لطف است این که با من می‌نمایی لب نازک پرسش می‌گشایی البته جانست و جانم می‌فزاید سبزی که بر لب می‌فزایی خطت بر رخ…

چه موجب است که هیچ التفات ما نکنی

چه موجب است که هیچ التفات ما نکنی ترحمی به غریبان بینوا نکنی به دشمنان مخالف بسر بری باری به دوستان وفادار جز جفا نکنی…

چهره ام دیده چه حاصل که به خون کرد نگار

چهره ام دیده چه حاصل که به خون کرد نگار که برون نقش و نگارست و درون ناله زار بار گویند که دارد سر عاشق…

چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب

چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب بریز در قدح گوهرین عقیق مذاب خروش ناله مستان به گوش او نرسید و گرنه مردم چشمش کجا…

چو آن شاخ گل از بستان بر آمد

چو آن شاخ گل از بستان بر آمد زهر شاخی گلی از پا درآمد چنان پر شد زچشمت چشم نرگس بازار س که آب خجلتش…

چو بار زیستن اهل درد نپسندید

چو بار زیستن اهل درد نپسندید چرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید حکایت دل بیمار باورش نفتاد که تا معاینه آنرا به چشم خویش…

چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیده

چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیده گشاد چشم تو اشکم دمادم از دیده ز دیده دل به یکی نوش نا رسیده هنوز هزار…

چو تو دشمن از دوست نشناختی

چو تو دشمن از دوست نشناختی مرا سوختی و به او ساختی پرداختم از دو عالم به تو تو یک لحظه با من نپرداختی چه…

چو در جان کرد و دل جا غمزه تو

چو در جان کرد و دل جا غمزه تو میان مردمش خواننده جادو به تیر تو شکاری را نظرهاست که بیند از قا سوی تو…

چو زلف تو بود از تکبر دوتا

چو زلف تو بود از تکبر دوتا به بادی بیفتاد مسکین ز پا گشودن ز زلفت گره مشکل است درین شیوه مو می‌شکافد صبا بکش…

چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح

چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح بریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح ز ساقیانِ پری‌چهره خواه وقتِ صبوح حیات جان ز لبِ جام و…

چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن

چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن دلا چو در حرم عشق میروی خود را چو شمع جمع…

چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز

چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز که خاشاک نکند به آتش ستیز اگر دیده خواهد که یابد دلم بگو خاک پایش به مژگان…

چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی

چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی درید پیرهن نیکوئی به بد نامی دلم بشام سر زلف نست و میترسم که باز بشکنی…

چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم

چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم فکر نو می کنیم در آن دم که خامشیم چون صبح در پرستش روی تو صادقیم…

حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی

حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی سخن جز به شمشیر قطعا نگونی بحل کردمت خون خود گر بنازی کشی زودم امروز و فردا نگونی هرآن…

حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب

حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب سخت بیدردی بود نالیدن از درد حبیب بوسه بر پای سگ کوی تو خواهم زد شبی تا…

حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجد

حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجد از آن عارض به جز خملی در این دفتر نمی‌گنجد نگویند آن دهان و لب ز وصفت…

حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیست

حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیست و شیوه عاشق کشان غیر از جفا گر نیست نیست در سر او اینکه ریزد…

حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان من

حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان من که باشم من که نام او برآبد بر زبان من رنیم روزی از چشمت بکشتن داد پیغامی…

حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم

حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم تو حق شناس نئی ای رقیب من دانم نهاده بر سر خوان عشق او کباب جگر به نیت…

حلال باد می خلد و حور زاهد را

حلال باد می خلد و حور زاهد را که واگذاشت به رندان شراب و شاهد را مبر ز گردن صوفی قلاده تسبیح گذار تا ببرد…

حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست

حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست گوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به…

خاک پایت دوست دارد روی من

خاک پایت دوست دارد روی من نیست عیب ای دوستان حب الوطن خاک گشتم این سخن چندان رقیب در دهن داری که خاکت در دهن…

حلقه پیش رخ از طره آن به واشد

حلقه پیش رخ از طره آن به واشد آفتابی دگر از جانب چین پیدا شد گر بتان بحر ندانند چرا آن لب لعل گه به…

خاک درت به چشم من از صد چمن به است

خاک درت به چشم من از صد چمن به است باغی خوش است عارضت اما ذقن به است کوی نو خواهد این دل آواره نی…

خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر

خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر خواب در چشم من خسته نیاید دیگر تونیا روشنی دیده اگر داشت چرا دید آن…

خال ب نسته داغ جانم

خال ب نسته داغ جانم دل سوخته اینه و کشته آنم خاکی که بر آن نشان آن پاست از آب بقا دهد نشانم تارخ نهمش…

خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامد

خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامد چه سیاه نامه بیکی که ز یار من نیامد از ازل که رفت قسمت غم و شادی…

خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد

خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد بیت احزان من از روی تو گلشن باشد سرو هر چند سرافراز بود در بستان پیش بالای بلند…

خبری یافتم از یار مپرسید ز من

خبری یافتم از یار مپرسید ز من تا نیارید بر من خبر دار و رسن خبر دار و رسن رابت منصور بود خبر رایت و…

خرم آن دم که توأم مونس و همدم باشی

خرم آن دم که توأم مونس و همدم باشی من بغمهای تو دلتنگ و تو خرم باشی گر کنی پرسشم اندیشه رنجوری نیست چه از…

خرابه دل من پر شد از محبت دوست

خرابه دل من پر شد از محبت دوست مباد هیچ دلی خالی از مودت دوست کدام دولت و فرصت نیافت هر که بیافت سعادت شرف…

خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافت

خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافت موسی انوار تجلی همه از روی تو یافت مرده را زنده از آن کرد مسیحا به دمی…

خط تر گرد لبه عمدا نباشد

خط تر گرد لبه عمدا نباشد چو دودی هست بی حلوا نباشد کی نسبت کند چشمت به نرگس که هیچش دیده بینا نباشد بخوبی گرچه…

خطت چو خضر به آب حیات نزدیک است

خطت چو خضر به آب حیات نزدیک است به آن لبان چو شکر نبات نزدیک است ز خاک پای تو سر سبزی ایست سرها را…

خطت سبز و لبت مشک و گلاب است

خطت سبز و لبت مشک و گلاب است دهانت ذره رویت آفتاب است تو گنج حسن و بس خانه دل که از شوق چنین گنجی…

خَطَت که بر خَطِ یاقوت بنهم ترجیح

خَطَت که بر خَطِ یاقوت بنهم ترجیح نوشته‌اند بر آن لعلِ لب که انت مَلیح به لوحِ عارضِ تو آن خَطِ دگر گویی کشیده خامهٔ…

خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی

خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی باری برم خیالی چون نیستم وصالی ای باد کی گذارت ز آن سو مجال باشد بیماری…

خواجه چرا نشسته خیز که رفت کاروان

خواجه چرا نشسته خیز که رفت کاروان بار به بند و شو توهم در پی کاروان روان نصر آمل چه میکنی روضه دلگشا بین کلیة…

خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره

خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره عمریست که دارم هوس عمر دوباره نر گفتی دل رشت به دوا چاره بسازم صد پاره شده…

خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن

خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن بر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن هر گرد دردی کز ره سوداش…

خواهی که به هیچ غم نمیری

خواهی که به هیچ غم نمیری تا دست دهد پیاله گیری می نوش به شادی و شو از او آن دم که به دست غم…

خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن

خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن به باد روی دلارام باده نوشیدن چه عمر خوش که گذشتی بوصل یار مرا اگر مراد میسر شدی…

خوش نسیمی است بوی صحبت یار

خوش نسیمی است بوی صحبت یار خوش نعیمی است وصل بی اغیار وصل جانان خوشست همواره گر نبودی رقیب ناهموار ای گل از بهر خاطر…

خوشا در کوی دلبر آرمیدن

خوشا در کوی دلبر آرمیدن گل از گلزار وصل بار چیدن نگار خویش را در بر گرفتن شراب وصل از لعلش چشیدن مرا باشد دلارامی…

خوشا غمی که برویم ز روی او آید

خوشا غمی که برویم ز روی او آید که هرچه آید از آن رو مرا نکو آید به شوخی آمدن و ناشکستش دل را گرانترست…

خیال خال لبش می کنم به خواب هوس

خیال خال لبش می کنم به خواب هوس اگرچه خواب نباید به چشم کس ز مگس به عرضه داشت نوشتم که خون بنده بریز خطش…

خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدم

خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدم تو گویی جادوان مست در محراب می‌دیدم ز دست چشم و دل آن دم تن غم‌دیدهٔ خود…

خیال روی او در دیده نور است

خیال روی او در دیده نور است مخوانش دل که از دلبر صبور است به آن رخ میکند دعوی خویشی به تابان و لیکن خویش…

دارد به سجده شبها به روی بر زمینی

دارد به سجده شبها به روی بر زمینی بنگر که نور طاعت می تابد از جبینش در حسن دارد آنی از لطف هم دهانی چندانکه…

دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرم

دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرم بر سر کوی دلارام قراری گیرم خرقه بفروشم و دفتر گرو باده کنم جام می نوشم و…

دارم اندک روشنائی در بصر

دارم اندک روشنائی در بصر بی جمال او ولی فیه النظر چشم مشتاقی براه انتظار خاک شد وز خون دیده خاک تر سرخ گردد هر…

دارم ز ابروان تو چشم عنایتی

دارم ز ابروان تو چشم عنایتی کر نازم اره کشی نکنندم حمایتی چشم تو بیگه کش و من زنده همچنین از غمزه تو نیست جز…

دارم من از جهان غم باری همین و بس

دارم من از جهان غم باری همین و بس در سر خیال روی نگاری همین و بس ما از بنان موی میان شکر دهان بوسی…

داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرین

داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرین بر رخ خطی و خالی مشکین ولی چه مشکین غارتگریست زلفت ظالم ولی چه ظالم عاشق کشیست…

داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط

داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط جویای راه میکده ایم اهدنا الصراط میخانه بساز و بکن وقف عاشقان خیری که بی ریاست به از صد…

داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت است

داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت است هر که محروم است ازین دولت سزای محنت است گر بلا افزون فرستی من بدین نعمت هنوز…

دال زلف و الف قامت و بیم دهنش

دال زلف و الف قامت و بیم دهنش هرسه دامند و بدان صید جهانی چو منش نتوانست نبا را ز میانش پوشید آن قبا بود…