از بهر نشیمن شه عرش جناب

از بهر نشیمن شه عرش جناب بنگر که چه خوش دست به هم داد اسباب گردید سپهر خیمه و انجم میخ شد سد ره ستون…

امشب همه شب ز هجر نالان بودم

امشب همه شب ز هجر نالان بودم با بخت سیه دست و گریبان بودم قربان شومت دی به که همره بودی کامشب همه شب به…

ازدیده ز رفتن تو خون می‌آید

ازدیده ز رفتن تو خون می‌آید بر چهره سرشک لاله گون می‌آید بشتاب که بی توجان ز غمخانهٔ تن اینک به وداع تو برون می‌آید

اکسیر حیات جاودانم بفرست

اکسیر حیات جاودانم بفرست کام دل و آرزوی جانم بفرست آن مایع که سرمایهٔ عیش و طرب است آنم بفرست و در زمانم بفرست

آن زمره که از منطق ما بی‌خبرند

آن زمره که از منطق ما بی‌خبرند سد نغمهٔ ما به بانک زاغی نخرند زاغیم شده به عندلیبی مشهور ما دیگر و مرغان خوش الحان…

آن شمع که دوش بود تب تا سحرش

آن شمع که دوش بود تب تا سحرش صحت پی رفع تب در آمد ز درش تب از بدنش راه‌گریزی می‌جست فصاد جهاند از ره…

آن سرو که جایش دل غم پرور ماست

آن سرو که جایش دل غم پرور ماست جان در غم بالاش گرفتار بلاست از دوری او به ناخن محرومی سد چاک زدیم سینه جایش…

آنان که به کویی نگران می‌گردند

آنان که به کویی نگران می‌گردند پیوسته مرا به قصد جان می گردند از رشک نبات می‌دهم جان که چرا گرد سر هم نام فلان…

اندر ره انتظار چشمی که مراست

اندر ره انتظار چشمی که مراست بی نور شد و وصال تو ناپیداست من نام بگرداندم و یعقوب شدم ای یوسف من نام تو یعقوب…

آهنگ سفر می‌کند آن ماه عذار

آهنگ سفر می‌کند آن ماه عذار ای جان که نفس گیر شدی ناله برآر در محملش آویز دلا همچو جرس وزناله و فریاد زبان باز…

ای آنکه به یکرنگی تو متصفم

ای آنکه به یکرنگی تو متصفم در بندگیت مقرم و معترفم با «فاف» و «ر» و « الف ،ب » و «ه » ز کرم…

ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاع

ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاع رفتی و جدا زان رخ خورشید شعاع هیهات که جان وداع تن کرد و نداد چندان…

ای درگه تو عید گه روحانی

ای درگه تو عید گه روحانی در تهنیتت هم انسی و هم جانی از لطف تو عیدیی طمع دارم لیک ترسم که توام طفل طبیعت…

ای چرخ مرا دلی ست بیداد پسند

ای چرخ مرا دلی ست بیداد پسند بیمم دهی از سنگ حوادث تا چند من شیشه نیم که بشکند سنگ توام مرغ قفسم که گشتم…

ای صیت معالجات تو عالم گیر

ای صیت معالجات تو عالم گیر و آوازه تو کرده جهان را تسخیر یارب که جدا مباد تا عالم هست صحت ز تنت چو نور…

ای رفعت و شان فروترین پایه تو

ای رفعت و شان فروترین پایه تو خوبی یکی از هزار پیرایهٔ تو از بهر خدا سایه زمن باز مگیر ای سایهٔ رحمت خدا سایهٔ…

ای کاش برات من براتی بودی

ای کاش برات من براتی بودی کز مفلسیم خط نجاتی بودی بالله که آنچنان براتی می‌بود گر از طرف تو التفاتی بودی

ای مدت شاهی جهان مدت تو

ای مدت شاهی جهان مدت تو در عید سرور خلق از دولت تو گر عید تواند که مجسم گردد آید ز پی تهنیت خلعت تو

تا بود چنین بود و چنین است جهان

تا بود چنین بود و چنین است جهان از حادثه دهر کرا بود امان بلقیس اگر به ملک جاویدان رفت جاوید تو مانی ای سلیمان…

ای منشاء دانایی و ای مایه هوش

ای منشاء دانایی و ای مایه هوش بفرست از آن که تا سحر خوردم دوش بسیار نه ، کم نه، آن قدر بخش که من…

تا پای کسی سلسله آرا نشود

تا پای کسی سلسله آرا نشود او را سر قدر آسمان سا نشود باز ار نشود صید و نیفتد در قید او را به سر…

پیوستن دوستان به هم آسان است

پیوستن دوستان به هم آسان است دشوار بریدن است و آخر آن است شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست از غایت تلخیی که در هجران است

تا در ره عشق آشنای تو شدم

تا در ره عشق آشنای تو شدم با صد غم و درد مبتلای تو شدم لیلی‌وشِ من، به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای…

تیرت چو ره نشان پران گیرد

تیرت چو ره نشان پران گیرد هر بار نشان زخم پیکان گیرد از حیرت آن قدرت بخت اندازی مردم لب خود بخش به دندان گیرد

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم آهسته ز فرقت تو فریاد کنم وقت است که دست از دهن بردارم از دست غمت هزار بیداد…

تا شکل هلال گردد از چرخ پدید

تا شکل هلال گردد از چرخ پدید کز بهر در شادی عید است کلید روز وشب عمر بی زوالت بادش مستلزم اجر روزه و شادی…

تا کار جهان به کام کس نیست مدام

تا کار جهان به کام کس نیست مدام عیش تو مدام باد و کار تو تمام در مجلس عشرت تو غم خوردن دهر یارب که…

جان سوخت ز داغ دوری یار مرا

جان سوخت ز داغ دوری یار مرا افزود سد آزار بر آزار مرا من کشتنیم کز او جدایی جستم ای هجر به جرم این بکش…

جرم است سراپای من خاک نهاد

جرم است سراپای من خاک نهاد لیکن بودم به عفو او خاطر شاد ای وای اگر عفو نباشد ، ای وای فریاد اگر جرم نبخشد…

خورشید که هست شمسهٔ هفت ایوان

خورشید که هست شمسهٔ هفت ایوان خواهی که بگویمت که چون گشت عیان زد رفعت شاه خیمه بیرون از چرخ ماندش ز ستون خیمه بر…

خوش آن که ره عشق بتی پیماید

خوش آن که ره عشق بتی پیماید برخاک رهش روی ارادت ساید یک سو نظرش که غیر پیدا نشود دل در طرفی که یار کی…

جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیست

جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیست این صبر هراسنده ولی یارم نیست دندان به جگر نهادنی می‌باید اما چه کنم صبر جگر دارم نیست

دانی شاها که مهر فرخنده اثر

دانی شاها که مهر فرخنده اثر تحویل حمل نمود و بودش چه نظر تا روز نشاطت که به گلشن گذرد هرروز فزونتر بود از روز…

در صید گهت که جان طرب ساز آید

در صید گهت که جان طرب ساز آید سیمرغ اسیر چنگل بازآید هر جا که صدای طبل باز تو رسد سد مرغ دل از شوق…

خوش آن که شود بساط مهجوری طی

خوش آن که شود بساط مهجوری طی در بزم وصال می‌کشم پی در پی می‌جویمت آنچنان که مهجور وصال مشتاق توام چنان که مخمور به…

در عهد معالجات تو بیماری

در عهد معالجات تو بیماری بیکار شد از شیوه خلق آزاری نی از پی آزار به سوی تو شتافت آمد که شکایت کند از بیکاری

در کوی توام پای تمنا نرود

در کوی توام پای تمنا نرود من سعی بسی کنم ولی پا نرود خواهم که ز کویت روم اما چه کنم کاین بیهده گرد پا…

در نامه رقم ز خانه‌ای یافته‌ام

در نامه رقم ز خانه‌ای یافته‌ام وز عنبر تر شمامه‌ای یافته‌ام از شوق دمی هزار بارش خوانم گویی تو که گنج نامه‌ای یافته‌ام

در نفی رخت شمع شبی راند سخن

در نفی رخت شمع شبی راند سخن روزش دیدم گرفته کنجی مسکن مانندهٔ عاصیی که در روز جزا با روی سیاه سر برآرد ز کفن

دل زان بت پیمان گسلم می‌سوزد

دل زان بت پیمان گسلم می‌سوزد برق غم او متصلم می‌سوزد از داغ فراق اگر بنالم چه عجب یاران چه کنم، وای دلم می‌سوزد

رخسار تو ای تازه گل گلشن جان

رخسار تو ای تازه گل گلشن جان کز آبله شبنمی نشسته ست بر آن لاله ست ولی آمده با ژاله قرین ماهی‌ست ولی کرده به…

شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد

شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد چون گوی فلک در خم چوگان تو باد آن سینه پر داغ که خصمت دارد صندوقه تیرهای…

شاها به عداوت توکس یار نشد

شاها به عداوت توکس یار نشد کاو در نظر جهانیان خوار نشد با نشأهٔ خصمی تو آنکس که بخفت در خواب شد آنچنان که بیدار…

شاها در جهان عرصهٔ در گاه تو باد

شاها در جهان عرصهٔ در گاه تو باد آفاق پراز خیمه و خرگاه تو باد این خیمهٔ بی ستون که چرخش خوانند قایم به ستون…

شاها سربخت بر در دولت تست

شاها سربخت بر در دولت تست یک خیمه فلک ز اردوی شوکت تست گر خیمهٔ چرخ را ستونی باید اندازه ستون خیمهٔ رفعت تست

شاها سر روزگار پامال تو باد

شاها سر روزگار پامال تو باد گردون ز کتل کشان اجلال تو باد هر صید مرادی که بود در عالم فتراک پرست رخش اقبال تو…

شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا

شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا نگذاشت به درد دل افکار مرا چون سوی چمن روم که از باد بهار دل می‌ترقد چو…

صید افکنی مراد آیین تو باد

صید افکنی مراد آیین تو باد عیوق شکارگاه شاهین تو باد هر سر که نه در پای سمند تو بود بر بسته به جای طبل…

عشرت بادا صبح تو و شام ترا

عشرت بادا صبح تو و شام ترا آغاز تو را خوشی و انجام ترا شبهای ترا باد نشاط شب عید نوروز ز هم نگسلد ایام…

شوخی که خطش آیهٔ فرخ فالی است

شوخی که خطش آیهٔ فرخ فالی است نادیدن آن موجب سد بد حالی است تا شمع رخش نهان شد از پیش نظر شد دیده تهی…

فن تو و سد هزار برهان کمال

فن تو و سد هزار برهان کمال شغل من و یک جهان خیالات محال تو منزوی مدرسهٔ عالی فضل من بیهده گرد راست بازار خیال

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد اینها که من از جفای هجران دیدم یک شمه به…

کوی تو که آواره هزاری دارد

کوی تو که آواره هزاری دارد هرکس به خود آنجا سر و کاری دارد تنها نه منم تشنهٔ دیدار، آنجا جاییست که خضر هم گذاری…

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی لازم نبود که طبع خود رنجانی من بودم و دیدنی چو این هم منع است آن نیز به…

مجنون به من بی سر و پا می‌ماند

مجنون به من بی سر و پا می‌ماند غمخانهٔ من به کربلا می‌ماند جغدی به سرای من فرود آمد و گفت کاین خانه به ویرانه…

گر درخور مهرم احترامی بودی

گر درخور مهرم احترامی بودی نزدیک توام قدر تمامی بودی من می‌گفتم که عشق من تا به کجاست گر ز آنطرف از عشق مقامی بودی

گر کسب کمال می‌کنی می‌گذرد

گر کسب کمال می‌کنی می‌گذرد ور فکر مجال می‌کنی می‌گذرد دنیا همه سر به سر خیال است ، خیال هر نوع خیال می‌کنی می‌گذرد

می‌خواست فلک که تلخ کامم بکشد

می‌خواست فلک که تلخ کامم بکشد ناکردهٔ می طرب به جامم، بکشد بسپرد به شحنه فراق تو مرا تا او به عقوبت تمامم بکشد

مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت

مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت مهری نه چو این مهر که میدانی داشت این مهر نه عاشقی ست ، مهری ست که آن…

یارب که در این دایرهٔ دیر مدار

یارب که در این دایرهٔ دیر مدار باشی ز چنان زندگیی برخوردار کایام شریف عیدش ار جمع کنند سد عمر ابد به هم رسد بلکه…

وحشی که همیشه میل ساغر دارد

وحشی که همیشه میل ساغر دارد جز باده کشی چه کار دیگر دارد پیوسته کدویش ز می ناب پر است یعنی که مدام باده در…

نوروز شد و بنفشه از خاک دمید

نوروز شد و بنفشه از خاک دمید بر روی جمیلان چمن نیل کشید کس را به سخن نمی‌گذارد بلبل در باغ مگر غنچه به رویش…

یا صاحب ننگ و نام می‌باید بود

یا صاحب ننگ و نام می‌باید بود یا شهرهٔ خاص و عام می‌باید بود القصه کمال جهد می‌باید کرد در وادی خود تمام می‌باید بود

یارب که بقای جاودانی بادا

یارب که بقای جاودانی بادا کامت بادا و کامرانی بادا هر اشربه‌ای کز پی درمان نوشی خاصیت آب زندگانی بادا

یارب که زمانه دلنوازت باشد

یارب که زمانه دلنوازت باشد ایام همیشه کار سازت باشد رخش تو سپهر و زین رخش تو هلال خورشید به جای طبل بازت باشد

اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت

اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت به خنده نمکین شور در جهان انداخت گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاه کمند زلف سوی…

آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوخت

آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوخت و ین برق جانگداز همه خشک و تر بسوخت مرغ سپیده دم که خبر داد از توام اکنون نمی…

آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازین

آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازین داغ هجران جان تنها برنتابد بیش ازین تن که چون مونی شد از غم چنده بنمایم بدوست…

آرزو برده ام که چشم تو باز

آرزو برده ام که چشم تو باز کشدم که به عشره گاه به ناز ما خریدیم اگر فروشد دوست نیم ناری بصد هزار نیاز گره…

از آن میان هیچ اگر نشان باشد

از آن میان هیچ اگر نشان باشد این خبر هم در آن دهانه باشد گر میان باشد شه بزیر قبا خرقة بنده در میان باشد…

از آن لب شنیدن حکایت خوش است

از آن لب شنیدن حکایت خوش است سخن های شیرین به غایت خوش است به ابرو رخش آیت حسن خواند که خواندن به محراب آیت…

از باد سر زلفت یک روز پریشان شد

از باد سر زلفت یک روز پریشان شد جان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد حال دل خود گفتم با چاره گر دردی…

از باد مکش طره جانانه ما را

از باد مکش طره جانانه ما را زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را آن شمع چگل گو که برقص آرد و پرواز این سوخته دلهای…

از بار دین و دنیا باشد مراد هر کس

از بار دین و دنیا باشد مراد هر کس میگوی هر چه خواهی من بار خواهم و بس جان دید آن رخ آنگه دانست کز…

از برگ گل که نسیم عبیر می‌آید

از برگ گل که نسیم عبیر می‌آید نسیم اوست از آن دل‌پذیر می‌آید حدیث کوثرم از یاد می‌رود به بهشت چو نقش روی و لبش…

از پرده هرکه رویتْ یک روز دیده باشد

از پرده هرکه رویتْ یک روز دیده باشد کس در نظر نیارد؛ گر نورِ دیده باشد صورت‌نگار داند کز ماه چربد آن رخ با صورت…

از پیرهنت بویی آمد به گلستان‌ها

از پیرهنت بویی آمد به گلستان‌ها کردند پر از نکهت گل‌ها همه دامان‌ها با رشته همه چاکی شد دوخته وین طرفه کز رشته زلف تست…

از تو چشمم چو غطت کی طرف مه باشد

از تو چشمم چو غطت کی طرف مه باشد با خیال تو کرا در دل من ره باشد پیش رخسار تو افزون تر ازین آه…

از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفت

از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفت دل نعره بر آورد که جان رفت و روان رفت گر خامه براند گذری پهلو نامش…

از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا

از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا گویی ام رو زین در وسلطان وقت و…

از حال دل به دوست نه امکان گفتن است

از حال دل به دوست نه امکان گفتن است بر شمع سوز سینه پروانه روشن است از من بگو به مدعی ای یار آشنای من…

از در خویش مرا بر در غیری بری

از در خویش مرا بر در غیری بری باز گونی بدر غیر چرا میگذری از تو هم پیش تو هم بر در تو داد مرا…

از سودای سر زلف چو زنجیر

از سودای سر زلف چو زنجیر شدم دیوانه من مجنون چه تدبیر مریدی قدر این معنی بداند که روزی کرده باشد خدمت پیر از آن…

از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد

از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش ز…

از سر هوای وصل تو بیرون نمی‌رود

از سر هوای وصل تو بیرون نمی‌رود سودای لیلی از دل مجنون نمی‌رود چشمم نظر به غیر جمالت نمی‌کند باد نو از طبیعت موزون نمی‌رود…

از عاشقی همیشه جوان است پیر ما

از عاشقی همیشه جوان است پیر ما خالی مباد عشق بتان از ضمیر ما با آنکه چون چراغ سحر شد جوانه مرگ هم دیر زیست…

از کوی دوست دوش نسیمی به من رسید

از کوی دوست دوش نسیمی به من رسید کز لطف او رمیده روانم به تن رسید جانم فدای باد که از یک نسیم او صد…

از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده

از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده گر دیدنت نباشد بیزارم از دو دیده چشم نمی تواند روی رقیب دیدن آری همین…

از کویت بفردوس اعلی دری است

از کویت بفردوس اعلی دری است نثار در تست هرجا سری است تو رضوان نوشین لبی و شراب ز دست تو هر قطره ای کوثری…

از گلستان رخت حسن بتان یک ورق است

از گلستان رخت حسن بتان یک ورق است حالیا از ورق عشق تو اینم سبق است حسن گل کم شد و مشتاقی بلبل هم کاست…

از گریه مرا خانه چشم آب گرفته است

از گریه مرا خانه چشم آب گرفته است وز نه ما چشم ترا خواب گرفته است دارد گرمی زلف تو پیوسته بر ابرو گونی دلت…

از لب او تاخیری بافتیم

از لب او تاخیری بافتیم آب حیات دگری یافتیم گرچه بجستن دهنش کس نیافت ما لب او را شکری یافتیم از پس چندین طلبه آن…

از لب او سختی چون به زبان می‌آید

از لب او سختی چون به زبان می‌آید گوییا آب حیاتی به دهان می‌آید خواهد آمد ز منت تیر بلا بر جان گفت در دل…

از لب و زلف او نشان جستم و باز یافتم

از لب و زلف او نشان جستم و باز یافتم آب حیات خوردم و عمر دراز یافتم سر خداست نقطه ان دهن و در آن…

از من ای اهل نظر علم نظر آموزید

از من ای اهل نظر علم نظر آموزید نازک است آن رخ ازو چشم و نظر بر دوزید پیش آن روی مدارید روا ظلمت شمع…

اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیده

اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیده در شیشه هرچه باشد از وی همان چکیده باشد هنوز چشمم همچون مگس بر آن لب…

از لیش هر گه که خواهم کام دشنام دهد

از لیش هر گه که خواهم کام دشنام دهد اگر نه مطفل است و خورد بازی چرا کام دهد ساحری بنگر که چون نقلی بخواهم…

افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد

افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد فریاد ز شوخی که ملول است ز فریاد هر خانه که در کوی طرب ساخته بودیم…

آشوب جانی شوخ جهانی

آشوب جانی شوخ جهانی بی اعتقادی نامهربانی از پیش خویشم تا چند رانی زهر فراقم تا کی چشانی من مهر ورزم آری من اینم نو…

اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج

اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراج چو زلفته بگردن بیارند باج میارید گو ناز اینجا و حسن که زیره به کرمان ندارد رواج مفرح…