وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهم

وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهم کی وصل تو را به ملک خاقان بدهم جانا دلم آتشکده غم بادا گر خاک درت به آب…

یک جوهر روشن است جان من و تو

یک جوهر روشن است جان من و تو آگه نشود کس ز نهان من و تو ای دوست میان من و تو فرقی نیست حیفیم…

هر گه که گذر کنم بر آب صافی

هر گه که گذر کنم بر آب صافی وز شوق نظر کنم در آب صافی چندان گریم که آب صافی گردد از خون دو چشم…

ابر است و اعتدال هوای خزانی است

ابر است و اعتدال هوای خزانی است ساقی بیا که وقت می ارغوانی است در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان روز قدح کشیدن و…

آتش به جگر زان رخ افروخته دارم

آتش به جگر زان رخ افروخته دارم وین گریهٔ تلخ از جگرسوخته دارم گفتی تو چه اندوخته‌ای ز آتش دوری این داغ که بر جان…

ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست

ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی…

آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او

آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او در کمین خرمن جان شعله‌ها پنهان در او شعله‌ای می‌بایدم سوزان که ننشیند ز تاب گر بجوش…

آتشی در جان ما افروختی

آتشی در جان ما افروختی رفتی و ما را ز حسرت سوختی بی‌وداع دوستان کردی سفر از که این راه و روش آموختی گرنه از…

آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر

آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر زیر پای خود سر عجز گدای خود نگر این چه استغنا و ناز است ، این چه…

آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه

آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است با ضعیفی همچو…

از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم

از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم که با تردامنان یار است جانانی که من دارم اگر با من چنین ماند…

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی من چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی…

از بهر چه در مجلس جانانه نباشم

از بهر چه در مجلس جانانه نباشم گرد سر آن شمع چو پروانه نباشم بی موجب از او رنجم و بی وجه کنم صلح اینها…

از تندی خوی تو گهی یاد نکردم

از تندی خوی تو گهی یاد نکردم کز درد ننالیدم و فریاد نکردم پیش که رسیدم، که ز اندوه جدائی نگریستم و حرف تو بنیاد…

از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت

از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت بود روزی آن عنایت‌ها که با ما می‌نمود خوش نمودی…

از عرض نیازم چه بلا بی‌خبرش داشت

از عرض نیازم چه بلا بی‌خبرش داشت آن ناز نگه‌دزد که پاس نظرش داشت فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم صیاد ز مرغان دگر…

از تو همین تواضع عامی مرا بس است

از تو همین تواضع عامی مرا بس است در هفته‌ای جواب سلامی مرا بس است نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب همراهی تو…

از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما

از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما خنجر به جای برگ برآرد درخت ما الماس ریزه شد نمک سودهٔ حکیم در زخم بستن جگر…

اغیار را آسان کشد عاشق چو ترک جان کند

اغیار را آسان کشد عاشق چو ترک جان کند هر کس که از جان بگذرد بسیار خون آسان کند ای دل به راه سیل غم…

اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست

اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست میان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست ز هر دری که نهد حسن پای ناز برون بر آستانهٔ…

از نظر افتادهٔ یاریم مدت‌ها شدست

از نظر افتادهٔ یاریم مدت‌ها شدست زخم‌های تیغ استغنا جراحت‌ها شدست پیش ازین با ما دلی زآیینه بودش صاف‌تر آهی از ما سر زدست و…

المنةلله که شب هجر سر آمد

المنةلله که شب هجر سر آمد خورشید وصال از افق بخت برآمد سد شکر که زنجیری زندان جدایی از حبس فراق تو سلامت بدرآمد شد…

الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش

الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش صدای شهپر شاهینی از هر گوشه می‌آید تذرو غافلی دارم…

آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن

آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن اینک اینک عشق می‌آید به شور انگیختن هر کرا کحل محبت چشم جان روشن نساخت روز حشرش همچنان…

آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم

آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم نو شد آن سلسله کهنه و آن بند قدیم آمدم من به سر گریهٔ خود به که تو…

آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان

آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان طوق در گردن همان زنجیر در پا همچنان رفته بودم ز آتش امید در دل شعله‌ها آمدم…

آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو

آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو منصب پاسبانیم داده به گرد کوی تو چیست اشاره چون زیم حکم چه می‌کند بگو در بد…

امروز ناز را به نیازم نظر نبود

امروز ناز را به نیازم نظر نبود زان شیوه‌های خاص یکی جلوه‌گر نبود چشم از غرور اگر چه نمی‌گشت ملتفت عجز نگاه حسرت من بی…

امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست

امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست عذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست من بندهٔ نگه که به سد شرح و بسط گفت حرف…

انجام حسن او شد پایان عشق من هم

انجام حسن او شد پایان عشق من هم رفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایع بر…

آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود

آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود چندین شراب در خم و خمخانهٔ که بود ای مرغ زود رام که آورد نقل و می…

آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود

آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود من چرا در عشق اندیشم ز سنگ…

آنکس که دامن از پی کین تو بر زند

آنکس که دامن از پی کین تو بر زند بر پای نخل زندگی خود تبر زند گر کوه خصمی تو کند انتقام تو آن تیغ…

آنکس که مرا از نظر انداخته اینست

آنکس که مرا از نظر انداخته اینست اینست که پامال غمم ساخته، اینست شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز تیغم زده و کشته…

آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست

آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست گو مهیا شو که می‌باید به سد حیرت نشست آمدم تا روبم و در چشم…

آه، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ

آه، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد گرهمان بر سرخونریزی مایی…

آورده اقبالم دگر تا سجدهٔ این در کنم

آورده اقبالم دگر تا سجدهٔ این در کنم شکرانهٔ هر سجده‌ای صد سجدهٔ دیگر کنم کردم سراپا خویش را چشم از پی طی رهت کز…

آنکه هرگز یاد مشتاقان به مکتوبی نکرد

آنکه هرگز یاد مشتاقان به مکتوبی نکرد گر چه گستاخیست می‌گوییم پرخوبی نکرد با وجود کاروان مصر کز هم نگسلد یوسفی دارم که هرگز یاد…

آه شراره بارم کان از درون برآمد

آه شراره بارم کان از درون برآمد ابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد می‌کرد دل تفأل از مصحف جمالش از زلف او به فالش…

ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن

ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن سعی دارد محنت هجران تو هم امداد کن عیش خسرو چیست با شیرین به طرف جوی شیر…

ای آنکه عرض حال من زار کرده‌ای

ای آنکه عرض حال من زار کرده‌ای با او کدام درد من اظهار کرده‌ای آزاد کن ز راه کرم گر نمی‌کشی ما را چه بی‌گناه…

ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی

ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی در هر دلی خیالی بر هر سری هوایی آیین بی‌وفایی هم خود بگو که خوب است از…

ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری

ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری ای خوشا آن کشوری کانجا تو صاحب کشوری ای سوار فرد از لشکر جدا افتاده‌ای یا از آن…

ای دل به بند دوری او جاودانه باش

ای دل به بند دوری او جاودانه باش ای صبر پاسبان در بند خانه باش ای سر به خاک تنگ فرو رو ، ترا که…

ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز

ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله اینهمه…

ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست

ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست در خاطرت سواری طرز نگاه کیست خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست آنجا که جلوه می‌کند…

ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما

ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظهٔ آه…

ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن

ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن هندوی چشم تو شد می‌بین خریدارانه‌اش اعتمادی…

ای قامت تو جلوه ده شیوه‌های حسن

ای قامت تو جلوه ده شیوه‌های حسن در هر کرشمهٔ تو نهان سد ادای حسن خواهی بدار و خواه بکش ، ناپسند نیست مستحسن است‌هر…

ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست

ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست با رد و قبول تو چه نقص و چه کمالست گیرم که جهان آتش سوزنده بگیرد…

ای مرغ سحر حسرت بستان که داری

ای مرغ سحر حسرت بستان که داری این ناله به اندازهٔ حرمان که داری ای خشک لب بادیه این سوز جگر تاب در آرزوی چشمهٔ…

این بس که تماشایی بستان تو باشم

این بس که تماشایی بستان تو باشم مرغ سر دیوار گلستان تو باشم کافیست همین بهره‌ام از مائدهٔ وصل کز دور مگس ران سر خوان…

ای همنفسان بودن و آسودن ما چیست

ای همنفسان بودن و آسودن ما چیست یاران همه کردند سفر بودن ما چیست بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند ساکن شدن و راه نپیمودن…

این دل که دوستی به تو خون خواره می‌کند

این دل که دوستی به تو خون خواره می‌کند خصمی به خود نه ، با من بیچاره می‌کند بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است…

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون…

اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن

اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن بعد ازین خوش عاشق بسیار خواهی داشتن یک خریدار دگر ماندست و گر اینست وضع بیش ازین هم گرمی…

اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد

اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد تاراجگر خانهٔ ویرانه من شد اینست که می‌ ریخت به پیمانهٔ اغیار خون ریخت چو دور من و…

آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید

آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید بانگ درای همت زین کاروان نیاید ای عندلیب خو کن با خار غم که هرگز بوی گل مروت زین…

با جوانی چند در عین وفا می‌بینمش

با جوانی چند در عین وفا می‌بینمش باز با جمع غریبی آشنا می‌بینمش باز تا امروز دارد با که میل اختلاط زانکه از یاران دیروزی…

آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند

آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند آهی زدیم و آینه‌ات را جلا نماند روزی که ما ز بند تو آزاد می‌شدیم بودند سد اسیر و…

با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود

با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود و ز زهر چشم جانب ما دیدنش چه بود آن ناز چشم کرده سر صلح اگر نداشت از…

باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد

باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد بی‌خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت دوزخ حسرت جاوید…

با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو

با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو ما را نوید باد ز زخم خدنگ تو نقش فریب غیر پذیرفت همچو موم چون نرم گشت…

بار فراق بستم و ، جز پای خویش را

بار فراق بستم و ، جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره می‌کنم هر گام پای بادیه…

باز این عتاب و شیوهٔ عاشق‌‌گداز چیست

باز این عتاب و شیوهٔ عاشق‌‌گداز چیست بر ابرو این‌همه گرهِ نیم‌باز چیست زهرم دهند یا شکر آن چشم و لب بگو امرِ کرشمهٔ تو…

بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است

بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است سلخ ماه دگر و غرهٔ ماه دگر است آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز…

بازم زبان شکر به جنبش درآمدست

بازم زبان شکر به جنبش درآمدست نیشکر امید ز باغم بر آمدست آن دولتی که می‌طلبیدیم در به در پرسیده راه خانه و خود بر…

بازم غم بیهوده به همخانگی آمد

بازم غم بیهوده به همخانگی آمد عشق آمد و با نشأهٔ دیوانگی آمد ای عقل همانا که نداری خبر از عشق بگریز که او دشمن…

باغ ترا نظارگیانی که دیده‌اند

باغ ترا نظارگیانی که دیده‌اند گفتند سبزه های خوشش بر دمیده‌اند در بوستان حسن تو گل بر سر گلست در بسته بوده‌ای و گلش را…

بتان که اهل تعلق به قید شان بندند

بتان که اهل تعلق به قید شان بندند غریب سخت دلی چند سست پیوندند تهیهٔ سبب گریه‌های چون زهر است شکر فشانی اینان که در…

بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم

بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم دل جنیبت کش و جان غاشیه‌دارش سازم خواهم این سینه پر از جوهر جانهای نفیس که…

بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه

بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه روم به شهر دگر چون هلال اول ماه به سبزی سر خوان کسی نیارم دست کنم قناعت…

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی…

بر قول مدعی مکش ای فتنه‌گر مرا

بر قول مدعی مکش ای فتنه‌گر مرا گر می‌کشی بکش به گناه دگر مرا پیشت به قدر غیر مرا اعتبار نیست بی اعتبار کرده فلک…

بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش

بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش تا چو من افتاده‌ای نا گه بگیرد دامنش مرغ فارغ بال بودم در هوای عافیت از کمین…

بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست

بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست صبر در می‌بندند اما نیستم ایمن ز شوق خانهٔ پر رخنهٔ…

برزن ای دل دامن کوشش که کاری کرده‌ام

برزن ای دل دامن کوشش که کاری کرده‌ام باز خود را هرزه گرد رهگذاری کرده‌ام گشته پایم راز دار طول و عرض کوچه‌ای چشم را…

برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم

برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم اگر چو باد روی تند همچو گرد بیایم هزار مرحله دورم فکند چرخ ز کویت…

بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش

بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش عذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش بود جهان جهان فریب از پی جان مضطرب آمدن و…

بسیار گرم پیش منه در هلاک ما

بسیار گرم پیش منه در هلاک ما اندیشه کن ز حال دل دردناک ما زهر ندامتی‌ست که بردیم زیر خاک این سبزه‌ای که سر زده…

بسته بر فتراک و می‌پرسد که صیاد تو کیست

بسته بر فتراک و می‌پرسد که صیاد تو کیست تیغ خون آلود خود دارد که جلاد تو کیست ساختی کارم به یک پرسش که در…

بکش زارم چه دایم حرف از آزار می‌گویی

بکش زارم چه دایم حرف از آزار می‌گویی تو خود آزار من کن از چه با اغیار می‌گویی رقیبان صد سخن گویند و یک یک…

بگذران دانسته از ما گر ادایی سر زده‌ست

بگذران دانسته از ما گر ادایی سر زده‌ست بوده نادانسته گر از ما خطایی سر زده‌ست آخر ای صاحب متاعِ حسن این دشنام چیست در…

بگذشت دورِ یوسف و دورانِ حُسنِ تو ست

بگذشت دورِ یوسف و دورانِ حُسنِ تو ست هر مصرِ دل که هست به فرمانِ حسنِ تو ست بسیار سر به کنگرهٔ عشق بسته‌اند آنجا…

بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش

بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش جذبه‌ای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش عشق خونخوار است با بیگانه و خویشش چه…

به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشم

به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشم سگ وفای خود و بندهٔ محبت خویشم سزای خدمت شایسته است لطف چه منت ز خدمتم خجل…

به استغنات میرم سرو استغنا بلند من

به استغنات میرم سرو استغنا بلند من که خوش راضیست از تو جان استغنا پسند من سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم…

به تنگ آمد دلم یک خنجرِ کاری طمع دارد

به تنگ آمد دلم یک خنجرِ کاری طمع دارد از آن مژگانِ قتال این‌قدر یاری طمع دارد نهاده ست از نکویانش بسی غم‌های ناخورده از…

به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست

به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینهٔ محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت…

به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن

به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن حیات خضر خواهی فکر آب زندگانی کن ز اهل نشأه حرفی یاد دارم جان من…

به راز عشق زبان در میان نمی‌باشد

به راز عشق زبان در میان نمی‌باشد زبان ببند که آنجا بیان نمی‌باشد میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است بیان حال به کام…

به دل دیرین بنایی بود کندم

به دل دیرین بنایی بود کندم به جای او ز نو طرحی فکندم خریدارانه چشمی دید سویم نگفت اما هنوز از چون و چندم قبولی…

به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ

به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ ز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته…

به زیرِ لب حدیثِ تلخ کـآن بیدادگر دارد

به زیرِ لب حدیثِ تلخ کـآن بیدادگر دارد بود زهری که بهرِ کشتنِ ما در شکر دارد بلای هجر و دردِ اشتیاقِ پیرِ کنعانی کسی…

به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت

به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت اگر به باغ روم بهر دیدن گل و سرو به…

به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند

به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای…

بهر دلم که درد کش و داغدار تست

بهر دلم که درد کش و داغدار تست داروی صبر باید و آن در دیار تست یک بار نام من به غلط بر زبان نراند…

بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود

بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود بنده بودیم و زبان ماجرا کوتاه بود حق یاریهای سابق گر نبستی راه نطق درجواب این…

بی رخ جان پرور جانان مرا از جان چه حظ

بی رخ جان پرور جانان مرا از جان چه حظ از چنان جانی که باشد بی رخ جانان چه حظ دیگر از شهرم چه خوشحالی…

پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب

پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب خودنمایی کی کند آن…