وداع چون تو نگاری نه کار آسان است

وداع چون تو نگاری نه کار آسان است هلاک عاشق مسکین فراق جانان است نگر مفارقت جان ز تن چگونه بود به جان دوست که…

یاد باد آن راحت جان یاد باد

یاد باد آن راحت جان یاد باد عاشقان را عهد جانان یاد باد چون تماشا را به سروستان رویم قد آن سرو خرامان یاد باد…

وداع یار و دیارم چو بگذرد به خیال

وداع یار و دیارم چو بگذرد به خیال شود منازلم از آب دیده مالامال ز سوز سینه من ساربان به فریاد است ز بیم آن…

یاری که رخش قبله صاحب‌نظران است

یاری که رخش قبله صاحب‌نظران است چشم و دل مردم به جمالش نگران است خواهم که ببوسم قدمش نیست مجالم هر جا که نهم دیده…

یک نکته معنی ز همه دنیی به

یک نکته معنی ز همه دنیی به دنیی چه بود ز جنت الماوی به شاهی مطلب منصب درویشی جوی کز هر دو جهان بندگی مولی…

از سبزه شود خرد چو ماه اندر میغ

از سبزه شود خرد چو ماه اندر میغ چون رفت خرد ز سر بود لایق تیغ گر آدمی‌ای میل تو با سبزه خطاست ورزان که…

از باغ ارم گوشه درویشان به

از باغ ارم گوشه درویشان به درویش ز چشم این و آن پنهان به در جیب کشیدیم سر و آسودیم سر درکشی از سرکشی سلطان…

از مه قدحی نهاده بر کف گردون

از مه قدحی نهاده بر کف گردون یاران گه خواب نیست خیزید کنون ما نیز به کام خود قدح برگیریم نتوان بودن ز دور گردون…

امشب که رسید دوست در منزل من

امشب که رسید دوست در منزل من شد جان و دل از حضورش آب و گل من آیینه دل یافت صفا از رویش ای صبح…

انگور و شراب را سعادت بادا

انگور و شراب را سعادت بادا می مستی و خواب را سعادت بادا بادام شکست روغن صافی هست گل رفت گلاب را سعادت بادا

ای آب لطافت و طرب در جویت

ای آب لطافت و طرب در جویت جان زنده کند نسیم کآرد بویت ز انگشت‌نمای عاشقان در کویت ترسم که نشان بماند اندر رویت

ای آنکه لبت آب حیات طرب است

ای آنکه لبت آب حیات طرب است روی تو چو باده خرمی را سبب است جان از لب یار می‌ستاند لب تو این کآب حیات…

ای باد اگرش خوش دل و تنها بینی

ای باد اگرش خوش دل و تنها بینی و او را هوس این دل شیدا بینی گویش تو بدان نشان که دی می‌گفتی کاحوال تو…

ای باد مراغه حال خویشان خون است

ای باد مراغه حال خویشان خون است وان یار مرا زلف پریشان چون است خون گشت دلم ز درد نادیدنشان گویی دل نازنین ایشان چون…

ای بی‌خبران شکل مجازی هیچ است

ای بی‌خبران شکل مجازی هیچ است احوال فلک بدین درازی هیچ است برگیر به عقل پرده از چشم خیال تا بشناسی کاین همه بازی هیچ…

ای جام لب نگار می‌دار به دست

ای جام لب نگار می‌دار به دست با او چو خوش آورید این کار بدست بادا ز لب یار قدح مالامال کآورد به خون دل…

ای چشم تو را چو من جهانی شده مست

ای چشم تو را چو من جهانی شده مست در پای تو افتاده چو گیسوی تو پست لعل لب تو ببرد آب یاقوت دندان خوشت…

ای حلقه مشکین تو دام دل من

ای حلقه مشکین تو دام دل من محنت‌کده عشق تو نام دل من مشکن دل من که آخر ای دوست مدام پر باده عشق توست…

ای حور سرشت هیچ چیزت بد نیست

ای حور سرشت هیچ چیزت بد نیست وز حسن تو ماه را یکی از صد نیست آن چشمه که حوض کوثرش می‌خوانند گر هست دهان…

ای خواجه بگو چه دیده‌ای باش هنوز

ای خواجه بگو چه دیده‌ای باش هنوز زین ره به کجا رسیده‌ای باش هنوز زان جرعه که زان سپهر سرگردان شد یک قطره کجا چشیده‌ای…

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها خوی لب لعلت شکرافشانی‌ها در باغ رخت که نزهت چشم من است شفتالوهاست لیتنی جانیها

ای دل تو ز همنشین دگرسان گردی

ای دل تو ز همنشین دگرسان گردی با هر چه نشینی به صفت آن گردی پیوسته چو گرد زلف خوبان گردی این مایه ندانی که…

ای زلف به تاب دوست تاب تو که راست

ای زلف به تاب دوست تاب تو که راست وی لعل خوشش برگ عتاب تو که راست ای چشمش اگر سوال جان خواهی کرد جز…

ای دل که شدی در سر آن زلف به تاب

ای دل که شدی در سر آن زلف به تاب در جایگه خوشی مکن جنگ و عتاب وی دیده که تشنه‌ای بر آن درّ خوشاب…

ای دل مطلب دوا ز معلولی چند

ای دل مطلب دوا ز معلولی چند مشغول مشو به مهر مشغولی چند پیرامن آستان درویشان گرد باشد که شوی قبول مقبولی چند

ای طبع تو را جان لطیفان بنده

ای طبع تو را جان لطیفان بنده ساز تو مزاج طبع را سازنده در خدمت تو همه چو چنگ استاده وز غایت شرم سر به…

ای صبح که آهنگ به خونم داری

ای صبح که آهنگ به خونم داری از باد دل مرا چه می‌آزاری داری نفسی سردتر از یخ امشب تو زاده خورشید نه‌ای پنداری

ای عاشق رخسار تو چون ما خیلی

ای عاشق رخسار تو چون ما خیلی خود نیست به عاشقان دلت را میلی کس نیست ز عاشقان به زندان لبت گر زان که لبت…

ای عرصه تبریز زیانت مرساد

ای عرصه تبریز زیانت مرساد آسیب زمان به مردمانت مرساد تو همچو تنی و جان و دل هر دو امام دردی به دل و غمی…

ای ماه چه قبه‌ای ز قدرت عیوق

ای ماه چه قبه‌ای ز قدرت عیوق اقبال چو عاشق است دادت معشوق خصم تو چو ناقص است دایم بادا در صرع و نقرس چو…

ای منزل دوست خوش هوایی داری

ای منزل دوست خوش هوایی داری فریاد که بوی آشنایی داری من خاک تو را چو سرمه در دیده کشم زیرا که نشان کف پایی…

ای نی تو نه همچو من پریشان حالی

ای نی تو نه همچو من پریشان حالی بی درد برین صفت چرا می‌نالی گیرم که منم ز غصه‌ها مالامال آخر نه تو داری اندرونی…

ای نی که به ناله غم همی‌فرسایی

ای نی که به ناله غم همی‌فرسایی وز نغمه خوش طرب همی‌افزایی ببریده‌ای از شکر از آن می‌نالی وین طرفه که بی شکر شکر می‌خایی

این ملک به مالک گدا بازگذار

این ملک به مالک گدا بازگذار خود را به تو تسلیم و رضا بازگذار تاکی به چرا و چون دهی عمر به باد ای بنده…

ای هجر تو خون کرده جگر یاران را

ای هجر تو خون کرده جگر یاران را از وصل تو شادی دل غم‌خواران را چشمت که از اوست ملک حسن آبادان مستی‌ست خراب کرده…

ای همنفسان شدست وصلم سپری

ای همنفسان شدست وصلم سپری وقت است که آغاز کنم نوحه‌گری در پرده شب دمی نوا یافته بود کارم ز لبت کرد سحر پرده‌دری

این سنگ که از آب روان می‌گردد

این سنگ که از آب روان می‌گردد پیوسته بسان آسمان می‌گردد نالان همه شب بسان بیماران است سرگردان‌تر ز عاشقان می‌گردد

اینت نرسد که بر تنم رشک بری

اینت نرسد که بر تنم رشک بری زیرا که بر او رشک برد ماه و پری ای روی تو برده آب گلبرگ طری سبحان الله…

با روی تو شمع برفروزد عجب است

با روی تو شمع برفروزد عجب است با حسن تو دیده برندوزد عجب است گفتی که ز شمع سوخت دستم ناگاه خورشید که از شمع…

با روی تو ننگرند عشاق به گل

با روی تو ننگرند عشاق به گل گل پیش تو نشمرند عشاق به گل روزی که وصالت نرسد ایشان را آن روز به سر برند…

با عشق تو دل چون محرم راز آمد

با عشق تو دل چون محرم راز آمد با دل در و دیوار در آواز آمد در اوج تو چون روح به پرواز آمد آواز…

با شمع چو گرم شد سر پروانه

با شمع چو گرم شد سر پروانه با شمع بسوخت خویشتن مردانه شد در سر شمع و شمع را شب همه شب از سوختن خویش…

باد سحری رقص‌کنان می‌آید

باد سحری رقص‌کنان می‌آید با مژده یار مهربان می‌آید برخیز که تا بر سر ره بنشینیم کآواز درای کاروان می‌آید

بادا چو کمان قامت اعدای تو کوز

بادا چو کمان قامت اعدای تو کوز پیچیده در او غم فراوان چون توز بر دشمن ناقصت مضاعف بادا اندوه تو بر دلم ز مکر…

بزم از رخت امشب آفتابی دارد

بزم از رخت امشب آفتابی دارد چشم تو به هر گوشه خرابی دارد لیکن ز لب تو کس نمی‌یابد کام جز جام که پیش لبت…

بنشسته بدیم ما دو شهباز به هم

بنشسته بدیم ما دو شهباز به هم کردیم به کوه و دشت پرواز بهم هر یک به رهی دگر برون افتادیم تا خود به کجا…

تبریز نکو و هر چه ز آنجاست نکوست

تبریز نکو و هر چه ز آنجاست نکوست مغزند و مپندار تو ایشان را پوست با طبع مخالفان موافق نشوند هرگز نشود فرشته با دیوان…

تا هر کست ای شانه نگیرد در دست

تا هر کست ای شانه نگیرد در دست کوتاه کن از دو زلف آن دلبر دست دست دگری شکافت ای شانه سرت تو زلف نگار…

تا کی رخ دل سوی گناه آوردن

تا کی رخ دل سوی گناه آوردن وان میغ سیاه پیش ماه آوردن تا چند ز آب سرخ در چشم خرد از بی‌خردی آب سیاه…

ترکم چو کمان ابروان کرد به زه

ترکم چو کمان ابروان کرد به زه تیر مژه انداخت از آن بر که و مه چون دید که موی خواهد آن ترک شکافت هندو…

تلخ است مذاق زندگانی بی تو

تلخ است مذاق زندگانی بی تو باد است حدیث شادمانی بی تو نتوان به زبان شرح فراقت دادن حالی است مرا چنان که دانی بی…

ترشی تو ولیک نکته‌ات شیرین است

ترشی تو ولیک نکته‌ات شیرین است یک نکته تو لایق صد تحسین است چون نکته شنیدم از دهانت گفتم درّی که ز کون خر بیفتد…

جان منی ای نگار و سلطان منی

جان منی ای نگار و سلطان منی سلطان منی ولی به فرمان منی هم سرو و روان هم مه تابان منی کوتاه کنم حدیث جانان…

جانا دهنت که هست چون چشمه نوش

جانا دهنت که هست چون چشمه نوش می‌آوردش ظلمت شب در آغوش آن پنبه پندار که در گوش تو بود پشم آمد و یکباره برون…

جهدی بنما تا بشناسی حق را

جهدی بنما تا بشناسی حق را کانجا نخرند غلغل و بقبق را از علم الهی که براق روح است جز استر زینی نرسد احمق را

چون خسته شد از منج لب شیرینت

چون خسته شد از منج لب شیرینت خونین شد از این غم دل صد مسکینت بازار عسل به لب چو بشکستی منج زد نیش ز…

چون زرد شد از رنج گل رعنایت

چون زرد شد از رنج گل رعنایت شد رنج خجل ز روی شهرآرایت دانست که زو دردسری یافته‌ای افتاد کنون به عذر آن در پایت

چون نیست مجال روی و مویت دیدن

چون نیست مجال روی و مویت دیدن راضی شده‌ام به خاک کویت دیدن پر شد دو جهان ز حسن روی تو ولی اندازۀ چشم نیست…

چون دیدن آن سرو روان در خواب است

چون دیدن آن سرو روان در خواب است پس ذوق دل و راحت جان در خواب است در خواب چو روی دوست می‌شاید دید بیداری…

در بزم تو هر که ترک هستی نکند

در بزم تو هر که ترک هستی نکند از باده لب‌های تو مستی نکند در مذهب عاشقی مسلمان نبود با روی تو هر که بت‌پرستی…

در آرزوی تو شمع را جان به لب است

در آرزوی تو شمع را جان به لب است زان مرده و سوخته چو من روز و شب است ای شمع رخ تو را دو…

در جواب مولانا قطب‌الدین عتیقی

در جواب مولانا قطب‌الدین عتیقی ای عادت تو به باده جان پروردن می خور که ملامتت نخواهم کردن می چون به لبت رسد ز شرم…

در صحبت شانه هست موی تو دریغ

در صحبت شانه هست موی تو دریغ با آینه اتفاق روی تو دریغ مگذار که باد بگذرد بر زلفت زیرا که به باد هست بوی…

در منزل او وقت خبر پرسیدن

در منزل او وقت خبر پرسیدن خون شد دلم از بانگ صدا بشنیدن گفتم که کجا توان مر او را دیدن گفتا که کجا توان…

دل وقت سماع بوی دلدار برد

دل وقت سماع بوی دلدار برد حالش به سراپرده اسرار برد این زمزمه مرکبی‌ست تا روح ترا برگیرد و خوش به منزل یار برد

دوشش دیدم زلف بشولیده و مست

دوشش دیدم زلف بشولیده و مست می آمد و دسته‌ای گل سرخ به دست چون دید مرا گفت رخ زیبایم دیدی که چگونه رونق گل…

دیر است که با غم تو در ساخته‌ام

دیر است که با غم تو در ساخته‌ام پنهان ز تو با تو عشق‌ها باخته‌ام زان با تو نگفته‌ام که هرگز خود را شایسته خدمت…

رنج تو چو رنج خویش پنداشته‌ام

رنج تو چو رنج خویش پنداشته‌ام این هفته طرب ز یاد بگذاشته‌ام گفتی ز چه خاست درد چشم تو بگو من رنج تو را به…

زان عهد قدیم چون مرا یاد آید

زان عهد قدیم چون مرا یاد آید لذات جهان سر به سرم باد آید در انجمنی اگر حدیث تو رود از سینه دل خسته به…

زلفت که ز ماه تکیه‌گاهی دارد

زلفت که ز ماه تکیه‌گاهی دارد انصاف که خوش منصب و جاهی دارد بربود دلم چه یارمش گفت که او چون عارض تو پشت و…

زلفش سر کبر و سرفرازی دارد

زلفش سر کبر و سرفرازی دارد زان کشتن عاشقان به بازی دارد ای دل تو چه می‌شوی چنین در کارش کار سر زلف او درازی…

زنهار مبالغت مکن در هر باب

زنهار مبالغت مکن در هر باب در مذهب صاحب خرد این نیست صواب بر راحت معتدل مزیدی مطلب کز حرف زیاده می‌شود عذب عذاب

شد دوش میان ما حکایت آغاز

شد دوش میان ما حکایت آغاز از هر بن موییم برآمد آواز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه حدیث…

عشق تو جوان است و جوان خواهد بود

عشق تو جوان است و جوان خواهد بود تا هست جهان جانِ جهان خواهد بود تا در دهن خلق زبان خواهد بود افسانه عشق در…

عشق تو که در دل آتش تیز افروخت

عشق تو که در دل آتش تیز افروخت دانم که به شمع سوختن او آموخت بر روی تو شمع همچو من عاشق شد ناگه نفسی…

عشق تو که سرمایه این درویش است

عشق تو که سرمایه این درویش است زاندازه هر هوس‌پرستی بیش است چیزی‌ست که از ازل مرا در سر بود کاری‌ست که تا ابد مرا…

گفتار خوش و لب چو قندم باید

گفتار خوش و لب چو قندم باید گیسوی دراز چون کمندم باید گویند که یار سرو بالا داری عالی نظرم قد بلندم باید

گفتا که به ابروم که دارم در سر

گفتا که به ابروم که دارم در سر کامشب نفسی کنم به پیش تو گذر سوگند چرا به قامت راست نخورد سوگند به کج خورده…

گفتم چو تو را عاشق شیدا باشم

گفتم چو تو را عاشق شیدا باشم شاید که من دل شده تنها باشم گفتا چو مرا میان جان جا کردی آنجا که تو باشی…

گفتم که مگر رای تو فرزانگی است

گفتم که مگر رای تو فرزانگی است رفتیم و هنوزت سر بیگانگی است هر حیله که در تصور عقل آید کردیم کنون نوبت دیوانگی است

گفتی غم عشقت همه کس می‌داند

گفتی غم عشقت همه کس می‌داند این راز گشاده‌ای بدان می‌ماند ما راز ترا فاش نکردیم ولی اشک است که چون آب فرو می‌خواند

گفتی که سرشکت ز چه معنی خون شد

گفتی که سرشکت ز چه معنی خون شد خون نیست ولی با تو بگویم چون شد در دیده من خیال رخسار تو بود اشکم چو…

گویند فلان سلطنتی می‌راند

گویند فلان سلطنتی می‌راند بهمان بد و نیک ملک نیکو داند بیهوده به ریش خویشتن می‌خندند کاین کار کسی دگر همی‌گرداند

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی گاهی ز درون گه ز برون می‌آیی هر لحظه به کسوه‌ای برون می-آیی آگه نشود کسی که چون می‌آیی

گویند که هست بی نشان آب حیات

گویند که هست بی نشان آب حیات و اندر ظلمات است نهان آب حیات چون کرد عرق ز شرم رویش دیدم از چشمه خورشید روان…

لب بر لب من نهاد این لطف بس است

لب بر لب من نهاد این لطف بس است می‌گفت که با کشته خویشم هوس است جان زندگی‌ای یافت ز بوی نفسش معلومم شد که…

ما را به امید زندگانی بگذشت

ما را به امید زندگانی بگذشت دور از رویت دور جوانی بگذشت با این همه تازه رو و خوش می‌باشم کاخر عمرم به مهربانی بگذشت

معشوق ز ذوق باده گلناری

معشوق ز ذوق باده گلناری در ساخته بود دوش با بیداری ز اشکم بر او شیشه حدیثی می‌راند می‌داد دران حدیث شمعش یاری

معشوقه به گرمابه شبی با ما بود

معشوقه به گرمابه شبی با ما بود ما را ز فروغ چهره خورشید نمود گِل بر سر گُل می‌زد و من می‌گفتم خورشید به گِل…

معشوق من امشبی وفایی دارد

معشوق من امشبی وفایی دارد کارم ز وصال او نوایی دارد ای صبح دمی نفس مزن بهر خدا کآیینه طبع من صفایی دارد

منگر تو بدان که ما به تن مختصریم

منگر تو بدان که ما به تن مختصریم هر چند که کوتهیم عالی نظریم این‌ها همه صندوق پر از کرباسند ما حقه سربسته لعل و…

مولانا قطب‌الدین عتیقی راست

مولانا قطب‌الدین عتیقی راست تا چند بود دل به ریا پروردن در باده نهم سر پس از این تا گردن تا تو برهی ز غیبت…

نی حال دلم یکان یکان می‌گوید

نی حال دلم یکان یکان می‌گوید وان راز که داشتم نهان می‌گوید رازی که به صد زبان بیان نتوان کرد از نی بشنو که بی…

می بی لب تو طرب نمی‌افزاید

می بی لب تو طرب نمی‌افزاید خود بی لبت از شراب کاری ناید ماییم و شراب و سبزه و آب روان جز وصل تو آن…

می‌آمد و بر گلش پریشان سنبل

می‌آمد و بر گلش پریشان سنبل بر چهره عرق نشسته چون بر گل مل بر عارض همچو گل روان کرده گلاب وز نازکیش آب شده…

میلت به من ای یار موافق عجب است

میلت به من ای یار موافق عجب است مهرت به من ای نگار صادق عجب است عاشق دیدی در انتظار معشوق معشوق در انتظار عاشق…

می‌آیم و از شرم چنان می‌افتم

می‌آیم و از شرم چنان می‌افتم کز زندگی خود به گمان می‌افتم بی تو غم دل به صد زبان می‌گویم چون روی تو بینم از…

یک رنج تحمل کنی از صد برهی

یک رنج تحمل کنی از صد برهی چون نیک شوی ز صحبت بد برهی چون نفس تو با تو هیچکس را بد نیست فارغ شوی…

هر گه که قدح پر از می ناب شود

هر گه که قدح پر از می ناب شود از عکس می ناب چو عناب شود آبش لب یار می‌برد نیست عجب با لعل گر…

هجران دیدیم و درد هجران دیدیم

هجران دیدیم و درد هجران دیدیم دردی که نداشت هیچ درمان دیدیم چون روز وصال قصه کوتاه کنیم شب‌های دراز دردمندان دیدیم