در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم آنچه دل می‌طلبد پیش تو آن می‌بینم روح را چهرهٔ تو نور یقین می‌بخشد عقل را پیش دهانت به…

در غیرتم که با خود همراز و همنشینی

در غیرتم که با خود همراز و همنشینی در آب عکس خود را زنهار تا نبینی آیینه را نخواهم در صحبتت که زانجا دانی که…

در شهر بگویید چه فریاد و فغان است

در شهر بگویید چه فریاد و فغان است آن سرو مگر باز به بازار روان است قومی بدویدند به نظاره رویش وان را که قدم…

دردمندان را ز بوی دوست درمان می‌رسد

دردمندان را ز بوی دوست درمان می‌رسد مژدۀ فرزند پیش پیر کنعان می‌رسد یوسف کنعانی از زندان همی‌یابد خلاص خاتم دولت به انگشت سلیمان می‌رسد…

دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید

دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید حلقه زلف تواش در حلقه رندان کشید بی‌نوایی ره به سوی گنج سلطان باز یافت تشنه‌ای…

دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشتر

دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشتر شبی خیال تو از ملک جاودان خوشتر اگر به هجر گدازی و گر وصال دهی هر…

دلم ز عهدۀ عشقت برون نمی‌آید

دلم ز عهدۀ عشقت برون نمی‌آید به جای هر سر مویی مرا دلی باید بهای هر سر مویت نهاده‌ام جانی زهی معامله گر دیگری نیفزاید…

دلم شکست بدان زلف‌های پرشکنش

دلم شکست بدان زلف‌های پرشکنش که زیر هر خم زلفش صد انجمن دارد هزار جان گرامی فدای یک نفسش که رهگذر نفسش زان لب و…

دوست آن دارد و آن است که جان می‌بخشد

دوست آن دارد و آن است که جان می‌بخشد مهربانی به دل اهل دلان می‌بخشد عقل و جان هر که کند پیشکش دلبر خویش گوهر…

دوستان از دوستان یاد آورید

دوستان از دوستان یاد آورید عهد یار مهربان یاد آورید گر ز یاری یک زمان آسوده‌اید وقت دوری آن زمان یاد آورید چون بگوید نکته‌ای…

دوش از لبت ربوده‌ام ای مهربان شکر

دوش از لبت ربوده‌ام ای مهربان شکر پیداست در بیان من امروز آن شکر چون نی به خدمت تو بسی بسته‌ام میان تا همچو نی…

دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دست

دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دست جان شیرین منی جان نتوان داد ز دست نفسی گر نشکیبم ز لبت معذورم تشنه‌ام چشمهٔ حیوان نتوان…

دوش با من لطفکی آغاز کرد آن دلبرک

دوش با من لطفکی آغاز کرد آن دلبرک کاب حیوان می‌چکانید از لب چون شکرک گفت اگر بوس و کناری داری از من آرزو در…

دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری

دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری از حسن خوبان نشمرم حسنت که ایشان خوشتری تشبیه رویت کردمی در حسن هر باری به…

رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز

رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز ساکن نگشت عربده عاشقان هنوز هر برگ گل که باد صبا از چمن ربود مرغان ز رنگ…

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد گر صبا از زلف او بویی به سوی…

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید با روی تو در عالم گر گل نبود شاید با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن…

رندی و برناپیشه‌ای میر مغان را می‌رسد

رندی و برناپیشه‌ای میر مغان را می‌رسد از تن نیاید ھیچ کار این شیوه جان را می رسد در بی‌نوایی عاشقی رندان خوشدل را رسد…

روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه را

روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه را ترک من در خیل دارد همچو مه پنجاه را دامن خرگه براندازد به شب‌ها تا مگر…

رویت به هر انجمن دریغ است

رویت به هر انجمن دریغ است سرو تو به هر چمن دریغ است جایی که سخن رود ز رویت وصف گل و نسترن دریغ است…

ز بهر تو باید مرا زندگانی

ز بهر تو باید مرا زندگانی که شیرین‌تری از زمان جوانی جهان با حضور تو خوش می‌نماید مباد از تو خالی که جان جهانی زمان…

ز جانان مهر و از ما جان‌فشانی‌ست

ز جانان مهر و از ما جان‌فشانی‌ست جواب مهربانان مهربانی‌ست همی گوید لبش کاینک من و تو گرت سودای آب زندگانی‌ست تو آن شمعی که…

ز کوی دوست مرا ناگزیر خواهد بود

ز کوی دوست مرا ناگزیر خواهد بود وگر گذر همه بر تیغ و تیر خواهد بود از آب دیده من در میان منزل دوست به…

زاهدان با شاهدان همخانه‌اند

زاهدان با شاهدان همخانه‌اند گرد هر شمعی دو صد پروانه‌اند اهل دل در بت پرستی آمدند شاهدان بت، دیده‌ها بتخانه‌اند با پری‌رویان نماند عقل و…

زلف ترک من صبا هردم مشوش می‌کند

زلف ترک من صبا هردم مشوش می‌کند تا دماغ عاشقان از بوی آن خوش می‌کند با زمین مرده ابر نوبهاری کی کند آنچه با من…

زهی شمایل موزون و قد دلبندش

زهی شمایل موزون و قد دلبندش که هر که دید رخش گشت آرزومندش گر او در آینه و آب ننگرد زین پس کسی نشان ندهد…

زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود

زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود غیرتت باید که بر پای هوا بندی بود حسن روزافزون طلب، جاوید با وی عشق باز حسن…

زهی مقبل که شد پیش تو مقبول

زهی مقبل که شد پیش تو مقبول بود دایم به سودای تو مشغول گر از رویت نیابد عقل نوری ز بینایی شود جاوید معزول مثال…

ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را

ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را می ده پیاپی تا شوم ز…

ساقیا بر سر جان بار گران است تنم

ساقیا بر سر جان بار گران است تنم باده ده باز رهان یک نفس از خویشتنم من از این هستی خود نیک به جان آمده‌ام…

سال‌ها باید که چون تو ماهی از دوران برآید

سال‌ها باید که چون تو ماهی از دوران برآید یا چو بالای تو سروی خوش زسروستان برآید در میان کفر زلفت نور ایمان می‌نماید پیش…

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند دل‌ها مثال نقش تو بر جان نبشته‌اند گر زاهدان صومعه بینند صورتت عاشق شوند بر تو وگر خود…

سری دارم ز سودای تو سرمست

سری دارم ز سودای تو سرمست که با چشم تو آن را نسبتی هست به گوشم می‌رسد از هر زبانی که دیدم چشم مستش رفتم…

سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درم

سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درم خوش آمدی همه لطفی و مردمی و کرم منم که زان لب شیرین حدیث می‌شنوم منم که باز…

شب دراز که مانند زلف یار من است

شب دراز که مانند زلف یار من است چو زلف یار به دست است، کار کار من است ز روزگار همین یک دم است حاصل…

سلطان جان ز عالم علوی نگاه کرد

سلطان جان ز عالم علوی نگاه کرد بهر شکار روی بدین دامگاه کرد آمد به بند چار طبایع اسیر گشت بر خویش عیش عالم علوی…

شب دوشینه خیالت به عیادت سحری

شب دوشینه خیالت به عیادت سحری بر بالین من آمد که فلان هان خبری از غم تیره‌شب و محنت هجران چونی وه که مردی ز…

شیوه مردان نباشد عشق پنهان باختن

شیوه مردان نباشد عشق پنهان باختن کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن در مقامرخانه رندان با همت در آی تا ببینی از گدایان…

عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش

عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش شهوت پرست مانده بود زیر بار خویش شد زندگانیم همه در کار عشق یار او فارغ از…

عالمی را به جمالت نگران می‌بینم

عالمی را به جمالت نگران می‌بینم نه بدین دل نگرانی که من مسکینم مگرم دست اجل از سر پا بنشاند ور نه تا هست قدم…

عاشقی چیست به جان بندهٔ جانان بودن

عاشقی چیست به جان بندهٔ جانان بودن گر لبش جان طلبد دادن و خندان بودن سوی زلفش نظری کردن و دیدن رویش گاه کافر شدن…

عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیده‌اند

عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیده‌اند آب حیوان در میان تیرگی نوشیده‌اند رنگ حرص وشهوت از آیینه دل برده‌اند تا در آن آیینه عکس روی…

عجب باشد تن از جان آفریدن

عجب باشد تن از جان آفریدن ز گل خورشید تابان آفریدن میان چشمه خورشید تابان لبی چون آب حیوان آفریدن بهشتی بر سر سرو خرامان…

عشق از صورت او آینه جان بنمود

عشق از صورت او آینه جان بنمود تا در آن آینه عکس رخ جانان بنمود حسن او عکس جمالی‌ست که بیش از نظر است عجب…

عنبرین است به ذکر تو نفس‌ها که زنم

عنبرین است به ذکر تو نفس‌ها که زنم به حدیث دگر آلوده مبادا دهنم نام و پیغام تو خوش می‌گذرد بر گوشم شنوایی چه کنم…

غرض ز دیدن شام و دیار مصر و حجاز

غرض ز دیدن شام و دیار مصر و حجاز اگر حضور عزیزان بود زهی اعزاز به راه دوست گرت عزم اشتیاق بود برو که راحت…

غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن

غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن آب حیوان است یا لب جان شیرین یا سخن قامت سرو خرامان است یا بالای تو نه به…

فتنه از بالای تو بالا گرفت

فتنه از بالای تو بالا گرفت شهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت صانع از روی تو شمعی برفروخت آتشی زان شمع در دل‌ها گرفت…

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت شکیب از آن لب شیرین غرامت است غرامت به خدمت تو رسیدن صباح روی تو دیدن سعادت…

قومی که ره به منزل خوبان همی‌برند

قومی که ره به منزل خوبان همی‌برند اقبال مایه‌ای‌ست که ایشان همی‌برند جان می‌برند تحفه به نزدیک یار خویش خرما به بصره، زیره به کرمان…

کجا روم که کمند تو می‌کشد بازم

کجا روم که کمند تو می‌کشد بازم ضرورت است که با دیگری نمی‌سازم چه می‌کنم به هوای دگر که مرغ توام بدین طرف به طرب…

کشم نقد جان را به بازار او

کشم نقد جان را به بازار او که این است شرط خریدار او به جان گر توان وصل او را خرید پر از جان شود…

کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ

کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ منزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست فتنهٔ صورت شود گو دل لعبت پرست جان که به…

که می گوید که هست این صورت از گل

که می گوید که هست این صورت از گل همه لطفی همه جانی همه دل نه انسان گر ملک روی تو بیند شود حیران بر…

کو جوانی تا فدای عشق خوبان کردمی

کو جوانی تا فدای عشق خوبان کردمی بار دیگر عمر خود در کار ایشان کردمی کاشکی بر جای هر مویی دلی بودی مرا تا بر…

کیست کاین فتنه نشاند که تو می‌آغازی

کیست کاین فتنه نشاند که تو می‌آغازی کیست بر روی زمین کش تو نمی‌اندازی نیست در جمله جهان مثل تو صاحب حسنی چشم را گوی…

گر دلم را اشتیاق روی یاران نیستی

گر دلم را اشتیاق روی یاران نیستی ز آتش دل آب چشمم همچو باران نیستی ارغوان و سنبل و نرگس کجا رستی ز خاک در…

گرچه سیاحان جهان گردیده‌اند

گرچه سیاحان جهان گردیده‌اند مثل رویت کافرم گر دیده‌اند مهرورزان پیش نقش روی تو بر جمال شاهدان خندیده‌اند ماه‌رویان ز اشتیاقت سال‌ها پای سرو و…

گفت از برای چیدن گل در چمن شدی

گفت از برای چیدن گل در چمن شدی از مات شرم باد که پیمان‌شکن شدی آخر نسیم گل اثر بوی ما نداشت تا در چمن…

گلستانی و ما مستان بویی

گلستانی و ما مستان بویی چه باشد گر بیابم آرزویی چو از روی تو محروم است چشمم سحرگه با صبا بفرست بویی میان ما چو…

لبت راست آب حیاتی دگر

لبت راست آب حیاتی دگر دهان تو دارد نباتی دگر تو سلطان حسنی و ما بی‌نوا بود حسن را هم زکاتی دگر نظر کرده چشمت…

ما به دست یار دادیم اختیار خویش را

ما به دست یار دادیم اختیار خویش را حاصلی زین به ندانستیم کار خویش را بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرار سال‌ها…

ما به بوی زلف یار مهربان آسوده‌ایم

ما به بوی زلف یار مهربان آسوده‌ایم گر نباشد مشک و عنبر در جهان آسوده‌ایم چون به خلوت با خیالش عشق بازی می‌کنیم از گلستان…

ما گر چه ز خدمتت جداییم

ما گر چه ز خدمتت جداییم تا ظن نبری که بی‌وفاییم آن‌ها که وفا به سر نبردند زنهار گمان مبر که ماییم ما زرق و…

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل نازک بود حکایت دل زینهار دل خوش دار هفته‌ای دل ما را که سال‌ها پرورده است مهر تو…

ماه رویا دوش عزم جام و ساغر کرده‌ای

ماه رویا دوش عزم جام و ساغر کرده‌ای خواب دوشین در کنار یار دیگر کرده‌ای دشمنم را تا سحرگه شمع مجلس بوده‌ای وز فروغ چهره…

ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمام

ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمام نی که بود مه که زو مهر کند نور وام ماه فلک را قدی نیست چو سرو…

ماه‌رویان زلف مشکین را پریشان کرده‌اند

ماه‌رویان زلف مشکین را پریشان کرده‌اند عاشقان دنیی و دین در کار ایشان کرده‌اند نور صبح از پرده شب آشکارا می‌شود گر چه عارض را…

مباد دل ز هوای تو یک زمان خالی

مباد دل ز هوای تو یک زمان خالی که اعتبار ندارد تنی ز جان خالی همای عشق تو را هست آشیان دل من مباد سایه…

مرا چو نام لبت بر سر زبان آید

مرا چو نام لبت بر سر زبان آید ز ذوق آن سخنم آب در دهان آید در آن نفس که ز رویت حکایتی گویم ز…

مرا تویی ز جهان آرزوی جان ای دوست

مرا تویی ز جهان آرزوی جان ای دوست حیات بهر تو خواهم در این جهان ای دوست میان حلقه زلفت چو مرغ جان بنشست ندید…

مرا چو سرو نو باید به بوستان چه کنم

مرا چو سرو نو باید به بوستان چه کنم چو مست روی توام رنگ ارغوان چه کنم حکایتی که مرا بود با لب و دهنت…

مرا دماغ ز بویت هنوز مشکین است

مرا دماغ ز بویت هنوز مشکین است دهان من به حدیث لب تو شیرین است به باغ می‌کشدم آرزوی دیدارت چه جای برگ گل وارغوان…

مشتاب ساربان که مرا پای در گل است

مشتاب ساربان که مرا پای در گل است در گردنم ز حلقه زلفش سلاسل است تعجیل می‌کنی تو و پایم نمی‌رود بیرون شدن ز منزل…

معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری

معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری ای چشم ملامت‌گر بنگر به رخش باری خامی که بدین صورت در کار نمی‌آید او را نتوان گفتن جز…

ملامت می‌کند دشمن مرا در عشق ورزیدن

ملامت می‌کند دشمن مرا در عشق ورزیدن به چشم عاشقان باید جمال شاهدان دیدن نگردانند بدگویان مرا دور از نکورویان به آواز سگان نتوان ز…

مگر سنگین دل است و جان ندارد

مگر سنگین دل است و جان ندارد هر آن کس کاو چو تو جانان ندارد مبادا زنده در عالم دلی کاو به زلف کافرت ایمان…

مکن ای دوست ملامت من سودایی را

مکن ای دوست ملامت من سودایی را که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم اتفاقی نبود عشق…

من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم

من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم عجب دارم که بشکیبم ز روی خوب تا هستم مرا باید که در دستم بود زلف…

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده‌ام رهروان را به شب تار دلیلی باید من به بوی…

می‌آمد و خلق شهر در پی

می‌آمد و خلق شهر در پی وز شرم روان ز عارضش خوی دزدیده به سوی من نظر کرد کز دوست مباش بی‌خبر هی در حال…

منتظر باشند شب‌ها عاشقان ناکرده خواب

منتظر باشند شب‌ها عاشقان ناکرده خواب تا برآید بامداد از شرق کویت آفتاب آفتابی می‌کند از مشرق رویت طلوع کز شعاع آن نیارد چشمهٔ خورشید…

میان ما و شما بود پیش از آن پیوند

میان ما و شما بود پیش از آن پیوند که جان علوی ما شد در این قفس در بند بجز دهان لطیفت که با نسیم…

نباتت بر لب شکّر برآمد

نباتت بر لب شکّر برآمد زمرد گرد یاقوتت درآمد ز گلبرگ تو سنبل سر برآورد زهی سنبل که از گل بر سر آمد رخت منشور…

می‌روی وز پی تو پیر و جوان می‌نگرند

می‌روی وز پی تو پیر و جوان می‌نگرند به تعجب همه در صورت جان می‌نگرند هست رویت گل خندان و جهانی مشتاق همچو بلبل به…

می‌کند بوی تو با باد صبا همراهی

می‌کند بوی تو با باد صبا همراهی خلق را می‌دهد از بوی بهشت آگاهی اثر کفر نماندی به جهان از رویت گر نکردی سر زلفت…

نبود خلاص ما را ز دو چشم شوخ شنگش

نبود خلاص ما را ز دو چشم شوخ شنگش که چو در کرشمه آید گذرد ز جان خدنگش هوس شکار دارد منم از جهان و…

نظرها محرم رویت نبودند

نظرها محرم رویت نبودند به مشتاقان نموداری نمودند چو بر آب و گل آمد عکس رویت دری از حسن بر عالم گشودند زگل گل‌های گوناگون…

نفس کافر کیش را عشق تو در ایمان کشید

نفس کافر کیش را عشق تو در ایمان کشید دیو را حکم سلیمان باز در فرمان کشید در میان ظلمت آب زندگانی جست خضر نور…

نرسیده‌ست به گوش تو مگر فریادم

نرسیده‌ست به گوش تو مگر فریادم ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی که بر او فتنه…

نه باغ بود و نه انگور و می، نه باده‌پرست

نه باغ بود و نه انگور و می، نه باده‌پرست که دوست داد شرابی به عاشقان الست هنوز در سر ما هست ذوق آن مستی…

نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی

نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی که مرا با دگری هست خیالی باقی مستی از هستی من جز سر مویی نگذاشت وان…

نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیم

نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیم اهل دل را می‌دهد پیغام جنات نعیم صبح سر بر زد ز مشرق باده پیش آر ای…

نیاید در قلم یارا حدیث آرزومندان

نیاید در قلم یارا حدیث آرزومندان اگر صد سال بنویسم بود باقی دو صد چندان در این آتش که من هستم زمانی دشمنت بادا که…

هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد

هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد مست تو تا قیامت از خود خبر ندارد هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشد سر بی…

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد چه خوش است نغمه او را که حیات جاودان شد منگر در آن که دارد تن نازکش…

هزاران نقش گوناگون ببستم

هزاران نقش گوناگون ببستم به دستانی مگر آیی به دستم گهی در جست و جویت می‌دویدم گهی در خاک کویت می‌نشستم رسولان را به حضرت…

هر که او عاشق جمال بود

هر که او عاشق جمال بود شاهدش خود گواه حال بود گر بود پاکباز شاهد نیز پاک و روشن‌تر از زلال بود حال اگر برخلاف…

هوس عمر عزیزم ز برای تو بود

هوس عمر عزیزم ز برای تو بود بکشم جور جهانی چو رضای تو بود در ازل جان مرا عشق تو هم صحبت بود تا ابد…

یار ما محمل‌نشین و ساربان مستعجل است

یار ما محمل‌نشین و ساربان مستعجل است چون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است می‌رود من در پیَش فریاد می‌دارم ولیک همچو…