چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف

چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف تسلیم فکند سر، که این گوی و مصاف هرگز دلم از عشق نیامد به ستوه سنگین نبود سایه…

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد وز نرگس مست، عشوه درکارم کرد بی قدر متاع من خریدار نداشت عشق تو به این قیمت و…

حسنش، به می از حجاب بیرون آمد

حسنش، به می از حجاب بیرون آمد عریان، آتش ز آب بیرون آمد آمد سحری بر سر بالینم و گفت برخیز که آفتاب بیرون آمد…

حق ظاهر و خلق در حجاب افزودن

حق ظاهر و خلق در حجاب افزودن سرچشمهٔ خورشید به خاک اندودن تو بی خبر از قصور و ادراک خودی موجود، نهان نمی تواند بودن…

خنگ تو به کوهِ عالی ارکان ماند

خنگ تو به کوهِ عالی ارکان ماند ور موج عرق زند، به عمّان ماند در راهِ تکش، فلک به میدان ماند خورشید به گو، سمش…

خاموش حزین که گفتنی ها گفتی

خاموش حزین که گفتنی ها گفتی با مثقب کلک خویش درها سفتی اکنون خود را به کوی آزادان کش خاری بودی، غنچه شدی، بشکفتی رباعیات…

خورشید رخ تو تا دل افروز نشد

خورشید رخ تو تا دل افروز نشد ما را شب بخت تیره فیروز نشد از داغ تو سینه راحت اندوز نشد هرگز به چراغ، شام…

خورشید، علم به کوهساران زد و رفت

خورشید، علم به کوهساران زد و رفت دلدار، در امیدواران زد و رفت بلبل، دستان نوبهاران زد و رفت گل، خنده به وضع روزگاران زد…

خوش آن که پیام ارجعی گوش کند

خوش آن که پیام ارجعی گوش کند زان بادهٔ صافی، قدحی نوش کند جان از می وصل، مست و مدهوش کند وز هستی روپوش، فراموش…

داغ غم آن نگار مهوش دارم

داغ غم آن نگار مهوش دارم چون شمع، تنی در آب و آتش دارم الماس به زخم و نشترستان به جگر با این همه شادم…

خونم به کرشمه، ای جفاکیش مریز

خونم به کرشمه، ای جفاکیش مریز الماس به زخم جگر ریش مریز در ساغر خون دل که نذر لب توست ترسم که شود شور، نمک…

خویی مه و مهر را به دلداری نیست

خویی مه و مهر را به دلداری نیست آبی در جوی ابر آذاری نیست شد کشور عدل و جود و انصاف خراب دیّار درین دیار…

داغم به دل از دو گوهر نایاب است

داغم به دل از دو گوهر نایاب است کز وی جگرم کباب و دل در تاب است می گویم اگر تاب شنیدن داری فقدان شباب…

دانم که به جز خدای قهّاری نیست

دانم که به جز خدای قهّاری نیست بر خاطرم از ظلم کسی باری نیست ماهیت مخلوق نباشد غالب مغلوبِ خدا شدن مرا عاری نیست رباعیات…

داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟

داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟ زخمی که گدازد دمِ ساطور کجاست؟ گرمی به دلم نمی کشد شعله، حزین ای غیرت عشق، آتش طور کجاست؟…

دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟

دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟ بر سرچون شمع،بی تو شبها چه گذشت؟ از درد فراق، ما ز خود بی خبریم آیا…

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ یک دم نزدیم خوش نه در شام و نه بلخ قدّم چو هلال شد ز بار مه و…

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب سرتاسر آفاق بود موج سراب ساقی، قدحی در ده از آن بادهٔ ناب سرّ دو جهان بشنو…

در دهر، به مستعار آلوده مگرد

در دهر، به مستعار آلوده مگرد هرگز به دی و بهار، آلوده مگرد تن در رَهِ تو مشت غباری ست حزین زنهار، به این غبار…

در راه خطیری که نشیب است و فراز

در راه خطیری که نشیب است و فراز کورانه به پای خفتهٔ خویش مناز تو مور ضعیف و صید معنی ست شگرف مگشا پر پشّه…

در راه طلب، ناله هواخواهی کرد

در راه طلب، ناله هواخواهی کرد دل همرهی آه سحرگاهی کرد زد قاصد شوق دست و پایی که نداشت دامان وصال یار، کوتاهی کرد رباعیات…

در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است

در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است بی دردان را ز درد ما کی خبر است؟ از تنگی جا، ذوق اسیری دارم کز حلقهٔ…

در عشق، رگ جان گرفتار برند

در عشق، رگ جان گرفتار برند از شیر وفا، کودک بیمار بُرند نام سر زلف یار، سودازدگان در دیر مغان برند و زنّار بُرند رباعیات…

در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی

در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی در دیر حریف باده و جام شوی یا امّت عقل باش، یا بندهٔ عشق حیف است درین میانه…

در کار زمانه هر که بیکارتر است

در کار زمانه هر که بیکارتر است از عاقبت کار خبردارتر است از باده ی غفلت از غم دهر ، حزین هشیارتر است هرکه سرشارتر…

در ماتم تو چرا جگر خون نشود؟

در ماتم تو چرا جگر خون نشود؟ زین واقعه چون دیده، جگرگون نشود؟ آید چو ز دشت کربلا یاد، حزین عاقل به کدام حیله مجنون…

در ماتم تو شیون دلهاست بلند

در ماتم تو شیون دلهاست بلند با یاد تو، آهِ سینه فرساست، بلند خونابهٔ اشکی که نمش تا سمک است از فرق سماک، نیزه بالاست…

در ماتم تو، ملک و ملک شیون کرد

در ماتم تو، ملک و ملک شیون کرد گردون کفن کبود در گردن کرد دست غم تو ز ما مصیبت زدگان هر جیب که داشت،…

در محفل آسمان سُها و خور هست

در محفل آسمان سُها و خور هست در بحر جهان هم صدف و هم در هست تا خود چه بود قسمت روزی طلبان هم مائدهٔ…

در هجر حزین، از غم جانکاه بمیر

در هجر حزین، از غم جانکاه بمیر چون شمع سحرگاه، به یک آه بمیر آن قدر نداری که درآیی به نجف جان تو درآید، تو…

در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد

در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد ابر مژه خون دیده پالایی کرد فرهاد غم تو آهنین بازو بود بیهوده دل صبور خارایی کرد رباعیات…

در هند اگر کسی نرنجد از راست

در هند اگر کسی نرنجد از راست گویم طبقات خلق را بی کم و کاست پنجی ست که شش نمی توانش کردن پاچیّ و دیوث…

دردانهٔ دریای حقیقت درد است

دردانهٔ دریای حقیقت درد است درد است که میزان عیار مرد است ای خاک ره یار، عزیزش می دار این طفل یتیم اشک، غم پرورد…

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست وز گریه نمی رود غباری که مراست با همّت من دولت دنیا چه کند؟ این میکده نشکند خماری…

دردا که دری نسفته می باید رفت

دردا که دری نسفته می باید رفت راز دل خود نگفته می باید رفت می باید داد، جان شیرین بی تو تلخی ز تو ناشنفته…

دل در غم عشق، کامرانی نکند

دل در غم عشق، کامرانی نکند تا ناله درفش کاویانی نکند با یار گرانباری دل گفتم، گفت بار غم ما به دل گرانی نکند رباعیات…

دل می بری و خبر نداری که چه شد

دل می بری و خبر نداری که چه شد زهرم دهی و به رو نیاری که چه شد در ساغر بوالهوس که خاکش ستم است…

دل در غم هجر، بی قراری هاکرد

دل در غم هجر، بی قراری هاکرد وین دیدهٔ طوفان زده زاریها کرد با دامن وصل او نیفتاد حریف این دست شکسته، پایداریها کرد رباعیات…

دل، بندهٔ عشق است، کفیلی دارد

دل، بندهٔ عشق است، کفیلی دارد جان و تن سرگشته دلیلی دارد آتشکدهٔ سینهٔ من خالی نیست بتخانهٔ آزری خلیلی دارد رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af

دلبر بسیار و دل نگهدار کم است

دلبر بسیار و دل نگهدار کم است دلدار کم و چه کم که بسیار کم است گویند به عالم تو چرا بی یاری؟ یاران چه…

دل گم شده است، سینه پردازی هست

دل گم شده است، سینه پردازی هست جان سوخته است، جلوهٔ نازی هست زخمی نشود شکار، بی شست وخدنگ خونین جگریم، ناوک اندازی هست رباعیات…

دم سردی زاهدان کافورمزاج

دم سردی زاهدان کافورمزاج افسرد حرارت به عروق و اوداج پر بی مزه گشته دور گردون، چه شدند آنها که دهند دور پیمانه رواج؟ رباعیات…

دنیا طلب دنی، به دنیا ارزد

دنیا طلب دنی، به دنیا ارزد مفتون تمنا به تمنا ارزد در عالم ایجاد ندیدیم حزین چیزی که به دلبستگی ما ارزد رباعیات حزین لاهیجی…

دهرم به شکنج انزوا می دارد

دهرم به شکنج انزوا می دارد وین مظلمه را چرخ روا می دارد در محفل افسرده دوران بخیل زانوست که کاسه ای به ما می…

دیدیم، سواد هند حیرت زار است

دیدیم، سواد هند حیرت زار است روز کِه و مِه چو شام هجران تار است بسته ست به کار همه شان بخت گره اینجا گِرِه…

دوران به نشاط و غم صلایی زد و رفت

دوران به نشاط و غم صلایی زد و رفت بلبل ز سر شاخ، نوایی زد و رفت گل نیز شکرخند به جایی زد و رفت…

دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت

دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت هر بخیه که داشت، سینهٔ چاکم ریخت شبنم به کنار چشم نمناکم ریخت ابری دو سه قطره اشک بر…

دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست

دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست شوریده سرم دامن صحرایی نیست لحن داوود و حسن یوسف، خوار است گوش شنوا و چشم بینایی نیست رباعیات…

رباعی مستزاد

رباعی مستزاد آنی که سر از سجدهٔ کوی تو نتافت نه روم و نه روس بر قامت عزتت فلک حله نبافت جز اطلس و توس…

رفتند ز بزم، میگساران ساقی

رفتند ز بزم، میگساران ساقی من مانده ام از گران خماران ساقی چون لاله در انتظارِ ابرِ کف توست داغ جگر سینه فگاران ساقی رباعیات…

رخ، تازه به اشک ارغوانی دارم

رخ، تازه به اشک ارغوانی دارم از دولت عشق، کامرانی دارم خون دل و اشک دیده و آه جگر اینها همه از تو یار جانی…

زان پیش که دی آفت بستان گردد

زان پیش که دی آفت بستان گردد اوراق گل از خزان پریشان گردد ساقی، تو که ابر رحمتی، رشحه ببار تا بلبل طبع من غزل…

زاهد، از عشق، دین به افسون نبری

زاهد، از عشق، دین به افسون نبری روی ورع از میکده، گلگون نبری تر ساختهای دامن تقوا از می زبن آب، گلیم زهد بیرون نبری…

زهرم به قدح دهی که می نوش مکن

زهرم به قدح دهی که می نوش مکن در آتشم افکنی که هان جوش مکن باری چو ز خون عاشقان می نوشی این لخت کباب…

زیبا صنما ز بی قراران توایم

زیبا صنما ز بی قراران توایم ما دلشدگان سینه فگاران توایم نبود ز چه رو گوشه ی چشمیت به ما؟ ای ساقی بزم، میگساران توایم…

زین پیش فلک چنین دل آزار نبود

زین پیش فلک چنین دل آزار نبود هر مفعولی، فاعل مختار نبود امروز به پشم و پنبه کار افتاده ست مردی اول به ریش و…

ساقی قدحی از می گلفام بیار

ساقی قدحی از می گلفام بیار هنگام صبوح مگذران، جام بیار آن ناصیه سوز خرد خام بیار وان چهره طراز کفر و اسلام بیار رباعیات…

ساقی، رگ ابر آبداری برخاست

ساقی، رگ ابر آبداری برخاست گویا که ز چشم می گساری برخاست تا آینهٔ جام گرفتی در دست زآیینهٔ خاطرم غباری برخاست رباعیات حزین لاهیجی…

ساقی، قدحی که دور گلزار گذشت

ساقی، قدحی که دور گلزار گذشت مطرب، غزلی که وقت گفتارگذشت ای همنفس، از بهر دل زار بگو افسانهٔ آن شبی که با یارگذشت رباعیات…

سرتاسر آفاق، حزین گردیدی

سرتاسر آفاق، حزین گردیدی وز دیدهٔ دید، دیدنی ها دیدی اکنون خود را به کوی آزادان کش تا چند اسیر بیمی و امّیدی رباعیات حزین…

سامانی و ثروتی نشد جمع، چه شد؟

سامانی و ثروتی نشد جمع، چه شد؟ بازیچهٔ دولتی نشد جمع، چه شد؟ گر عاقلی، از فقر پریشان نشوی سرمایهٔ حسرتی نشد جمع، چه شد؟…

سرمایه دهر، خاک بیزی ست،که هست

سرمایه دهر، خاک بیزی ست،که هست در مزرع حسرت اشک ریزی ست، که هست آگاهی و دریافت، گران است که نیست ارزانِ زمانه بی تمیزی…

سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو

سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو از واعظ بی خبر، جز افسانه مجو مستم، ره هوشیاری از من مطلب افسانهٔ عقل را ز دیوانه…

شاخ گل من نظر به خاری نکند

شاخ گل من نظر به خاری نکند رحمی به دل سینه فگاری نکند ترسم نبرد دل از خروشیدن سود ما خوار شویم و ناله کاری…

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد حمّالی این بار گران نتوان کرد سر در ره این گنده کسان نتوان کرد پاکاری این کونِ خران نتوان کرد…

شوق ار به دیارت نرساند نرسی

شوق ار به دیارت نرساند نرسی در صفهٔ بارت نرساند، نرسی در حضرت دوست غیر را راه نبود گر عشق به یارت نرساند نرسی رباعیات…

صد وادی بیکرانه درگوشه ی ماست

صد وادی بیکرانه درگوشه ی ماست لخت دل بسته بر میان توشهٔ ماست ای مور هوس، بهره ای از ما نبری برقی به کمین بردن…

شد صید خم زلف رسایی دل ما

شد صید خم زلف رسایی دل ما افتاد به دام اژدهایی دل ما از بوی کباب می توان دانستن کز عشق در آتش است جایی…

صحراست ز سبزه، سبزفام ای ساقی

صحراست ز سبزه، سبزفام ای ساقی کار از گل و مل شود تمام ای ساقی گو چرخ نگردد به مراد دل ما کافیست به ما،…

صوفی برخیز های و هوبی بزنیم

صوفی برخیز های و هوبی بزنیم آتش در دل به یاد رویی بزنیم با سینهٔ تنگ، نعرهٔ مستانه در نیم شبان بر سر کویی بزنیم…

صوفی که بود اساس کارش بر زرق

صوفی که بود اساس کارش بر زرق ژاژش به دهان، خاک سیاهش بر فرق خضر ره اوا پای سست، در گام نخست نوح دگران و…

صوفی، اگرت هوای کشف است و یقین

صوفی، اگرت هوای کشف است و یقین بگذار حدیث نفس و بشنو ز حزین از چلّه نشینی نشود کاری راست پیوسته کمانِ کج بود چلّه…

صوفی برخیز، باده صافیست بکش

صوفی برخیز، باده صافیست بکش خم گر نبود پیاله کافیست، بکش بستان و بنوش هر چه ساقی دهدت در ساغر اگر وعده خلافیست، بکش رباعیات…

عاقل تحصیل علم بیجا چه کند؟

عاقل تحصیل علم بیجا چه کند؟ در خرکده زمانه، دانا چه کند؟ خواهی که به عیش بگذرد، زر به کف آر معشوقهٔ نان، قُلْتُ و…

عالی گهران و خوش عیاران رفتند

عالی گهران و خوش عیاران رفتند از نقد وفا خزینه داران رفتند بی یار نیم اگر چه بی یار منم من ماندم و غم، چو…

عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست

عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست داغ جگرم سیاهی لشکر اوست قالب نی و جان ناشکیباست نوا نالیدن ما از لب چون شکر اوست…

عشق است که درد من و درمان من است

عشق است که درد من و درمان من است دین من و پیر من و ایمان من است خون از بن هر مو نفشانم چه…

عالی گهران، بنده نژادان منند

عالی گهران، بنده نژادان منند خونین جگران، مایه کسادان منند در کشور خود، سلطنت ماست قدیم پیران مغانه، خانه زادان منند رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af

عشق تو کلیم طور سینای دلم

عشق تو کلیم طور سینای دلم داغت حشم سینهٔ صحرای دلم دردت که طبیب جان بی درد مباد درمان غمم، مقصد اقصای دلم رباعیات حزین…

عشق تو سواد دیده را جیحون کرد

عشق تو سواد دیده را جیحون کرد رشک تو دل از سینهٔ ما بیرون کرد در وصل کنیم یاد ایام فراق اندیشهٔ حرمان، دل ما…

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت از لطف گذشتیم و عتابی ننوشت خاطر به امید ستمش خوش می بود بی رحم، خراجی به خرابی ننوشت…

عهدیست که آشنا و بیگانه یکیست

عهدیست که آشنا و بیگانه یکیست نرخ خزف وگوهر یکدانه یکیست در گوش گران خفتگان شب جهل آیات کتاب حق و افسانه یکیست رباعیات حزین…

غفلت زده ام، خاطر آگاهم ده

غفلت زده ام، خاطر آگاهم ده افسرده دلم، آه سحرگاهم ده عمری ست که رو از دو جهان تافته ام ای قبلهٔ مقبلان، به خود…

کردی دلم از حسن گلوسوز کباب

کردی دلم از حسن گلوسوز کباب نه پرتو لطف دیده نه برق عتاب خواهیم به عشق، نیم بسمل شده ماند کز گرمی خون ماست، شمشیر…

غیر از کف خالی که ز ما بر جا ماند

غیر از کف خالی که ز ما بر جا ماند دیگر ز سبکروان، چه در دنیا ماند؟ یک کوچه فزون، نکرد تن همراهی کوتاه قدم…

کمتر به وصال، قرعهٔ کار افتد

کمتر به وصال، قرعهٔ کار افتد هجر است که در میانه بسیار افتد یکبار تو را دیدم و از خویش شدم تا کی دگر اتفاق…

گر ترک کم و بیش کنی اولی تر

گر ترک کم و بیش کنی اولی تر خو با دل درویش کنی، اولی تر تا چند دوی بر درِ دونان پی وام؟ وام از…

کی بود که دل بستهٔ زنار نبود؟

کی بود که دل بستهٔ زنار نبود؟ جان در شکن طره، گرفتار نبود؟ سر در قدم پیر مغان می سودم آن روزکه در بتکده، دیار…

گر جلوهٔ دوست می کند عاشق سیر

گر جلوهٔ دوست می کند عاشق سیر دل، خواه به کعبه رو کند، خواه به دیر آشفتهٔ یار را چه سودای خود است؟ مستغرق دوست…

گر قدر به روستا نمی دارندم

گر قدر به روستا نمی دارندم در مصر معظّمان خریدارندم تنها شده ام کنون درین غربتگاه یاران به دیار خویش بسیارندم رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af

گر خاک شوی، در ره دلدار خوش است

گر خاک شوی، در ره دلدار خوش است ور نازکشی، ناز خریدار خوش است در خواری عشق، خودفروشیست، هنر افسانهٔ ما بر سر بازار خوش…

گر طالع پست، نارساییها کرد

گر طالع پست، نارساییها کرد ور اشهب عمر، بادپاییها کرد رسم عجبی نبود و آیین نوی گر قحبهٔ دهر، بی وفایی ها کرد رباعیات حزین…

گر نوح و دعای غرق، این دم می شد

گر نوح و دعای غرق، این دم می شد دنیا یک دم به کام آدم می شد تا این همه کثرت اندکی کم می شد…

گر نیست مرا طالع فیروز چه باک؟

گر نیست مرا طالع فیروز چه باک؟ ور طبع نگردد الفت آموز چه باک؟ باید چو ز همدمان بریدن پیوند گر هم نفسی نباشد امروز…

گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد

گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد ویران چو شود حباب، عمّان باشد داد و ستد عشق زیانش سود است گر جان برود چه…

گفتم که به یاد یار خواهی آمد

گفتم که به یاد یار خواهی آمد یا خون شده در کنار خواهی آمد نه زان اثری نه زین نشانِ نظری ای دل، توکجا به…

گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود

گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود گفتا چه فضولی ست، شود یا نشود بیهوده چه نالی از گرانباری دل؟ گر غم غم ماست، بار…

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد خار مژه را لالهٔ نعمانی کرد جان من از آتش فراق تو گداخت این خارهٔ سخت، سست پیمانی کرد رباعیات…

لعلت به فسون نبرد از دل تب و تاب

لعلت به فسون نبرد از دل تب و تاب گر شکّر لطف داد و گر زهر عتاب القصه که در عشق جگرسوز چو شمع از…

مردانه حزین از سر دنیا برخیز

مردانه حزین از سر دنیا برخیز زین کهنه دمن، تو ای مسیحا برخیز تنها تو درین انجمنی بیگانه برخیز ازین میانه، تنها برخیز رباعیات حزین…