صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست

صد جان به حسرت سوختی، آهی ز جایی برنخاست از دل شکستن های ما، هرگز صدایی برنخاست نخلت کز اشک و آه من، نشو و…

صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده

صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده چو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده به مغز نوبهار از عطر گیسو عطسه افکنده دماغ…

صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است

صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است آتش طور، فروغ رخ موسای دل است چهره، حوران بهشتی عبث آراسته اند چشم صاحب نظران…

صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبح

صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبح پردهٔ دل ها درید، چاک گریبان صبح عاشق بیدار یافت دولت دیدار را دیدهٔ بیدار برد، فیض گلستان صبح…

طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بود

طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بود صاف پیمانهٔ عرفان، رخ نیکوی تو بود خسرویها به هوایت دل مسکینم کرد گنج بادآور من خاک سر…

ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشد

ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشد کدورت در دل بی مدّعا هرگز نمی باشد قیامت آمد و رفت و نیامد وعدهٔ زودش وفا…

طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟

طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟ توان پرسیدنی، وز ناتوان خود نمی پرسی قلم کی محرم و قاصد کجا درد سخن دارد…

طرب ای دل که یار می آید

طرب ای دل که یار می آید گل عشرت به بار می آید چو گل آشفته کن گریبان را که نسیم بهار می آید هیچ…

طرب یعقوب من در گوشهٔ بیت الحزن دارد

طرب یعقوب من در گوشهٔ بیت الحزن دارد چمن در آستین چشمم، ز بوی پیرهن دارد کسی کآشفته حال جلوه هر جایی او شد نیاز…

طرفی که من ز پهلوی دلدار بسته ام

طرفی که من ز پهلوی دلدار بسته ام خونابه خورده ام، لب اظهار بسته ام از بس مرا به مشرب پروانه الفت است آتش به…

طرّهٔ ناز را دو تا کرد که کرد؟ یار کرد

طرّهٔ ناز را دو تا کرد که کرد؟ یار کرد دل به دو عالم آشنا کرد که کرد؟ یار کرد قهر به لطف آشتی داد…

طی می شود از مصرع آهی گلهٔ ما

طی می شود از مصرع آهی گلهٔ ما طالع به وصال تو نویسد صلهٔ ما یاران سبک سیر، رسیدند به منزل چون نقش قدم، مانده…

عاشق مهجور، وصل دلستان بیند به خواب

عاشق مهجور، وصل دلستان بیند به خواب دیدهٔ محتاج، گنج شایگان بیند به خواب بعد این چشم من آن سرو روان بیند به خواب دیدهٔ…

طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدم

طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدم خنده چون گل به وفاداری یاری نزدم بحر را حوصله ام غرق خجالت دارد موج بی طاقت خود…

عاشق حریف حملهٔ شیر دلیر نیست

عاشق حریف حملهٔ شیر دلیر نیست در سینه اش اگر جگری همچو شیر نیست از تیغ بازی نگهت می توان شناخت کز خون هنوز نرگس…

عالم تمام از رخ جانانه روشن است

عالم تمام از رخ جانانه روشن است از یک چراغ، کعبه و بتخانه روشن است چون آفتاب، نور می آفاق را گرفت گر کور نیستی…

عذار ساده اش خط غباری در نظر دارد

عذار ساده اش خط غباری در نظر دارد غزال چشم مست او خماری در نظر دارد قفس پرورده ام امّا به بخت سبز می نازم…

عذر این بنده پذیرای دل و هوشش باد

عذر این بنده پذیرای دل و هوشش باد هر غباری ست ز آیینه فراموشش باد دامن مرحمت دولت ساقیست فراخ جرم من پردگی خلق خطاپوشش…

عشاق را ز سیر گل و ارغوان چه حظ؟

عشاق را ز سیر گل و ارغوان چه حظ؟ بی جلوه جمال تو از گلستان چه حظ؟ دور از وصال یار چه لذت ز روزگار؟…

عشاق تو را قافله سالار نگردیم

عشاق تو را قافله سالار نگردیم تا کشتهٔ مژگان سپهدار نگردیم از نرگس مخمور تو ای شور قیامت مستیم و چنان مست که هشیار نگردیم…

عشق است به دل شور بیابان قیامت

عشق است به دل شور بیابان قیامت بر داغ نگون کرده نمکدان قیامت ناصح، تو به رسوایی ما پرده مپوشان این چاک گذشته ست ز…

عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر

عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر دارد سری با سوختن، اشکش ببین آهش نگر زلف کدامین مه جبین، دارد گرفتارش چنین؟ بی…

عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست

عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست سر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست بی محبّت به جوی خرمن ما نستانند حاصل…

عشق اگر یار شود از اثر زاری دل

عشق اگر یار شود از اثر زاری دل سر زلفی به کف آرم به مددکاری دل چه کنم آه که بر بستر گل خوابش نیست…

عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همه

عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همه جستیم از این خروش ز خوب گران همه از قول کن به ساغر دل باده ریختی…

عشق آمد و از سینهٔ من دود برآورد

عشق آمد و از سینهٔ من دود برآورد گلزار خلیل، آتش نمرود برآورد از آه سریع الاثر خویش چه گویم؟ جانی که به لب بود…

عشق تو که صد برهمن از کیش برآورد

عشق تو که صد برهمن از کیش برآورد آتش شد و دودم ز دل ریش برآورد جا در دل تأثیر کند تا لب سوفار هر…

عشق تو ملک خسروی، داغ تو چتر شاهیم

عشق تو ملک خسروی، داغ تو چتر شاهیم در صف سروران رسد، دعوی کج کلاهیم کوثر تیغت ار کند، رحم به حال مجرمان دوزخ جاودان…

عشق سرکش، به فغان، زین دل ناشاد آمد

عشق سرکش، به فغان، زین دل ناشاد آمد این سپندی ست کزو شعله به فریاد آمد تهمت آلودهٔ عیشیم، که گلشن زادیم پر و بالی…

عقل دور است از آن جهان که منم

عقل دور است از آن جهان که منم عشق داند مرا چنان که منم سره ام در قمار سربازی حبّذا سود بی زیان که منم…

عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را

عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را ریخت در پیرهنم، خار بیابانی را نام پروانه مکن یاد که نسبت نبود با من سوخته دل، سوخته…

عشق عالی مقام را نازم

عشق عالی مقام را نازم مایهٔ احتشام را نازم می پزم با خود آرزوی وصال سود سودای خام را نازم نسخهُ مرهمم دل ریش است…

عمارت برنمی تابم، ملامتخانه ی عشقم

عمارت برنمی تابم، ملامتخانه ی عشقم نمی خواهد کسی آبادیم، ویرانهٔ عشقم ز داغ سینه دارم لاله زاری در کنار خود ز سوز دل سمندر…

عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دلها

عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دلها نپرسد سیل بی زنهار، هرگز راه منزلها فروغ شعلهٔ رخسار شمع آشنارویی مرا پروانهٔ سرگشته دارد…

عیش ار به دل آبله ناکم گذرانند

عیش ار به دل آبله ناکم گذرانند خون مژه از دامن پاکم گذرانند ناگفته بدانند که از دست غم کیست از حشر چو با سینهٔ…

عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست

عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست جوش ایّام بهارم، به خزان افتاده ست در فضایی که زند موج طلب، حیرت ما کعبه، سرگشته تر…

غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت

غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت میان آینه و عکس من صفا نگذاشت خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید به سینه شیشهٔ دل را شکست و…

غافل دمی از جذبهٔ صیّاد نگردیم

غافل دمی از جذبهٔ صیّاد نگردیم هر چند قفس بشکند آزاد نگردیم تا رخت به دریا نکشد قافله ما خاموش چو سیلاب ز فریاد نگردیم…

غرور ناز با کوه تحمّل برنمی آید

غرور ناز با کوه تحمّل برنمی آید به خودداری من سیل تغافل برنمی آید نه آن مرغ است دل، کآسان گذارد آشیان خود به افسون…

غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد

غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد به عشق هر چه مس آرند کیمیا سازد دوباره زندگی حشر مرگ موعودیست ز خاک کوی تو ما…

فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت

فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت لیک ازگله یک روز نیاسود، زبانت فرصت، که به دست تو متاع سره ای بود تیریست که جستهست…

فتنهٔ روز جزا در قدم جلوهٔ اوست

فتنهٔ روز جزا در قدم جلوهٔ اوست با قیامت قد او دست و گریبان برخاست چون برد شمع، سرخود به سلامت بیرون؟ صبح از بزم…

غم دنیا ندارم، در پی عقبا نمی مانم

غم دنیا ندارم، در پی عقبا نمی مانم به شغل دشمنان، از دوست هرگز وا نمی مانم نمی گردد گره، مجنون صفت مشت غبار من…

فال فرخنده بیایید به دیدار زنیم

فال فرخنده بیایید به دیدار زنیم برقی از شمع تجلّی به شب تار زنیم بر رخ غیر ببندیم در خلوت دل کوری مدعیان بادهٔ اسرار…

فروزان چهره چون شمع آمدی، دلها تسلّی شد

فروزان چهره چون شمع آمدی، دلها تسلّی شد شب روشن سوادان از خطت صبح تجلّی شد شنیدی شکوهام، از شرم طاقت آب گردیدم به حرفم…

فروزان کن ز رخ، کاشانهای چند

فروزان کن ز رخ، کاشانهای چند بسوزان شمع من، پروانه اى چند فغانم گوش کن امشب که فردا ز من خواهی شنید افسانه اى چند…

فریاد که از عاشق مسکین که تو داری

فریاد که از عاشق مسکین که تو داری سر می کشد آن طرّهٔ مشکین که تو داری در طاعت عشق تو، صنمخانه نشینم کافرکند این…

فریاد ناله، گر نخراشد درون ما

فریاد ناله، گر نخراشد درون ما گرد و غبار خاطر ما، بیستون ما جان از کسی مضایقه هرگز نکرده ایم چون آب، بی دریغ روان…

فروغ آن گل رخسار بی نقابم سوخت

فروغ آن گل رخسار بی نقابم سوخت گیاه تشنه جگر بودم، آفتابم سوخت چو برق مدّ حیات است شاهراه فنا سبک عنانی این عمر پر…

فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟

فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟ موج سراب، دام ره خضر چون شود؟ سودای زلف یار، به دیوانگی کشید فکری که در دماغ بماند،…

فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمد

فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمد زبان آه مرا گوش داغ می فهمد به وصل در غم هجران نشسته بلبل ما فریب عشوه فروشان…

فکندم چاکها در جیب جان بی تابی خود را

فکندم چاکها در جیب جان بی تابی خود را کشیدم شانه ای زلف پریشان خوابی خود را ز کشتن نیست باکم، لیک می ترسم که…

فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش

فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش گرفتم در چمن نظّاره را از حسن رنگینش نگاه ساده، دل را چون غزالان کرده صحرایی سمن…

قدح تا گرفتم بهاری به سر رفت

قدح تا گرفتم بهاری به سر رفت بهاری مگو، روزگاری به سر رفت دراز است چون زلف، مدّ حیاتی که در سایه گلعذاری به سر…

قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش

قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش تماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری را سر و برگ…

قاصدی کو که پیامی، بر دلدار برد؟

قاصدی کو که پیامی، بر دلدار برد؟ سوی گلشن، خبر مرغ گرفتار برد؟ یوسفی کو که به گلبانگ خریداری خویش سینه چاکم، چو گل از…

کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین

کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین عشق افکنده مرا از نظر یار چنین یاد آن قامت موزون نرود از دل ما مصرع سرو…

کار دل و خراش، به هم عشق واگذاشت

کار دل و خراش، به هم عشق واگذاشت این عقده را به ناخن مشکل گشا گذاشت پنداشت چون سپند،که میدان آتش است هرجا به سینه،…

کار رسوایی ما حیف به پایان نرسید

کار رسوایی ما حیف به پایان نرسید نارسا طالع چاکی که به دامان نرسید دل بر آن شبنم لب تشنه مرا می سوزد که به…

کاش خضری به من بادیه پیما برسد

کاش خضری به من بادیه پیما برسد که سراغ حرمم تا در ترسا برسد دل و دین را چه کنم عرضه به جولانگه تو؟ مشکل…

کام دلی به عالم ناپایدار کو؟

کام دلی به عالم ناپایدار کو؟ گیرم که زِه کنیم کمان را شکار کو؟ سودای عشق دست و دل از کار برده است دستی که…

کام اگر حاصل از آن لعل می آشام کنیم

کام اگر حاصل از آن لعل می آشام کنیم خاک درکاسه ی بی مهری ایام کنیم ای خوش آن توبه که از پنبه ی مینای…

کام طمع ز لذت دنیا نگاه دار

کام طمع ز لذت دنیا نگاه دار امروز، پاس دولت فردا نگاه دار هر گوشه جوش جلوهٔ یار است، دیده را آیینه وار محو تماشا…

کامم چشید هر چه نگاهش عتاب داشت

کامم چشید هر چه نگاهش عتاب داشت زخمم مکید تا دم شمشیر آب داشت یک رخنه نیست بی گل داغی به سینه ام در خانه…

کام، آشنا به ماحضر روزگار نیست

کام، آشنا به ماحضر روزگار نیست جز زهر غصه در شکر روزگار نیست داندکسی که محنت هستی کشیده است دردی بتر، ز دردسر روزگار نیست…

کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید؟

کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید؟ که تا میخانه هم با خرقهٔ تزویر می آید مزن دم با من آتش نفس در…

کرده ام خاک در میکده را بستر خویش

کرده ام خاک در میکده را بستر خویش می گذارم چو سبو، دست به زیر سر خویش ما سمندرصفتان بلبل گلخن زادیم سبزه عیش ندیدیم…

کدامین آتشین رخسار گرم خودنمایی شد؟

کدامین آتشین رخسار گرم خودنمایی شد؟ که اخلاص مغانی ملّتم، در جبهه سایی شد به چشم از بس خیال آن کف پا نقش می بندم…

کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید

کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید مجال دیده گشودن درین غبارکجاست؟ مگر که از تک و تاز آسمان بیاساید…

کرده عشق شعله خو ب بشه درجانم چو شمع

کرده عشق شعله خو ب بشه درجانم چو شمع از زبان آتشین خودگدازانم چو شمع آستین نبود حریف دیده خونبار من کز تف دل آتش…

کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو

کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو که این مطلع به آن حسن بسامان می زند پهلو شب هجران سفید ازگریه شدگر…

کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را

کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را گذارد نعل بر آتش، سمند پرشتابش را دلی در دست بی پروا نگار غافلی دارم…

کشم خط از سواد خامه زلف عنبرافشان را

کشم خط از سواد خامه زلف عنبرافشان را به داغ رشک سوزد خامهام ناف غزالان را ز چاک سینه چون خورشید محشر بشکفد داغم گر…

کمند جذبه اش نگذاشت مجنونی به صحرایی

کمند جذبه اش نگذاشت مجنونی به صحرایی سواد شهر بند حلقهٔ زلف دلارایی درین بستان سرا غیر از تو بی پروا نمی بینم به رنگ…

کشیدی تیغ و ساغر، گشتی آتش، گفتیم چونی

کشیدی تیغ و ساغر، گشتی آتش، گفتیم چونی سرت گردم چه سانم؟ زندگی را تشنهٔ خونی اگر خواهی بگو تا آستین از پیش بردارم که…

کند خون دل من، چشم تر را خانه آرایی

کند خون دل من، چشم تر را خانه آرایی که دیگر می کند بهتر ز می، پیمانه آرایی؟ چراغانی ز داغت، رخنه های سینه ام…

کف چون تهی ست جوهر انسان چه می کند؟

کف چون تهی ست جوهر انسان چه می کند؟ خاتم چو نیست، دست سلیمان چه می کند؟ آتش زدی ز جلوه به خاشاک هستیم این…

کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آید

کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آید به شاهی می رسد یوسف، چو از زندان برون آید ز بس از درد…

کند گردآوری زلفش، دل شوریده بسیاری

کند گردآوری زلفش، دل شوریده بسیاری که زندان را نباشد بهتر از زنجیر، دیواری تغافل می کند تیغ تو تا کی با رگ جانم؟ ز…

که خواهد رسانید پیغام من

که خواهد رسانید پیغام من به بیگانهٔ آشنا نام من؟ که چون با حریفان خوری باده ام به سنگ جفا نشکنی جام من به کار…

کوتاه ماند دست تمنّا در آستین

کوتاه ماند دست تمنّا در آستین داریم گریه بی تو چو مینا در آستین تا صبح حشر پرده نشین است همچنان از شرم ساعدت، ید…

که گفتت گرد سر آن طرهٔ عنبرفشان بندی؟

که گفتت گرد سر آن طرهٔ عنبرفشان بندی؟ ز ابر خط به خورشید قیامت سایه بان بندی نمی آموزمت منع نگاه از دشمنان کردن خدا…

کوته نظران زلف سیه کار ندانند

کوته نظران زلف سیه کار ندانند این مرده دلان فیض شب تار ندانند جانسوز دیاریست محبت، که طبیبان رسم است که حال دل بیمار ندانند…

کون و مکان به زیر نگین قناعت است

کون و مکان به زیر نگین قناعت است مور مرا به ملک سلیمان چه حاجت است جوش گل است و شارع میخانه بسته نیست صوفی،…

کی راست به میزان وجود و عدم آیم؟

کی راست به میزان وجود و عدم آیم؟ من بیشتر از هستم و از نیست کم آیم درکعبه گر از پرده در آید صنم ما…

کی دیده تنها چو دل آغشته به خون است؟

کی دیده تنها چو دل آغشته به خون است؟ سر تا قدم ما چو دل آغشته به خون است ما و حرم عشق، که از…

کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟

کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟ چه دیگر دیدهٔ آیینه جز تمثال می بیند؟ از آن روزی که من در پای…

کی صرفه ز ما خصم سبک سر به دغا برد؟

کی صرفه ز ما خصم سبک سر به دغا برد؟ خود باخت، دغل باز حریفی که ز ما برد از هر دو جهان باز نیامد…

گذشته است ز گردون لوای رفعت ما

گذشته است ز گردون لوای رفعت ما گرفته روی زمین، آفتاب شهرت ما شکسته رنگی تن، کرده بر جهان روشن که خاک زر شود از…

گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردی

گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردی حیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی صد بار ز گلزار خزان رفت و گل آمد وین…

گر به شوخی شرری در پر پروانه زدند

گر به شوخی شرری در پر پروانه زدند آتش عشق مرا در دل دیوانه زدند وقت مستان تو خوش باد که در دیر مغان باده…

گر تیر جفایی رسد از دوست، نشان باش

گر تیر جفایی رسد از دوست، نشان باش با خصم دم تیغ شو و پشت کمان باش آگاهی از اوضاع جهان جمله ملال است یک…

گر چنین پر رخنه از سوز جگر خواهد شدن

گر چنین پر رخنه از سوز جگر خواهد شدن نامه ى من، دام مرغ نامه بر خواهد شدن دست بی صبری اگر از سینه ام…

گر در رَهِ عشق تو به کار است دل ما

گر در رَهِ عشق تو به کار است دل ما دریاب که بس زار و نزار است دل ما نگشود مرا غنچه، سرانگشت نسیمی گویا…

گر دل سر شکایت دیرینه واکند

گر دل سر شکایت دیرینه واکند بیگانگی چه ها به تو دیر آشنا کند در راه انتظار تپد گر چنین دلم نازت به وعده ای…

گر رخ به ما نمایی، ای خوش لقا چه باشد؟

گر رخ به ما نمایی، ای خوش لقا چه باشد؟ ما را ز ما ستانی، ای دلربا! چه باشد؟ از یار ناموافق، دوری ضرورت آمد…

گر سینه شود سینا، بی تاب و توانستی

گر سینه شود سینا، بی تاب و توانستی تاب من و آن جلوه، مهتاب و کتانستی آسان به قد و عارض، عاشق ندهد دل را…

گر غمزه اش به یغما، دل را ز ما گرفته

گر غمزه اش به یغما، دل را ز ما گرفته پیکان او به از دل، در سینه جا گرفته در مکتب محبت، روشن سواد حسنم…

گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوش

گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوش می کنم خاطر خود را به تمنّای تو خوش وعده امروز، به فردای قیامت دادی…

گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را

گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را خدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را به مجنون تنگ شد دشت جنون، از شور…