بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن
بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن دارم سری چو غنچه به زانوی خویشتن آغوش دایه، بود مرا کام اژدها در آتشم ز خیرگی خوی…
بتی دارم که دل دیوانهٔ اوست
بتی دارم که دل دیوانهٔ اوست خراب جلوهٔ مستانهٔ اوست کند سوسن به شکرش، تر زبانی لب هر غنچه در افسانهٔ اوست سر و کارم…
بانگی به حریفان فرو رفته صبا زد
بانگی به حریفان فرو رفته صبا زد گلبن ز نو آراسته شد، مرغ نوا زد دل شور برآورد ز آسوده مزاجان زاشفته صفیری که در…
باید از نالهء جانکاه عصا دارد پیش
باید از نالهء جانکاه عصا دارد پیش بس که دشوار برآید، نفس از سینهٔ ریش بلبل از آتش گل سوزد و پروانه ز شمع همه…
بدا ما قد بدا فی الحبّ من بیداءِ اشواقی
بدا ما قد بدا فی الحبّ من بیداءِ اشواقی اَنل کأساً و اسکرلی، الا یا ایها السّاقی سرت گردم، لب خشک به زهر آغشته ای…
بر دیده کشم سرمه ز خاک کف پایی
بر دیده کشم سرمه ز خاک کف پایی شاید که دهد اشک مرا رنگ حنایی می در قدح و باد صبا بر سر لطف است…
بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟
بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟ دل من لذّت آن غمزهٔ خونخوار می داند غم من می کند تکلیف چشمش باده پیمایی غبار…
بر سر تربتم آن نوگل خندان آرید
بر سر تربتم آن نوگل خندان آرید سست پیمان مرا بر سر پیمان آرید چاک این سینه به دامان قیامت رفته ست تاری از زلفش…
بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم
بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم ز داغ عشق به دل طرح لاله زار کشم بسی کشیدم از آسودگی خمار بس است…
بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت
بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت بار دیگر کندش کاتب اقبال، رقم هر چه بر صفحهٔ…
بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل
بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل داریم گریه ای که بود خونبهای گل ما و سرود ناله درد آشنای خوبش تا کی رسد…
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما دو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما در حقیقت بر ما، بت شکنی خودشکنی ست صیت اسلام…
برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات است
برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات است علاج زهد خشکت، ساغر پیر خرابات است ز دام عنکبوت سبحه و سجاده دل برکن بیا صید…
بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنی
بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنی می زیبدت که ناز به کون و مکان کنی این لطف جلوه ای که ز سرو تو…
برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشست
برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشست تا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست بود از نوای من همه جا شعله ها…
برخیز راه میکده ی عشق سرکنیم
برخیز راه میکده ی عشق سرکنیم سجّادهٔ ورع، به می ناب تر کنیم آن سرو سرفراز کجا جلوه می کند؟ تا شکوه ای ز کوتهی…
برخیز که دامان سحرگاه بگیریم
برخیز که دامان سحرگاه بگیریم کام دو جهان از دل آگاه بگیریم تا ساغر هر ذره پر از صاف تجلی ست یک جرعه به نام…
برخیز سوی عالم بالا برون رویم
برخیز سوی عالم بالا برون رویم از خود به یاد آن قد رعنا برون رویم مطرب رهی بسنج که از جا برون رویم تا دست…
بردم به لحد زان رخ افروخته، داغی
بردم به لحد زان رخ افروخته، داغی حاجت نبود تربت ما را به چراغی گر خشک لبم، بادهکش ساغر عشقم دل را به لب، از…
برده ست غمت، دست و دل ازکار، کجایی؟
برده ست غمت، دست و دل ازکار، کجایی؟ ای مونس دلهای گرفتار کجایی؟ هر غنچه ز بویت به شکرخند بهار است ای چشم و چراغ…
برق آهی ز جگر در شب تاری نزدیم
برق آهی ز جگر در شب تاری نزدیم روز درماندگی دل، در یاری نزدیم خرقهٔ زهد نشُستیم به آب تَهِ خم آتش باده به ناموس…
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما شعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما کیست کز شعلهٔ خورشید، برآرد شبنم؟ دل به افسانه، جدا…
برکف، دل سی پارهٔ عشّاق نگهدار
برکف، دل سی پارهٔ عشّاق نگهدار حرز تن و جان، این کهن اوراق نگهدار زان تیغ که آلوده به خون دگران است ما را بکش…
برقع طرف نگردد، با آتشین عذارش
برقع طرف نگردد، با آتشین عذارش چون شمع می توان دید، در پرده آشکارش با صد جهان شکایت، زخم دلم دهان بست یارب چه نکته…
برهمن مذهبان زنار بندانند از مویت
برهمن مذهبان زنار بندانند از مویت مغان آتش پرستی می کنند از دیدن رویت ز دیر و کعبه فارغ ساخت ما را طاعت عشقت سجود…
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود نکهت وصل چه حاصل که چمن…
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود بادام چشم، نقل شراب نگاه بود مأوای حادثات، شبستان زندگی ست فانوس شمع ما نفس صبحگاه بود…
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما صورت کین، همه مهر است در آیینه ما دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست…
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد خروش بلبل وبوی بهار برخیزد چه دولت است که در پای خم چو بنشینم به جلوه، ساقی مشکین عذار…
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش بر جا گذاشتم نام، از ناتوانی خویش چون من کسی مبادا، تنها ز یار و محرم دل…
بساط سرو گل، افسرده شد در گلشن ای قمری
بساط سرو گل، افسرده شد در گلشن ای قمری خروشی ساز کن، با بلبل دستان زن ای قمری به طوق بندگی، مخصوصی، از خیل گرفتاران…
بکش خون دلم تا مستی بی دردسر یابی
بکش خون دلم تا مستی بی دردسر یابی گل داغ مرا بو کن، که بوی عشق دریابی عیار حسن را آیینهٔ حیران، کند کامل مگردان…
بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن
بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن در دامن نسیم صبا مشک ناب کن تنها ز باده، رنج خمارت نمی رود یک جرعه خون گرم…
بلا شد گوشهٔ چشم ترحم بی گناهان را
بلا شد گوشهٔ چشم ترحم بی گناهان را نگه٬ تیغ سیه تاب است٬ این مژگان سیاهان را ز چشم مست دارد یاد، ساقی باده پیمایی…
بلبل به گلستان سخن از روی تو می کرد
بلبل به گلستان سخن از روی تو می کرد در جیب سمن باد صبا بوی تو می کرد ازکاوش ایّام خبردار نبودیم هرجور که می…
بلبل و پروانه را عشق گریبان گرفت
بلبل و پروانه را عشق گریبان گرفت این ره بزم، آن یکی، راه گلستان گرفت تیره شبستان دهر، جای نشستن نبود دامن جان مرا، صحبت…
بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل را
بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل را مدّ کرم مگو رگ ابر بخیل را در سینه ای که عشق تو آتش فروز اوست دارم شکفته، باغ…
بنگر حه می کند مژه های دراز تو
بنگر حه می کند مژه های دراز تو آخر بگو، چه شد نگه دلنواز تو؟ در پرده حباب نگنجد شکوه بحر افزون بود ز حوصله…
بنمای رخ چون دیده را گرم تماشاکرده ای
بنمای رخ چون دیده را گرم تماشاکرده ای ور خوش بود مستوریت، ما را چه رسوا کرده ای مومن برهمن می کند، نیرنگ سازی های…
بنواز مغنی، دل غم پیشهٔ ما را
بنواز مغنی، دل غم پیشهٔ ما را از شعله بشو دفتر اندیشهٔ ما را آن آتش سوزنده که پنداشتمش گل ازجلوه به هم سوخت، رگ…
به آب خضر مفروش آبروی پارسایی را
به آب خضر مفروش آبروی پارسایی را مغانی باده باید کاسه کشکول گدایی را شکست قدرم از سنجیدگی هموار می گردد ز مغز خویش دارد…
به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را
به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را به باد، از نالهٔ نی دادهام، ناموس تقوا را جبین را سجده فرسای در پیر…
به امّیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم
به امّیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم چو می از آتش خود خام جوشی می زند خونم می منصوریم پیموده پیغام هم آغوشی…
به افسونها، شنیدم بوالهوس را، شاد می کردی
به افسونها، شنیدم بوالهوس را، شاد می کردی چه می کردم، اگر با او مراهم یاد می کردی؟ خوشا روزی که هر کس غیر من…
به این بی طاقتی یارب به دنبالکه می گریم؟
به این بی طاقتی یارب به دنبالکه می گریم؟ چنین رنگین به یاد چهره آل که می گریم؟ درین بستان سرا در سایه سرو سرافرازی…
به آیینی که ترسا زاده از بتخانه می آید
به آیینی که ترسا زاده از بتخانه می آید نگاه از گوشهٔ آن نرگس مستانه می آید مگر افکنده لعل آبدارش از نظر می را…
به باغ راه خزان و بهار نتوان بست
به باغ راه خزان و بهار نتوان بست به روی بخت، در روزگار نتوان بست کنار کشت چه خوش می سرود دهقانی که سیل حادثه…
به پای خم اگر یکبار طالع بار می دادم
به پای خم اگر یکبار طالع بار می دادم به دست آسمان یک ساغر سرشار می دادم اگر اسلام را می بود ربطی با سر…
به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ست
به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ست همین قدر که نمی هست در سبو، کافی ست چه باک ساقی، اگر دور…
به جان سوزی، نی کلک سخن ساز مرا دیدی
به جان سوزی، نی کلک سخن ساز مرا دیدی به خاموشی نوای سینه پرداز مرا دیدی پراندازد ملک، آنجا که من پروانگی کردم به بال…
به جلوه های رسا سرفراز می آیی
به جلوه های رسا سرفراز می آیی مگر ز غارت عمر دراز می آیی ز خون مهر و وفا تیغ ناز غمّاز است که از…
به جلوه، جامهٔ صبر مرا قبا کردی
به جلوه، جامهٔ صبر مرا قبا کردی به یک نگه، من و دل را، ز هم جدا کردی مشام یوسف اگر می شنید بوی تو…
به حسرت گفت با صیاد خون آغشته نخجیری
به حسرت گفت با صیاد خون آغشته نخجیری به این تفسیده صحرا، آمد آخر آب شمشیری به عالم هر شبی دیدیم، صبحی در بغل دارد…
به خاطر چون خیال لعل آن رنگین عتاب آید
به خاطر چون خیال لعل آن رنگین عتاب آید چو مستان از دهان خامه ام بوی شراب آید دلی دارم که رنگ از پرتو مهتاب…
به خاموشی صفیر آشنایی می توانم زد
به خاموشی صفیر آشنایی می توانم زد چو نی از داغهای خود نوایی می توانم زد همین من مانده ام امروز تنها از دل افگاران…
به خون خلق دادی دست تیغ سرگرانت را
به خون خلق دادی دست تیغ سرگرانت را بنازم زور بازوی نگاه ناتوانت را نمی آید صبا از خاک دامنگیر کوی تو که خواهد بعد…
به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانم
به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانم به چشم طفل طبعان گرچه از رنگین لباسانم کسی جز شانه خار از پای من بیرون…
به خون هر چند دستی غمرهٔ بیدادگر دارد
به خون هر چند دستی غمرهٔ بیدادگر دارد شهید خنجر مژگان شدن اجر دگر دارد به دور آسمان افتادگان را نیست امّیدی مگر ما را…
به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردم
به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردم ز دوری تا به یادش آمدم شبگیرها کردم به سنگ آمد خدنگ نالهٔ من از دل…
به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستی
به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستی به چاک سینه دارد غمزه دستی، در رفو دستی خوشا عهدی که با کوتاه دستان، لطفها…
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم حیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم سر این حوصله نازم که به یک عمر،…
به دلهای دماغ آشفته، سنبل می کند کاری
به دلهای دماغ آشفته، سنبل می کند کاری به ما شوریدگان، آن زلف و کاکل می کند کاری دلم را در خروش آورده چون گل…
به ره سربسته مکتوبی از آن مهرآشنا دارم
به ره سربسته مکتوبی از آن مهرآشنا دارم گل نشکفته ای در دامن باد صبا دارم به تن مشت استخوانی توشهٔ راه فنا دارم یک…
به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش را
به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش را مخلّد باد یا رب سایه، مژگان درازش را فسون عاشقیّ ماست با خال و خم زلفش…
به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباند
به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباند تپیدن دل من آسمان بجنباند بس است خامشیم وقت آن رسید که دل کلید ناله به قفل دهان…
به سنگ حادثه خونم چو پایمال شود
به سنگ حادثه خونم چو پایمال شود ز وحشتم رگ خارا، رم غزال شود چو طور، بوم و بر من شود تجلی زار رخت چو…
به صد جان غمزه ات مفت خریدار است می دانم
به صد جان غمزه ات مفت خریدار است می دانم که اندک التفاتی از تو بسیار است می دانم بحل کردم اگر خون من از…
به صورت هر چه بینی، نقش برآب است در معنی
به صورت هر چه بینی، نقش برآب است در معنی نگاه خرده بینان، پرده ی خواب است در معنی زبون در کارگاه صورت افتد، مرد…
به طوطی نکته آموزد لب شیرین کلام تو
به طوطی نکته آموزد لب شیرین کلام تو به طوبی می فروشد جلوه سرو خوش خرام تو ز سر تا پا نیازم چون هلال از…
به عهد بی وفایان، آشتی رنجیدنی دارد
به عهد بی وفایان، آشتی رنجیدنی دارد ز بوی گل، دماغم فکر دامن چیدنی دارد ز هم چون بگذرد شیرازهٔ دفتر بهاران را ورق گرداندن…
به عجز من بنگر وز غرور یارمپرس
به عجز من بنگر وز غرور یارمپرس ز سرفرازی آن سرو پایدار مپرس به غمزه های شکارافکن از کمین برخیز ز خونبهای من ای نازنین…
به غیر از بزم خاموشی که آوازی نمی دارد
به غیر از بزم خاموشی که آوازی نمی دارد کدامین راز را دیدی که غمّازی نمی دارد؟ بساط عشرت نازک مزاجان دارد آرامی لب پرخندهٔ…
به غیر از گریه عاشق در جهان کاری نمی دارد
به غیر از گریه عاشق در جهان کاری نمی دارد بلی ویرانه جز سیلاب معماری نمی دارد به کف چیزی ندارم تا نثار مقدمت سازم…
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را که شادی مرگ سازد، وعده فردای او ما را غبار خاطر از آه فلک پیما به شور…
به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد
به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد به شوخی جاده را از آرمیدن باز می دارد رهایی کی توان از پنجهٔ گیرای…
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟ دپن کهن قفس ای سدره آشیان، چونی؟ تو شمع محفل انسی به تیره وحشتگاه تو زبب ىسند…
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی؟
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی؟ تو دل نداده ای، از دلستان چه می دانی؟ نگشته در رهِ یوسف، سفید دیده تو…
به کف شاخ ز گل جام رسید
به کف شاخ ز گل جام رسید شاهد باغ، می آشام رسید خاک را خلعت خضرا دادند غنچه را حلهٔ گلفام رسید ابر با چتر…
به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را
به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را نشانی سرو، از بالا بلندان می دهد ما را نکرد آن غنچه لب در مستیم…
به گرد عارض او خط عنبرین پیداست
به گرد عارض او خط عنبرین پیداست چو سبزه ای که بر اطراف یاسمین پیداست ز نام تقوی من، بلکه سرگران شده ای؟ که از…
به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث است
به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث است فسون دوستیم با تو بی وفا عبث است دلم به سینه کنون کز تغافلت خون شد تسلّیم…
به مستی مرده ام ساقی، مهل مخمور در خاکم
به مستی مرده ام ساقی، مهل مخمور در خاکم چو خم بسپار زیر طارم انگور در خاکم اجل مستور اگر سازد مرا از دیده مردم…
به ناکامی گذشت، ای شاخ گل، دور از تو ایامی
به ناکامی گذشت، ای شاخ گل، دور از تو ایامی کسی را چون برآید کام دل از چون تو خودکامی؟ درین مدت که آهم نامه…
به وصل از خوی او نظاره دیدار نتوانم
به وصل از خوی او نظاره دیدار نتوانم نگاهی گرد دل می گردد و اظهار نتوانم ز خجلت سر به پیش افکنده ام نه عجز…
به هند، گشته زمین گیر، ناتوانی ما
به هند، گشته زمین گیر، ناتوانی ما رسیده است به شب، روز زندگانی ما به ما قفس وطنان، نوبهار می خندد خزان رسید و نشد…
به یاد جلوهٔ شوخی، سبک ز جا رفتم
به یاد جلوهٔ شوخی، سبک ز جا رفتم چو بوی گل همه جا همره صبا رفتم میانهٔ من و آن تیر غمزه عهدی بود به…
به یک ایمای ابرو زندهٔ جاوید گردیدم
به یک ایمای ابرو زندهٔ جاوید گردیدم اشارت سوی من کردی هلال عید گردیدم قدم گر رنجه می گردد، غباری مرحمت فرما به راه انتظارت…
بهار جلوه چون ره برگلستان تو اندازد
بهار جلوه چون ره برگلستان تو اندازد صبا زان طرّه، سنبل درگریبان تو اندازد مکش زنهار، امروز از کف افتاده ای دامن که کار خویش…
بهار اسباب شورم را به سامان کرده می آید
بهار اسباب شورم را به سامان کرده می آید شلایین جلوه و سنبل پریشان کرده می آید حلالم باد مستیها، مبارک سینه چاکیها قدح پیموده…
بهل آهنگ سلطانی درین کاخ
بهل آهنگ سلطانی درین کاخ سرآور با پریشانی درین کاخ اگر شیری،که از موری زبونی مزن طبل سلیمانی درین کاخ درخشان می شود مانند خورشید…
بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد
بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد ز جوش سبزه زمین رنگ آسمان گیرد به طرف باغ بساط زمردی فکنند ز لاله برهمن خاک، طیلسان…
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟ در فیضی به دل، از مصر لقا بگشایند ای خوش آن وقت که در دامن شب های…
بود می خانه ها، در چشم شهلای تو ای ساقی
بود می خانه ها، در چشم شهلای تو ای ساقی هلال جام می گردد، به ایمان تو ای ساقی ز رنگت آتشین شد گل، ز…
بود یارم غم دیرینهء خویش
بود یارم غم دیرینهء خویش پریزادم دل بی کینهٔ خویش عنانم درکف طفلی ست خود رای ندانم شنبه و آدینهٔ خویش بود عمری که می…
بود تا چند در دل حسرت آن خوش بر و دوشم
بود تا چند در دل حسرت آن خوش بر و دوشم هلال آسا کشد خمیازهٔ خورشید آغوشم؟ به باد دامنی از خاک بردارد شهیدان را…
بوی زلفی به گریبان صبا ریخته اند
بوی زلفی به گریبان صبا ریخته اند طرفه شوری به دماغ دل ما ریخته اند به سر کوی تو ای قبلهٔ ارباب نیاز نقش پیشانی…
بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد
بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد پیر مغان مرا به ادب نام می برد جمشید را نگشته میسر ز جام…
بی تو چسان به سر برد جان امیدوار من؟
بی تو چسان به سر برد جان امیدوار من؟ ای بت دلفریب من، صبر من و قرار من گوهر شاهوار من، مایه افتخار من باغ…
بی تو در پیرهن نامیه، خار است بهار
بی تو در پیرهن نامیه، خار است بهار چشم مخمور تو را گرد و غبار است بهار به تمنّای تو ای نسترن آرای بهشت پای…
بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیست
بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیست از بادهٔ شبانه گذشتن، شعور نیست اکنون که، ساقی از پی هم جام می دهد…





