یا ملولا عن سلامی انت فی‌الدنیا مرامی

یا ملولا عن سلامی انت فی‌الدنیا مرامی کلما اعرضت عنی زدت شوقا فی غرامی گر چه مه در عالم آرائی ز گیتی بر سر آمد…

یاد باد آن روز کز لب بوی جان می‌آمدت

یاد باد آن روز کز لب بوی جان می‌آمدت خط بسوی خاور از هندوستان می‌آمدت هر زمان از قلب عقرب کوکبی می‌تافتت هر نفس سنبل…

یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی

یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی تذکار وصلک بهجتی هذا نصیبی لیلتی از تاب دل شب تا سحر لب خشک دارم دیده تر آری…

یاد باد آن شب که در مجلس خروش چنگ بود

یاد باد آن شب که در مجلس خروش چنگ بود مطربانرا عود بر ساز و دف اندر چنگ بود شاهدان در رقص بودند و حریفان…

یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد

یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد کی رود از یادم آنکش من نمی‌آیم بیاد آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکرد…

یاد باد آنکه دلم را مدد جان بودی

یاد باد آنکه دلم را مدد جان بودی درد دلسوز مرا مایهٔ درمان بودی برخ خوش نظر و عارض بستان افروز رشک برگ سمن و…

یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود

یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود باده چشم عقل می‌بست و در دل می‌گشود بوی گل شاخ فرح در…

یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یاد

یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یاد شادی آنکه نبودم نفسی از وی شاد شرح سنگین دلی و قصه شیرین باید که بکوه آید…

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب…

یاران همه مخمور و قدح پر می نابست

یاران همه مخمور و قدح پر می نابست ما جمله جگر تشنه و عالم همه آبست مرغ دل من در شکن زلف دلارام یا رب…

یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش

یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش ور من غمخوار را غمخوار نبود گو مباش ما چنین بیمار و او از درد…

یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال

یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال کانرا که حال هست چه حاجت بود بقال برلوح کائنات مصور نمی‌شود نقشی بدین جمال و جمالی…

یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمد

یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمد وگر از پای درافتاد بسر باز آمد ظاهر آنست کزین پس گهر ارزان گردد که چو دریا…

یارش نتوان گفت که از یار بنالد

یارش نتوان گفت که از یار بنالد واندل نبود کز غم دلدار بنالد گر بند نهد دشمن و گر پند دهد دوست مشتاق گل آن…

یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست

یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست چشمم ز غمت چشمهٔ یاقوت روانست آن موی میان تو که سازد کمر از موی موئی بمیان آمده…

شتک زدست به خورشید خون بسیاران

شتک زدست به خورشید خون بسیاران بر آسمان که شنیدست از زمین باران؟ هرآنچه هست بجز کُند و بند خواهد سوخت زآتشی که گرفته ست…

شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را

شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را پرنده‌ای که به نام تو بود از لب من پرید و…

عشق و زخم

عشق و زخم از یک تبارند. اگر خویشاوندیم یا نه من سراپا همه زخمم، تو سراپا همه انگشت نوازش باش…! حسین منزوی

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو گیرم این باغ، گُلاگُل بشکوفد…

قبا به قدِ من ای عقلِ پابرهنه مدوز

قبا به قدِ من ای عقلِ پابرهنه مدوز برای قامتِ ما،‏این لباس ‏ها تنگ است برای متهمانِ ردیف اول عشق، قبولِ مصلحت‏ اندیشی و خرد…

قصه ی من با تن تو،قصه ی آب و ماهیه

قصه ی من با تن تو،قصه ی آب و ماهیه وگرنه کی یه خوابیدن، این همه ماجرا داره تو بودن و نبودنت،یه بغض سنگین باهامه…

کاسه ی خورشید روشن نیست،

کاسه ی خورشید روشن نیست، این طشت لجن؛ جا به جا در چاه ویل شب سرازیرش کنید. منتظر مانید با آیینه ها در سینه ها…

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟ که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه هوای…

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟ که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه هوای خواب…

گوش دلی کجاست که از چاه بشنود

گوش دلی کجاست که از چاه بشنود پژواک خستگیّ و طنین ملال تو؟ شاید ز رمز و راز به اعجاز می رسد از شب کسی…

ما خویش ندانستیم

ما خویش ندانستیم ؛ بیداریمان از خواب ! گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم… حسین منزوی

مادل سپرده ایم به گریه برای هم

مادل سپرده ایم به گریه برای هم باران به جای من،من وباران به جای هم ابری گریست در من و در وی گریستم تا دم زنیم…

محبوب من

محبوب من بعد از تو گیجم! بی قرارم، خالی ام، منگم بر داربستی از “چه خواهد شد؟” “چه خواهم کرد؟” آونگم… حسین منزوی

مرا به بوی خوشت جان ببخش و زنده بدار

مرا به بوی خوشت جان ببخش و زنده بدار که از تو چیزی ازین بیشتر نمیخواهم اگرچه وسوسه دیدنت همیشگی است که هیچ وسوسه را…

مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟

مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟ مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو ؟ بهار آمده امّا…

مسافر خواب آلود،

مسافر خواب آلود، در آن اتاق خیال اندود، چو روح کهنه‌ء سرگردان هنوز می پلکد حیران به جست و جوی کسی شاید که از کنار…

ملال پنجره را،آسمان به باران شست…

ملال پنجره را،آسمان به باران شست… چهار چشم غبارینش،از غباران شست ازاین دو پنجره امّا،از این دو دیده ی من، مگر ملال تورا میشود،به باران…

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمی‌برید از من زمین سوخته‌ام، ناامید و بی‌برکت که جز مراتع نفرت نمی‌چرید از…

من تو را برای شعر بر نمی گزینم

من تو را برای شعر بر نمی گزینم شعر؛ مرا برای تو برگزیده است… در هشیاری به سراغت نمی آیم ! هربار از سوزش انگشتانم…

من همان شاعرِ مَستم که شبی باخت تورا

من همان شاعرِ مَستم که شبی باخت تورا با دِلی غمـزَده یک جُرعه غزل ساخت تورا تا تو نوشَش بُڪ‍ُنی وقتِ خداحافظ شــد! هِق هقَم…

من خود نمی روم دگری می برد مرا

من خود نمی روم دگری می برد مرا نابرده باز سوی تو می آورد مرا کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام این…

من و تو آن دو خطیم آری،

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود حسین منزوی

نخفته‌ایم که شب بگذرد ، سحر بزند

نخفته‌ایم که شب بگذرد ، سحر بزند که آفتاب چو ققنوس ، بال و پر بزند نخفته‌ایم که تا صبحِ شاعرانه‌ی ما ز ره رسیده…

نخفته ایم که شب بگذرد ، سحر بزند

نخفته ایم که شب بگذرد ، سحر بزند که آفتاب چو ققنوس ، بال و پر بزند نخفته ایم که تا صبح شاعرانه ی ما…

من و تو آن دو خطیم، آری

من و تو آن دو خطیم، آری موازیانِ به‌ناچاری که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود… حسین منزوی

نزنم نمک به زخمی

نزنم نمک به زخمی که همیشگی‌ست، باری که نه خسته‌ی نخستین، نه خراب آخرینم… حسین منزوی

نه هر مخاطب و هر حرف و

نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است که جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنود…! حسین منزوی

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش هزار راه مرا، ای یگانه پایان باش برای آنکه نگویند، جسته‌ایم و نبود، تو آن‌که جسته و پیداش کرده‌ام،…

هنوزاگر تووخورشید وگل به صف بنشینید

هنوزاگر تووخورشید وگل به صف بنشینید به جز تو دل نگراید به سوی هیچ کدامم هنوز اگر تو بیایی،دوباره میشوم آغاز اگرچه خسته تر از…

همیشه های مشامم

همیشه های مشامم شمیم زلف تو دارد تو بامنی و نیازی به بوی پیرهنت نیست… حسین منزوی

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟ اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند … و انعکاس لهجه‌ی شیرینت هر لحظه…

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی ، شادی کلام نامفهومی‌ست… و دوستت می‌ دارم رازیست که در میان حنجره‌‌ام دق می‌کند! و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم؟…

یک قصّه بیش نیست غم عشق و هرکسی،

یک قصّه بیش نیست غم عشق و هرکسی، زین قصه می کند به زبانی ، روایتی… ور خواهی از روایت من با خبر شوی برق…

از پیراهنت

از پیراهنت، دستمالی می‌خواهم که زخم عمیقم را ببندم و از دهانت بوسه‌ای! که جهانم را تازه کنم… حسین منزوی

اگر باید زخمی داشته باشم

اگر باید زخمی داشته باشم که نوازشم کنی بگو تا تمام دلم را شرحه شرحه کنم زخم‌ ها زیبایند و زیباتر آن‌ که تیغ را…

آهای تو که یه «جونم»ت هزار تا جون بها داره

آهای تو که یه «جونم»ت هزار تا جون بها داره بکش منو با لبی که، بوسه شو خون بها داره بذار حسودی بکشه، رقیب و…

اگر

اگر هنوز من آواز آخرین توام، بخوان مرا… و مخوان جز مرا که می میرم! حسین منزوی

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد بعد از تو باز عاشقی و باز… آه نه! این داستان…

ای برگزیده ی همه ی انتخاب ها

ای برگزیده ی همه ی انتخاب ها قرآن تو کتاب تمام کتاب ها اندیشه ی تو تیشه به اصل بدی زده ای ریشه ی همیشه…

ای فصل غیر منتظر ِداستان من!

ای فصل غیر منتظر ِداستان من! معشوق ناگهانی دور از گمان من ای مطلع امید من ای چشم روشنت زیباترین ستاره‌ی هفت آسمان من آه…

با ما شبی نبود که در خون سفر نکرد

با ما شبی نبود که در خون سفر نکرد این خانه بی‌هراس شبی را سحر نکرد صد در زدیم در پی یک شعله ای دریغ…

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز كه…

ای فصل غیرمنتظر داستان من!

ای فصل غیرمنتظر داستان من! معشوق ناگهانی دور از گمان من ای مطلع امید من،ای چشم روشنت زیباترین ستاره ی هفت آسمان من آه ای…

بی عشق چه فرسوده، چه فرسوده ای، ای دل!

بی عشق چه فرسوده، چه فرسوده ای، ای دل! انگار که عمری است نیاسوده ای ، ای دل… بیهوده از این سوی بدان سو زده…

به کسیکه باتو هرشب،همه شوق گفت وگو بود

به کسیکه باتو هرشب،همه شوق گفت وگو بود چه رسیده است کامشب، سر گفت وگو ندارد چه نوازد و چه سازد، به جز از نوای…

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کـــه…

پشت درِ سرای تو با من قرار نیست

پشت درِ سرای تو با من قرار نیست بگشای در، که حوصله‌ی انتظار نیست هر رفتنی به سوی تو برگشت می‌خورد ما را به جز…

تو در آینه شما شدی ولی

تو در آینه شما شدی ولی   با منت توان ما شدن نبود!  آری آشنا شدن هم از نخست   جز به خاطر جدا شدن نبود… حسین منزوی

تو خوب ِ مطلقی

تو خوب ِ مطلقی من خوب ها را با تو می سنجم بدین سان بعد از این، “خوبی” عیاری تازه خواهد یافت! حسین منزوی

چه جای صحبت

چه جای صحبت سال و مَه و بهار و خزان؟ که دل‌گرفته ام از روزگار دور از تو… حسین منزوی

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام نه آشنایی ام امروزی است با تو…

چشمان تو که از هیجان گریه می کنند

چشمان تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تو، اینگونه از…

تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی

تو عاشقانه ترین فصلی از کتاب منی غنای ساده و معصوم شعر ناب منی رفیق غربت خاموش روز خلوت من حریف خواب و خیال شب…

چه غم،

چه غم، نداشته باشم تو را؟! که در نظر من سعادتی به جهان، مثلِ دوست داشتنت نیست… حسین منزوی

چه غم

چه غم نداشته باشم تو را؟ که در نظر من سعادتی به جهان، مثلِ دوست داشتنت نیست… حسین منزوی

حس کردنی‌ست قصه‌ی عشقم، نه گفتنی

حس کردنی‌ست قصه‌ی عشقم، نه گفتنی ای قاصر از حکایت حسنت بیان من با من بمان و سایه‌ی مهر از سرم مگیر من زنده‌ام به…

خانه‌های دم کرده، کوچه‌های بغض‌آلود

خانه‌های دم کرده، کوچه‌های بغض‌آلود طرح شهر خاکستر در زمینه‌ای از دود چرک آب و سرد آتش خفته باد و نازا خاک آفتاب بی چهره…

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟ تو ترجمان جهانی ، بگو چه‌می بینی؟ تویی برابر تو… چشم در برابر چشم! در آن دو چشم…

در انتظار تو تا کی سحر شماره کنم؟

در انتظار تو تا کی سحر شماره کنم؟ ورق ‌ورق شب تقویم خویش پاره کنم؟ نشانه‌های تو بر چوب‌ خط هفته زنم که جمعه بگذرد…

خورشید من!

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم چندان که در هوای تو از خاک بگسلم دل را قرار نیست، مگر در کنار تو کاین…

دیگران هم بوده اند، ای دوست در دیوان من

دیگران هم بوده اند، ای دوست در دیوان من زان میان تنها تو اما ،شعر نابی بوده ای حسین منزوی

سفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟

سفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟ و یا گریختن از خویش، ناامیدانه؟ ز خود چگونه گریزم که بار خویشتنم امانتی است هم از سرنوشت…

سکوت می کنم و عشق ،در دلم جاری است

سکوت می کنم و عشق ،در دلم جاری است که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است تمـام روز ، اگر بی تفاوتـم ؛ امـّا…

دستی که به دست من بپیوندد نیست

دستی که به دست من بپیوندد نیست صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست زنجیر، فراوانِ فراوان امّا چیزی که مرا به زندگی بندد نیست……

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛…

زن جوان، غزلی با ردیف آمد بود

زن جوان، غزلی با ردیف آمد بود که بر صحیفه ی تقدیر من مسود بود زنی که مثل غزلهای عاشقانه ی من به حسن مطلع…

زندگینامه شایق جمال

ميرغلام حضرت ولد ميرجمال الدين خان ( متخلص به شايق جمال ) در سال 1254 هه ش در شهر کابل کوچه غسالان گذر وزير تولد…

اي از چمن صنع تو يك غنچه دهانها

اي از چمن صنع تو يك غنچه دهانها چون سبزه به گلزار ثناي تو زبانها از چشمه الطاف تو جاريست هميشه در جوي شراين بدن…

ای از چمـــن حــس تــو يـك غنــچه دهـانهـــا

ای از چمـــن حــس تــو يـك غنــچه دهـانهـــا چـــون ســــبزه به گلــــزار ثنــــای تـو زبانهــــا از چشـمه الطـاف تـو جــاری اســت هميشــه در جـــــوی شــــرايـــــين…

اگر گاهی نديدی افسر كوه

اگر گاهی نديدی افسر كوه ببين آن لكه ابر اندر سر كوه گهی پوشد ز ما روی افق را گهی آيد فراهم در بر كوه…

از رخـــــت ديـــــده روشــــــن اســــــت مـــرا

از رخـــــت ديـــــده روشــــــن اســــــت مـــرا آفـــتــــــابــــی بـــــه روزن اســــــــــت مـــــرا شــــــــب خـــيــــال تــــو در دل خــــونـــــيــن ســــــير مهـــتاب و گلـشــــــن اســــت مـــرا مـــی‌كـــند دوســــــتی…

يك برگ گل نمانده به گلشن بهار كو

يك برگ گل نمانده به گلشن بهار كو رفته‌ست آبروی چمن، آبشاركو؟ امروز مردمان همه در خواب غفلت‌اند غير از ستاره ديدهٔ شب زنده‌دار كو…

نخل آهی زدلش قد نكشيده ست هنوز

نخل آهی زدلش قد نكشيده ست هنوز سايه‌شان از پی سروی ندويدست هنوز طاير نامه‌بری را نفرستاده بكس رنگ رخسارهٔ خوبش نپريده‌ست هنوز گر كند…

قاصد رسيد و گفت به رنگی پيام او

قاصد رسيد و گفت به رنگی پيام او كز خود شدم ز نشئه‌ی ذوق پيام او حرفم هنوز بوسه به پيغام مانده است با لعل…

ياد روزی كه دلش مايل آزار نبود

ياد روزی كه دلش مايل آزار نبود غمزهٔ فتنه گرش بر سر پيكار نبود شب كه دور نگهش داشت به كف ساغر ناز كس درآن…

ويران دل خراب خويشم

ويران دل خراب خويشم در آتش از اضطراب خويشم با چشم تو ذوق باده‌ام نيست سرمست من از شراب خويشم پروای سياه روزيم نيست درسايهٔ…

دو اسپه محمل ليل و نهارمى گذرد

دو اسپه محمل ليل و نهارمى گذرد به هوش باش كه ايام كار مى گذرد غنيمت است جوانى به فكرخود پرداز وگرنه خرمى اين بهار…

زلف يار مرا تماشا كن

زلف يار مرا تماشا كن روزگار مرا تماشا كن بی‌رخش تيره روزگار شدم شام تار مرا تماشا كن داغ‌ها از تو در جگر دارم لاله‌زار…

شـد مدتی كه خاطـرش از ما گرفتـه اســت

شـد مدتی كه خاطـرش از ما گرفتـه اســت يا رب چـه حــرف در دل او جـا گرفتـه اســت امــروز، در ديـار جنـون، طفـل اشــك ماســت…

ســـرخـــوش نظــاره از قــدح نــاز شـــد مــرا

ســـرخـــوش نظــاره از قــدح نــاز شـــد مــرا چشــمی بـــروی نـرگـــس او بــاز شـــد مــرا از ضــعف مشــت خـاك مـن آخـر بـه باد رفـت رنـــگ پـــريـــده‌ای،…

پيش رخت نمانده دگر آب و تاب صبح

پيش رخت نمانده دگر آب و تاب صبح ای چهرهٔ تو شسته‌تر از آفتاب صبح خونم زديده ريخت شب غم، شفق دميد رويت به يادم…

تا روی عرق‌ريز ترا ديد نگاهم

تا روی عرق‌ريز ترا ديد نگاهم زد غوطه به سرچشمهٔ خورشيد نگاهم امشب كه رخت پيش نظر جلوه‌گری داشت تا صبحدم از روی تو گل…

بهار آمد كه عالم زنده گردد

بهار آمد كه عالم زنده گردد گل زرد، اختر تابنده گردد به تشريف قدوم فروردين گل ز شادی يك دهان خنده گردد ملک‌ الشعراء قاری…

ای پر از گل ز رخت دامن مهتاب بهار

ای پر از گل ز رخت دامن مهتاب بهار صرف زيبائی تو رنگ گل و آب بهار اينكه بر سبزه و گل می‌نگری شبنم نيست…

بهار آمد كه برف از كه پريده ست

بهار آمد كه برف از كه پريده ست فراوان سبزه در صحرا دميدست بروی سبزه‌ها الماس چيده ست بهار آمد كه شبنم كاری صبح ملک‌…