من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد

من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد در آتشم ز آب رخش کاب رخ من می‌برد آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و…

من بیدل نگر از صحبت جانان محروم

من بیدل نگر از صحبت جانان محروم تنم از درد به جان آمده وز جان محروم خضر سیراب و من تشنه جگر در ظلمات چون…

من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب

من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب برخیز و بده شراب بنشین و بزن رباب ای سام تو بر سحر وی شور…

من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم

من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم ورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم همچو شمع ار سخن سوز دل آرم…

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست دست در دامن رندان قلندر زده‌ایم زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست…

منزل ار یار قرینست چه دوزخ چه بهشت

منزل ار یار قرینست چه دوزخ چه بهشت سجده گه گر بنیازست چه مسجد چه کنشت جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوه رهزن…

منزلگه جانست که جانان من آنجاست

منزلگه جانست که جانان من آنجاست یا روضهٔ خلدست که رضوان من آنجاست هردم بدلم می‌رسد از مصر پیامی گوئیکه مگر یوسف کنعان من آنجاست…

منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار

منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار چو سایه بر رهت افتاده زیر دیوار ندیم و همدمم از صبح تا بشب ناله قرین و…

مه بی مهر من ز شعر سیاه

مه بی مهر من ز شعر سیاه روی بنمود بامداد پگاه کرده از شام بر سحر سایه زده از مشک بر قمر خرگاه دل من…

مه چنین دلستان نمی‌افتد

مه چنین دلستان نمی‌افتد سرو از اینسان روان نمی‌افتد زان دهان نکته‌ئی نمی‌شنوم که یقین درگمان نمی‌افتد هیچ از او در میان نمی‌آید که کمر…

مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی

مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی کین مردم دین‌شناسی و مسلمانی کنی با پریرویان بخلوت روی در روی آوری خویش را دیوانه سازی و…

مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد

مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد تشبیه بدان زلف و بنا گوش توان کرد چون شکر شیرین بشکر خنده در آری…

مهی چون او به ماهی برنیاید

مهی چون او به ماهی برنیاید شهی ز انسان بگاهی برنیاید چو زلف هندوی زنگی نژادش هندوستان سیاهی برنیاید به اورنگ لطافت تا به محشر…

مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود

مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود گوشوار زرش از طرف بنا گوش چو سیم گوئی از…

مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای

مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای شبست یا خم آن طره قمر فرسای مرا مگوی که دل در کمند او مفکن بدان نگار پریچهره…

میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی

میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی مکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی همان بهتر که باز آئی از…

میانش موئی و شیرین دهان هیچ

میانش موئی و شیرین دهان هیچ ازین موئی می بینم وز آن هیچ دهانش گوئی از تنگی که هیچست بدان تنگی ندیدم در جهان هیچ…

میرود آب رخ از بادهٔ گلرنگ مرا

میرود آب رخ از بادهٔ گلرنگ مرا میزند راه خرد زمزمهٔ چنگ مرا دلق از رق به می لعل گرو خواهم کرد که می لعل…

می‌درم جامه و از مدعیان می‌پوشم

می‌درم جامه و از مدعیان می‌پوشم می‌خورم جامی و زهری بگمان می‌نوشم من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم چه غم از موعظهٔ زاهد…

می‌کشندم بخرابات و در آن می‌کوشند

می‌کشندم بخرابات و در آن می‌کوشند که به یک جرعهٔ می آب رخم بفروشند دیگران مست فتادند و قدح ما خوردیم پختگان سوخته و افسرده…

می‌گذشتی و من از دور نظر می‌کردم

می‌گذشتی و من از دور نظر می‌کردم خاک پایت همه بر تارک سر می‌کردم خرقهٔ ابر بخونابه فرو می‌بردم دامن کوه پر از لعل و…

نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم

نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم بیار باده که جان تازه می‌شود ز نسیم مریض شوق نباشد ز درد عشقش باک قتیل عشق نباشد ز…

ناله‌ئی کان ز دل چنگ برون می‌آید

ناله‌ئی کان ز دل چنگ برون می‌آید گر بدانی ز دل سنگ برون می‌آید صورت عشق چه نقشیست که از پردهٔ غیب هر زمانی بد…

نرگس مستت فتنهٔ مستان

نرگس مستت فتنهٔ مستان تشنهٔ لعلت باده پرستان روی تو ما را لاله و نسرین کوی تو ما را گلشن و بستان زلف سیاهت شام…

نسیم باد صبا چون ز بوستان آید

نسیم باد صبا چون ز بوستان آید مرا ز نکهت او بوی دوستان آید برو دود ز ره دیده اشک گرم روم ز بسکه از…

نسیم باد صبا جان من فدای تو باد

نسیم باد صبا جان من فدای تو باد بیا گرم خبری زان نگار خواهی داد حدیث سوسن و گل با من شکسته مگوی که بنده…

نسیم زلف تو از نوبهار می‌شنوم

نسیم زلف تو از نوبهار می‌شنوم نشان روی تو از لاله‌زار می‌شنوم ز چین زلف تو تاری مگر بدست صباست کزو شامه مشک تتار می‌شنوم…

نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین

نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین مگر هر شب گذر دارد بر آن گیسوی مشک آگین اگر در باغ بخرامد سهی سرو سمن…

نشان دل بی نشان از که جویم

نشان دل بی نشان از که جویم حدیث تن ناتوان با که گویم گر از کوی او روی رفتن ندارم مگیرید عیبم که در بند…

نشان بی نشانان بی نشانیست

نشان بی نشانان بی نشانیست زبان بی زبانان بی زبانیست دوای دردمندان دردمندیست سزای مهربانان مهربانیست ورای پاسبانی پادشاهیست بجای پادشاهی پاسبانیست چو جانان سرگران…

نشست شمع سحر ای چراغ مجلسیان خیز

نشست شمع سحر ای چراغ مجلسیان خیز بیار باده و بشنو نوای مرغ سحرخیز سپیده نافه گشایست و باد غالیه افشان شراب مشک نسیمست و…

نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم

نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم ز مهر در تو نشانی ندیدم و نشنیدم چه رنجها که نیامد برویم از غم رویت…

نظری کن اگرت خاطر درویشانست

نظری کن اگرت خاطر درویشانست که جمال تو ز حسن نظر ایشانست روی ازین بندهٔ بیچارهٔ درویش متاب زانکه سلطان جهان بندهٔ درویشانست پند خویشان…

نفحهٔ گلشن عشق از نفس ما بشنو

نفحهٔ گلشن عشق از نفس ما بشنو وز صبا نکهت آن زلف سمن سا بشنو خبر درد فراق از دل یعقوب بپرس شرح زیبائی یوسف…

نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست

نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست وز طره طوق کرده که از مشک چنبرست تعویذ دل نوشته که خط مسلسلست شکر به می سرشته که…

نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست

نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست کان کسی نیست که هرلحظه دلش پیش کسیست تو کجا صید من سوخته خرمن باشی که شنیدست عقابی…

نقاش که او صورت ارژنگ نگارد

نقاش که او صورت ارژنگ نگارد کی چهرهٔ گلچهر چو او رنگ نگارد فرهاد چو از صورت شیرین نشکیبد صد نقش برانگیزد و بر سنگ…

نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود

نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود با خیال لبت از چشم چو جیحون برود بچه افسون دل از آن مار سیه برهانم…

نکنم حدیث شکر چو لبت گزیدم

نکنم حدیث شکر چو لبت گزیدم چه کنم نبات مصری چو شکر مزیدم بتو کی توان رسیدن چو ز خویش رفتم ز تو چون توان…

نه آخر تو آنی که ما را زیانی

نه آخر تو آنی که ما را زیانی نه آخر توانی که ما را زیانی مگر زین بسودی که ما را بسودی وزین بر زیانی…

نکهت روضهٔ خلدست که می‌بیزد مشک

نکهت روضهٔ خلدست که می‌بیزد مشک یا از آن حلقه زلفست که می‌ریزد مشک خیزد از چین سر زلف تو مشک ختنی وین سخن نیست…

نه عهد کرده‌ئی آخر که قصد ما نکنی

نه عهد کرده‌ئی آخر که قصد ما نکنی چرا جفا کنی و عهد را وفا نکنی چو آگهی که نداریم جز لبت کامی روا بود…

نه درد عشق می‌یارم نهفتن

نه درد عشق می‌یارم نهفتن نه ترک عشق می‌یارم گرفتن نگردد مهر دل در سینه پنهان بگل خورشید چون شاید نهفتن غریبست از کسانی کاشنایند…

نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیس

نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیس نه مرا در غم عشق تو بجز ناله انیس نزد خسرو نبود هیچ شکر جز شیرین…

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت دل را چو لاله از می‌گلگون شکفته دار اکنون که لاله…

نور رویت تاب در شمع شبستان افکند

نور رویت تاب در شمع شبستان افکند اشکم آتش در دل لعل بدخشان افکند ای بسا دود جگر کز مهر رویت هر شبی شمع عالمتاب…

نوبتی صبح برآمد ببام

نوبتی صبح برآمد ببام نوبت عشاق بگوی ای غلام مرغ سحر در سخن آمد به ساز ساز بر آواز خروسان بام کوکبهٔ قافله سالار صبح…

نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخن

نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخن بشنو از وی ماجرای خویشتن بیخویشتن بلبل بستانسرا بین در چمن دستانسرا و او چون…

نی ز دود دل پرآتش ما می‌نالد

نی ز دود دل پرآتش ما می‌نالد تو مپندار که از باد هوا می‌نالد عندلیبیست که در باغ نوا می‌سازد خوش سرائیست که در پرده‌سرا…

نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم

نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم تا شدم بنده‌ات آزاد ز سرو چمنم منکه در صبح ازل نوبت مهرت زده‌ام تا ابد…

نیستی آنکه زنی شیشهٔ هستی برسنگ

نیستی آنکه زنی شیشهٔ هستی برسنگ ورنه در پات فتادی فلک مینا رنگ تا بکی گوش کنی برنفس پرده‌سرای تا بکی چنگ زنی در گره…

هر دل غمزده کان غمزه بود غمازش

هر دل غمزده کان غمزه بود غمازش هیچ شک نیست که پوشیده نماند رازش شیرگیران جهان را بنظر صید کنند آن دو آهوی پلنگ افکن…

هر زمان آهنگ بیزاریش بین

هر زمان آهنگ بیزاریش بین عهد و پیمان وفاداریش بین گر ندیدی نیمشب در نیمروز گرد ماه آن خط زنگاریش بین زلف مشکین چون براندازد…

هر کرا یار یار می‌افتد

هر کرا یار یار می‌افتد مقبل و بختیار می‌افتد ای بسا در که از محیط سرشک هر دمم در کنار می‌افتد عقرب او چو حلقه…

هر که او دیدهٔ مردم کش مستت دیدست

هر که او دیدهٔ مردم کش مستت دیدست بس که برنرگس مخمور چمن خندیدست مردم از هر طرفی دیده در آنکس دارند که مرا مردم…

هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من

هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من گو سر بباز در ره جانان چنانکه من لؤلؤ چو نام لعل گهر بار او شنید…

هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد

هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد وانکه او را گهری هست ز زر نندیشد عجب از لاله دلسوخته کو در دم صبح…

هر که در عهد ازل مست شد از جام شراب

هر که در عهد ازل مست شد از جام شراب سر ببالین ابد باز نهد مست وخراب بیدلان را رخ زیبا ننمائی به چه وجه…

هر که را سکه درستست بزر باز نماند

هر که را سکه درستست بزر باز نماند وانکه از دست برون رفت بسر باز نماند مرد صاحب‌نظر آنست که در عالم معنی دیده بگشاید…

هر کو نظر کند بتو صاحب‌نظر شود

هر کو نظر کند بتو صاحب‌نظر شود وانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود چون آبگینه این دل مجروح نازکم هر چند بیشتر شکند تیزتر…

هر کو بصری دارد با او نظری دارد

هر کو بصری دارد با او نظری دارد با او نظری دارد هر کو بصری دارد آنکو خبری دارد در بیخبری کوشد در بیخبری کوشد…

هر کو چو شمع ز آتش دل تاج سر نکرد

هر کو چو شمع ز آتش دل تاج سر نکرد سر در میان مجلس عشاق برنکرد برخط عشق ماه رخان چون قلم کسی ننهاد سر…

هر نسخه که در وصف خط یار نویسند

هر نسخه که در وصف خط یار نویسند باید که سوادش بشب تار نویسند در چین صفت جعد سمن سای نگارین هر نیمشب از نافهٔ…

هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید

هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید روز وشب معتکف خانهٔ خمار آید صوفی از زلف تو گر یک سر مودر یابد خرقه بفروشد…

هردم آرد باد صبح از روضهٔ رضوان پیام

هردم آرد باد صبح از روضهٔ رضوان پیام کاخر ای دلمردگان جز باده من یحیی العظام ماه ساقی حور عین و جام صافی کوثرست خاصه…

هرگه که ز خرگه بچمن بار دهد گل

هرگه که ز خرگه بچمن بار دهد گل نرگس نکند خواب خوش از غلغل بلبل ای خادم یاقوت لب لعل تو لؤلؤ وی هندوی ریحان…

هرکه شد با ساکنان عالم علوی قرین

هرکه شد با ساکنان عالم علوی قرین گو بیا در عالم جان جان عالم را ببین ایکه در کوی محبت دامن افشان می‌روی آستین برآسمان…

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست عاشق ار معشوق را…

هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می‌زند

هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می‌زند عارفانرا در سر اندازی صلائی می‌زند آشنایانرا ز بی خویشی نشانی می‌دهد بینوایانرا ز بی برگی…

همچو بالات بگویم سخنی راست ترا

همچو بالات بگویم سخنی راست ترا راستی را چه بلائیست که بالاست ترا تا چه دیدست ز من دیده که هردم گوید کاین همه آب…

همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند

همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند از خبر رفتیم و ما را بیخبر بگذاشتند بر میان از مو کمر بستند و این شوریده…

همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید

همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید یا چو مرغم بگلستان ارم یاد کنید روز شادی همه کس یاد کند از یاران یاری آنست که ما…

همه گنج جهان ماری نیرزد

همه گنج جهان ماری نیرزد گل بستان اوخاری نیرزد به بازاری که نقد جان روانست رخی چون زر بدیناری نیرزد اگر صوفی می صافی ننوشد…

هندوئی را باغبان سوی گلستان می‌فرستد

هندوئی را باغبان سوی گلستان می‌فرستد یا به یاقوت تو سنبل خط ریحان می‌فرستد یا شب شامی ز روز خاوری رخ می‌نماید یا خضر خطی…

هندوی آن کاکل ترکانه می‌باید شدن

هندوی آن کاکل ترکانه می‌باید شدن یا چو هندو بندهٔ ترکان نمی‌باید شدن ماه بزم افروز و عالم سوز من چون حاضرست پیش شمع عارضش…

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت غم کارم بخور امروز که شد کار از…

هنوزت نرگس اندر عین خوابست

هنوزت نرگس اندر عین خوابست هنوزت سنبل اندر پیچ و تابست هنوزت آب درآتش نهانست هنوزت آتش اندر عین آبست هنوزت خال هندو بت پرستست…

هیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست

هیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست کار هیچ آزاده‌ئی زین آسیا برگرد نیست در جهان مردی نمی‌بینم که از دردی جداست یک…

هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست

هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست ضایع آن دیده که برطلعت زیبائی نیست اگر از دوست تمنای تو چیز دگرست اهل دل را بجز…

هیچ شکر چو آن دهان دیدی

هیچ شکر چو آن دهان دیدی هیچ تنگ شکر چنان دیدی آن زمانت که در کنار آمد جز کمر هیچ در میان دیدی در چمن…

هیچ می‌دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است

هیچ می‌دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است زانک پیش هرکسی راز دلم بگشاده است کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد چاره…

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست گر چه بر منظرش ادارک نظر قادر نیست ایکه از ذکر بمذکور نمی‌پردازی حاصل از ذکر زبان چیست…

هیچ می‌دانی که دیشب در غمش چون بوده‌ام

هیچ می‌دانی که دیشب در غمش چون بوده‌ام مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده‌ام بسکه آتش در جهان افکنده‌ام از سوز عشق…

هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند

هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند یا جفا بر من دلخستهٔ شیدا نکند هر که سودای سر زلف تو دارد در سر این خیالست…

ورطهٔ پر خطر عشق ترا ساحل نیست

ورطهٔ پر خطر عشق ترا ساحل نیست راه پر آفت سودای ترا منزل نیست گر شوم کشته بدانید که در مذهب عشق خونبهای من دلسوخته…

وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد

وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد کفر زلف سیهش عالم ایمان ارزد خاتم لعل گهر پوش پری رخساران پیش ارباب نظر ملک سلیمان ارزد…

وفات به بود آنرا که در وفای تو نبود

وفات به بود آنرا که در وفای تو نبود که مبتلا بود آنکس که مبتلای تو نبود چو خاک می‌شوم آن به که خاکپای تو…

وقت صبوح شد بشبستان شتاب کن

وقت صبوح شد بشبستان شتاب کن برگ صبوح ساز و قدح پر شراب کن خورشید را ز برج صراحی طلوع ده وانگه ز ماه نو…

وقت صبوح شد بیار آن خورمه نقاب ار

وقت صبوح شد بیار آن خورمه نقاب ار از قدح دو آتشی خیز و روان کن آب را ماه قنینه آسمان چون بفروزد از افق…

وقت صبوح آن زمان که ماه برآمد

وقت صبوح آن زمان که ماه برآمد شاه من از طرف بارگاه برآمد کاکل عنبر شکن ز چهره برافشاند روز سپید از شب سیاه برآمد…

وقتست کز ورای سراپردهٔ عدم

وقتست کز ورای سراپردهٔ عدم سلطان گل بساحت بستان زند علم دریا فکنده ذیل بغلتاق فستقی هر دم عروس غنچه برون آید از حرم از…

وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست

وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست آنکه دزدیده در آن دیده خونخوار تو دیدست چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ابروت…

وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک

وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک کس نمی‌بینم که دارد در جهان چندان نمک اندکی با چشمهٔ نوشش بشیرینی شکر گر چه دارد نسبتی…

وهم بسی رفت و مکانش ندید

وهم بسی رفت و مکانش ندید فکر بسی گشت و نشانش ندید هرکه در افتاد بمیدان او غرقهٔ خون گشت و سنانش ندید دیدهٔ نرگس…

یا باری البرایا یا زاری الذراری

یا باری البرایا یا زاری الذراری یا راعی الرعایا یا مجری الجواری سلطان بی وزیری دیان بی‌نظیری قهار سختگیری ستار بردباری روق الغصون صنعا زینت…

یا رب این هدهد میمون ز کجا می‌آید

یا رب این هدهد میمون ز کجا می‌آید ظاهر آنست که از سوی سبا می‌آید بوی روح از دم جانبخش سحرمی‌شنوم یا دم عیسوی از…

یا حادی‌النیاق قد ذبت فی‌الفراق

یا حادی‌النیاق قد ذبت فی‌الفراق عرج علی اهیلی و اخبرهم اشتیاقی بشنو نوای عشاق از پرده سپاهان زانرو که در عراقست آن لعبت عراقی یا…

یا رب ز باغ وصل نسیمی بمن رسان

یا رب ز باغ وصل نسیمی بمن رسان وین خسته را بکام دل خویشتن رسان داغ فراق تا بکیم بر جگر نهی یک روز مرهمی…

یا مسرع الشمال اذا تحصل الوصول

یا مسرع الشمال اذا تحصل الوصول بلغ تحیتی و سلامی کما اقول از تشنگان بادیهٔ هجر یاد کن روزی گرت بکعبهٔ قربت بود وصول یا…

یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی

یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی بالدمع بل ذیلی هذا نصیب لیلی هر شب که باده نوشم وز تاب سینه جوشم تا صبحدم خروشم…