تا درد نیابند دوا را نشناسند
تا درد نیابند دوا را نشناسند تا رنج نبیند شفا را نشناسند آنها که چو ماهی این بحر نگردند شک نیست که ماهیت ما را…
تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران
تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران گل را چه محل پیش رخ لاله عذاران هر یار که دور از رخ یاران بدهد…
تا دلم در خم آن زلف سمنسا افتاد
تا دلم در خم آن زلف سمنسا افتاد کار من همچو سر زلف تو در پا افتاد بسکه دود دل من دوش ز گردون بگذشت…
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت تا دور شدی از برم ای طرفه…
تاجداری کند آنکس که ز سردر گذرد
تاجداری کند آنکس که ز سردر گذرد ره بمنزل برد آنکو ز سفر در گذرد کوه سنگین دل اگر قلزم چشمم بیند موج طوفان سرشکش…
تبت یا ذا الجلال و الا کرام
تبت یا ذا الجلال و الا کرام من جمیع الذنوب و اثام ای صفاتت برون ز چون و چرا ذات پاکت بری ز کو و…
تحیتی چو هوای ریاض خلد برین
تحیتی چو هوای ریاض خلد برین تحیتی چو رخ دلگشای حور العین تحیتی چو شمیم شمامهٔ سنبل تحیتی چو نسیم روایح نسرین تحیتی چو تف…
تبسمت الزهر والمزن باک
تبسمت الزهر والمزن باک و غررت الودق و الدیک حاک نسیم عراقی ندانم چه بادی زمین سپاهان ندانم چه خاکی بدین مشک سائی و عنبر…
تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده
تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده خیمه سلطان گل بر دامن صحرا زده دوستان در بوستان برگ صبوحی ساخته بلبلان گلبانگ بر طوطی…
تخفیف کن از دور من این باده که مستم
تخفیف کن از دور من این باده که مستم وزغایت مستی خبرم نیست که هستم بر بوی سر زلف تو چون عود برآتش میسوزم و…
ترا با ما اگر صلحست جنگست
ترا با ما اگر صلحست جنگست نمی دانم دگر بار این چه ینگست به نقلی زان دهان کامم برآور نه آخر پسته در بازار تنگست…
ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریست
ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریست چه غم ز چهره زرد و سرشک گلناریست فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریخت چه مردمیست…
ترا که گفت که قصد دل شکستهٔ ما کن
ترا که گفت که قصد دل شکستهٔ ما کن چو زلف سر زده ما را فرو گذار و رها کن نه عهد کردی و گفتی…
ترا که گنج گشودی ز زخم مار چه غم
ترا که گنج گشودی ز زخم مار چه غم چو شاخ گل بکف آید ز نوک خار چه غم اگر هزار فغان کرده است بلبل…
ترا که موی میان هم وجود و هم عدمست
ترا که موی میان هم وجود و هم عدمست دو زلف افعی ضحاک و چهره جام جمست بتیرگی شده آشفتهتر حقیقت شرع سواد زلف تو…
ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست
ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست وفا و عهد قدیمت مگر فراموشست ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشت اگر چه زلف سیاهت…
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر میرود
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر میرود دلربا میآیدم در چشم و دلبر میرود بامدادان کان مه از خرگاه میآید برون ز آتش رخسارش آب…
ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوش
ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوش بت خورشید بناگوش و مه دردی نوش غمزهاش قرچی و یاقوت خموشش جاندار ابرویش حاجب و هندوی سیاهش چاوش عنبرش…
ترک عالم گیر و عالم را مسخر کرده گیر
ترک عالم گیر و عالم را مسخر کرده گیر و ابلق ایام را در زیر زین آورده گیر چون ازین منزل همی باید گذشتن عاقبت…
ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی
ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی کوس عزلت زن اگر ملکت کسری طلبی سر خود پیش نه ار پای درین راه نهی غرق این…
ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت
ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت جگرم را هدف تیر بلا کرد و برفت چون سر زلف پریشان من سودائی…
ترک من ترک من گرفت و خطا کرد
ترک من ترک من گرفت و خطا کرد جامهٔ صبر من برفت و قبا کرد همچو زلف سیاه سرکش هندو بر سر آتشم فکند و…
ترک من خاقان نگر در حلقه عشاق او
ترک من خاقان نگر در حلقه عشاق او ماه من خورشید بین در سایهٔ بغطاق او خان اردوی فلک را کافتابش مینهند بوسه گاهی نیست…
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود کابرویش چاچی کمان و نوک مژگان تیر بود گه ز چین زلف او صد شور در چین…
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه زلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه میکشد هر لحظه ابرویش کمان برآفتاب کی…
ترکم از غمزه چو ناوک بکمان در فکند
ترکم از غمزه چو ناوک بکمان در فکند ای بسا فتنه که هر دم بجهان در فکند کمر ار نکتهئی از وصف میانش گویم خویشتن…
تشنهٔ غنچه سیراب ترا آب چه سود
تشنهٔ غنچه سیراب ترا آب چه سود مردهٔ نرگس پر خواب ترا خواب چه سود جان شیرین چو بتلخی بلب آرد فرهاد گر چشانندش از…
تشنهام تا بکی آخر بده آبی ساقی
تشنهام تا بکی آخر بده آبی ساقی فی حشای اضطرمت نایرة الا شواق عمر باقی بر صاحبنظران دانی چیست آنچه از بادهٔ دوشینه بماند باقی…
تنم تنها نمیخواهد که در کاشانه بنشیند
تنم تنها نمیخواهد که در کاشانه بنشیند دلم را دل نمیآید که بی جانانه بنشیند ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد که…
تنم تنها نمیخواهد که در کاشانه بنشیند
تنم تنها نمیخواهد که در کاشانه بنشیند دلم را دل نمیآید که بی جانانه بنشیند ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد که…
تو آن ماه زهره جبینی و آن سرو لاله عذاری
تو آن ماه زهره جبینی و آن سرو لاله عذاری که بر لاله غالیه سائی و از طره غالیه باری عقیقست یا لب شیرین عذارست…
تو چون قربان نمیگردی کجا همکیش ما باشی
تو چون قربان نمیگردی کجا همکیش ما باشی بترک خویش و بیگانه بگو تا خویش ما باشی اگر دردت شود درمان علاج رنج ما گردی…
توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد
توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد فراقت از دل من لذت جوانی برد ز چین زلف تو باد صبا بهر طرفی نسیم…
جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید
جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید هندوئی چون طرهٔ پستت بطراری که دید در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافت بر بیاض…
جان بده یا دگر اندیشهٔ جانانه مکن
جان بده یا دگر اندیشهٔ جانانه مکن دام را بنگر ازین پس طلب دانه مکن بستهای با می و پیمانه ز مستی پیمان ترک پیمان…
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید برو و مملکت کفر مسخر گردان گر ترا تختگه عالم ایمان…
جان پرورم گهی که تو جانان من شوی
جان پرورم گهی که تو جانان من شوی جاوید زنده مانم اگر جان من شوی رنجم شفا بود چو تو باشی طبیب من دردم دوا…
جان توجه بروی مهوش کرد
جان توجه بروی مهوش کرد دل تمسک بزلف دلکش کرد مهر رویش که آب آتش برد خاک بر دست آب و آتش کرد آنکه کارم…
جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتست
جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتست سنبلش در پیچ و ما را رشتهٔ جان تافتست آن دو افعی سیاه مهره بازش از چه…
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست نظری کن که بجانم خطر از بیماریست حال من نرگس بیمار تو داند زآنروی که در او…
جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست
جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست دلم از آتش هجر تو کباب افتادست گر چه خواب آیدت ای فتنهٔ مستان در چشم هر که…
جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند
جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند تن خاکی طلب جان چه کند گر نکند هر گدائی که مقیم در سلطان گردد روز…
جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست
جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست خیمه از دایرهٔ کون و مکان بیرون زن زانکه بالاتر ازین هر…
جانم از غم بلب رسیدهٔ تست
جانم از غم بلب رسیدهٔ تست دلم از دیده خون چکیدهٔ تست راستی را قد خمیدهٔ من نقشی از ابروی خمیدهٔ تست طوطی جانم از…
جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید
جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید جز سایه کسی همره و همراز نیاید ای خواجه برو باد مپیمای که بلبل در فصل بهاران ز…
جمشید بنده در دولتسرای ماست
جمشید بنده در دولتسرای ماست خورشید شمسهٔ حرم کبریای ماست جعد عروس ماهرخ حجلهٔ ظفر گیسوی پرچم علم سدرهسای ماست آن اطلس سیه که شب…
چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابم
چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابم و آتش چهره نمودی و ببردی آبم آنچنان تشنه لعل لب سیراب توام کاب سرچشمهٔ حیوان نکند سیرابم دوش…
چگونه سرو روان گویمت که عین روانی
چگونه سرو روان گویمت که عین روانی نه محض جوهر روحی که روح جوهر جانی کدام سرو که گویم براستی بتو ماند که باغ سرو…
چشمت دل پر ز تاب خواهد
چشمت دل پر ز تاب خواهد مستست از آن کباب خواهد کام دل من بجز لبت نیست سرمست شراب ناب خواهد از من همه رنگ…
چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب
چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب تا به شب بر سر بازار معلق همه…
چنانکه صید دل آن چشم آهوانه کند
چنانکه صید دل آن چشم آهوانه کند پلنگ صید فکن قصد آهوان نکند چو تیر غمزهٔ خونریز در کمان آرد دل شکستهٔ صاحبدلان نشانه کند…
چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد
چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد صبا در جیب گوئی نافهٔ مشک ختا دارد بطرف بوستان هرکس بیاد چشم میگونش مدام ار…
چه خوش باشد میان لاله زاران
چه خوش باشد میان لاله زاران بر غم دشمنان با دوستداران گرامی دار مرغان چمن را الا ای باغبان در نو بهاران نفیر عاشقان در…
چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی
چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی به خون ما خطی آوردی و خطا کردی گرت کدورتی از دوستان مخلص بود چرا برفتی…
چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان
چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانی…
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی نهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی کمین گشودی و برمن طریق عقل ببستی کمان کشیدی…
چه خوش باشد دمی با دوستداری
چه خوش باشد دمی با دوستداری نشسته در میان لاله زاری اگر نبود نسیم زلف خوبان نروید گلبنی بر جویباری وگر سودای گلرویان نباشد نخواند…
چو از برگ گلش سنبل دمیدست
چو از برگ گلش سنبل دمیدست ز حسرت در چمن گل پژمریدست به عشوه توبهٔ شهری شکستست به غمزه پردهٔ خلقی دریدست ز روبه بازی…
چو آن فتنه از خواب سر بر گرفت
چو آن فتنه از خواب سر بر گرفت صراحی طلب کرد و ساغر گرفت سمن قرطهٔ فستقی چاک زد چو او پرنیان در صنوبر گرفت…
چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند
چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند با من خسته برآنند که از پیش برانند میکشند از پی خویشم که بزاری بکشندم که مرا…
چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت
چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت دل شکسته ما را در اضطراب انداخت بخون دیدهٔ ما تشنه شد جهان و رواست که دیده…
چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد
چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد خروش و ناله ز اهل نشست برخیزد خیال بادهٔ صافی ز سر برون کردن کجا ز دست من…
چو برکشی علم قربت از حریم حرم
چو برکشی علم قربت از حریم حرم ز ما ببادیه یاد آر از طریق کرم ندانم این نفس روح بخش روحانی شمیم باغ بهشتست یا…
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش چو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش منم غلام تو ور زانکه از من آزادی…
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران ترا بر اشک چون باران من گر خنده میآید عجب نبود…
چو چشم مست تو با خواب میکند بازی
چو چشم مست تو با خواب میکند بازی دو چشم من همه با آب میکند بازی چنین که غمزهٔ شوخ تو مست و مخمورست چرا…
چو حرفی بخوانی ز طومار عشق
چو حرفی بخوانی ز طومار عشق شود منکشف بر تو اسرار عشق بیار آب حسرت که جز سیم اشک روان نیست نقدی ببازار عشق نشانم…
چو چشم مست تو می پرستم
چو چشم مست تو می پرستم چو درج لعل تو نیست هستم بیار ساقی شراب باقی که همچو چشم تو نیمه مستم نه خرقه پوشم…
چو در گره فکنی آن کمند پر چین را
چو در گره فکنی آن کمند پر چین را چوتاب طره به هم بر زنی همه چین را بانتظار خیال تو هر شبی تا روز…
چو در نظر نبود روی دوستان ما را
چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ رو نبود میل بوستان ما را رقیب گومفشان آستین که تا در مرگ به آستین…
چو دستان برکشد مرغ صراحی
چو دستان برکشد مرغ صراحی برآید نوحهٔ مرغ از نواحی قدح در ده که چشم مست خوبان قد اتضحت لنا ای اتضاح الا والله لا…
چو شام شد بشبستان باید کرد
چو شام شد بشبستان باید کرد ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد لباس ازرق صوفی که عین زراقیست بخون چشم صراحی خضاب باید کرد…
چو سرچشمهٔ چشم من دیده است
چو سرچشمهٔ چشم من دیده است لب غنچه برچشمه خندیده است بدان وجهم از دیده خون میرود که از روی خوب تو ببریده است چرا…
چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست
چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست بیا که عمر من این پنجروز معدودست مقیم کوی تو گشتم که آستان ایاز بنزد اهل حقیقت مقام محمودست…
چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند
چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند معاشران صبوحی هوای جام کنند بیک کرشمه مکافات شیخ و شاب دهند بنیم جرعه مراعات خاص و…
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند صبوحیان نفس از آتش مذاب زنند بتاب سینه چراغ فلک بر افروزند ز آب دیده نمک بردل کباب…
چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد
چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد چه جای تاب که آتش در آفتاب افتاد بجام باده کنون دست می پرستان گیر چرا که کشتی…
چو هست قرب حقیقی چه غم ز بعد مزار
چو هست قرب حقیقی چه غم ز بعد مزار نظر بقربت یارست نی بقرب دیار چو زائران حرم را وصال روحانیست تفاوتی نکند از دنو…
چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف
چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف در آب معقد فکن آن آتش نشاف گر باد صبا مشک نسیمست عجب نیست کآهوی شب افتاد…
چو نام تو در نامهئی دیدهام
چو نام تو در نامهئی دیدهام به نامت که بردیده مالیدهام بیاد زمین بوس درگاه تو سرا پای آن نامه بوسیدهام ز نام تو وان…
چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال
چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال شوم مقیم درت بالغدو و الاصال شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم که در هوای تو سیمرغ بفکند…
چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی
چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی صورت نتوان بستن نقشی بدلارائی با نرگس مخمورت بیمست ز بیماری با زلف چلیپایت ترسست ز ترسائی مجنون سر…
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید از تیره شبم صبح درخشان بنماید از بس دل سرگشته که بربود در آفاق امروز دلی نیست که دیگر…
چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد
چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد سرحد ختن خیل شه زنگ بگیرد مگذار که رخسار تو کائینه حسنست از آه جگر سوختگان زنگ بگیرد…
چون ترک من سپاه حبش برختن زند
چون ترک من سپاه حبش برختن زند از مشگ سوده سلسله بر نسترن زند کار دلم چو طرهٔ مشگین مشگ بیز برهم زند چو سنبل…
چون خط سبز تو بر آفتاب بنویسند
چون خط سبز تو بر آفتاب بنویسند بدود دل سبق مشک ناب بنویسند بسا که باده پرستان چشم ما هر دم برات می بعقیق مذاب…
چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند
چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند روز من بد روز را همچون شب تاری کند از خستگان دل میبرد لیکن نمیدارد نگه سهلست دل…
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد آشوب در نهاد من ناتوان نهاد چشمت بقصد کشتن من میکند کمین ورنی خدنگ غمزه چرا در کمان…
چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده
چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده وانگه کمینه خادم او عنبر آمده چشمت به ساحری شده در شهر روشناس زلفت به دلبری ز جهان…
چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد
چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد دل پر درد مرا مژدهٔ درمان آرد جان بشکرانه کنم پیشکش خدمت او هر نسیمی که مرا مژدهٔ…
چون طره عنبر شکنش در شکن افتد
چون طره عنبر شکنش در شکن افتد از سنبل تر سلسله برنسترن افتد دانی که عرق بر رخ خوبش بچه ماند چون ژاله که بر…
چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراز
چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراز زین پس من و خیالش و شبهای دیر باز امروز در جهان به نیازست ناز ما و او…
چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد
چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد مرغ دل من آتش در بال و پر اندازد صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامی…
چون نی سر گشتهٔ چوگان چو گوی
چون نی سر گشتهٔ چوگان چو گوی رو بترک گوی سر گردان بگوی گوی چون با زخم چوگانش سریست بوک چوگان سر فرود آرد بگوی…
چون ما بکفر زلف تو اقرار کردهایم
چون ما بکفر زلف تو اقرار کردهایم تسبیح و خرقه در سر زنار کردهایم خلوت نشین کوی خرابات گشتهایم تا خرقه رهن خانه خمار کردهایم…
چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد
چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد آتشم بردل پرخون جگر خوار افتد مکن انکار من ایخواجه گرم کار افتاد زانکه معذور بود هر…
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد گوهر…
چون نیست ما را با او وصالی
چون نیست ما را با او وصالی کاجی بکویش بودی مجالی زین به چه باید ما را که آید از خاک کویش باد شمالی همچون…
حبذا پای گل و صبحدم و فصل بهار
حبذا پای گل و صبحدم و فصل بهار باده در دست و هوا در سر و لب بر لب یار بی رخ یار هوای گل…
حدیث آرزومندی جوابی هم نمیارزد
حدیث آرزومندی جوابی هم نمیارزد خمار آلودهئی آخر شرابی هم نمیارزد خرابی همچو من کو مست در ویرانها گردد اگر گنجی نمیارزد خرابی هم نمیارزد…





