ترجمانِ فاجعه
گفتارِ فیلمی در بابِ نقاشیهای سالهای دههی ۶۰ علیرضا اسپهبد صحنه چه میتواند گفت به هنگامی که از بازیگر و بازی تهی است؟ اینجا مطلقِ…
تردید
او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور، گویا دیده بودم من… لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعرههای دوردست و سردِ مه گم بود….
ترانهی همسفران
سرِ دوراهی یه قلعه بود یه خشت از مهتاب و یه خشت از سنگ سرِ دوراهی یه قلعه بود یه خشت از شادی و یه…
تعویذ
به چرک مینشیند خنده به نوارِ زخمبندیاش ار ببندی. رهایش کن رهایش کن اگر چند قیلولهی دیو آشفته میشود. □ چمن است این چمن است…
تلخ
تلخ چون قرابهی زهری خورشید از خراشِ خونینِ گلو میگذرد. سپیدار دلقکِ دیلاقیست بیمایه با شلوارِ ابلق و شولای سبزش، که سپیدیِ خستهْخانه را مضمونی…
تکرار
جنگلِ آینهها به هم در شکست و رسولانی خسته بر این پهنهی نومید فرود آمدند که کتابِ رسالتِشان جز سیاههی آن نامها نبود که شهادت…
تنها
اکنون مرا به قربانگاه میبرند گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشستهاید و در شماره، حماقتهایِتان از گناهانِ نکردهی من افزونتر است!…
تو باعث شدهای
تو باعث شدهای که آدمی از آدمی بهراسد. تراشندهی آن گَندهبُتی تو که مرا به وهن در برابرش به زانو میافکنند. تو جانِ مرا از…
تنها اگر دمی
تنها اگر دمی کوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتادهترین سخن که «دوستت میدارم» چون تندیسی بیثبات بر پایههای ماسه به خاک درمیغلتی و…
جاني پُر از زخم
جانی پُراز زخمِ بهچرک درنشسته ــ چنینم. اما فردای تو چه خواهد بود گر بهناگاه هم در این شبِ بیتسلا پلاس برچینم؟ ــ تداومِ بیعلاجِ…
جاده، آن سویِ پُل
مرا دیگر انگیزهی سفر نیست. مرا دیگر هوای سفری به سر نیست. قطاری که نیمشبان نعرهکشان از دِهِ ما میگذرد آسمانِ مرا کوچک نمیکند و…
تو را دوست میدارم
طرفِ ما شب نیست صدا با سکوت آشتی نمیکند کلمات انتظار میکشند من با تو تنها نیستم، هیچکس با هیچکس تنها نیست شب از ستارهها…
جهان را که آفريد
«ــ جهان را که آفرید؟» «ــ جهان را؟ من آفریدم! بجز آن که چون مناش انگشتانِ معجزهگر باشد که را توانِ آفرینشِ این هست؟ جهان…
جخ امروز از مادر نزادهام
جخ امروز از مادر نزادهام نه عمرِ جهان بر من گذشته است. نزدیکترین خاطرهام خاطرهی قرنهاست. بارها به خونِمان کشیدند به یاد آر، و تنها…
حدیث بیقراری ماهان, از خود با خويش
برای عباس جعفری اکنون که چنین زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم از خود میپرسم: «ــ هرآنچه گفته باید باشم گفتهام آیا؟» در من…
چشمان تاریک
چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود، مرثیهی دردناکِ من بود مرثیهی دردناک و وحشتِ تدفینِ زندهبهگوری که منم، من… □ هزاران پوزهی سردِ یأس، در…
چهار سرود برای آيدا
۱ سرودِ مردِ سرگردان مرا میباید که در این خمِ راه در انتظاری تابسوز سایهگاهی به چوب و سنگ برآرم، چرا که سرانجام امید از…
حدیث بیقراری ماهان, The Day After
در واپسین دم واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات ارابهی جنگی را تمهیدی کرد که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش اکسیری میساخت که خاک…
حدیث بیقراری ماهان, آشتی
«ــ اقیانوس است آن: ژرفا و بیکرانگی، پرواز و گردابه و خیزاب بی آنکه بداند. کوه است این: شُکوهِ پادرجایی، فراز و فرود و گردنکشی…
حدیث بیقراری ماهان, با تخلصِ خونينِ بامداد
مرگ آنگاه پاتابه همیگشود که خروسِ سحرگهی بانگی همه از بلور سرمیداد ــ گوش به بانگِ خروسان درسپردم هم از لحظهی تُردِ میلادِ خویش. □…
حدیث بیقراری ماهان, چاهِ شغاد را ماننده
چاهِ شغاد را ماننده حنجرهیی پُرخنجر در خاطرهی من است: چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتد فریاد شرحهشرحه برمیآید. © www.shamlou.org سایت رسمی احمد…
حدیث بیقراری ماهان, چون فورانِ فحلْمستِ آتش
یاد مختاری و پوینده چون فورانِ فحلْمستِ آتش بر کُرهی خمیری به جانبِ ماهِ آهکی غریو میکشیدیم. حنجرهی خونفشانِمان دشنامیههای عصب را کفرِ شفافِ عصیان…
حدیث بیقراری ماهان, زنان و مردانِ سوزان
زنان و مردانِ سوزان هنوز دردناکترین ترانههاشان را نخواندهاند. سکوت سرشار است. سکوتِ بیتاب از انتظار چه سرشار است! ۱۸ خردادِ ۱۳۶۷ © www.shamlou.org سایت…
حدیث بیقراری ماهان, سراسرِ روز
سراسرِ روز پیرزنانی آراسته آسانگیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند. نیمشب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست از خیالم گذشت که پیرزنان باید…
حدیث بیقراری ماهان, شبانه
ــ بیآرزو چه میکنی ای دوست؟ ــ به ملال، در خود به ملال با یکی مُرده سخن میگویم. شب، خامُش اِستاده هوا وز آخرین هیاهوی…
حدیث بیقراری ماهان, شرقاشرقِ شادیانه
شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و کاکلِ پریشانِ آدمی در نقطهی خجستهی میلادش. ۱۳۷۵ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو…
حدیث بیقراری ماهان, سرودِ ششم
شگفتا که نبودیم عشقِ ما در ما حضورِمان داد. پیوندیم اکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم واقعهی نخستین دمِ ماضی. □…
حدیث بیقراری ماهان, شببیداران
همه شب حیرانش بودم، حیرانِ شهرِ بیدار که پیسوزِ چشمانش میسوخت و اندیشهی خوابش به سر نبود و نجوای اورادش لَخت لَخت آسمانِ سیاه را…
حدیث بیقراری ماهان, غرشِ خامِ تندرهای پوده
در معرفی ندا ابکاری غرشِ خامِ تندرهای پوده گذشت و تندبارهای عنانگسسته فرونشست. اینک چشمهسارِ زمزمه: زلال (چرا که از صافیهای اعماق میجوشد) وخروشان (چرا…
حدیث بیقراری ماهان, کژمژ و بیانتها
کژمژ و بیانتها به طولِ زمانهای پیش و پس ستونِ استخوانها چشمخانهها تهی دندهها عریان دهان یکی برنامده فریاد فرو ریخته دندانها همه، سوتِ خارجخوانِ…
حدیث بیقراری ماهان, ما فریاد میزدیم
ما فریاد میزدیم: «چراغ! چراغ!» و ایشان درنمییافتند. سیاهی چشمِشان سپیدی کدری بود اسفنجوار شکافته لایهبر لایهبر شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان. گناهیشان نبود: از…
حدیث بیقراری ماهان, میدانستند دندان برای
میدانستند دندان برای تبسم نیز هست و تنها بردریدند. □ چند دریا اشک میباید تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟ چه مایه نفرت لازم است…
حدیث بیقراری ماهان, نخستين که در جهان ديدم
به دکتر جهانگیر رأفت نخستین که در جهان دیدم از شادی غریو بر کشیدم: «منم، آه آن معجزتِ نهایی بر سیارهی کوچکِ آب و گیاه!»…
حدیث بیقراری ماهان, نخستين از غلظهی پنيرک
نخستین از غلظهی پنیرک و مامازی سر برآورد. (نخستین خورشید… بیخبر…) و دومین از جیفهزارِ مداهنت سر برکرد. (دیگر روز… از جیفهزارِ مداهنت… خورشیدِ روزِ…
حدیث بیقراری ماهان, نگران، آن دو چشمان است
نگران، آن دو چشمان است، دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من مینگرد تا از سبزینهی نارسِ خویش سُرخ برآید. سختگیر و آسانمهر…
حدیث بیقراری ماهان, نوروز در زمستان
سالی نوروز بیچلچله بیبنفشه میآید، بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب بی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه. سالی نوروز بیگندمِ سبز و سفره میآید، بیپیغامِ…
حریقِ سرد
وقتی که شعلهی ظلم غنچهی لبهای تو را سوخت چشمانِ سردِ من درهایِ کور و فروبستهی شبستانِ عتیقِ درد بود. باید میگذاشتند خاکسترِ فریادِمان را…
حريقِ قلعهيی خاموش
برای مادرم زنی شب تا سحر گریید خاموش. زنی شب تا سحر نالید، تا من سحرگاهی بر آرم دست و گردم چراغی خُرد و آویزم…
خطابهی آسان، در اميد
به رامین شهروند وطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنین دور مینماید؟ امید کجاست تا خود جهان به قرار بازآید؟ هان، سنجیده باش که نومیدان…
حرفِ آخر
به آنها که برای تصدی قبرستانهای کهنه تلاش میکنند نه فریدونام من، نه ولادیمیرم که گلولهیی نهاد نقطهوار به پایانِ جملهیی که مقطعِ تاریخش بود…
خفاش شب
هرچند من ندیدهام این کورِ بیخیال این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ خود را به روشنِ سحر نزدیکتر کند، لیکن شنیدهام که…
خطابهی تدفین
برای چهگوارا غافلان همسازند، تنها توفان کودکانِ ناهمگون میزاید. همساز سایهسانانند، محتاط در مرزهای آفتاب. در هیأتِ زندگان مردگانند. وینان دل به دریا افگنانند، بهپای…
خفتگان
به مناسبتِ بیستمین سالِ قیامِ دلیرانهی گتتوی شهرِ ورشو از آنها که رویاروی با چشمانِ گشاده در مرگ نگریستند، از برادرانِ سربلند، در محلهی تاریک…
خوابآلوده هنوز
خوابآلوده هنوز در بستری سپید صبحِ کاذب در بورانِ پاکیزهی قطبی. و تکبیرِ پُرغریوِ قافله که: «رسیدیم آنک چراغ و آتشِ مقصد!» □ ــ گرگها…
دادخواست
از همه سو، از چار جانب، از آن سو که بهظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبکخیز و دَمدَمی و حتا از آن سویِ دیگر که…
خوابِ وجينگر
خواب چون درفکند از پایم خسته میخوابم از آغازِ غروب لیک آن هرزه علفها که به دست ریشهکن میکنم از مزرعه، روز، میکَنَمْشان شب در…
در آستانه, آن روز در اين وادی
به یادِ زندهی جاودان مرتضا کیوان آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم که مردهیی اینجا در خاک نهادیم. چراغش به پُفی مُرد و ظلمت…
در آستانه, آن روی ديگرت
آن روی دیگرت زشتی هلاکتباریست ای نیمرخِ حیاتبخشِ ژانوس! ۱۳۷۳ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو احمد شاملو
در آستانه, ببر
آن دَلاّدَلِّ حیات که استتارِ مراقبتش در زخمِ خاک سراسر نفسی فروخورده را مانَد. سایه و زرد مرگِ خاموش را مانَد، مرگِ خفته را و…
در آستانه, بوسه
لب را با لب در این سکوت در این خاموشی گویا گویاتر از هرآنچه شگفتانگیزتر کرامتِ آدمی به شمار است در رشتهی بیانتهای معجزتی که…
در آستانه, بر کدام جنازه زار میزند؟
بر کدام جنازه زار میزند این ساز؟ بر کدام مُردهی پنهان میگرید این سازِ بیزمان؟ در کدام غار بر کدام تاریخ میموید این سیم و…
در آستانه, ترانه
بر این کناره تا کرانهی آمودریا آبی میگذشت که دگر نیست: رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شد رودی که فروخشکید و…
در آستانه, جوشان از خشم
جوشان از خشم مسلسل را به زمین کوفت دندان به دندان بَرفشرده کلوخْپارهیی برداشت با دشنامی زشت و با دشنامی زشت بَرابَریان را هدف گرفت….
در آستانه, حجمِ قیرینِ نهدرکجایی
به واحد اسکندری حجمِ قیرینِ نهدرکجایی، نادَرکجایی و بیدرزمانی. و آنگاه احساسِ سرانگشتانِ نیازِ کسی را جُستن در زمان و مکان به مهربانی: «ــ من…
در آستانه, حکایت
مطرب درآمد با چکاوکِ سرزندهیی بر دستهی سازش. مهمانانِ سرخوشی به پایکوبی برخاستند. از چشمِ ینگهی مغموم آنگاه یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را قطرهیی به…
در آستانه, خاطره
شب سراسر زنجيرِ زنجره بود تا سحر، سحرگه بهناگاه با قُشَعْريرهی درد در لطمهی جانِ ما جنگل از خواب واگشود مژگانِ حيرانِ برگش را پلکِ…
در آستانه, خلاصهی احوال
چیزی به جا نماند حتا که نفرینی بدرقهی راهم کند. با اذانِ بیهنگامِ پدر به جهان آمدم در دستانِ ماماچهپلیدک که قضا را وضو ساخته…
در آستانه, درپيچيده به خويش
به زرینتاج و نورالدین سالمی درپیچیده به خویش جنینوار که پیرامنت انکارِ تو میکند، در چنبرهی خوفِ سیاهی به زهدان ماننده در ظلماتی از غلظتِ…
در آستانه, در آستانه
باید اِستاد و فرود آمد بر آستانِ دری که کوبه ندارد، چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و اگر بیگاه به درکوفتنات…
در آستانه, سِفْرِ شُهود
زمین را انعطافی نبود سیارهیی آتی بود لُکِّه سنگی بود آونگ که هنوز مدار نمیشناخت زمین، و سرگذشتِ سُرخش تنها التهابی درکناشده بود فراپیشِ زمان….
در آستانه, طبيعتِ بیجان
به میترا اسپهبد دستهی کاغذ بر میز در نخستین نگاهِ آفتاب. کتابی مبهم و سیگاری خاکسترشده کنارِ فنجانِ چای از یادرفته. بحثی ممنوع در ذهن….
در آستانه, طرحِ بارانی
به جمشید لطفی منطقِ لطیفِ شادی چیزی به دُمبِ سکوتِ سیاسنگینِ فضا آویخت تا لحظهی انفجارِ کبریتِ خفه در صندوقِ افق خاموشی شود و عبورِ…
در آستانه, قصهی مردی که لب نداشت
یه مردی بود حسینقلی چشاش سیا لُپاش گُلی غُصه و قرض و تب نداشت اما واسه خنده لب نداشت. ــ خندهی بیلب کی دیده؟ مهتابِ…
در آستانه, ظلماتِ مطلقِ نابینایی
به ایرج کابلی ظلماتِ مطلقِ نابینایی. احساسِ مرگزای تنهایی. «ــ چه ساعتیست؟ (از ذهنت میگذرد) چه روزی چه ماهی از چه سالِ کدام قرنِ کدام…
در آستانه, طرحهای زمستانی
۱ چرکمردگیِ پُرجوش و جنجالِ کلاغان و سپیدیِ درازگوی برف… تهسُفرهی تکانیده به مرزِ کَرت تنها حادثه است. مردِ پُشتِ دریچهی زردتاب به خورجینِ کنارِ…
در آستانه, قفس قفس اين قفس
قفس قفس این قفس این قفس… پرنده در خوابش از یاد میبَرَد من اما در خواب میبینمش، که خود به بیداری نقشی به کمالم از…
در آستانه, قناری گفت
به هوشنگ گلشیری قناری گفت: ــ کُرهی ما کُرهی قفسها با میلههای زرین و چینهدانِ چینی. ماهی سُرخِ سفرهی هفتسیناش به محیطی تعبیر کرد که…
در آستانه, گدایانِ بیابانی
سربهسر سرتاسر در سراسرِ دشت راه به پایان بُردهاند گدایانِ بیابانی. پایآبله مُردهاند بر دو راههها همه، در تساوی فاصله با تو ــ ای نزدیکترین…
در آستانه, میلاد
ناگهان عشق آفتابوار نقاب برافکند و بام و در به صوتِ تجلی درآکند، شعشعهی آذرخشوار فروکاست و انسان برخاست. ۵ اردیبهشتِ ۱۳۷۶ © www.shamlou.org سایت…
در آستانه, ما نیز
به محمدجواد گلبن ما نیز روزگاری لحظهیی سالی قرنی هزارهیی ازاین پیشتَرَک هم در اینجای ایستاده بودیم، بر این سیّاره بر این خاک در مجالی…
در آستانه, نه عادلانه نه زيبا بود
نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آن که ما به صحنه برآییم. به عدلِ دستنایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. ۱۳۷۳ ©…
در آستانه, هاسمیک
با آیدا، در ستایشِ بانوی «مادر» با خوشههای یاس آمده بودی تأییدِ حضورت کس را به شانه بر باری نمینهاد. بلورِ سرانگشتانت که ده هِلالَکِ…
در آستانه, یکی کودک بودن
به ایسای شاعر یکی کودک بودن آه! یکی کودک بودن در لحظهی غرشِ آن توپِ آشتی و گردشِ مبهوتِ سیبِ سُرخ بر آیینه. یکی کودک…
در این بنبست
دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم. دلت را میبویند روزگارِ غریبیست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه میزنند. عشق را…
در جدال با خاموشی
۱ من بامدادم سرانجام خسته بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم. هرچند جنگی از این فرسایندهتر نیست، که پیش از آنکه باره…
در بسته
دیرگاهیست که دستی بداندیش دروازهی کوتاهِ خانهی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر مینگریم در دستهای یکدیگر مینگریم و دروازه ترانهی…
در دوردست
در دوردست، آتشی اما نه دودناک در ساحلِ شکفتهی دریای سردِ شب پُرشعله میفروزد. آیا چه اتفاق؟ کاخیست سربلند که میسوزد؟ یا خرمنی ــ که…
در رزم زندگی
در زیرِ تاقِ عرش، بر سفرهی زمین در نور و در ظلام در هایوهوی و شیونِ دیوانهوارِ باد در چوبههای دار در کوه و دشت…
در شب
فردا تمام را سخن از او بود. ــ گفتند: «ــ بر زمینهی تاریکِ آسمان تنها سیاهی شنلش نقش بسته است، و تا زمانِ درازی جز…
در لحظه
به تو دست میسایم و جهان را درمییابم، به تو میاندیشم و زمان را لمس میکنم معلق و بیانتها عُریان. میوزم، میبارم، میتابم. آسمانم ستارگان…
در کوچهی آشتیکُنان
پیش میآید و پیش میآید به ضربْآهنگِ طبلی از درون پنداری، خیره در چشمانت بیپروای تو که راه بر او بربستهای انگاری. در تو میرسد…
در میدان
آنچه به دید میآید و آنچه به دیده میگذرد. آنجا که سپاهیان مشقِ قتال میکنند گسترهی چمنی میتواند باشد، و کودکان رنگینکمانی رقصنده و پُرفریاد….
درآمیختن
مجال بیرحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظِّ تماشایی نچشیدیم، که قفس باغ را پژمرده میکند. □ از آفتاب و نفس چنان…
دست زی دست نمیرسد
دست زی دست نمیرسد که سدِّ سفاهتی سیمانی در میان است: «ما» در ذهنت میگذرد «آنها» بر زبانت نگران و ترسْمُرده چون دهن بگشایی! کابوست…
دشنه در دیس, سپیدهدم
به هزار زبان وَلْوَله بود. بیداری از افق به افق میگذشت و همچنان که آوازِ دوردستِ گردونهی آفتاب نزدیک میشد وَلْوَلهی پراکنده شکل میگرفت تا…
دشنه در دیس, شبانه
برای ضیاءالدین جاوید یَلِه بر نازُکای چمن رها شده باشی پا در خُنکای شوخِ چشمهیی، و زنجره زنجیرهی بلورینِ صدایش را ببافد. در تجرّدِ شب…
دیدار واپسین
باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک آوازِ در، به نعرهیِ توفان، شود هلاک بیهوده میفشانی اشک اینچنین به خاک بیهوده میزنی به در،…
دیگر تنها نیستم
بر شانهیِ من کبوتریست که از دهانِ تو آب میخورد بر شانهیِ من کبوتریست که گلوی مرا تازه میکند. بر شانهیِ من کبوتریست باوقار و…
دیوارها
دیوارها ــ مشخص و محکم ــ که با سکوت با بیحیائییِ همه خطهاش با هرچهاش ز کنگره بر سر با قُبحِ گنگِ زاویههایش سیاه و…
راز
با من رازی بود که به کو گفتم با من رازی بود که به چا گفتم تو راهِ دراز به اسبِ سیا گفتم بیکس و…
رانده
دست بردار ازین هیکلِ غم که ز ویرانیِ خویش است آباد. دست بردار که تاریکم و سرد چون فرومرده چراغ از دَمِ باد. دست بردار،…
رستاخیز
من تمامی مُردگان بودم: مُردهی پرندگانی که میخوانند و خاموشند، مُردهی زیباترینِ جانوران بر خاک و در آب، مُردهی آدمیان از بد و خوب. من…
رُکسانا
بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت. بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تختههای کفِ این…
روزنامهی انقلابی
هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد مرگ برابرِ من نشسته بود ــ آن سوی میزِ کنکاشِ «چه باید کرد و چگونه» ــ و نمونههای چاپخانه…
رنجِ دیگر
خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود، دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ ناخنِتان گر…
زبانِ دیگر
مگو کلام بیچیز و نارساست بانگِ اذان خالیِ نومید را مرثیه میگوید، ــ وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین! □ . . . . . . . . ….
زن خفته
کنارِ من چسبیده به من در عظیمتر فاصلهیی از من سینهاش به آرامی از حبابهای هوا پُر و خالی میشود. چشمهایش که دوست میدارم ــ…
ساعتِ اعدام
در قفلِ در کلیدی چرخید لرزید بر لبانش لبخندی چون رقصِ آب بر سقف از انعکاسِ تابشِ خورشید در قفلِ در کلیدی چرخید □ بیرون…
سپیدهدم
بانگدربانگ خروسان میخوانند. تا دوردستهای گمان اما در این پهنهی ماسه و شوراب روستایی نیست. روز است که دیگرباره بازمیگردد یادآورِ صبح و سلام و…
سرچشمه
در تاریکی چشمانت را جُستم در تاریکی چشمهایت را یافتم و شبم پُرستاره شد. □ تو را صدا کردم در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد…





