گه گویم کار ترا گیرم سست
گه گویم کار ترا گیرم سست خوش خوش مگر از تو دست بتوانم شست چون عزم رهی شود درین کار درست از جان باید گرفتن…
مادح ز عطای تو توانگر گردد
مادح ز عطای تو توانگر گردد فکرت ز سخای تو مدبر گردد خاطر بهوای تو منور گردد معنی بثنای تو مشهر گردد
مر جاه ترا بلندی جوزا باد
مر جاه ترا بلندی جوزا باد درگاه ترا سیاست دریا بود رای تو ز روشنی فلک سیما باد خورشید سعادت تو بر بالا باد
مرد آنکه شدن را بشتاب آراید
مرد آنکه شدن را بشتاب آراید نه همچو زنان رخ بخضاب آراید گر مرد رهی امید را جفت مگیر کامید چو زن بستر خواب آراید
ملک تو ، شها ، درخت نو بود ببار
ملک تو ، شها ، درخت نو بود ببار وانگه اثر خزان برو کرد گذار اکنون چو همی بشکفد از بوی بهار آن میوه شکفته…
مر کلک ترا سخاوت ، ای خسرو ، خوست
مر کلک ترا سخاوت ، ای خسرو ، خوست شمشیر تو بر شیر بدارند پوست کلک تو و شمشیر توزان زشت و نکوست کین دوزخ…
من عاشق تو ، نه بر توام دسترسی
من عاشق تو ، نه بر توام دسترسی وآنگه شب و روز بوده در دست خسی کار من و تو چو بنگرد ژرف کسی صد…
مهر وی من ، آن یافته از خوبی بهر
مهر وی من ، آن یافته از خوبی بهر فرمود مرا پرستش خویش بقهر خوش خوش ز پی مراد آن فتنۀ دهر رسم آوردیم بت…
می کوشیدیم کز تو سازیم کسی
می کوشیدیم کز تو سازیم کسی نتوانستیم و جهد کردیم بسی سروی نتوان ساخت بحیلت ز خسی تو در هوسی بدی و ما در هوسی
ناشاد مرا ، ای بت نوشاد ، مکن
ناشاد مرا ، ای بت نوشاد ، مکن از داد خدا بترس و بیداد مکن نیکویی کن مرا ببد یاد مکن مر خصم مرا از…
هر چند بدردم از دل محکم تو
هر چند بدردم از دل محکم تو گیرم کم جان و دل ، نگیرم کم تو یاهست کنم آنچه ترا کام و هواست یا نیست…
نوروز شکفته از لقای تو برند
نوروز شکفته از لقای تو برند فردوس خجسته از رضای تو برند بنیاد درستی از وفای تو برند ارکان تمامی از بقای تو برند
نی مهر تو در هیچ نگین می گنجد
نی مهر تو در هیچ نگین می گنجد نی مهر تو در جان حزین میگنجد جولانت خواهم اگر چه ، ای مرد حکیم در قالب…
ناگاه همی زدم من ، ای شمع و چراغ
ناگاه همی زدم من ، ای شمع و چراغ از شهر بباغ با دلی پر غم و داغ باغ ار چه بود جای تماشا و…
یک چند بعزتم نمودی وسواس
یک چند بعزتم نمودی وسواس سفتی جگر مرا بدرد الماس من کشته و از توام نه مزد و نه سپاس بیرحمی خویش را ازین گیر…
هر روز بتم با دگری پیوندد
هر روز بتم با دگری پیوندد با وی گوید حدیث و با وی خندد گر من نفسی شادزیم نپسندد مردم دل خویش بر چنین کس…
یزدان خرد و کمال راه تو نهاد
یزدان خرد و کمال راه تو نهاد اجرام سپهر نیک خواه تو نهاد گردون ز جمال پایگاه تو نهاد عالم عرض جوهر جاه تو نهاد
یک ره که گرفت خصم بدخواهی ساز
یک ره که گرفت خصم بدخواهی ساز وافگند میان ما دو تن هجر دراز خود با دلک خویش بپیوندم باز دانم که مرا زمن ندارد…
هر گه که بخندد آن نگار دلبند
هر گه که بخندد آن نگار دلبند از نقطۀ یاقوت فرو ریزد قند خورشید زرشک گوید ، ای سرو بلند چون خندیدی باز دگر بار…
یک چند بدام عشق بودم بگداز
یک چند بدام عشق بودم بگداز باز این دلم آن گداز می جوید باز با این دل عشق بستۀ صحبت ساز عیشیست مرا تیره و…
احساس عاشقانه نداری، چه میکنی؟
احساس عاشقانه نداری، چه میکنی؟ دستی به روی شانه نداری، چه میکنی؟ هی خندهات برای کسی خوش نمیخورد لبهای ماهرانه نداری، چه میکنی؟ گفتی که…
صبحت بخیر عزیز من! امروز خانهام
صبحت بخیر عزیز من! امروز خانهام اما به فکر بچه و نانِ شبانهام هرچند روز خنده و روز سیاحت است در جمعه نیز، بار سیاهی…
هر روز گریه میکند و جار میزند
هر روز گریه میکند و جار میزند سر را به شیشهها و به دیوار میزند «بهنوش» را مجسمه میسازد و سپس با خشم، توته کرده…
جنگیدم
جنگیدم با آتش و با آب و خاک و باد، جنگیدم وقتی جدایی بین ما رخداد، جنگیدم دست و یخن با زندهها، تنها نگردیدم در…
اما پس از مرگم
اما پس از مرگم شاید بخوابد در برم؛ اما پس از مرگم؟ دور از تمام باورم؛ اما پس از مرگم…!؟ دارد نوازش میکند روی مرا…
اکنون که نامت را نمیگویم که میشرمی
اکنون که نامت را نمیگویم که میشرمی از عشق کارِ ما تمام و وقت پیکار است یک شاخه گل در آستین آوردی و اما در…
از ما چه مانده، جز تن بیجان، در این وطن
از ما چه مانده، جز تن بیجان، در این وطن یک سیریال جنگ، که پایان… در این وطن موسیقیِ شبانهی من، جای ساربان – فریادهای…
این سایه با من هرکجا همباور و یار است
این سایه با من هرکجا همباور و یار است من خواب حتا میشوم… تا صبح بیدار است گاهی که در راهی غلط میافتم، از تشویش…
به عزیزی که چشمهی نور است
به عزیزی که چشمهی نور است در دستهایت قوت کوه و کمر پیداست در چشمهایت گرمیِ کلِ شرر پیداست از خندههایت خوشه – خوشه مهر…
استخوانم جای چوبی گرم سازد خانه را
استخوانم جای چوبی گرم سازد خانه را در زمستانی که باشد کودکانم منتظر صبح از خانه به قصد نان برون رفتم، ولی تا بیایم همسر…
احساس
سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم…
اتفاق
مردی ز بادِ حادثه بنشست مردی چو برقِ حادثه برخاست آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت وین، نام را، بدونِ سپر خواست. ابری رسید…
واپسين تير ترکش آنچنان که میگويند
من کلامِ آخرین را بر زبان جاری کردم همچون خونِ بیمنطقِ قربانی بر مذبح یا همچون خونِ سیاوش (خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده…
آخر بازی
عاشقان سرشکسته گذشتند، شرمسارِ ترانههای بیهنگامِ خویش. و کوچهها بیزمزمه ماند و صدای پا. سربازان شکسته گذشتند، خسته بر اسبانِ تشریح، و لَتّههای بیرنگِ غروری…
از این گونه مردن
میخواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم. خیالگونه در نسیمی کوتاه که به تردید میگذرد خوابِ اقاقیاها را بمیرم. □ میخواهم نفسِ سنگینِ اطلسیها را پرواز گیرم….
از شهر سرد
صحرا آمادهی روشن شدن بود و شب از سماجت و اصرار دست میکشید. من خود گُردههای دشت را بر ارابهیی توفانی درنوردیدم: این نگاهِ سیاهِ…
از مرز انزوا
چشمانِ سیاهِ تو فریبات میدهند ای جویندهی بیگناه! ــتو مرا هیچگاه در ظلماتِ پیرامونِ من بازنتوانی یافت؛ چرا که در نگاهِ تو آتشِ اشتیاقی نیست….
از زخمِ قلبِ آبائی
دخترانِ دشت! دخترانِ انتظار! دخترانِ امیدِ تنگ در دشتِ بیکران، و آرزوهای بیکران در خُلقهای تنگ! دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو در آلاچیقهایی که صد سال!…
از مرگ
هرگز از مرگ نهراسیدهام اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود. هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست که مزدِ گورکن از بهای…
از عموهایت
برای سیاووش کوچک نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه به خاطرِ سایهیِ بامِ کوچکش به خاطرِ ترانهیی کوچکتر از دستهای تو نه به…
از منظر
به نیلوفر پاشایی، از عموی خستهاش در دلِ مِه لنگان زارعی شکسته میگذرد پادرپای سگی گامی گاه در پس و گاه گامی در پیش. وضوح…
اشارتی
به ایران درودی پیش از تو صورتگران بسیار از آمیزهی برگها آهوان برآوردند؛ یا در خطوطِ کوهپایهیی رمهیی که شباناش در کج و کوجِ ابر…
آغاز
بیگاهان به غربت به زمانی که خود درنرسیده بود ــ چنین زاده شدم در بیشهی جانوران و سنگ، و قلبام در خلأ تپیدن آغاز کرد….
انديشيدن
اندیشیدن در سکوت. آن که میاندیشد بهناچار دَم فرو میبندد اما آنگاه که زمانه زخمخورده و معصوم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد…
انتظار
از دریچه با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد میکنم از چشمِ خوابآلودهی خود صبحدم بیرون نگاهی: در مه آلوده هوای خیسِ غمآور پارهپاره رشتههای…
آوازِ شبانه برای کوچهها
خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من! خونِ شما بر دیوارِ کهنهی تبریز شتک زد درختانِ تناورِ درهی سبز بر خاک افتاد سردارانِ بزرگ بر…
افق روشن
برای کامیار شاپور روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت. □ روزی که کمترین سرود بوسه است…
آیدا در آینه, شبانه
میانِ خورشیدهای همیشه زیباییِ تو لنگریست ــ خورشیدی که از سپیدهدمِ همه ستارگان بینیازم میکند. نگاهت شکستِ ستمگریست ــ نگاهی که عریانیِ روحِ مرا از…
آیدا،درخت، خنجر و خاطره, رود قصیدهی بامدادی را
رود قصیدهی بامدادی را در دلتای شب مکرر میکند و روز از آخرین نفس شب پرانتظار آغاز میشود. و اکنون سپیدهدمی که شعلهی چراغ مرا…
آیدا در آینه
لبانت به ظرافتِ شعر شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید تا به صورتِ انسان درآید. و…
اين صدا
این صدا دیگر آوازِ آن پرندهی آتشین نیز نیست که خود از نخستاش باور نمیداشتم ــ آهن اکنون نِشترِ نفرتی شدهاست که دردِ حقارتش را…
با برونیيفسکی، شاعر لهستانی
آنگاه که شماطهی مقدر به صدا درآید شیون مکن سوگندت میدهم شیون مکن که شیونات به تردیدم میافکند. رقصِ لنگری در فضای مقدّر و، آنگاه…
با سماجتِ يک الماس
و عشقِ سُرخِ یک زهر در بلورِ قلبِ یک جام و کشوقوسِ یک انتظار در خمیازهی یک اقدام و نازِ گلوگاهِ رقصِ تو بر دلدادگیِ…
بادها
امشب دوباره بادها افسانهی کهن را آغازکردهاند «ــ بادها! بادها! خنیاگرانِ باد!» خنیاگرانِ باد ولیکن سرگرمِ قصههای ملولند… □ «ــ خنیاگرانِ باد امشب رُکسانا با…
با همسفر
سرکش و سرسبز و پیچنده گیاهی دیوارِ کهنهی باغ را فروپوشیده است. از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست، که جراحاتِ…
بازگشت
این ابرهای تیره که بگذشتهست بر موجهای سبزِ کفآلوده، جانِ مرا به درد چه فرساید روحم اگر نمیکُنَد آسوده؟ دیگر پیامی از تو مرا نارَد…
باغ آینه, باران
آنگاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم در آستانهی پُرنیلوفر، که به آسمانِ بارانی میاندیشید و آنگاه بانوی پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم در آستانهی…
باران
تارهای بیکوک و کمانِ بادِ ولنگار باران را گو بیآهنگ ببار! غبارآلوده، از جهان تصویری باژگونه در آبگینهی بیقرار باران را گو بیمقصود ببار! لبخندِ…
باغ آینه, شبانه
به اسماعیل صارمی ای خداوند! از درونِ شب گوش با زنگِ غریوی وحشتانگیزم گر نشینم منکسر بر جای ور ز جا چون باد برخیزم، ای…
باغ آینه, طرح
برای پروین دولتآبادی شب با گلوی خونین خواندهست دیرگاه. دریا نشسته سرد. یک شاخه در سیاهیِ جنگل به سوی نور فریاد میکشد. ۱۳۳۸ © www.shamlou.org…
باغ آینه
چراغی به دستم چراغی در برابرم. من به جنگِ سیاهی میروم. گهوارههای خستگی از کشاکشِ رفتوآمدها بازایستادهاند، و خورشیدی از اعماق کهکشانهای خاکستر شده را…
باغ آینه, مرثیه
نیمروز… نیمروز… بیآنکه آفتاب را در نصفالنهارِ خوفانگیزش بازببینیم، در پسِ ابرهای کج، نقابهای گول و پردههای هزارانریشگیِ باران آیا زمان از نیموزِ موعود گذشته…
بچههای اعماق
گفتار برای یک ترانه، در شهادتِ احمد زیبرم به علیرضا اسپهبد در شهرِ بیخیابان میبالند در شبکهی مورگی پسکوچه و بُنبست، آغشتهی دودِ کوره و…
بر خاک ِ جدي ايستادم
بر خاکِ جدی ایستادم و خاک، بهسانِ یقینی استوار بود. به ستاره شک کردم و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید. و آنگاه به خورشید…
بدرود
برایِ زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید، قلبی…
بر سنگفرش
یارانِ ناشناختهام چون اخترانِ سوخته چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بیستاره ماند. □ آنگاه من که بودم جغدِ…
بر سرمای درون
همه لرزشِ دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد. آی عشق آی عشق چهرهی آبیات پیدا نیست. □…
بر شربِ بیپولکِ شب
بر شربِ بیپولکِ شب شرابههای بیدریغِ باران… □ در کنارِ ما بیگانهیی نیست در کنارِ ما آشنایی نیست خانه خاموش است و بر شربِ سیاهِ…
برای خون و ماتیک
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم مهدی حمیدی ـ «این بازوانِ اوست با داغهای بوسهی بسیارها گناهاش وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش کاندر کبودِ مردمکِ…
برای شما که عشق ِتان زندهگیست
شما که عشقِتان زندگیست شما که خشمِتان مرگ است، شما که تاباندهاید در یأسِ آسمانها امیدِ ستارگان را شما که به وجود آوردهاید سالیان را…
برخاستن
چرا شبگیر میگرید؟ من این را پرسیدهام من این را میپرسم. □ عفونتت از صبریست که پیشه کردهای به هاویهی وَهن. تو ایوبی که از…
برف
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشستهای بر بام. پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ همه آلودگیست این ایام. راهِ شومیست میزند…
بِسودهترين کلام است دوستداشتن
بِسودهترین کلام است دوستداشتن. رذل آزارِ ناتوان را دوست میدارد لئیم پشیز را و بزدل قدرت و پیروزی را. آن نابِسوده را که بر زبانِ…
به تو بگویم
دیگر جا نیست قلبت پُر از اندوه است آسمانهای تو آبیرنگیِ گرمایش را از دست داده است زیرِ آسمانی بیرنگ و بیجلا زندگی میکنی بر…
به گوهرِ مراد
به گوهرِ مراد کوچهها باریکن دُکّونا بستهس، خونهها تاریکن تاقا شیکستهس، از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده میبرن کوچه به کوچه. □ نگا کن!…
به تو سلام میکنم
به تو سلام میکنم کنارِ تو مینشینم و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا میشود. اگر فریادِ مرغ و سایهی علفم در خلوتِ تو…
بهار خاموش
بر آن فانوس کهش دستی نیفروخت بر آن دوکی که بر رَف بیصدا ماند بر آن آیینهی زنگار بسته بر آن گهواره کهش دستی نجنباند…
به محمود کیانوش
به محمود کیانوش شب تار شب بیدار شب سرشار است. زیباتر شبی برای مردن. آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من دهد. □…
بهار دیگر
قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر! قصدِ من فریبِ خودم نیست. اگر لبها دروغ میگویند از دستهای تو راستی هویداست و من از دستهای توست…
بُهتان مگوی
بُهتان مگوی که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است. آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیست با ظلمت در جنگ نیست. ظلمت را به…
بوتیمار
چه لازم است بگویم که چه مایه میخواهمت؟ چشمانت ستاره است و دلت شک. □ جرعهیی نوشیدم و خشکید. دریاچهی شیرین با آن عطش که…
بودن
گر بدینسان زیست باید پست من چه بیشرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچهی بنبست. گر بدینسان زیست باید…
بیتوتهی کوتاهیست جهان
بیتوتهی کوتاهیست جهان در فاصلهی گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی برمیآید و روز شرمساری جبرانناپذیریست. آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی…
بیمار
بر سرِ این ماسهها دراز زمانیست کشتیِ فرسودهیی خموش نشستهست لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست. حوصله…
پریا
به فاطیِ ابطحیِ کوچک و رقصِ معصومانهیِ عروسکهایِ شعرش یکی بود یکی نبود زیرِ گنبذِ کبود لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه…
پریدن
رها شدن بر گُردهی باد است و با بیثباتی سیمابوارِ هوا برآمدن به اعتمادِ استقامتِ بالهای خویش؛ ورنه مسألهیی نیست: پرندهی نوپرواز بر آسمانِ بلند…
پس آنگاه زمین
به شاهرخ جنابیان پس آنگاه زمین به سخن درآمد و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش…
پشتِ ديوار
تلخیِ این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشمآگین در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسههای پُرطبلاش دردناک و تبآلود از پای درآمده است. ــ…
پُل ِ اللهوردیخان
به فروز و یحیی هدی و به یادِ عزیزی که چه تلخ پایمردی کرد بادها، ابرِ عبیرآمیز را ابر، بارانهای حاصلخیز را… اژدهایی خفته را…
پیغام
پسرِ خوبم، ماهان پاشو برو آن کوچهی پایینی، خانهای هست که سکّو دارد پیرمردی لاغر میبینی روی سکّوی دَمِ خانه نشستهست با قبای قدکِ گُلناری؛…
تا شکوفهی سُرخ يک پيراهن
به آیدا ۱۳۴۳ سنگ میکشم بر دوش، سنگِ الفاظ سنگِ قوافی را. و از عرقریزانِ غروب، که شب را در گودِ تاریکاش میکند بیدار، و…
تاشک
بُنبستِ سربهزیر تا ابدیت گسترده است دیوارِ سنگ از دسترسِ لمس به دور است. در میدانی که در آن خوانچه و تابوت بیمعارض میگذرد لبخنده…
تابستان
پردگیانِ باغ از پسِ معجر عابرِ خسته را به آستینِ سبز بوسهیی میفرستند. □ بر گُردهی باد گَردهی بویی دیگر است. درختِ تناور امسال چه…
پیوند
ای سرودِ دریاها! در ساحلِ خشمناکِ سکوتِ من موجی بزن ستارهی ترانهیی برافروز در بُهتِ مغمومِ خونِ من ای سرودِ دریاها! □ سه نوید، سه…
ترانه آبی
برای ع. پاشایی قیلولهی ناگزیر در تاقتاقیِ حوضخانه، تا سالها بعد آبی را مفهومی از وطن دهد. امیرزادهیی تنها با تکرارِ چشمهای بادامِ تلخش در…
ترانههای کوچک غربت, شبانه
نه تو را برنتراشیدهام از حسرتهای خویش: پارینهتر از سنگ تُردتر از ساقهی تازهروی یکی علف. تو را برنکشیدهام از خشمِ خویش: ناتوانیِ خِرَد از…
ترانه تاریک
بر زمینهی سُربی صبح سوار خاموش ایستاده است و یالِ بلندِ اسبش در باد پریشان میشود. □ خدایا خدایا سواران نباید ایستاده باشند هنگامی که…
ترانهی اشک و آفتاب
ــ دریا دریا چهت اوفتاد که گریستی؟ ــ تاریکتَرَک یافتم از آفتاب خود را. ــ پیسوزِ اندیشه را چهت اوفتاد که برافراشتی؟ ــ تابانتَرَک یافتم…
ترانهی بزرگترين آرزو
آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاهِ پرندهیی، هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند. سالیانِ بسیار نمیبایست دریافتن را که هر ویرانه نشانی از…
ترانهی کوچک
ــ تو کجایی؟ در گسترهی بیمرزِ این جهان تو کجایی؟ ــ من در دورترین جای جهان ایستادهام: کنارِ تو. □ ــ تو کجایی؟ در گسترهی…





