هر زمان نوعی بچشم اهل حال
هر زمان نوعی بچشم اهل حال می نماید حسن روی تو جمال حسن رویت را ز مرآت جهان زاهد ار دیدی نبودی در ضلال دیده…
هر زمان نقشی نماید حسن دوست
هر زمان نقشی نماید حسن دوست هر دو عالم جلوه رخسار اوست مائی ما شد حجاب راه ما ور نه دایم یار با ما روبروست…
هر کو رخ نیاز برین آستان نهاد
هر کو رخ نیاز برین آستان نهاد ایزد در خرانه رحمت برو گشاد زین میکده هر آنکه بتحقیق بوی برد برخاک پای پیر خرابات سرنهاد…
هر نفس آید صدای عشق کای عاشق درآ
هر نفس آید صدای عشق کای عاشق درآ از حجاب ما و من مردانه یکساعت برآ در هوای وصل جانان بگذر از جان و جهان…
هر لحظه بروئی دگر آن روی نماید
هر لحظه بروئی دگر آن روی نماید هر دم بمن از باب دگر یار درآید جانا بدل پاک نظر کن رخ او بین آئینه صافی…
هرکس که از جفای غم عشق خایفست
هرکس که از جفای غم عشق خایفست با عاشقان بدین و مذهب مخالفست در موقف محبت و عشق است لایزال هر دل که او ز…
هرکسی کز لذت درد تو باشد با خبر
هرکسی کز لذت درد تو باشد با خبر درد عشقت رابجان خواهد همیشه بیشتر در وفای عشق تو هرکس که جان و دل نباخت کی…
هرکه از درد و غم عشق تو دل افگارنیست
هرکه از درد و غم عشق تو دل افگارنیست جان او را در مقام وصل جانان بار نیست دل که از هر ذره خورشید جمال…
هرکه از سر عشق آگاهست
هرکه از سر عشق آگاهست محرم عاشقان درگاهست با جمال تو میل حور و بهشت نکند هر که مرد آگاهست هرکه در بحر ذات فانی…
هرکه او پیوسته با یاد خداست
هرکه او پیوسته با یاد خداست لطف حق در شان وی بی منتهاست پرشد از نور الهی کاینات جان مستان غرقه بحر صفاست حق تجلی…
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع زانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقی با غم…
هرکه عاشق نیست مرد کار نیست
هرکه عاشق نیست مرد کار نیست بوالهوس را بر دراو بار نیست زآتش عشق است داغی بر دلم نیست عاشق هرکه دل افکار نیست هرکه…
هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایت
هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایت نه عشق مرا هست نهایت نه بدایت بی هادی عشقت بخدا سالک عاشق هرگز نتواند که رود راه…
همچو خاک ره بعشقش خوار می باید شدن
همچو خاک ره بعشقش خوار می باید شدن بلبل آسا در پی گل، زار می باید شدن گر همی خواهی که بوی فقریابی در طریق…
هنگام آن آمد که من این پرده ها را بردرم
هنگام آن آمد که من این پرده ها را بردرم شهباز و سیمرغی شوم از چرخ گردون بگذرم ویران کنم این آشیان سازم مکان در…
هنوز هست جهان را به نیست مأوابود
هنوز هست جهان را به نیست مأوابود که جانم از می عشق تو مست و شیدا بود ببزم وصل چو ساقی شراب عشقم داد کمینه…
همه صورت همه معنی همه حسنی و جمال
همه صورت همه معنی همه حسنی و جمال همه حشمت همه رفعت همگی جاه و جلال همه لطفی و ملاحت همه احسان و کرم همه…
والله لیس غیرک فی عرصة الوجود
والله لیس غیرک فی عرصة الوجود چون هر چه بود جمله تویی غیر تو نمود رخسار تو بنقش جهان جلوه میکند عالم نمود حسن تو…
واله رخسار جانانست جان عاشقان
واله رخسار جانانست جان عاشقان نیست پیدا برکسی حال نهان عاشقان هست برتر حالت عشاق از فهم خرد برزبان ناید ازین معنی بیان عاشقان عاشقی…
واله و شیداست جانم در هوای عشق تو
واله و شیداست جانم در هوای عشق تو سرنهد دیوانه دل آخر بپای عشق تو بی بلای عشق در عالم نبودم یکزمان تا که بودم…
واین الاثافی و این الطلال
واین الاثافی و این الطلال واین الخیام واین الظلال واین الاثاث واین الرثاث واین النساء واین الرجال وفی کل حی و فی کل شئی للیلی…
وقت کوچ آمد نفیرالطریقست الطریق
وقت کوچ آمد نفیرالطریقست الطریق ره خطرناکست یاران وا ممانید از رفیق در طریق عشق جانان عاشق جانباز باش گر همی خواهی که حاصل گرددت…
وقت نماز ز عشق شنیدم عجب ندا
وقت نماز ز عشق شنیدم عجب ندا قد اذن الموئذن حیوا علی الفنا ای دل بذوق زهر فنا نوش و غم مخور بعدالفناء قد تجدالعز…
وقد کنتم و مامعکم من الا کوان ماکانا
وقد کنتم و مامعکم من الا کوان ماکانا تجلیتم لکم فیکم فصرتم فیه اعیانا فاظهرتم لکم منکم و اخفیتم لکم فینا سواکم غیر موجود و…
یار با ما پرتوی از نور روی خود نمود
یار با ما پرتوی از نور روی خود نمود صبر و هوش و جان و دل زین عاشق بیدل ربود چون شدم فانی ز خود…
یار ما دوشینه آمد پرده افکنده ز رو
یار ما دوشینه آمد پرده افکنده ز رو بانگ زد کای عاشق دیوانه حالت بازگو تا بدرد عشق ما چون میگذاری روزگار رهبر و مونس…
وهومعکم زین معیت حق چه خواست
وهومعکم زین معیت حق چه خواست یعنی واجب را ز ممکن جلوه هاست گر نه حسنش دایما در جلوه است این نمود و بود عالم…
یار ماباماست از ماکی جداست
یار ماباماست از ماکی جداست مائی ما پرده ادبار ماست هرکه از ما و منی بیگانه شد بی حجاب ما بجانان آشناست هست از وهم…
یا غایة المقاصد یا منتهی المنی
یا غایة المقاصد یا منتهی المنی یا اجمل المجامل یا اکمل الوری کان المراد ذاتک من خلق عالم لو لم تکن لما خلق الارض و…
یاسیدی و یا سندی انت منیتی
یاسیدی و یا سندی انت منیتی والله لیس غیرک قصدی و نیتی ما خاب سائل لکریم من اجله وجهت نحو ساحتکم رکب حاجتی وردی لذکر…
یارم اگر جمال نماید چه می شود
یارم اگر جمال نماید چه می شود از رخ نقاب زلف گشاید چه می شود دلبر اگر بکلبه احزان بیدلان روزی بروی مهر درآید چه…
یارب ز چه روروی تو در پرده نهانست
یارب ز چه روروی تو در پرده نهانست در پرده نهانست و پس پرده عیانست از پرتو رخسار تو روشن شده دیدیم گر کعبه و…
یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب
یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب جام می برکف و می گفت خذوا یا احباب جام جم کی بنظر آرد و لذات دو…
یارم چو ز رخ نقاب بگشود
یارم چو ز رخ نقاب بگشود اسرار دو کون فاش بنمود یار است عیان بصورت کون این نقش جهان نمود بی بود شد نقش دوئی…
یک رو که درصد آینه بینی هرآینه
یک رو که درصد آینه بینی هرآینه روی دگر نمایدت ای جان هر آینه مهر رخش بصورت ذرات شد عیان تا حسن خود بدید کماهی…
از آتش شوق تو دلم بریانست
از آتش شوق تو دلم بریانست وز داغ فراق جان ما سوزانست تا حسن رخ تو دیدم از هر دو جهان کفر سرزلف تو مرا…
از پرتو روی تو جهان روشن شد
از پرتو روی تو جهان روشن شد جانم ز نسیم زلف تو گلشن شد چون شاهد حسن در عدم منزل کرد میخانه هر دو عالمش…
از ما نبود نشان و نامی پیدا
از ما نبود نشان و نامی پیدا زان رو که شدم غریق دریای فنا از هستی خود چو محو گشتم دیدم از دست حبیب خلعت…
از نور تجلی تو عالم پیداست
از نور تجلی تو عالم پیداست ذرات جهان ز مهر رویت شیداست چشمی که بنور معرفت روشن شد بیند که جمال تو بعالم پیداست اسیری…
آن دم که ظهور یار و اغیار نبود
آن دم که ظهور یار و اغیار نبود ز اسما و صفات و فعل آثار نبود در خلوت غیب خو بخود داشت حضور در دار…
آن نقد نبی که در ولایت شاهست
آن نقد نبی که در ولایت شاهست برچرخ هدایت آفتاب و ماه است در خلق حسن حسین ثانی بجهان میدان بیقین کامیر روح الله است…
ای حسن تو از روی بتان کرده ظهور
ای حسن تو از روی بتان کرده ظهور روی تو بپرده جهان شد مستور زهاد ز درد هجر تو رنجورند عشاق ز باده وصالت مخمور…
آنجا که منم نه ذات باشد نه صفات
آنجا که منم نه ذات باشد نه صفات نه انجم و افلاک و عناصر نه جهات نه کشف و تجلی و نه حال و نه…
ای دل به غم فراق دایم خونی
ای دل به غم فراق دایم خونی وی جان بامید وصل جانان چونی شوقت همه روزه بیشتر میگردد زان رو که بعشق هر زمان افزونی…
ای در دل هر ذره ز تو سودائی
ای در دل هر ذره ز تو سودائی از مهر جمال تو جهان شیدائی مست از می وصل تو چنانم که دگر از هستی خویش…
ای دل بغم فراق می باش صبور
ای دل بغم فراق می باش صبور کاندر عقب فراق وصل است و سرور باآن قدو روی چون گل و سروسهی داریم فراغتی ز طوبی…
ای دلبر شوخ بیوفائی تا چند
ای دلبر شوخ بیوفائی تا چند در هجر تو جان به بی نوائی تا چند آخر بود این که جان بوصل تو رسد این دل…
ای دل تو اگر باده عشقش نوشی
ای دل تو اگر باده عشقش نوشی باید که غمش بعالمی نفروشی هر لحظه اگر وصال او دست دهد چون اهل فراق در رهش میکوشی…
ای روی ترا جمله جهان آئینه
ای روی ترا جمله جهان آئینه در مملکت هستی تو مائی نه حسن تو که از روی بتان مرئی شد رای تو بدی و دیگری…
ای دیده همیشه طالب دیداری
ای دیده همیشه طالب دیداری دانم همه دم هوای وصلش داری دلبر چو میان جان و دل گشت مقیم او را ز چه رو تو…
ای ذات تو برتر از خیال من و ما
ای ذات تو برتر از خیال من و ما ز آثار صفات تو جهان شد پیدا اشیاء همه غرق نور رویت بینم ای حسن و…
ای عشق تو مونس دل دیوانه
ای عشق تو مونس دل دیوانه با درد و غم تو جان ما هم خانه تا با غم عشق آشنا شد دل من از صبر…
ای ملک فراق جای دیرینه ما
ای ملک فراق جای دیرینه ما مأوای غم تو خانه سینه ما ظاهر شده عکس جمله اسما و صفات در مظهر تام قلب بی کینه…
ای مونس جان من بگاه و بیگاه
ای مونس جان من بگاه و بیگاه بی یاد تو کار دل تباهست تباه مشتاق جمال تو چنانم که دمی گر غایبم از خیال تو…
پیوسته مرا از او جگر پرخونست
پیوسته مرا از او جگر پرخونست یک لحظه نپرسید که حالت چونست از جور و جفای او ننالم که مرا اینها همگی ز طالع وارونست…
بینا بحقایق معانی مائیم
بینا بحقایق معانی مائیم دانا بمعارف بیانی مائیم آنکو بیقین بعلم و عین است بحق از جمله جهان اگر بدانی مائیم اسیری لاهیجی
بحرست مرا جام می و حق ساقی
بحرست مرا جام می و حق ساقی مستی ز شراب نور وجه باقی هر لحظه هزار بحر می نوشیدم سیراب نشد جان من از مشتاقی…
تا در رخ خوب تو نگاهی کردم
تا در رخ خوب تو نگاهی کردم هر روز ز اشتیاقش آهی کردم تا گشت دلم به بند عشقت پابند از دست غم تو روبراهی…
تا گشت دلم ز عشق پابست غمت
تا گشت دلم ز عشق پابست غمت از پای فتاد جانم از دست غمت از شوق گلستان رخت مرغ دلم چون بلبل بی نوای شد…
تا دل بجفای عشق تو خو کردست
تا دل بجفای عشق تو خو کردست صد کوه بلا به پیش او چون گردست درد تو شفای این دل درویش است هرکس نه چنین…
تا سنبل زلف تو برآشفت بروی
تا سنبل زلف تو برآشفت بروی خلق از پی جست وجو شده کوی بکوی خواهی نشود واقف اسرار تو کس عارف که ترا بدید گفتی…
تا مستی هستیت نگردد لاشی
تا مستی هستیت نگردد لاشی از جام وصال او کجا نوشی می تا در نظرت نقش توئی می ماند در کوی حقیقت نبری هرگز پی…
تاجی ز خیال وصل تو در سرماست
تاجی ز خیال وصل تو در سرماست پیراهن درد هجر تو در برماست از لوح رخت حروف عالم خوانم مرآت رخ توزان سبب دفتر ماست…
تا مهر جمال تو هویدا شده است
تا مهر جمال تو هویدا شده است از پرتو او دو کون پیدا شده است تا دیده برخسار تو بینا شده است جان و خردم…
جامی که می دو کون را جاست منم
جامی که می دو کون را جاست منم وان قطره که صد هزار دریاست منم حرفی که بکنه سراو گر برسی در وی همه کتاب…
جان و دل من فدای جانان بادا
جان و دل من فدای جانان بادا در حسن رخش دو دیده حیران بادا تا سر بودم همیشه اندر سرمن سودای سر زلف پریشان بادا…
جانا ز جهان جمال تو می بینم
جانا ز جهان جمال تو می بینم از باغ جهان گل وصالت چینم دایم ز جهان مرا چو مشهود توئی در مرتبه شهود بی تلوینم…
جانی که همای عالم قدس بدست
جانی که همای عالم قدس بدست درمانده بدام شهوت و حرص شدست از قید صفات بد اگر گشت جدا بالذات ورا میل بمأوای خودست اسیری…
جز عشق تو نیست در جهان حاصل من
جز عشق تو نیست در جهان حاصل من جز درد و غمت مباد اندر دل من در ملک طرب خانه طلب می کردم جز برسر…
چون سبزه دمیده شد به بستان رخت
چون سبزه دمیده شد به بستان رخت بشکفت بنفشه در گلستان رخت دارد همه روز و شب فغان بلبل مست کافسوس که زاغ شد نگهبان…
حال دل دیوانه عجایب حالیست
حال دل دیوانه عجایب حالیست کین نقطه دل بروی دلبر خالیست در حیرت آنکه این چه خالست و چه رو خاموش چنانم که تو گوئی…
خورشید رخ تو ماه تابان من است
خورشید رخ تو ماه تابان من است لعل لب تو چشمه حیوان من است چون ظلمت و نور عکس زلف و رخ تست کفر دو…
دادم دل خود بعشق یاری که مپرس
دادم دل خود بعشق یاری که مپرس کردم هوس وصل نگاری که مپرس تا دل ببلای غم گرفتار آمد دارم ز جفاش روزگاری که مپرس…
داری سر جور و بیوفائی با ما
داری سر جور و بیوفائی با ما پیوسته ازآن کنی جدائی باما یارب بود این که از سر مهر و وفا رخسار چو خورشید نمائی…
در پرتوحسن دلبری حیرانم
در پرتوحسن دلبری حیرانم کز مهر رخش چو ذره سرگردانم از جور و جفای یار بی مهر و وفا درمانده بدام درد بی درمانم اسیری…
در بادیه عشق تو سرگردانم
در بادیه عشق تو سرگردانم بی رهبر و زاد و بی سروسامانم از دست غم فراق ما را برهان در بزم وصال خویشتن بنشانم اسیری…
در عشق تو بی مذهبم و بی دینم
در عشق تو بی مذهبم و بی دینم نور رخ تو ز کفر و دین می بینم چون دل بصفای معرفت روشن شد در مرتبه…
درد تو دوای این دل رنجورست
درد تو دوای این دل رنجورست وصل تو شفای جان هر مهجورست هر کو ز جهان جمال روی توندید نزدیک محققان ز عرفان دورست اسیری…
دریای دلم نه قعر دارد نه کران
دریای دلم نه قعر دارد نه کران چون ذره به پیش او همه کون و مکان دل مظهر علم حق بود ای نادان پیدا و…
ذاتست و صفات بیحد و اندازه
ذاتست و صفات بیحد و اندازه از وصف تو عالمی پر از آوازه هر ذره ز تو بوصف خاصی مخصوص برحسن تو خاص گلرخان تازه…
روی تو ز مرآت جهان می بینم
روی تو ز مرآت جهان می بینم حسنت ز همه جهان عیان می بینم از غیرت اگر پرده برو افکندی در پرده کون ترا نهان…
رندیم و حریف شاهد و پیمانه
رندیم و حریف شاهد و پیمانه مخمور دو چشم جادوی مستانه از روز ازل نصیب ما عشق تو بود زان روی شدم بعاشقی افسانه اسیری…
روی تو نهان بپرده عالم شد
روی تو نهان بپرده عالم شد مجموعه حسنت از جهان آدم شد اسمت بمراتب ظهورات صفات گه عالم و گه آدم و گه خاتم شد…
زان دم که شدیم آشنای غم تو
زان دم که شدیم آشنای غم تو بیگانه ز خویشم از جفای غم تو با عشق تو عهد ماچو محکم بودست کردیم جهان و جان…
سرمایه عمر من بسودای تو رفت
سرمایه عمر من بسودای تو رفت نقد دو جهان مرا بیغمای تو رفت جان و دلم از جهان بصد حسرت و آه با درد فراق…
ظاهر ز مظاهر جهات ذات منست
ظاهر ز مظاهر جهات ذات منست گر علوی و سفلی است و گر جان و تنست گر عالم و آدم است و گر ملک و…
سرگشته چو گو شدم بمیدان غمت
سرگشته چو گو شدم بمیدان غمت صد زخم بجان خوردم ز چوگان غمت بی راهبری راه بپایان نبرد جویای وصال در بیابان غمت اسیری لاهیجی
شهباز فضای لامکانی مائیم
شهباز فضای لامکانی مائیم سیمرغ هوای بی نشانی مائیم گر ره بخزانه حقیقت طلبی مفتاح در گنج معانی مائیم اسیری لاهیجی
عالم ز جمال تو منور بینم
عالم ز جمال تو منور بینم برصورت آدمت مصور بینم هرکس که بدولت لقای تو رسید شادی جهان ورا میسر بینم اسیری لاهیجی
عمری بامید وصل دلبر بودم
عمری بامید وصل دلبر بودم در آتش هجر او چو اخگر بودم تاره بحریم حرمتش یافت دلم دایم ز طلب چو حلقه بردر بودم اسیری…
عشق تو مرا ز عالم آزادی داد
عشق تو مرا ز عالم آزادی داد تاباد، غم عشق تو برجانم باد دایم دل و جان بیاد تو مشغولند هرگز بود آیا که کنی…
گفتی چو غمت رسد ترا غمخوارم
گفتی چو غمت رسد ترا غمخوارم شادت کنم و بغم دگر نگذارم اکنون که ز پا فتادم از درد فراق بردست وصال جان ما بردارم…
لعل لب تو از می ناب اولیتر
لعل لب تو از می ناب اولیتر دندان تو از در خوشاب اولیتر در خورد دلم بجز لب لعل تو نیست زان رو که شراب…
ما بنده عشق و از خرد آزادیم
ما بنده عشق و از خرد آزادیم با درد و غم عشق تو بس دلشادیم چون حاصل عمر ما بجز عشق تو نیست گوئی مگر…
ما جمله جهان مصحف ذاتت دانیم
ما جمله جهان مصحف ذاتت دانیم از هر ورقی آیت و صفت خوانیم با آنکه مدرسیم در مکتب عشق در معرفت کنه تو ما نادانیم…
ما چون ز ازل مست و خراب آمده ایم
ما چون ز ازل مست و خراب آمده ایم با ساغر و جام و باشراب آمده ایم تقوی مطلب زما چواز حکم ازل با شاهد…
ما کاشف رمز علم الاسمائیم
ما کاشف رمز علم الاسمائیم در بحر وجود در بی همتائیم گنجی که همه جهان طلسمات ویند گر راه بدان گنج بیابی مائیم اسیری لاهیجی
ما را بجهان نیست بجز یک هوسی
ما را بجهان نیست بجز یک هوسی کایی و به پیش ما نشینی نفسی لعل لب خود بپرسشی بگشائی گوئی که بگو تو از کجائی…
ما محرم اسرار الهیم ای دل
ما محرم اسرار الهیم ای دل ما واقف هر چیز کماهیم ای دل در ملک شهود و تخت تمکین و یقین بی هیچ شکی حاکم…
ما مست مدام کوی آن خماریم
ما مست مدام کوی آن خماریم عالم همگی شراب و ما می خواریم هر لحظه جهان بجرعه نوشیدیم مست ابدیم و از ازل خماریم اسیری…





