بدادیم و جان نمیخواهیم
دل بدادیم و جان نمیخواهیم خلوتی جز نهان نمیخواهیم از نهانی که هست خلوت ما پای دل در میان نمیخواهیم خدمت تو مرا ز جان…
بدان رخ نظری بایستی
یا بدان رخ نظری بایستی یا از آن لب شکری بایستی یا مرا در غم و اندیشهٔ او چون دل او دگری بایستی نیست از…
برده دل من و جفا کرده
ای برده دل من و جفا کرده بافرقت خویشم آشنا کرده آخر به جفا مرا بیازردی در اول دوستی وفا کرده روی از تو بتا…
بس که کشیدم از تو بیداد
از بس که کشیدم از تو بیداد از دست تو آمدم به فریاد فریاد از آن کنم که آمد بر من ز تو ای نگار…
برادر عشق سودایی خوشست
ای برادر عشق سودایی خوشست دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست در بیابان رهروان عشق را زاب چشم خویش دریایی خوشست غمگنان را هر زمان در…
بندهٔ روی تو خداوندان
ای بندهٔ روی تو خداوندان دیوانهٔ زلف تو خردمندان بازار جمال روی خوبت را آراسته رسته رسته دلبندان در هر پس در مجاوری داری گریان…
به دیدهٔ دریغ خاک درت
ای به دیدهٔ دریغ خاک درت همه سوگند من به جان و سرت گوش را منتست بر همه تن از پی آن حدیث چون شکرت…
به عشقش رخ به خون تر میکند
دل به عشقش رخ به خون تر میکند جان ز جورش خاک بر سر میکند میخورد خون دل و دل عشوهاش میخورد چون نوش و…
به نو هر روز باری میکشم
نو به نو هر روز باری میکشم بار نبود چون ز یاری میکشم ناشکفته زو گلی هرگز مرا هر زمان زو رنج خاری میکشم گر…
به کوی تو رهگذر دارم
تا به کوی تو رهگذر دارم کس نداند که من چه سر دارم دل ربودی و قصد جان کردی رسم و آیین تو ز بر…
به مهر تو تولا کردهام
تا به مهر تو تولا کردهام از همه خوبان تبرا کردهام هر غمی کاید به روی من ز تو جای آن در سینه پیدا کردهام…
بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا کی بود ممکن که باشد خویشتنداری مرا سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی چون ز من…
بیتو به صدهزار زاریست
دل بیتو به صدهزار زاریست جان در کف صدهزار خواریست در عشق تو ز اشک دیده دل را الحق ز هزار گونه یاریست در راه…
بیل عشق تو دل گل ندارد
به بیل عشق تو دل گل ندارد که راه عشق تو منزل ندارد قدم بر جان همی باید نهادن در این راه و دلم آن…
پسر بردهٔ قلندر گیر
ای پسر بردهٔ قلندر گیر پرده از روی کارها برگیر کفر و اسلام کار کس نکند آشیان زین دو شاخ برتر گیر این دو معشوقهٔ…
ت اندر جهان نمیگنجد
حسنت اندر جهان نمیگنجد نامت اندر دهان نمیگنجد راز عشقت نهان نخواهد ماند زانکه در عقل و جان نمیگنجد با غم تو چنان یگانه شدم…
ت اندر میان جان دارم
عشقت اندر میان جان دارم جان ز بهر تو بر میان دارم تا مرا بر سر جهان داری به سرت گر سر جهان دارم گویی…
ت به آب دیده میسر نمیشود
وصلت به آب دیده میسر نمیشود دستم به حیلههای دگر درنمیشود هرچند گرد پای و سر دل برآمدم هیچم حدیث هجر تو در سر نمیشود…
ت چو به دلبری درآمد
زلفت چو به دلبری درآمد بس کس که ز جان و دل برآمد هم رایت خوشدلی نگون شد هم دولت بیغمی سر آمد دل گم…
ت به دل و به جان دریغست
مهرت به دل و به جان دریغست عشق تو به این و آن دریغست وصل تو بدان جهان توان یافت کان ملک بدین جهان دریغست…
ت حسن ترا لطف تو گر پنج کند
نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز چار…
ت عشق تو زین بیشم نماند
طاقت عشق تو زین بیشم نماند بیش از این بیتو سر خویشم نماند راست میخواهی نخواهم بیتو عمر برگ گفتار کمابیشم نماند شد توانگر جانم…
ت حسن تو از مه برگذشت
رایت حسن تو از مه برگذشت با من این جور تو از حد درگذشت آتش هجر توام خوش خوش بسوخت آب اندوه توام از سر…
ت عشقت به دل و جان رسید
غارت عشقت به دل و جان رسید آب ز دامن به گریبان رسید جان و دلی داشتم از چیزها نبوت آن نیز به پایان رسید…
تا گر دوستی گر دشمنی
دوستا گر دوستی گر دشمنی جان شیرین و جهان روشنی در سر کار تو کردم دین و دل انده جانست وان در میزنی برنیارم سر…
ترا طبع داوری بودی
گر ترا طبع داوری بودی در تو وصف پیمبری بودی آلت دلبری جمالت هست طبع دربار بر سری بودی گفتن اندر همه مسلمانی چون تویی…
ترا روزی ز ما یاد آمدی
گر ترا روزی ز ما یاد آمدی دل کجا از غم به فریاد آمدی خرمن اندوه کی ماندی به جای گر ز سوی وصل تو…
تم در فراق تو برسید
طاقتم در فراق تو برسید صبر یکبارگی ز من برمید تا گرفتار عشق شد جانم بر دلم باد خرمی نوزید چرخ بر روزنامهٔ عمرم همه…
تم سر به پیمان درنیاری
گرفتم سر به پیمان درنیاری سر جور و جفا باری چه داری چو یاران گر به پیغامی نیرزم به دشنامی چرا یادم نیاری به غم…
تم کز غم من غم نداری
گرفتم کز غم من غم نداری عفاکالله دروغی هم نداری به بند عشوه پایم بسته میدار کز این سرمایه باری کم نداری به دشنامی که…
تو بریدن صنما روی نیست
از تو بریدن صنما روی نیست زانکه چو رویت به جهان روی نیست تا تو ز کوی تو برون رفتهای کوی تو گویی که همان…
تو جانا زندگانی میکنم
بیتو جانا زندگانی میکنم وز تو این معنی نهانی میکنم شرم باد از کار خویشم تا چرا بیتو چندین زندگانی میکنم تو نه و من…
تی کزین پس کنم سازگاری
نگفتی کزین پس کنم سازگاری به نام ایزد الحق نکو قول یاری بهانه چه جویی کرانه چه گیری بیا در میان نه به حق هرچه…
تی یک دلم همی باید
دوستی یک دلم همی باید وگرم خون دل خورد شاید خود نگه میکنم به مادر دهر تا به عمری از این یکی زاید هیچکس نیست…
جان آمد مرا کار از دل خویش
به جان آمد مرا کار از دل خویش غمی گشتم زکار مشکل خویش در آن دریا شدستم غرقه کانجا بجز غم مینبینم ساحل خویش به…
جان من به جان تو کز آرزوی تو
ای جان من به جان تو کز آرزوی تو هست آب چشم من همه چون آب جوی تو ای من غلام آن خم گیسوی مشکبوی…
جان و دل به دست غم تو ندادمی
گر جان و دل به دست غم تو ندادمی پای نشاط بر سر گردون نهادمی گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا این کارهای…
جمال جمله به جوی تو میرود
آب جمال جمله به جوی تو میرود خورشید در جنیبت روی تو میرود ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش دل در رکاب…
جران تو جانم میبرآید
ز هجران تو جانم میبرآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید فروشد روزم از غم چند گویی که میکن حیلهای تا شب چه زاید سیهرویی من…
جهان را به حضرت تو نیاز
ای جهان را به حضرت تو نیاز در جاه تو تا قیامت باز درگهت قبلهای که در که و مه خدمت او فریضه شد چو…
چو شیرین لبت شکر باشد
نه چو شیرین لبت شکر باشد نه چو روشن رخت قمر باشد با سخنهای تلخ چون زهرت عیش من خوشتر از شکر باشد تو به…
خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
خهخه به نام ایزد آن روی کیست یارب آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب در وصف حسن آن…
حسن قرین نوبهار آیی
در حسن قرین نوبهار آیی در جور نظیر روزگار آیی چون شاخ زمانهای که هر ساعت از رنگ دگر همی بیارایی هر وعده که بود…
خوبت خدای میداند
رخ خوبت خدای میداند که اگر در جهان به کس ماند ماه را بر بساط خوبی تو عقل بر هیچ گوشه ننشاند شعلهٔ آفتاب را…
خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی
ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت یارب چه چشم زخمست خوبیت را…
د وصل تو کاری درازست
امید وصل تو کاری درازست امید الحق نشیبی بیفرازست طمع را بر تو دندان گرچه کندست تمنا را زبان باری درازست ره بیرون شد از…
دانی که من جز تو کس را ندانم
تو دانی که من جز تو کس را ندانم تویی یار پیدا و یار نهانم مرا جای صبر است و دانم که دانی ترا جای…
در آن یار دلاویز آویخت
دل در آن یار دلاویز آویخت فتنه اینست که آن یار انگیخت دل و دین و می و عهد و قوت رخت بر سر به…
در هوست ز جان برآید
دل در هوست ز جان برآید جان در غمت از جهان برآید گو جان و جهان مباش اندیک مقصود تو از میان برآید سودیست تمام…
دست غم یار دلارام بماندم
در دست غم یار دلارام بماندم هشیارترین مرغم و در دام بماندم بردم ندب عشق ز خوبان جهان من از دست دل ساده سرانجام بماندم…
در وصال تو بختم به کام دل برساند
نه در وصال تو بختم به کام دل برساند نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشیند اگر زمانه…
دل تو مرا به باد دادی
ای دل تو مرا به باد دادی از بس که نمودی اوستادی از دست تو در بلا فتادم آخر تو کجا به من فتادی چند…
دل کم عشق یار میگیرد
نه دل کم عشق یار میگیرد نه با دگری قرار میگیرد از دست تو آن سرشک میبارم کانگشت ازو نگار میگیرد سرمایهٔ صدهزار غم بیش…
دل من بردهای قصد جفا کردهای
تا دل من بردهای قصد جفا کردهای نی بر من بودهای نی غم من خوردهای هست به نزدیک خلق جرم من و تو پدید من…
دل مسکین من در کار تست
تا دل مسکین من در کار تست آرزوی جان من دیدار تست جان و دل در کار تو کردم فدا کار من این بود دیگر…
دلافروز و دلارام آمدی
بس دلافروز و دلارام آمدی خه به نام ایزد به هنگام آمدی بسکه بودم در پی صید چو تو آخرم امروز در دام آمدی کار…
دلبر عیار ترا یار توان بود
ای دلبر عیار ترا یار توان بود غمهای ترا با تو خریدار توان بود با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد با یاد…
دلم ای یار همچنان که تو دیدی
بیدلم ای یار همچنان که تو دیدی دیده گهربار همچنان که تو دیدی در کف عشق تو جان ممتحن من هست گرفتار همچنان که تو…
دم به مراعات دلم گرم نداری
یک دم به مراعات دلم گرم نداری یک ذره مرا حرمت و آزرم نداری من دوست ندارم که ترا دوست ندارم تو شرم نداری که…
دم جهان را نوایی ندارد
بدیدم جهان را نوایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد بدین ماه زرینش در خیمه منگر که در اندرون بوریایی ندارد به عمری از آن…
دور بدیدم آن پری را
از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را بر گوشهٔ عارض…
دور تو کم کسی امان یابد
در دور تو کم کسی امان یابد در عشق تو کم دلی زبان یابد خود نیز نشان نمیتوان دادن زانکس که ز تو همی نشان…
دوست به کام دشمنم کردی
ای دوست به کام دشمنم کردی بردی دل و زان پسم جگر خوردی چون دست ز عشق بر سر آوردم از دست شدی و سر…
دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم
ای دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد جان…
دیر به دست آمده بس زود برفتی
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود…
ر هنوز ما را از خود نمیشمارد
دلبر هنوز ما را از خود نمیشمارد با او چه کرد شاید با او که گفت یارد جانم فدای زلفش تا خون او بریزد عمرم…
را بر سر عهد و وفا باش
نگارا بر سر عهد و وفا باش در آیین نکوعهدی چو ما باش چنانک از ما جدایی ماهرویا زهرچ آن جز وفا باید جدا باش…
را به غمت نیاز میبینم
دل را به غمت نیاز میبینم کارت همه کبر و ناز میبینم وان جامه که دی وصل ما بودی اکنون نه بر آن طراز میبینم…
را تو به هر صفت که داری
ما را تو به هر صفت که داری دل گم نکند ز دوستداری هردم به وفا یکی هزارم گرچه به جفا یکی هزاری هیچت غم…
را جز تو دلداری ندارم
نگارا جز تو دلداری ندارم بجز تو در جهان یاری ندارم بجز بازار وسواس تو در دل به جان تو که بازاری ندارم اگرچه خاطرم…
را عشقت به هم برمیزند
هرکرا عشقت به هم برمیزند عاقبت چون حلقه بر در میزند طالعی داری که از دست غمت هرکرا دستیست بر سر میزند در هوای تو…
راه صلاح برنمیگیرد
دل راه صلاح برنمیگیرد کردم همه حیله درنمیگیرد معشوقه دگر گرفت و دیگر شد دل هرچه کند دگر نمیگیرد الحق نه دروغ راست باید گفت…
رخت دل اندر سر زلف تو نهادیم
تا رخت دل اندر سر زلف تو نهادیم بر رخ ز غم عشق تو خونابه گشادیم در کار تو جان را به جفا نیست گرفتیم…
رخت رشک آفتاب شده
ای رخت رشک آفتاب شده آفتاب از رخت به تاب شده آفتابیست آن دو عارض تو زلف تو پیش او نقاب شده زود بینم ز…
رخسار تو چون دسته بستند
گل رخسار تو چون دسته بستند بهار و باغ در ماتم نشستند صبا را پای در زلف تو بشکست چو چین زلف تو بر هم…
رفت و این بتر بر دلبر نمیرسم
دل رفت و این بتر بر دلبر نمیرسم کان میکنم ولیک به گوهر نمیرسم درویش حال کرد غم عشق او مرا زان در وصال یا…
رم جز غم تو غمگساری
ندارم جز غم تو غمگساری نه جز تیمار تو تیمارداری مرا از تو غم تو یادگارست از این بهتر چه باشد یادگاری بدان تا روزگارم…
رنگ مهر از رخ روشن گرفتهام
تا رنگ مهر از رخ روشن گرفتهام بیرنگ او ببین که چه شیون گرفتهام دریای من غذای دل تنگ من شدست دریای کشتیی که به…
روی تو آیت نکویی
ای روی تو آیت نکویی حسن تو کمال خوبرویی راتب شده عالم کهن را هردم ز تو فتنهای به نویی معروف لبت به تنگباری چونان…
رویم ز چرخ دندانخای
زردرویم ز چرخ دندانخای تیرهرایم ز عمر محنتزای نه امیدی که سرخ دارم روی نه نوبدی که تازه دارم رای با که گویم که حق…
ز از دل خبر نداشتهای
هرگز از دل خبر نداشتهای بر دلم رنج از آن گماشتهای سپر افکنده آسمان تا تو رایت جور برافراشتهای که خورد بر ز تو که…
روی خوب تو سبب زندگانیم
ای روی خوب تو سبب زندگانیم یک روزه وصل تو طرب جاودانیم جز با جمال تو نبود شادمانیم جز با وصال تو نبود کامرانیم بییاد…
روی دلفروزت سامان بنمیماند
با روی دلفروزت سامان بنمیماند با زلف جهانسوزت ایمان بنمیماند در ناحیت دلها با عشق تو شد والی جز شحنهٔ عشقت را فرمان بنمیماند زین…
زلف تابدار ترا صدهزار خم
ای زلف تابدار ترا صدهزار خم وی جان غمگسار مرا صدهزار غم خالی نگردد از غم عشق تو جان من تا حلقهای زلف تو خالی…
زمان از غم نیاسایم همی
یک زمان از غم نیاسایم همی تا که هستم باده پیمایم همی میکنم تدبیر گوناگون ولیک بستهٔ تقدیر نگشایم همی چند باشم دروفای دلبران چون…
سر پیوند آن نگار ندارم
جز سر پیوند آن نگار ندارم گرچه ازو جز دل فکار ندارم هر نفسم یاد اوست گرچه ازو من جز نفس سرد یادگار ندارم شاد…
ش از رخ چو پرده برگیرد
حسنش از رخ چو پرده برگیرد ماه واخجلتاه درگیرد چون غم او درآید از در دل صبر بیچاره راه برگیرد شاهد جانم و دلم غم…
س که ز حال من خبر یابد
هرکس که ز حال من خبر یابد بدعهدی تو به جمله دریابد بر من غم تو کمین همی سازد جانم شده گیر اگر ظفر یابد…
س که غم ترا فسانهست
هرکس که غم ترا فسانهست دستخوش آفت زمانهست هرکس که غم ترا میان بست از عیش زمانه بر کرانهست تو یار یگانهای و بایست یار…
ش اندر جور تلقین میکند
زلفش اندر جور تلقین میکند رخ پیاده حسن فرزین میکند در رکابش حسن خواهد رفت اگر اسب حسن این است کو زین میکند بر کمالش…
شق تو نهانم آشکارست
ز عشق تو نهانم آشکارست ز وصل تو نصیبم انتظارست ز باغ وصل تو گل کی توان چید که آنجا گفتگوی از بهر خارست ولی…
شده از رخ تو تاب قمر
ای شده از رخ تو تاب قمر وی شده از لب تو آب شکر از رخ و زلف خویش در عالم فتنهای در فکندی ای…
شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند
آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمیزند زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز چون…
عاشقان گیتی یاری دهید یاری
ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم بسته به دوستی دل بنموده…
شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست
هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف…
عشق تو از غمها نجاتست
غم عشق تو از غمها نجاتست مرا خاک درت آب حیاتست نمیجویم نجات از بند عشقت چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست مرا گویند راه…
عزیزم بر تو گر خوارم
گر عزیزم بر تو گر خوارم چه کنم دوستت همی دارم بر دلم گو غمت جهان بفروش با چنین صد غمت خریدارم سایه بر کار…
عشق توام به سر نخواهد شد
بیعشق توام به سر نخواهد شد با خوی تو خوی در نخواهد شد آوخ که بجز خبر نماند از من وز حال منت خبر نخواهد…
عشقت ای شیرین صنم گرچه بر سر برمیزنم
از عشقت ای شیرین صنم گرچه بر سر برمیزنم نه یار دیگر میکنم نه رای دیگر میزنم تو شاه خوبانی و من تا روز بر…
عمری آخرم روزی وفا کن
به عمری آخرم روزی وفا کن به بوسی حاجتم روزی روا کن جفا کن با من آری تا توانی تو همچون روزگار آری جفا کن…





