تا ببینی که من بر چه کارم
بیا تا ببینی که من بر چه کارم نیایی میا برگ این هم ندارم به جانی که بیتو مرا میبرآید چه باید جهانی به هم…
تا صبح یار در بر بود
دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه…
تا کی فلک رنجور دارد
مرا تا کی فلک رنجور دارد ز روی دلبرم مهجور دارد به یک باده که با معشوق خوردم همه عمرم در آن مخمور دارد ندانم…
تاثیر عشقت بر دل آمد
مرا تاثیر عشقت بر دل آمد همه دعوی عقلم باطل آمد دلم بردی به جانم قصد کردی مرا این واقعه بس مشکل آمد ز دل…
ترا دل همی چنان خواهد
گرد ترا دل همی چنان خواهد که دل از بنده رایگان خواهد بنده را کی محل آن باشد کانچه خواهی تو جز چنان خواهد به…
ترا خرد نباید شمرد
عشق ترا خرد نباید شمرد عشق بزرگان نبود کار خرد بار تو هرکس نتواند کشید خار تو هر پای نیارد سپرد جز به غنیمت نشمارم…
تو آرام دلها میبرد
روی تو آرام دلها میبرد زلف تو زنهار جانها میخورد تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت عافیت را کس به کس مینشمرد منهی عشق به…
تو بر ماه لشکر میکشد
حسن تو بر ماه لشکر میکشد عشق تو بر عقل خنجر میکشد خدمتش بر دست میگیرد فلک هر کرا دست غمت برمیکشد دست عشقت هرکرا…
تو از ملک جهان خوشترست
عشق تو از ملک جهان خوشترست رنج تو از راحت جان خوشترست خوشترم آن نیست که دل بردهای دل در جان میزند آن خوشترست من…
تو بیروی تو درد دلیست
عشق تو بیروی تو درد دلیست مشکل عشق تو مشکل مشکلیست بیتو در هر خانه دستی بر سریست وز تو در هر کوی پایی در…
تو بر هرکه عافیت بهسر آرد
عشق تو بر هرکه عافیت بهسر آرد هر دو جهانش به زیر پای درآرد عقل که در کوی روزگار نپاید بر سر کوی تو عمرها…
تو تکیه بر قمر دارد
زلف تو تکیه بر قمر دارد لب تو لذت شکر دارد عشق این هر دو این نگار مرا با لب خشک و چشم تر دارد…
تو دل را نکو پیرایهایست
عشق تو دل را نکو پیرایهایست دیده را دیدار تو سرمایهایست تیر مژگان ترا خون ریختن در طریق عشق کمتر پایهایست از وفا فرزند اندوه…
تو ز دل برید نتواند
عشق تو ز دل برید نتواند وصل تو به جان خرید نتواند روی تو اگر نه آفتاب آید چونست که درست دید نتواند طرفه شکریست…
تو دلا نهان نماند
درد تو دلا نهان نماند اندوه تو جاودان نماند از عشق مشو چنین شکفته کان روی نکو چنان نماند آوازهٔ تو فرو نشیند وز محنت…
تو عشق من افزون میکند
حسن تو عشق من افزون میکند عشق او حالم دگرگون میکند غمزهای از چشم خونخوارش مرا زهره کرد آب و جگر خون میکند خندهٔ آن…
تو صدهزار جان ارزد
درد تو صدهزار جان ارزد گرد تو نور دیدگان ارزد نه غمت را بها به جان بکنم که برآنم که بیش از آن ارزد گرچه…
تو قضای آسمانست
عشق تو قضای آسمانست وصل تو بقای جاودانست آسیب غم تو در زمانه دور از تو بلای ناگهانست دستم نرسد همی به شادی تا پای…
تو گر بر همین قرار بماند
حسن تو گر بر همین قرار بماند قاعدهٔ عشق استوار بماند از رخ تو گر بر این جمال بمانی بس غزل تر که یادگار بماند…
جهان نگر که جفای که میکشم
کار جهان نگر که جفای که میکشم دل را به پیش عهد وفای که میکشم این نعرههای گرم ز عشق که میزنم این آههای سرد…
چشم تو که تا زندهام
بدو چشم تو که تا زندهام تو خداوندی و من بندهام سر زلف تو گواه منست که من از بهر رخت زندهام به رخ خویش…
چون در خورد همت میکنم
باز چون در خورد همت میکنم سر فدای تیغ نهمت میکنم قیمت یک بوس او صد بدره زر گر کنم با او خصومت میکنم من…
چون چهرهٔ زیبای تو نیست
ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست مشک چون زلف گلآرای تو نیست کس ندیدست رخ خوب ترا که چو من بنده و مولای تو نیست…
چون ماه آسمان داری
روی چون ماه آسمان داری قد چون سرو بوستان داری دل تو داری غلط همی گویم نه به جان و سرت که جان داری در…
خوشی چشم بدت دورباد
سخت خوشی چشم بدت دورباد سال و مه و روز و شبت سور باد بندهٔ زلفین تو شد غالیه خاک کف پای تو کافور باد…
خوب خویش را پنهان مکن
روی خوب خویش را پنهان مکن دل به دست تست قصد جان مکن حجرهٔ بیداد آبادان مخواه خانهٔ صبر مرا ویران مکن هر زمان گویی…
دار آخر جفا چندین مکن
شرم دار آخر جفا چندین مکن قصد آزار من مسکین مکن پایی از غم در رکاب آوردهام بیش از این اسب جفا را زین مکن…
دارم که یک ساعت مرا بیغم بنگذارد
بتی دارم که یک ساعت مرا بیغم بنگذارد غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد نصیحتگو مرا گوید که برکن دل ز عشق او…
در خوبی قیامت میکند
یار در خوبی قیامت میکند حسن بر خوبان غرامت میکند در قمار حسن با ماه تمام دعوی داو تمامت میکند از کمان ابروان کرد آنچه…
در ره نگارم آمد پیش
دوش در ره نگارم آمد پیش آن به خوبی ز ماه گردون بیش گشته از روی و زلف خونخوارش خاک گلرنگ و باد مشک پریش…
دانی که بیتو حال چونست
مرا دانی که بیتو حال چونست به هر مژگان هزاران قطره خونست تنم در بند هجر تو اسیرست دلم در دست عشق تو زبونست غم…
دانی که سر صحبت ما دارد یار
هیچ دانی که سر صحبت ما دارد یار سر پیوند چو من باز فرود آرد یار کاشکی هیچکسی زو خبری میدهدی تا از این واقعه…
در روزگار مینشود
دست در روزگار مینشود پای عمر استوارمینشود شاهد خوب صورتست امل در دل و دیده خوار مینشود روز شادی چو راز گردونست لاجرم آشکار مینشود…
در زهد و توبه دربستم
آخر در زهد و توبه دربستم وز بند قبول آن و این رستم بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم وز بادهٔ ناب توبه بشکستم با آن…
در شهر برگویم غم دل
کرا در شهر برگویم غم دل که آید در دو عالم محرم دل دلی دارم همیشه همدم غم غمی دارم همیشه همدم دل دل عالم…
در عاشقی جانی زیانگیر
دلا در عاشقی جانی زیانگیر وگرنه جای بازی نیست جانگیر جهان عاشقی پایان ندارد اگر جانت همی باید جهانگیر مرا گویی چنین هم نیست آخر…
در وصل یار مینرسد
دست در وصل یار مینرسد جز غمم زان نگار مینرسد عشق را گرچه آستانه بسیست هیچ در انتظار مینرسد از شمار وصال دوست مرا جز…
دستم به زیر سنگ آورد
باز دستم به زیر سنگ آورد باز پای دلم به چنگ آورد برد لنگی به راهواری پیش پیش از بس که عذر لنگ آورد پای…
دل از آرزوی دوست به جانست
کار دل از آرزوی دوست به جانست تا چه شود عاقبت که کار در آنست کرد ز جان و جهان ملول به جورم با همه…
دل هر زمان فزون دارم
درد دل هر زمان فزون دارم چه کنم بیوفاست دلدارم همه با من جفا کند لیکن به جفا هیچ ازو نیازارم بار اندوه و رنج…
دل در میان نمیآرد
یار دل در میان نمیآرد وز دل من نشان نمیآرد سایه بر کار من نمیفکند تا که کارم به جان نمیآرد وز بزرگی اگرچه در…
دو از عشق پشیمان شوم
روز دو از عشق پشیمان شوم توبه کنم باز و به سامان شوم باز به یک وسوسهٔ دیو عشق بار دگر با سر دیوان شوم…
دوش آن صنم بادهفروش
باز دوش آن صنم بادهفروش شهری از ولوله آورد به جوش صبحدم بود که میشد به وثاق چون پرندوش نه بیهش نه به هوش دست…
را انده جان میندارد
دلم را انده جان میندارد چنان کاید جهانی میگذارد حدیث عشق باز اندر فکندست دگر بارش همانا میبخارد چه گویم تا که کاری برنسازد چه…
را از وفا چه آزارست
حسن را از وفا چه آزارست که همه ساله با جفا یارست خود وفا را وجود نیست پدید وین که در عادتست گفتارست از برون…
رهی دوستی روی تست
جرم رهی دوستی روی تست آفت سودای دلش موی تست دل نفس از عشق تو تنها نزد در همه دلها هوس روی تست ناوک غمزه…
رهی دوستی روی تو
جرم رهی دوستی روی تو آفت سودای دلش موی تو دل نفس عشق تو تنها زند در همه دلها هوس روی تو ناوک غمزه مزن…
سر دل به سر نمیآید
درد سر دل به سر نمیآید پای از گل عشق برنمیآید آوخ عمرم به رخنه بیرون شد وین بخت ز رخنه درنمیآید گفتم شب عیش…
ز رازت خبر نمییابد
جان ز رازت خبر نمییابد عقل خوی تو درنمییابد چون تو بازارگان ترکستان مینیارد مگر نمییابد وصل چون دارم از تو چشم که چشم بر…
صوت نمیبندد که دل یاری دگر گیرد
مرا صوت نمیبندد که دل یاری دگر گیرد مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد که بگذارد…
عاشق چو زعفران باشد
رنگ عاشق چو زعفران باشد هرکه عاشق بود چنان باشد روی فارغدلان به رنگ بود رنگ غافل چو ارغوان باشد قاصد عشق او ز ره…
عجب که ترا یاد دوستان آمد
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران…
کز نیکوان یاری نباشد
ترا کز نیکوان یاری نباشد مرا نزد تو مقداری نباشد نباشد دولت وصلت کسی را وگر باشد مرا باری نباشد ترا گر کار من دامن…
کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد
چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد چه کنم صبر کنم گر ز تو بیداد رسد گر وصال تو به ما مینرسد ما…
کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد
صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد خویشتن در بند نیک و بد مکن از…
کی گیرم اندر آغوشت
باز کی گیرم اندر آغوشت کی بیارم به دست چون دوشت هرگز آیا به خواب خواهم دید یک شبی دیگر اندر آغوشت تا بدیدم به…
که با سر زلف تو کارها دارم
بیا که با سر زلف تو کارها دارم ز عشق روی تو در سر خمارها دارم بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو…
گر چون تو دلداری نباشد
مرا گر چون تو دلداری نباشد هزاران درد دل باری نباشد چو تو یا کم ز تو یاری توان جست چه باشد گر ستمکاری نباشد…
گرد وفا نمیگردد
یار گرد وفا نمیگردد حاجتی زو روا نمیگردد ما به گرد درش همی گردیم گرچه او گرد ما نمیگردد یک زمان صحبت جدایی یار از…
مرنجان کایزد ترا برنجاند
مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند ز من مگرد که احوال تو بگرداند در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی که آب دیدهٔ من آتش…
ماه از مشک خرمن میزنی
گرد ماه از مشک خرمن میزنی واتش اندر خرمن من میزنی پردهٔ شب را بدین دوری چرا بر فراز روز روشن میزنی من ز سودای…
ما را به هیچ برنگرفت
یار ما را به هیچ برنگرفت وانچه گفتیم هیچ درنگرفت پردهٔ ما دریده گشت و هنوز پرده از روی کار برنگرفت درنیامد ز راه دیده…
من ای من سگ هندوی تو
ترک من ای من سگ هندوی تو دورم از روی تو دور از روی تو بر لب و چشمت نهادم دین و دل هر دو…
مه را رخ و فرزین نهادست
رخت مه را رخ و فرزین نهادست لبت بیجاده را صد ضربه دادست چو رویت کی بود آن مه که هر مه سه روز از…
میگیرم چو با ما کردهای
سهل میگیرم چو با ما کردهای گرچه میگیرم که عمدا کردهای من خود از سودای تو سرگشتهام هر زمان با من چه صفرا کردهای کشتی…
میدار کانچه بنمودی
یاد میدار کانچه بنمودی در وفا برخلاف آن بودی حال من دیده در کشاکش هجر وصل را هیچ روی ننمودی ناز تنهات بود عادت و…
ندارم که روی از تو بتابم
روی ندارم که روی از تو بتابم زانکه چو روی تو در زمانه نیابم چون همه عالم خیال روی تو دارد روی ز رویت بگو…
نقش رخ تو بر نگین دارد
جان نقش رخ تو بر نگین دارد دل داغ غم تو بر سرین دارد تا دامن دل به دست عشق تست صد گونه هنر در…
نقش رخت بر جان ندارم
اگر نقش رخت بر جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم ز تو یک درد را درمان مبادم اگر صد درد بیدرمان ندارم ز عشقت…
نهای ز حالم ای جان و زندگانی
آگه نهای ز حالم ای جان و زندگانی دردا که در فراقت میبگذرد جوانی عمری همی گذارم روزی همی شمارم روزی چنان که آید عمری…
هر محنتی به روی آرد
عشق هر محنتی به روی آرد مکن ای دل گرت نمیخارد وز چه رویت همی شود غم عشق روی سرکش که روی این دارد دامن…
نیستی آنچنان که میباید
چون نیستی آنچنان که میباید تن در دادم چنانکه میآید گفتی که از این بتر کنم خواهی الحق نه که هیچ درنمیباید با این همه…
وصال تو تقاضا میکند
جان وصال تو تقاضا میکند کز جهانش بیتو سودا میکند بالله ار در کافری باشد روا آنچه هجران تو با ما میکند در بهای بوسهای…
همه چابکی و زیبایی
این همه چابکی و زیبایی این چنین از کجا همی آیی چون مه چارده به نیکویی چون بت آزری به زیبایی مه نخوانم ترا معاذالله…
وصل اندر زبانی افکنی
نام وصل اندر زبانی افکنی تا دلم را در گمانی افکنی راست چون جان بر میان بندد دلم خویشتن را بر کرانی افکنی از جهان…
وقتی خوشست امروز و حالی
مرا وقتی خوشست امروز و حالی قدحها پر کنید و حجره خالی که داند تا چه خواهد بود فردا بزن رود و بیاور باده حالی…
ا اگر به جانت بیابم گران نباشی
جانا اگر به جانت بیابم گران نباشی جانم مباد اگر به عزیزی چو جان نباشی هان تا قیاس کار خود از دیگران نگیری کار تو…
ا به جان رسید ز عشق تو کار ما
جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما دردا که نیستت خبر از روزگار ما در کار تو ز دست زمانه غمی شدم ای…
ا به غریبستان چندین بنماند کس
جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق…
ا به کمال صورتیای
جانا به کمال صورتیای در حسن و جمال آیتیای وصف رخ تو چگونه گویم میدان که به رخ قیامتیای با وصل تو ملک جم نخواهم…
ا دلم از خال سیاه تو به حالیست
جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست در آرزوی خواب شب از بهر خیالت حقا که…
ا دلم از غمت به جان آمد
جانا دلم از غمت به جان آمد جانم ز تو بر سر جهان آمد از دولت این جهان دلی بودم آن نیز به دولتت گران…
ا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد
جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد اندام سیم رنگت خروارها زر ارزد هرچند دلربایی زلفت به جان خریدم کاواز مرغ جانان شاخ صنوبر ارزد…
ا ز غم عشق تو امروز چنانم
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم وز دیده نهان کرد…
ا که غمت ز در درآید
آنرا که غمت ز در درآید مقصود دو عالمش برآید در پای تو هرکه کشته گردد از کل زمانه بر سر آید با رنج تو…
ا و دریغا که دل از دست بدادم
دردا و دریغا که دل از دست بدادم واندر غم و اندیشه و تیمار فتادم آبی که مرا نزد بزرگان جهان بود خوش خوش همه…
ار به طبع گشت رام آخر
دلدار به طبع گشت رام آخر وین کار به صبر شد تمام آخر آن کرهٔ سر کشیدهٔ توسن بیرایض گشت خوش لگام آخر وان مرغ…
آرزوی جانم در آرزوی آنم
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم کز هجر یک شکایت در گوش وصل خوانم دانی چگونه باشم در محنتی چنینم زان پس که دیده باشی…
از خوبان دیگر برگرفتم
دل از خوبان دیگر برگرفتم ز دل نو باز عشقی درگرفتم ندانستم که اصل عاشقی چیست چو دانستم رهی دیگر گرفتم فکندم دفتر و جستم…
از کجات پرسم چونست روزگارت
خه از کجات پرسم چونست روزگارت ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت در آرزوی رویت دور از سعادت تو پیچان و سوگوارم…
از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وز شب تپانچهها زده بر روی آفتاب بر سیم ساده بیخته از مشک سودهگرد بر برگ لاله ریخته…
آن داری کامروز مرا شاد کنی
سر آن داری کامروز مرا شاد کنی دل مسکین مرا از غمت آزاد کنی خانهٔ صبر دلم کز غم تو گشت خراب زان لب لعل…
آن دارم کامروز بر یار شوم
سر آن دارم کامروز بر یار شوم بر آن دلبر دردیکش عیار شوم به خرابات و می و مصطبه ایمان آرم وز مناجات شب و…
ان دل خود از که جویم
درمان دل خود از که جویم افسانهٔ خویش با که گویم تخمی که نروید آن چه کارم چیزی که نیابم آن چه جویم آورد فراق…
آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود
من آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود دل زمانه و برگ جهان تواند بود نهان شد از من بیچاره راز محنت تو قضای…
ایزد از لطافت محضت بیافریده
ای ایزد از لطافت محضت بیافریده واندر کنار رحمت و لطفت بپروریده لعلت به خنده توبهٔ کروبیان شکسته جزعت به غمزه پردهٔ روحانیان دریده بر…
باد صبحدم خبری ده ز یار من
ای باد صبحدم خبری ده ز یار من کز هجر او شدست پژولیده کار من او بود غمگسار من اندر همه جهان او رفت و…
باز به عاشقی درافکندم
دل باز به عاشقی درافکندم برداد به باد عهد و سوگندم پیوست به عشق تا دگرباره ببرید ز خاص و عام پیوندم برکند به دست…
باز دگرباره ببینم مگر اورا
گر باز دگرباره ببینم مگر اورا دارم ز سر شادی بر فرق سر او را با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید تلخ از…
بت یغما دلم یغما مکن
ای بت یغما دلم یغما مکن شادمان جان مرا شیدا مکن روی خوب از چشم من پیدا مدار راز پنهان مرا پیدا مکن ملک زیبایی…





