سودای سر زلفت کاندر دل و جان دارم

سودای سر زلفت کاندر دل و جان دارم ز اندیشه دلم خون شد تا چند نهان دارم گر سر ننهم پیشت، خاکی بنهی بر سر…

سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنه

سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنه از چشم خود می بینم این ای روی چشم من سیه در کشتن بیچارگان تعجیل کم…

سوی من بین که ز هجرت به گداز آمده‌ام

سوی من بین که ز هجرت به گداز آمده‌ام روی بنمای که پیشت به نیاز آمده‌ام به سر زلف درازت کششی داشتمی زان کشش به…

سوی شکار، ای پسر نازنین، مرو

سوی شکار، ای پسر نازنین، مرو رحمی بکن به این دل اندوهگین مرو شیران نیند مرد تو، چون غمزه می زنی بر آهوان خسته به…

سویم آن نرگس بی خواب نبیند هرگز

سویم آن نرگس بی خواب نبیند هرگز بختم آن طره قلاب نبیند هرگز هر دمش، سجده کنند انجم و مهر و مه و چرخ یوسف…

سیمین تن و خارا دلی، گر گفتنم یارا بود

سیمین تن و خارا دلی، گر گفتنم یارا بود گر بت نه ای، کی در بشر تن سیم و دل خارا بود؟ عنبر چسان نسبت…

سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد

سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد دل را در افگند به چه و ریسمان برد می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلند کو…

شاخ گل از نسیم جلوه گر است

شاخ گل از نسیم جلوه گر است وقت گلبانگ بلبل سحر است خار پهلوی گل نشاند، زآنک خون بسته ز بهر نیشتر است باغ در…

سینه‌ام را از غم عالم تو بی‌غم کرده‌ای

سینه‌ام را از غم عالم تو بی‌غم کرده‌ای از غم خود تا مرا رسوای عالم کرده‌ای فاشم، ای دیده، تو کردی، زانکه زین دل هرکجا…

شاد باش، ای شب فرخنده دوش

شاد باش، ای شب فرخنده دوش که فلان بود مرا در آغوش نه همی سیر شد از رویش چشم نه همی پر شدی از قولش…

شاخ نرگس را ببرد اینک صبا

شاخ نرگس را ببرد اینک صبا سهل باشد بردن از کوری عصا از خیال سبزه خاک بوستان چشم می دوزم که گردد توتیا تا عروس…

شاه حسنی وز متاع نیکوان داری فراغ

شاه حسنی وز متاع نیکوان داری فراغ می نزیبد بد کنی در پیش مسکینان دماغ داغ هجرانم نه بس، خالم به رخ هم می نمای…

شاه حسنی وز متاع نیکویی داری فراغی

شاه حسنی وز متاع نیکویی داری فراغی زیبدت گر می کنی بر حال مسکینان دماغی داغ هجرانم نه بس، خالم ز رخ هم می نمایی…

شب اوفتاد و غمم باز کار خواهد کرد

شب اوفتاد و غمم باز کار خواهد کرد دو چشم تیره ستاره شمار خواهد کرد به کینه، ای بت نامهربان، چنین خونم مخور که این…

شاه سوار من نگر مست و خراب می رود

شاه سوار من نگر مست و خراب می رود هر که رخ چو ماه او دید، ز تاب می رود کرده خراب خانه ها جان…

شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را

شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را جان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را سر به دیوار سرایت می زنم…

شب تا به روز خون جگر نوش کرده ام

شب تا به روز خون جگر نوش کرده ام خوش عشرتی ست این که شب دوش کرده ام خون شد حرام شرع، ولی من چو…

شب دلشدگان دیده بیدار نبندند

شب دلشدگان دیده بیدار نبندند الا که به خون چشم گهربار نبندند چون من ز دل خویش شوم سوخته، زنهار این تهمت بیهوده دران یار…

شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود

شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود شعله می زد هر چه در دل آتش دیرینه بود پیش آن محراب ابرو جان خلقی…

شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد

شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد دیده آبی زد و از دیده من تاب نبرد من بدین خواب نخفتم که ببینم رویت…

شب ز سوزی که بر این جان حزین می‌گذرد

شب ز سوزی که بر این جان حزین می‌گذرد شعله آه من از چرخ برین می‌گذرد منم و گریه خون هر شب و کس آگه…

شب زلف تو شد نشانه روز

شب زلف تو شد نشانه روز در کن آن شب از کرانه روز طرفه خالی ست در میان رخت شب که دیده ست در میانه…

شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این

شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این مه است این پیش چشمم یا خیال آن نگارست این رسیده موسم…

شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است

شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است که شام تا سحرم زلف یار در نظر است چگونه تیره نباشد رخم که شمع مراد نمی…

شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکند

شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکند از چشم طوفان بار من، از گریه طوفان بشکند هر لحظه زد غم حاصلم در…

شب گذشته ست و اول سحر است

شب گذشته ست و اول سحر است بانگ بلبل به می نویدگر است وقت او خوش که در چنین وقتی باده بر دست و نازنین…

شب که بادم ز سوی یار آمد

شب که بادم ز سوی یار آمد مست گشتم که بوی یار آمد بو که بر جان زنده ره از بادم بو که باد روی…

شب مرا در جگر سوخته مهمانی بود

شب مرا در جگر سوخته مهمانی بود یوسف مصر درین زاویه زندانی بود گوشه ای بود و غمش آمد و تشویشم آمد شد پریشان دلم…

شب من سیه شد از غم، مه من کجات جویم؟

شب من سیه شد از غم، مه من کجات جویم؟ به شب دراز هجران مگر از خدات جویم؟ نه ای آن گلی که آرد سوی…

شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست

شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست و اندیشه تو در دل برنا و پیر نیست صد سر فدای پای تو باد،…

شب و روز می بنالم ز جفای چشم مستت

شب و روز می بنالم ز جفای چشم مستت چه کنم که در نگیرد به دل ستم پرستت به خم کمند زلفت همه عالم اندر…

شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش

شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش مشغول با خیال کسی در نهان خویش ناورد باد بویی ازان مرغ باغ ما نزدیک شد…

شب‌ها اسیر دردم و خوابم نمی‌برد

شب‌ها اسیر دردم و خوابم نمی‌برد وین آب دیده سوزش و تابم نمی‌برد جور زمانه برد ز من هرچه بود، وای کاین درد عاشقی و…

شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا

شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا من و چو کوه شبی، با سحر چه کار مرا من آستان تو بوسم، حدیث لب…

شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد

شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد کز ناوک غمزه زنان پیکانش در بستر دمد شیرین نباتی خاسته گرد لب شکر فشانش شیرین چرا…

شبی آن پسر دل من ستد، اگر این طرف گذری کند

شبی آن پسر دل من ستد، اگر این طرف گذری کند چو نگه کند غم و درد من، به دل آخرش اثری کند دل و…

شبی با ما خیال خویشتن را میهمان گردان

شبی با ما خیال خویشتن را میهمان گردان ز باغ عارض خود مجلسم را بوستان گردان به زیبایی و رعنایی برون آ یک ره از…

شبی بخرام و مه را کار بشکن

شبی بخرام و مه را کار بشکن رخی بنما و گل را بار بشکن ز سر جوش دلم برگیر جامی خمار نرگس بیمار بشکن مخور…

شبی در کوی آن مه روی رفتم

شبی در کوی آن مه روی رفتم سر و پاگم چو آب جوی رفتم نمی رفتم، بلا شد بوی زلفش خراب اندر پی آن بوی…

شبی دیدم چو مه بر بام او را

شبی دیدم چو مه بر بام او را صراحی پیش و بر کف جام او را دعا می کردم و می نامدش یاد ز مستی…

شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآید

شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآید ز جان سوخته ام صد هزار آه بر آید به منزلی که گذشتی ز آب دیده ام،…

شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد

شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد بود امید که بر درد ما دوا برسد چه گویمش که بلایی ست او به نیکویی چنان…

شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارم

شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارم شفا از چشم تو خواهم، عجب بیماریی دارم همه شب می گزم انگشت حسرت را به دندان من همین…

شبی، ای باد، سوی آن رخ گلگون نخواهی شد

شبی، ای باد، سوی آن رخ گلگون نخواهی شد به کوی آن فریب انگیز پر افسون نخواهی شد مرا باری برآمد جان ز بیداری و…

شتربانا، دمی محمل میارای

شتربانا، دمی محمل میارای رها کن تا ببوسم ناقه را پای نهادند آشنایان بار بر دل دلم رفته ست و بارش ماند بر جای روان…

شحنه غم دواسپه می آید

شحنه غم دواسپه می آید صبر نزدیک من نمی پاید روزگارم به خشم می نارد و آسمانم به سرمه می ساید رفت روزی که با…

شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر باد

شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر باد کجا یا رب مرا این چشم خونین بر رخت افتاد مرا گر بود…

شد آن که پای مرا بوسه می زند او باش

شد آن که پای مرا بوسه می زند او باش بیار باده که گشتم قلندر و قلاش چو تو به رفت سر صوفیی چو من،…

شد دل من خون ز داغ هجر او یارب کیش

شد دل من خون ز داغ هجر او یارب کیش بینم و از دیده و دل آورم نقل و میش دی به ره بود او…

شد هوا سرد، کنون موسم خرگاه کجاست

شد هوا سرد، کنون موسم خرگاه کجاست باده روشن و رخساره دلخواه کجاست آتش اینک دل و می گریه خونین، تن من خرگه گرم، ولی…

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست جان من از مایه غمهای تو پرورده شد خلق غم…

شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را

شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را کز او مپوش گل نودمیده خود را رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم کجا برم بدن غم رسیده…

شکر پیش لبت شیرین نگویند

شکر پیش لبت شیرین نگویند رخت را لاله و نسرین نگویند ز دیده می کنم شکر خیالت اگر چه ظلم را تحسین نگویند من از…

شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکب

شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکب مگسی نیز نخواهم که کند سایه بر آن لب منم و قامت شاهد، برو ای خواجه مأذن…

شکرین لعل تو کان نمک است

شکرین لعل تو کان نمک است گرچه شکر نه مکان نمک است خود نمک از لب تو چاشنی است وین سخن هم ز زبان نمک…

شکست پشت من از بار غم، چه چاره کنم؟

شکست پشت من از بار غم، چه چاره کنم؟ ز غصه چند خورم خون خویش و دم نزنم به تیغ هجر دل من هزار پاره…

شکستی طره، تا در سر چه داری؟

شکستی طره، تا در سر چه داری؟ نگویی کینه با چاکر چه داری؟ کله کج کرده ای از بهر آن راست که خون ریزی، دگر…

شکل موزونت که در دل جا کند

شکل موزونت که در دل جا کند هر که بیند در جهان، سودا کند با قدت بر جا نماند پای سرو باغبانش گر چه پا…

شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را

شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را خواب بندی های چشمت کم بود جادوگری را چون ز هجران شد زحل در طالعم کی…

شکن زلف باز خواهی کرد

شکن زلف باز خواهی کرد بر مه از شب طراز خواهی کرد روزه داریم، رخ بپوش، ارنه روز بر ما دراز خواهی کرد راست کردی…

شکوفه غالیه بو گشت و باغ گل رنگ است

شکوفه غالیه بو گشت و باغ گل رنگ است هوای باده ساقی و نفحه چنگ است بیا و بند قبا باز کن دمی بنشین که…

شمع فلک برآید با آتشین زبانه

شمع فلک برآید با آتشین زبانه ساقی نامسلمان درده می مغانه کشتی من روان کن مانا کرانه یابم دریای غم ندارد چون هیچ جا کرانه…

شمشیر کین باز آن صنم بر قصد دل‌ها می‌کشد

شمشیر کین باز آن صنم بر قصد دل‌ها می‌کشد جان هم کشد بار غمش، دل خود نه تنها می‌کشد خطی که از دود دلم بر…

شمع من اگر یک شب از خانه برون آید

شمع من اگر یک شب از خانه برون آید از هر طرفی صد جان پروانه برون آید صد جامه قبا گردد از هر طرفی، چون…

شناخت آنکه غم و محنت جدایی را

شناخت آنکه غم و محنت جدایی را بمیرد و نبرد سلک آشنایی را به اختیار نگردد کس از عزیزان دور ولی چه چاره کنم فرقت…

شهری‌ست معمور و در او از هر طرف مه‌پاره‌ای

شهری‌ست معمور و در او از هر طرف مه‌پاره‌ای مسکین دلم صدپاره و در دست هر مه پاره‌ای اشکال هرکس را ببین کاندر میان آن…

شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده‌اند

شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده‌اند التماس همت از دل‌های مسکین کرده‌اند پاکبازان سر کوی خرابات فنا در مقام سرفرازی خشت بالین کرده‌اند سنگسار لعنت…

شهسوارم آمد و از سینه جان را برگرفت

شهسوارم آمد و از سینه جان را برگرفت دولت بادی که آن سرو روان را برگرفت بار و جان هر دو درین تن بود و…

شوق توام باز گریبان گرفت

شوق توام باز گریبان گرفت اشک دوان آمد و دامان گرفت سهل بود ترک دو عالم، ولی ترک رخ و زلف تو نتوان گرفت جان…

شوخی نگر که آن بت عیار می‌کند

شوخی نگر که آن بت عیار می‌کند دل را به بند زلف گرفتار می‌کند هردم به شیوه‌ای ز کسی می‌برد دلی در حلقه‌های زلف نگونسار…

شیوه کان ترک ماهرو داند

شیوه کان ترک ماهرو داند قتل یاران مهرجو داند گر دلم خون کند، وگر سوزد من کیم، زان اوست، او داند گل چه داند که…

صافی مده، ای دوست که ما درد کشانیم

صافی مده، ای دوست که ما درد کشانیم نی رند تمامیم کزین رند وشانیم این کاسه سر بهر چه داریم به عزت؟ گر در صف…

صبا آمد، ولی بویی ازان گلزار بایستی

صبا آمد، ولی بویی ازان گلزار بایستی چه سود از بوی گل ما را، نسیم یار بایستی رخش در جلوه نازست و من از گریه…

صبا آمد، ولی دل بازنامد

صبا آمد، ولی دل بازنامد غریب ما به منزل بازنامد به دریا غرقه شد رخت صبوری که کشتی سوی ساحل بازنامد دل ما رفت با…

صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد

صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد نسیم آن به تن رفته باز جان آورد هزار جان سزد از مژده، گربه باد دهند که…

صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود

صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود شکیب در دل بیننده تنگ تاب شود به ترک دین مسلمانیش بیاید گفت دلی که در…

صبا زلف ترا گر دم ندادی

صبا زلف ترا گر دم ندادی گره بر کار من محکم ندادی ور از درد دل ما بودی آگاه مشاطه گیسویت را خم ندادی وگر…

صبا کو به بوی تو جان پرور است

صبا کو به بوی تو جان پرور است دل خلق را سوی تو رهبر است به دنباله زلف مگذار کار دلی را کز آن زلف…

صبا نسیمی از آن آشنا نمی آرد

صبا نسیمی از آن آشنا نمی آرد شدم خراب و ندانم، چرا نمی آرد؟ خوش است باد و لیکن چه سود، چون خبری از آن…

صبا نو کرد باغ و بوستان را

صبا نو کرد باغ و بوستان را پیاله داد نرگس ارغوان را به خط سبز، صحرا نسخه برداشت سواد روشن دارالجنان را سحرگاهان چکید از…

صبا می‌جنبد و آن مست ما را خواب می‌آید

صبا می‌جنبد و آن مست ما را خواب می‌آید که از دم‌های سرد من جهان بی‌تاب می‌آید ازان مهتاب جان‌افروز کان شب بود مهمانم جهان…

صبا، گردی ازان زلف دو تا خاست

صبا، گردی ازان زلف دو تا خاست به هر سو بویی از مشک ختا خاست بلای خفته سر برداشت، گویی مرا مویی کزان زلف دو…

صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر

صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر جنبیدن باد صبا جلوه گر بستان نگر خندید خورشید فلک چون سرخ گل در بوستان…

صبح پیش رخ تو دم نزند

صبح پیش رخ تو دم نزند سرو پیش قدمت قدم نزند نقش شیرینت بیند ار شاپور گر چه تیغش زنی قلم نزند خضر پیش لبت…

صبح چون از روی مشرق رو نمود

صبح چون از روی مشرق رو نمود صحن مینا روضه مینو نمود گیسوی شب شد سفید و آفتاب نور شیبش از ته گیسو نمود هندوی…

صبح دمید و روز شد، شمع به گوشه نه کنون

صبح دمید و روز شد، شمع به گوشه نه کنون شمع چه، آفتاب هم، چون تو نشسته ای درون ساقی حسن خود تو شو، ساقی…

صبح دمان بخت من ز خواب در آمد

صبح دمان بخت من ز خواب در آمد کز درم آن مه چو آفتاب در آمد گشت معطر دماغ جان ز نسیمت مستی تو در…

صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست این

صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست این بوی گل می آید این یا بوی آن بستانست این دیدم از خنده نمک ریزانش، گفتم…

صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش

صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش در چنین فرخ صبوحی، ساقیا، یک جام کش آتش ما کی فرو میرد بدین گونه که می…

صبحگه، یارب، حدیثی زان دو لب خواهم کشید

صبحگه، یارب، حدیثی زان دو لب خواهم کشید یا شبی از دست تو جام طرب خواهم کشید گر بر آن خمخانه جان دست خواهم یافتن…

صد بلا افتاد و صد فتنه بخاست

صد بلا افتاد و صد فتنه بخاست عاشق بیچاره را عبرت کجاست دی دل دیوانه ما گم شده ست بر درش آن خون که بینی…

صد جان به یکی دانگ به بازار فروشند

صد جان به یکی دانگ به بازار فروشند خوبان به دل و جان ز چه رخسار فروشند؟ جان می کشدش سوی خود و دل به…

صد دل اندر زلف شب گون سوخت ست

صد دل اندر زلف شب گون سوخت ست گوییا در شب چراغ افروخته ست هر که او سودای زلفت می پزد عود را چون هیزم…

صد ره گذری هر دم بر جان خراب من

صد ره گذری هر دم بر جان خراب من رحمت نکنی هرگز بر چشم پر آب من بر زد ز دماغم دود از شربت عشق،…

صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را

صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را کآفرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را تلخ می‌گویی و من می‌بینمت از دور و…

صفتی ست آب حیوان، زدهان نوشخندت

صفتی ست آب حیوان، زدهان نوشخندت اثری ست جان شیرین، ز لبان همچو قندت به کدام سرو بینم که ز تو صبور باشم که دراز…

صواب نیست به تو فکر حور عین کردن

صواب نیست به تو فکر حور عین کردن خطاست نسبت زلفت به مشک چین کردن برای خاطر دشمن ز دوست برگشتی روا نباشد با دوستان…

طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ را

طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ را واگهیی کس نداد، آن پسر شنگ را گاه خرامیدنش یک نظری هر که دید پیش فرامش نکرد آن قد…

عارض همچون نگارستان تو

عارض همچون نگارستان تو شاهد حال است بر دستان تو شب جهانی کشته ای و آنگه هنوز بوی خون می آید از پیکان تو عذر…

عاشق از سینه جان برون گیرد

عاشق از سینه جان برون گیرد تا غمت را به جان درون گیرد روی او گر شود گرفته ببین گر نبینی که ماه چون گیرد…