زان گل که اندکی بته مشک ناب شد

زان گل که اندکی بته مشک ناب شد بسیار خلق از مژه در خون خضاب شد در خردگیش دیدم و گفتم که مه شوی او…

زاهد ما دوش باز در ره بت پا نهاد

زاهد ما دوش باز در ره بت پا نهاد دین قلندر گرفت، خانه یغما نهاد دل که به تسبیح داشت در خم زنار بست سر…

زبان نماند، ز لعلت سخن کجا یابم؟

زبان نماند، ز لعلت سخن کجا یابم؟ سخن نماند، دمی زان دهن کجا یابم؟ ز زلف تو همه چون بوی عشق می آید من آن…

زلف به ظلم گر چه جهانی فرو گرفت

زلف به ظلم گر چه جهانی فرو گرفت نتوان همه جهان به یکی تار مو گرفت در ماهتاب دوش خرامان همی شدی ماهت بدید و…

زلف تو باز فتنه را رشته دراز می دهد

زلف تو باز فتنه را رشته دراز می دهد خط تو اهل عشق را سبق نیاز می دهد می کش و میزبان مرا، زین روشی…

زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد

زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد دم باقی دو سه پیمانه که بتوانم زد در دلم گشت همان لحظه کز او جان…

زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست

زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست الا که به خونابه دلها نتوان شست هر شب من و از گریه سر کوی تو شستن…

زلف تو هر موی و بادی در سرش

زلف تو هر موی و بادی در سرش لعل تو هر گنج و خوبی بر درش هست رویت شعله آتش، ولی شسته اند از هفت…

زلف تو هنوز تابدار است

زلف تو هنوز تابدار است چشمت به کرشمه در خمار است گفتی که وفا نیاید از من سوگند مخور که استوار است خون شد دل…

زلف سیه تو مشک چین است

زلف سیه تو مشک چین است بالای تو سرو راستین است لعل تو نگین خاتم حسن وان خط تو نقش آن نگین است گر موم…

زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست

زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست بر دل من همه درهای خرد در بسته ست مژه ها آخته چشمش، به چه…

زلف گرد آور که بازم دل پریشان می‌شود

زلف گرد آور که بازم دل پریشان می‌شود روی پنهان کن که بازم دیده حیران می‌شود عقل و هوش و دل خیالت برد و جانم…

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود ای بسا تشنه کزان رشته فرا چه شده بود غم زهر سوی در آمد که ز آمد…

زلف مشکینش که گویی را به چوگان یافته ست

زلف مشکینش که گویی را به چوگان یافته ست گو به صحن دیده بازی کن که میدان یافته ست تا تو گوی چرخ بردی زان…

زلف یار مرا به باد دهید

زلف یار مرا به باد دهید باد عنبرفشان زیاد دهید جادوان کز خطش سبق گیرند شحنه ای هم ازان سواد دهید ای کسانی که نزد…

زلفت از باد دگر باشد و از شانه دگر

زلفت از باد دگر باشد و از شانه دگر هست یک فتنه لبت، نرگس مستانه دگر در غمت جان ز تنم رفت و خیال تو…

زلفت که باد از هر طرف گه گه پریشان داردش

زلفت که باد از هر طرف گه گه پریشان داردش هر مو که برباید ازو زنجیر صد جان داردش جوری که هر دم می کند،…

زلفت، صنما، تافته چندین چه نشیند؟

زلفت، صنما، تافته چندین چه نشیند؟ وان چشم تو با ابروی پرچین چه نشیند؟ پروین چو به رخسار تو هر صبح بخندد تا بر دل…

زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجد

زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجد دلها که او فشاند در خانه می نگنجد دلها چنان که دانی خون کن که…

زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کرد

زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کرد خاک سر کویت چو صبا دربدرم کرد من خود ز تو دیوانه مطلق شده بودم زنجیر سر زلف…

زمانه چون تو دلجویی ندارد

زمانه چون تو دلجویی ندارد فلک مثل تو مهرویی ندارد بنامیزد نسیمی کان تو داری گل سوری ازان بویی ندارد چو بدخویی کند چشم تو…

زمانه حله نو بست روی صحرا را

زمانه حله نو بست روی صحرا را کشید دل به چمن لعبتان رعنا را هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن چه سود چون…

زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزد

زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزد کدامین سینه را کان غمزه پرفن نمی‌سوزد مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان من درون می‌سوزدم، چون…

زمستان می‌رود، ایام گل‌ها پیش می‌آید

زمستان می‌رود، ایام گل‌ها پیش می‌آید ز باد صبح ما را بوی آن بدکیش می‌آید صبا می‌جنبد و بازم پریشان می‌کند از سر دل بدبخت…

زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانی‌ها

زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانی‌ها همه خونابهٔ حسرت شدست آن دوستگانی‌ها عزیزانی که از صبحت گران‌تر بوده‌اند از جان چو بر دل‌ها…

زهر تن چشم او جان را بدزدد

زهر تن چشم او جان را بدزدد زهر دل زلفش ایمان را بدزدد هزاران عمر باید مزد دزدیدش چو آن عیار ما جان را بدزدد…

زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند

زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند که هیچ آن سهل گیر بی وفا را غم نمی بیند چنین کز خواب او…

زهی بریخته بر لاله مشک سارا را

زهی بریخته بر لاله مشک سارا را شکسته رونق خورشید گوهر آرا را اگر ز روی تو شمع هدایتی نبود ز تیرگی که برون آورد…

زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن

زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن حرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن لطافت گویم آن یا حسن یا خود آدمی کشتن شمایل…

زهی رویت شکفته لاله زاری

زهی رویت شکفته لاله زاری در حسن ترا گل پرده داری رخت را بهتر از مه می شمارم وزین بهتر نمی دانم شماری درخت صندل…

زهی زلفت شکسته نرخ سنبل

زهی زلفت شکسته نرخ سنبل گلستان رخت خندیده بر گل رسانده خط یاقوت تو ریحان کشیده خط به کافور تو سنبل عروسی را که او…

زهی نموده ازان زلف و عارض و رخ خوب

زهی نموده ازان زلف و عارض و رخ خوب یکی سواد و دوم نقطه و سیم مکتوب سواد و نقطه و مکتوب اوست بر دل…

زهی وصف لبت ذکر زبان‌ها

زهی وصف لبت ذکر زبان‌ها دهانت در سخن اکسیر جان‌ها چو می‌خندد لب شکرفشانت ز حیرت باز می‌ماند دهان‌ها ز عشقت کو به دل تخم…

زین پس سر آن نیست که من زهد فروشم

زین پس سر آن نیست که من زهد فروشم ساقی، قدحی ده که به روی تو بنوشم جایی که نیرزد به جوی دین درستم این…

زین پای ادب نیست که در کوی تو آیم

زین پای ادب نیست که در کوی تو آیم سازم ز دو دیده قدم و سوی تو آیم ای کاش شوم زودتری خاک که باری…

زیر کله نمونه روی تو مه نداشت

زیر کله نمونه روی تو مه نداشت کس ماه را نمونه به زیر کله نداشت بگرفت چارسوی رخت زلف و هیچ وقت یک شب جهان…

زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبود

زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبود و آزار دوستانت برین گونه خو نبود پیوسته عادت تو چنین بود در بدی یا خود…

زین خوش پسران و شکل ایشان

زین خوش پسران و شکل ایشان بیگانه شدم ز جمله خویشان خوبان همه شهر و یک دل من بیچاره دلم به دست ایشان با ما…

زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی

زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی هم جان و تن…

ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد

ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد چشم مست او که مژگان را به قتلم…

ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی

ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی می ده که لاله گون شده از باده ری و خی رخ بر فروز و…

زینسان که ناوک می زند چشم شکارانداز او

زینسان که ناوک می زند چشم شکارانداز او بسیار مرد شیردل کاید شکار ناز او جایی که با هر تار مو شد بسته صد گردن…

ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش را

ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش را روی ما بین و به ما ده رونمای خویش را کف چو گنبدها کند هر دم صلای…

ساقیا، می ده که امروزم سر دیوانگی ست

ساقیا، می ده که امروزم سر دیوانگی ست جام پر گردان که مرگم در تهی پیمانگی ست من به رغبت جان دهم تا رحمت آری…

ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست

ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست سر گلزار نداریم که بستان اینجاست دگرم نقل و شرابی نبود، گو کم باش گریه تلخ و شکر…

ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید

ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید چون خط سبز جوانان نغز و جان پرور دمید در خیالت، ای خیال ابروانت ماه عید…

سال نو است و عشق نو عشرت یار من چه شد

سال نو است و عشق نو عشرت یار من چه شد بین که ز زاری و فغان شخص نزار من چه شد گر فلک ستیزه…

سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویش

سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویش تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش از خیال او چه نالم؟ رفت چو کارم…

سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟

سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟ چند گرد خویشتن گه سحر و گه افسون کنم! از دل بدخوی خود خونابه ای دارم…

سبزه ای سبز است و آب روشن و سرو بلند

سبزه ای سبز است و آب روشن و سرو بلند باده صافی به جام آبگون باید فگند جای بلبل هست بر سرو بلند و زین…

سبزه نوخیز است و باران در فشان آید همی

سبزه نوخیز است و باران در فشان آید همی میل دل بر سبزه و آب روان آید همی ابر گوهر بار پنداری که از دریا…

سبزه ها نو دمید و یار نیامد

سبزه ها نو دمید و یار نیامد تازه شد باغ و آن نگار نیامد نوبهار آمد و حریف شرابم به تماشای نوبهار نیامد چشم من…

سبزه ها نو می دمد بیرون رویم

سبزه ها نو می دمد بیرون رویم مست در صحرای میناگون رویم دوستان مستند و باران می چکد همچنان خیزان فرا بیرون رویم مطرب و…

سبزه همان و گل و صحرا همان

سبزه همان و گل و صحرا همان باغ همان، سایه همان، جا همان گرد چمن شاهد زیبا بسی در دل من شاهد زیبا همان پهلوی…

سبزه‌ها می‌دمد و آب روان می‌آید

سبزه‌ها می‌دمد و آب روان می‌آید ابر چون دیده من گریه‌کنان می‌آید از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن هوسی در دل هر…

سپهر هفتمین کانجا بسی برج روان گردد

سپهر هفتمین کانجا بسی برج روان گردد به هر برجی خیالی ده که خورشید روان گردد چه شکل است آن ز بهر کشتن خلقی بنامیزد…

سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزد

سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزد نقاب شب ز رخ آفتاب برخیزد ز باد صبح که بر اوج آسمان گذرد ز روی شاهد مشرق…

سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت

سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت به زلف تیره شب نور صبح تاب انداخت کلید زر شد و بگشاد آفتاب فلک به دیده…

سپیده دم که گهربار بر در گلزار

سپیده دم که گهربار بر در گلزار شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار عجب نباشد، اگر از نسیم روح افزای دم حیات زند…

سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید

سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید چو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید نگارا، دیده در ره مانده ام وین…

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش به خامه راست نیاید شکایت ستمش هزار ناوک غمزه زده ست بر دل من که هیچ آه…

ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت

ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت آرزوی تو ز روی دگران کم نشود حاجت…

سحرگه که بیدار گردیده بودم

سحرگه که بیدار گردیده بودم صبوحی دو سه باده نوشیده بودم شدم بامدادان بدانسان که دل را کنم خوش که محمود ژولیده بودم بتم ناگه…

سخن پیش رخش زیبا مگویید

سخن پیش رخش زیبا مگویید حدیث لاله خود آنجا مگویید همی گویند کان یکتا چه نیکوست؟ در او شرحی ست کان یکتا مگویید من از…

سخن چون زان دو لب گویی، چه گوید انگبین باری؟

سخن چون زان دو لب گویی، چه گوید انگبین باری؟ به جایی کان دو رخ باشد، چه باشد یاسمین باری؟ چو غم را چاشنی تلخ…

سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شد

سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شد گرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد دل گم گشته را در هر خم…

سخن در پرده می گویی، زبان دانی همین باشد

سخن در پرده می گویی، زبان دانی همین باشد دلم از غمزه می جویی، فسون خوانی همین باشد اگر فرمان دهی بر من، طریق بندگی…

سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشت

سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشت خاک آن سلسله مشک فشان خواهم گشت دود دلهاست درین خانه مرا بو آمد سگ کویم همه…

سر به کوی عشق غلتانیده گیر

سر به کوی عشق غلتانیده گیر چشم را بر خواب خوابانیده گیر زلف پیچانت چو گیرم بیهده تهمتی بر خویش پیچانیده گیر چشم تو خون…

سر در خمار، شب به کنار که بوده‌ای؟

سر در خمار، شب به کنار که بوده‌ای؟ لب‌ها فگار، همدم و یار که بوده‌ای؟ سنبل به تاب رفته و نرگس به خواب ناز شب…

سر زلف تو تا بجنبیده‌ست

سر زلف تو تا بجنبیده‌ست بوی مشک ختا بجنبیده‌ست بوی خون آمد از صبا ماناک عاشقی را هوا بجنبیده‌ست تا بجنبید زلف او از باد…

سر مست رود چو در گلستان

سر مست رود چو در گلستان پامال کند جمال بستان من ناله کنان ز غم همه شب او خفته به ناز در شبستان یارب که…

سر زلف تو یاری را نشاید

سر زلف تو یاری را نشاید که دشمن دوست داری را نشاید اگر چه زلفت آرد تاب بازی ولی باد بهاری را نشاید دلا، خود…

سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد

سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد دلم نماند که تیر ترا سپر گردد بزن تو تیر که من آن سپر نمی خواهم که…

سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید

سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید جگر اندر آستانش به بهانه ای در آید قد تست همچو تیری که درون جان…

سرمه اندر چشم خودبین می کنی

سرمه اندر چشم خودبین می کنی شانه اندر زلف پرچین می کنی از ستم چندین که کردی کس نکرد بس کن، از بهر که چندین…

سرو بستان ملاحت قامت رعنای تست

سرو بستان ملاحت قامت رعنای تست نور چشم عاشقان خسته خاک پای تست من نه تنها گشته ام شیدای دردت جان من هر که را…

سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفت

سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفت در چمنها لاجرم کارش ازان بالا گرفت با قدش نسبت ندارد قامت سرو بلند راست…

سرو در باغ اگر همچو تو موزون خیزد

سرو در باغ اگر همچو تو موزون خیزد ای بسا ناله که از بلبل مفتون خیزد نیک بختی که تواند به تو دیدن هر روز…

سرو را با قد تو هستی نیست

سرو را با قد تو هستی نیست میلش الا به سوی پستی نیست در دهان و میانت می بینم نیستی هست، لیک هستی نیست گاه…

سرو سمنبرم کجا تا به برش درآرمی؟

سرو سمنبرم کجا تا به برش درآرمی؟ دست مراد یکدمی در کمرش در آرمی؟ سرو ندیده ام به بر، لیک به سرو قامتش سحر زبان…

سرو منی و از دل بستان خودت خوانم

سرو منی و از دل بستان خودت خوانم درد منی و از جان درمان خودت خوانم اول به دو صد زاری جان پیشکشت کردم و…

سروی چو تو در خلخ و نوشاد نباشد

سروی چو تو در خلخ و نوشاد نباشد این نازکی اندر گل و شمشاد نباشد چون تو خوشی، ای دوست، به ویرانی دلها آبادتر آن…

سروی چو تو در اچه و در تته نباشد

سروی چو تو در اچه و در تته نباشد گل مثل رخ خوب تو البته نباشد دوزیم قبا بهر قدت از گل سوری تا خلعت…

سری دارم که سامان نیست او را

سری دارم که سامان نیست او را به دل دردی که درمان نیست او را به راه انتظارم هست چشمی که خوابی هم پریشان نیست…

سروی چو قامت تو در بوستان نباشد

سروی چو قامت تو در بوستان نباشد زیرا که بوستان را سرو روان نباشد هر جا که بگذری تو، باشد زیان دلها در شهر کس…

سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی

سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی همه بتانت که محراب چشم هر صنمی در آب و آینه بینی همیشه صورت خویش که آفتاب پرستی…

سزد گر نیکویی در من ببینی

سزد گر نیکویی در من ببینی که خودکام و جوان و نازنینی به گاه خنده چون دندان نمایی مرا اندر میان چشم شینی مسلمان دیدمت،…

سلام و خدمت ما، ای صبا، به یار بگوی

سلام و خدمت ما، ای صبا، به یار بگوی فغان و زاری بلبل به نوبهار بگوی برفت طاقت صبر و نماند قوت عقل بگوی حال…

سفر کردند یاران جان ما هم

سفر کردند یاران جان ما هم بسی بیگانگان و آشنا هم ز ما یک بار برکندند دل را ز صحبت خیمه مهر و وفا هم…

سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد

سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد به کام لاله و سون زلال جان بچکد روان کن آن می چون آفتاب گرماگرم چنان که…

سوار چابک من باز عزم لشکری دارد

سوار چابک من باز عزم لشکری دارد دل من پار برد، امسال با جان داوری دارد من اندر خاک میدانش لگدکوب ستم گشتم هنوز آن…

سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داری

سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داری رخی داری به از هر دو، هم آن داری، هم این داری ز غمزه می کشی،…

سوار چابک من پیش چشم من مگذر

سوار چابک من پیش چشم من مگذر مرا بکشتی، ازین سو ز بهر من مگذر ببین که چشم کسی چون بود، ز بهر خدا بدین…

سوار من که ره در سینه دارد

سوار من که ره در سینه دارد زبان پر مهر و دل پر کینه دارد خیال اسپ او، شطرنج بازی همه با استخوان سینه دارد…

سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن هم

سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن هم کمند عقل بگسستی لجام نقس توسن هم به دامن می نهفتم گریه ناگه مست بگذشتی…

سوار من از من عنان در مکش

سوار من از من عنان در مکش یک امروز از گفت من سر مکش ز دل نقش ابروی خود برمگیر به کشتن ز قربان کمان…

سواره اینک آن سرو روانم می رود بیرون

سواره اینک آن سرو روانم می رود بیرون بگیریدیش او، کز کف عنانم می رود بیرون دعایی خوانش، ای زاهد که چندین خاطر خسته به…

سودای خوبان کم نشد، زین جان غم فرسود من

سودای خوبان کم نشد، زین جان غم فرسود من هستی همه کردم زیان، این بود زیشان سود من با هر که بنمودم وفا، دیدم جفایی…

سودای دیدن تو ز دیدن نمی رود

سودای دیدن تو ز دیدن نمی رود عشق رخت به جور کشیدن نمی رود می آیی و همی تپم از دور، چون کنم؟ کاین زار…