گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
(حافظ)
عطری که معشوق در زلفِ خود پنهان میکند، با هنرنماییِ نسیم که پیکِ میان عاشق و معشوق است در عالم منتشر میشود. عاشق چون بوی زلفِ معشوق را استشمام میکند از خود بی خود میشود و در حالی وصفناشدنی فرو میرود که شاید در آن لحظات برای او نوعی حیرت و سرگشتگی را به همراه دارد. بی اختیار به معشوق میگوید که بوی زلفت مرا گمراه کرد؛ من در حال و هوایی هستم که گویی راه نمیدانم و متحیّر و سرگشتهام. معشوق اما با لبخندی که گویی در کلامِ حافظ مضمر است به عاشق میگوید که اگر تأمل کنی و نیک بیندیشی همین عطر تو را به منزلِ من میرساند. گویی عاشق چنان از خود بیخود شده که به چنین نکتهٔ سادهای بیتوجه است. روشن است که برای یافتنِ معشوق باید عطرِ دلانگیزِ گیسوی او را دنبال کند تا به کوی او برسد.
از سوی دیگر اگر برای بیت معنایی عرفانی در نظر بگیریم، زلف راهِ رسیدن به محبوب است که گرچه تاریک و پر پیچ و خم است؛ اما گاه نسیمی از جانبِ او میوزد که عطرِ خوشِ محبوب را با خود به همراه دارد. این بوی خوش است که راهنمایِ عاشق در رسیدن به محبوب است.
علی منهاج





