جز که در گور مینشاید آن
(سلطانولد، ابتدانامه)
همه ما انسانهای زنده، گرچه همه زندهایم، اما همه نیستیم. در حقیقت همچون نقشی یا عکسی هستیم که وجود دارد اما جان ندارد. مانند مجسمهای که ظاهر انسانی را نشان میدهد اما مردهای بیش نیست.
زندهبودن با جان داشتن تفاوت دارد. هر زندهای جان ندارد اما هر جانداری زنده است. انسان به جاندار بودن انسان است و نه به زنده بودن که مفهومی متفاوت است.
گیاهان و حیوانات هم زندهاند اما جان ندارند. جان مفهومی ورای نفس کشیدن است. موجود نیست بلکه وجود است.
اغلب ما انسانها تنها موجودیم. هستیم و نفس میکشیم اما بیشتر از این حضوری در عالم نداریم.
کسانی نیز هستند که از موجود بودن به وجود داشتن صعود کردهاند، همان اولیا و بزرگانی که حتی وقتی موجودیت آنها به پایان میرسد، همچنان وجود آنها ادامه مییابد. گویی ابدیاند و هرگز نمردهاند.
وجود نشانههایی دارد که دل از مهمترین آنهاست. دلی که نزد اولیا و بندگان واقعی خداوند است و کمترین صفات بد در آن است. هر که دلش پاکتر، وجوددارتر و نامیراتر است.
علی منهاج





