وقتست که چون آبله از خویش برآییم

وقتست که چون آبله از خویش برآییم
کز خویش برون می‌کشدم تنگ‌قبایی” (بیدل)

وجود (تن) هنگامی که از اثر عاملی مانند سوخته‌گی یا شدّتِ درد آسیب‌پذیر می‌شود، آبله‌ای بر سطحش پدید می‌آید.

بیدل بربنیاد این روی‌کردِ عارضی در وجود، خودش را به آبله‌‌ای در بدنه‌ی هستی (زنده‌گی) تشبیه می‌کند که از اثر تنگ‌قبایی که اشاره به تنگی محیط دارد، می‌گوید: هنگام آن فرارسیده تا مثل آبله از اثر تنگی محیط (تنگ‌قبایی) از خویش؛ یعنی محیطِ تنگ خودبینی و عالم محدود کثرت بیرون شوم و به عالم هستی مطلق و بیکرانه‌گیِ جاودان (عالم وحدت) بپیوندم.

“خوش باش که کس مانعِ آزاده گی‌ات نیست
عالم همه راه است گر از خویش برآیی”
در پیوند با مفهومِ خوشه‌ی نخست شعر که شرحش گفته شد، بیدل در خوشه‌ی دوم می‌افزاید: هنگامی که می‌خواهی از عالم خودبینی به‌سوی عالم خداشناسی بروی، هیچ‌کس مانع آزاده‌گیِ واقعی تو که بریدن از تعلقات خودی (جهانِ کثرت نفسانی) و رفتن به‌سوی خداوند بزرگ (جهان وحدت مِطلق) است، نمی‌شود؛ زیرا برای توصل به حق و پیمودن راهِ رسیدن به خداوند، عالم سراسر، برایت راه می شود تا به جهان وحدت‌ِوجود بپیوندی.

“نتوان شدن از وهمِ وجود و عدم آزاد
با دام و قفس ساز که دور است رهایی”
این بیت را اگر در پیوند مفهومی با ابیات بالا نخوانیم، معنا، عکسِ آن چیزی خواهد بود که منظور ما است؛ اما اگر بیتِ سوم را (نتوان شدن از وهمِ وجود و عدم آزاد + بادام و قفس ساز که دور است رهایی) پیوسته با دو بیت که شرحش در بالا آمد، بخوانیم، این مفهوم از آن دست‌یاب می‌شود: در صورتی که از وهم (توهم) وجود؛ یعنی هستی مادی و عدم؛ یعنی نیستی (که می‌تواند کنایه از نابودی و مرگ نیز باشد) آزاد نباشی و به نقل از حافظ: “ز هر چه رنگِ تعلق پذیرید آزاد” نباشی، پس با دام و قفس؛ یعنی بودن در قیدِ تعلقات نفس امّاره (خودبینی و خودبرتربینی) بساز؛ زیرا رهایی تو از بندِ خواهش‌های مادی دور (یعنی بعید) است.

بربنیاد این کنایه، بیدل به ما می‌فهماند که برای رسیدن و توصل به هستیِ مطلق (عالمِ وحدت = خداوند ج) باید هرگونه توهمِ ناشی از “عدم” و “وجود” را از خود دور کنیم تا در دام و قفس تعلقات گیر نمانیم و به آزادیِ مطلق که همان عالم وحدت است، برسیم.

جاوید فرهاد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *