دوش در توفانِ نومیدی تلاطم کرده آه

دوش در توفانِ نومیدی تلاطم کرده آه
کشتی دل بود بی‌لنگر نمی‌دانم چه شد
(بیدل)

وقتی «در توفانِ نومیدی» که اشاره به نومیدی فزاینده دارد، «آه» که نمادی از بیانِ درد و حسرت آدمی است، تلاطم می‌کند؛ یعنی در هنگامِ بحران، احساس، همراه با توفانِ نومیدی امواج گوناگونی می‌آفریند، کشتی دل که باید لنگر* می‌داشت ، نیز بی‌لنگر می‌شود و احتمال غرق شدن از اثر تلاطمِ آه در توفانِ نومیدی متصور است.

بیدل باتوجه به این همه، تصوّر و تصویرِ زیبایی ازحسرت، نومیدی و درد را فرا دیدِ ما می‌گذارد.

• “رفتیم و داغِ ما به دلِ روزگار ماند
خاکستری ز قافله‌ی اعتبار ماند ” (بیدل)

نگاه بیدل در این بیت حسرت‌بار (نوستالژیک) است. “رفتن” که می‌تواند اشاره به مرگ وکوچ آدمی به دیار ابدیت باشد، بی‌گمان از یک دوری ژرف در زنده‌گی حرف می‌زند؛ اما حسرت زمانی پدید می‌آید که این رفتن، داغی از خود به دل روزگار (زنده‌گی) باقی می‌گذارد.

داغی از خود بر دل روزگار ماندن، می‌تواند اشاره‌ی روشن به آرزوهای تحقق نیافته‌ی انسان در زنده‌گی باشد؛ زیرا با توجه به سفر آدمی در مسیر کوتاهِ حیات و نرسیدن به وادی آرزوهای بزرگ و ماندن این مسافر ( به دلیل کوتاهی عُمر) در نیمه راه، چیزی جز باقی ماندن داغ حرمان و حسرت او در دل روزگار نیست.

ُبربنیاد این تعبیر، بیدل می‌گوید: رفتیم و داغی (از فرط ناملایمات روزگار که اشاره به نرسیدن تا وادی تحققِ آرزوها است) از ما به دل روزگار ( که اشاره به دنیا یا کنایتن زنده‌گی است) باقی ماند و این داغ، خاکستری از اثر سوختن ما در آتش حرمان و حسرت است که در “قافله‌ی اعتبار” ما که در یک برداشت معکوس می‌تواند، بی اعتباری کاروان زنده گی یا فرایند ادامه‌ی حیات را هم برساند، باقی مانده‌است.

هر چند در این بیت در مورد “سوختن” و “آتش” به‌گونه‌ی روشن اشاره‌ای نشده است؛ اما وقتی این بیت (رفتیم و داغِ ما به دل روزگار ماند + خاکستری ز قافله‌ی اعتبار ماند) را در یک رابطه‌ی موضوعی کنارهم قرار بدهیم، واژه‌های “داغ ” و “خاکستر” در فرایند ارتباطِ علت – معلولی شان، مفاهیم “آتش” و”سوختن” را به گونه‌ای در ذهن بازگو می‌کنند.

“قافله‌ی اعتبار” در یک برداشت فلسفی می‌تواند بیان کننده‌ی “اعتبار ماهوی” و ماهیت صوری انسان در دنیا (هستی مادی) باشد که با مرگش خاکسترِ ناشی از آتش حرمان وحسرتی که او را سوزانده در مسیر قافله‌ی اعتبار از او باقی می‌ماند و در واقع این خاکستر باقی‌مانده و داغِ دلِ روزگار، در یک برداشت پارادوکسی، بی‌اعتباریِ قافله‌ی اعتبار را نیز در ذهن شکل می‌دهد.

پی‌نوشت
* «لنگر» جسمِ فلزی سنگینی است که در گذشته‌ها در دو کنارِ کشتی آن را آویزان می‌کردند و در موقع ضرورت، به منظورِ اطراق در سواحل و لنگرگاه‌ها و برای نجات از غرق شدن در هنگامِ توفان‌های بحری و دریایی، از آن استفاده می‌شد.

فضای تان بیدلانه باد!

جاوید فرهاد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *