جمعیتِ حواس در آغوشِ بی‌خودی‌ست

جمعیتِ حواس در آغوشِ بی‌خودی‌ست
از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست
(بیدل)

تعبیر “جمعیتِ حواس” می‌تواند اشاره به مجموعه‌ی حس یا حواس چندگانه‌ی آدمی باشد، مانند: حواس بینایی، چشیدنی، شنیداری، بویایی و لمسی (لامسه).

نیای معانی (بیدل) با توجه به این می‌گوید: مجموعه‌ای از حواس در آغوشِ بی‌خودی است؛ یعنی جایش در عالمِ بی‌خودی است.

“بی‌خودی” از دید بیدل، به معنای عالم ناخودآگاهیِ مطلق و بیرون شدن از پوسته‌ی “خود” و فرو رفتن در لایه‌ی “بی‌خودی” به تعبیر سور رئالیستی آن است.

این عالم “بی‌خودی” به‌معنای از خود کاستنِ “عقلِ کوتاه‌بین” و رفتن به وادی “بی‌خودی عشق” است؛ زیرا عشق (بی‌خودی) پدیده‌ای است که با توجه به جدال تأریخی‌اش با “عقل”، عالم “خود” (عقل) را منتفی می‌کند و آدمی را از این وادی‌ خود، به جغرافیای نامحدود “بی‌خودی” ؛ یعنی “عشق” و جنون عاشقانه می‌کشاند و به بیان شاعر: “وجودِ آدمی را از عشق می‌رساند به کمال” و او را از هر عیب و کاستی‌ای مُبرّا می‌سازد. (وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال + گر این کمال نداری، کمالِ نقصان است)

شرحِ روشنِ مصرع نخست این است که: مجموعه‌ای از حواس آدمی در عالمِ “بی‌خودی” است، نه در عالمِ “خودی” (و این خودی جدا از بحث خودی مساوی به خودشناسی است.)

“از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست”

در بحث های دیگر (به‌ویژه در کتاب چیزهایی از دل در باره ی بیدل) به روشنی گفته‌ام که یکی از ویژه‌گی‌های هنری در شعر بیدل، توجه به مفاهیم پارادوکسی (تناقص‌نمایی) و گاهی هم بیان روشِ “اضداد” است.

مصرع دوم این بیت (از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست) دقیقن بیان‌گر همین تناقض‌نمایی شاعرانه در کاربرد واژه‌های”هوش” و “مست” است؛ زیرا “هوش” و “مستی” دو مفهوم به ظاهر تناقض‌نما اند که، بیدل با بیان آن، ظرافتِ شگفتِ مفهومی را آفریده و این معنا را در ذهن متبادر کند که تا کسی به دنیای مستی (بی‌خودی=ناخودآگاهی) پا ننهد، به آن هوش(شناخت و شهود عارفانه از حق) نایل نخواهد شد.

فضای تان بیدلانه باد!

جاوید فرهاد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *