بر نَفَس تا چند باید چیدنم خشتِ ثبات

بر نَفَس تا چند باید چیدنم خشتِ ثبات
کاهِ دیوارِ عدم صَرف‌ست در بنیادِ من
(بیدل)

“بی‌ثباتی عُمر” و محتوم بودن حیاتِ آدمی به نیستی (عدم) از موارد مهم در اندیشه‌ی بیدل است.

باتوجه به این پنداشت، بیدل در این بیت می‌گوید: تا چه زمانی بر نَفَس که اشاره به زنده‌گی و حیات انسانی است، “خشتِ ثبات”؛ یعنی تصور جاودانه‌گی و هستی جاوید را بچینم؛ درحالی که کاهِ دیوار نیستی که اشاره به بی‌ثباتی حیات است در بنیاد؛ یعنی سرشت هستی ما صرف شده و از این‌رو حیات ما محتوم به نیستی است؛ پس چیدنِ خشتِ ثبات، برای تصوّر جاودانه‌گی در دنیای مادی، تلاش بی‌هوده‌ای است؛ زیرا در بنیاد هستی ما در دنیا، کاهِ دیوارِ عدم (بی‌ثباتی ناشی از نیستی) صرف شده‌است.

“کاه” نمادی از بی‌ثباتی زنده‌گی انسان است که در بنیادِ هستی انسان از آن استفاده شده و چیدنِ خشتِ ثبات؛ یعنی کوشش برای بقای دایمی روی دیوار آکنده از کاهِ عدم، تصوّر باطل می‌‌باشد؛ زیرا به ثبات رسیدن و جاودانه‌ زیستن ناممکن و ناموجه است.

“جورِ گردون بیدل از دستِ ضعیفی می‌کشم
ناله‌ی نگذشته بر لب از که خواهد دادِ من ”

مصرع نخست، نیازی به شرح بیش‌تر ندارد؛ چون مفهومش روشن است؛ یعنی ضعیفی اشاره به ناتوانی انسان در مراحل متعدد هستی دارد و با توجه به همین ناتوانی است که آدمی در حالات گونه‌گون، جور و بیداد را از گردون و از حوادث مختلف که در برابر او شکل می‌گیرد، متحمل می‌شود.

با توجه به آن‌چه اشاره شد، بیدل می‌گوید: از بس ناتوانم و جورِ گردون را متحمل شده‌ام، یارای بیرون کردن ناله را بر لب ندارم تا داد ِمرا از آن‌که بر من جور روا داشته‌است، بستاند.

پُرواضح است که بیرون کشیدن ناله، نشانه‌ی جور و بیدادی است که از دل آدمی سرچشمه می‌گیرد، و این ناله، دادِ او را از ستم‌گر می‌ستاند؛ اما بیدل می‌گوید که با این همه جوری که گردون بر او روا داشته، از ناتوانی، یارای کشیدن ناله بر لب را هم ندارد تا دادش را از جور دهنده بستاند.

جاوید فرهاد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *