گه عرش و گهی کرسی، گه نفی و گه اثباتم،
گه مسجد و گه دیرم، گه کعبه و میقاتم
خلّص شنو ای عارف، از رمز مقالاتم:
«بیجان شدهام صد ره، تا جان خراباتم
چون جان خراباتم، جانان خرابات.»
چون گشت تعیینها، پرده به رخ حضرت،
جستم ز همه اکوان، اندر تتق عزّت
بر بسته تمامی رخت، از مدرسۀ کثرت:
«این خرقۀ هستی را در میکدۀ وحدت،
صدبار گرو کردم، عریان خراباتم.»
از قربت اَحدّیت، در ملک اضافاتم،
منزل چو هزار و یک چل گشته مقاماتم
زاهد! به خدا رو رو، ضایع مکن اوقاتم:
«من آینۀ ذاتم، خورشید سماواتم
من بحر کراماتم، منکان خراباتم.»
شد طور تجلّی گرم، دل گشت ز هستی پاک،
از آتش قرب خود، بگداخت همه خاشاک
نی پیک امین اینجا، نی رَفرَف چالاک:
«بی واسطۀ املاک، در لوح دل لولاک،
نازل شدهام امشب، قرآن خراباتم.»
در زهد ریایی نیست عشاق ورا مطلب،
خورشید صفت قلبم افتاده به تاب و تب
معشوق و می و ساقی، این است مرا مشرب:
«در خانقهام صوفی، رو رو مَطَلب کامشب،
با یار خراباتی مهمان خراباتم.»
اندر ره عشق حق، نی ملّت و نی آئین،
چون کفر حقیقی شد، پا تا سر من مشکین
گنجیده چو انوارش، اندر دل این مسکین:
«ای ساقی جان برخیز، ای شمع خرد بنشین،
وای مطرب دل بر گو، سلطان خراباتم.»
آیات الهی درج، در پردۀ تضمینم،
خورشید سماواتی، «مستانشه» حقبینم
پرسید چهای یاران، از ملّت و آئینم:
«شمسالحق والدینم، با عزّت و تمکینم،
خود را همه او بینم، عریان خراباتم.»
#مستانشاه_کابلی #شعر #غزل





