معـبـد خـاصی بـرای سـجــدهء مـولا گـرفـت
شـد هـزاران عـاشـق دیـوانـه در کـویش ولی
زان یکـی فـرزانـه آمـد طـیـنـت لـیـلا گـرفـت
گاه شیرین گشت و گه فرهاد شد گاهی رقیب
گـاهـی انـدر پـرده شد گه دامن صحرا گرفت
گـاه چـو زاهـد شـد بـه خلوتخـانه در اعتکاف
گـه شـده از جـمـلـه تـنـهـا عـالـم بـالا گـرفـت
گه پی لیلی وشـی رسـوا شـد انـدر کـوچه ها
گه چو رندی در خرابات در بغل میـنا گرفت
گـه خـریــدار خـود آمـد در سـر بازار عشـق
گـاه از خـود وارهـیـده شور و واویلا گرفـت
گاه رنگین کرد او رخسار خود را بهـر خـود
گـاه بـا یـک جـلـوه «بیرنگ» ره اخـفـا گرفت
حضرت استاد بی رنگ (رح)





