رنگ گل
به تلونیکه صانع صنعت دیدار میریزد
ز موج رنگ گل درین چمن انوار میریزد
چسان جوید کسی تمکین ازین شوریده سر بلبل
که چند آلوده منقاری به او پیکار میریزد
تو ای پروانه راز سوختن را از سپند آموز
که با هر جلوه از ذوق فنا یکبار میریزد
مبین با چشم کم این عاشق آواره را کاخر
سرو جان و تن خود را به پای یار میریزد
شوم قربان آه نارسای عاشق بیدل
که از یک ناله زارش دو صد اسرار میریزد
مشو اغوای دام و دد مشو رسوای خمر و بنگ
از آن مستانه جامی گیر که طرح دار میریزد
هر آنکس دل به خوبان داد در اول شود رسوا
در آخر بر سر دارش سرو دستار میریزد
گرفتم گوشه چشمی ز اعجازش دم الفت
که از بو سیه روی پری رخسار میریزد
هوسبازان ز رنگ و عاشقان از بو ثمر گیرد
مگر “بیرنگ” بی حاصل همین گفتار میریزد
حضرت استاد “بیرنگ” (قدس الله سره العزیر)
به تلونیکه صانع صنعت دیدار میریزد
ز موج رنگ گل درین چمن انوار میریزد
چسان جوید کسی تمکین ازین شوریده سر بلبل
که چند آلوده منقاری به او پیکار میریزد
تو ای پروانه راز سوختن را از سپند آموز
که با هر جلوه از ذوق فنا یکبار میریزد
مبین با چشم کم این عاشق آواره را کاخر
سرو جان و تن خود را به پای یار میریزد
شوم قربان آه نارسای عاشق بیدل
که از یک ناله زارش دو صد اسرار میریزد
مشو اغوای دام و دد مشو رسوای خمر و بنگ
از آن مستانه جامی گیر که طرح دار میریزد
هر آنکس دل به خوبان داد در اول شود رسوا
در آخر بر سر دارش سرو دستار میریزد
گرفتم گوشه چشمی ز اعجازش دم الفت
که از بو سیه روی پری رخسار میریزد
هوسبازان ز رنگ و عاشقان از بو ثمر گیرد
مگر “بیرنگ” بی حاصل همین گفتار میریزد
حضرت استاد “بیرنگ” (قدس الله سره العزیر)





