ای کـه جایـت نـبـود جـز به دل پـاک و بری

ای کـه جایـت نـبـود جـز به دل پـاک و بری
عاشـقـان را دل و جــانـی و صـفـای نظـری

وصل خود بخش به من از سر احسان باری
چو به من کردی تو در روز ازل جلوه گری

وعــدهٔ صـبـح قـیـامــت نکــنــد چــارهء مـن
زانـکـه آیــنــد هـمـه آنجـا پی اخـلال گــری

سـالـهــا در طلــب روی نکـــو در بـــه درم
روی بنمــا و خلاصــم کــن ازیـن دربــدری

جز خودت آتش عشق تو بسوزد هـمـه کـس
زان سبب عـاشـق خود گشته بخـود مینگری

مردم از جـور و جفـایـت بـه نـیـاز آخر کار
دامن از ناز به خـود چـیـده ز من میگـذری

میشوم بر در محـبوب تـو یک شب به فغان
تا بـپـیـچـد به رخش زلف بـه وقـت سحـری

جنس مـن بـیرخ و «بـیـرنگ» به بازار بود
پس به کی روی بـیـارم گـر تـو ام وانـخـری

حضرت استاد بیرنگ (رح)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *