ز طوفانِ جهالت نا خدایی بر نمی خیزد

هوایِ عقل

ز طوفانِ جهالت نا خدایی بر نمی خیزد
بگردد غرق کشتی وُ وفایی بر نمی خیزد

ببندی دل به امیدی بیابی آشنایِ خود
ز کویِ نامرادی آشنایی بر نمی خیزد

هوای عقلِ جزئی در سرست و می برد ما را
به سوی کوچه ها از سر گدایی بر نمی خیزد

رود تا کاروانِ زندگی راهِ خودش با مهر
ز جای پایِ رفته گردِ پایی بر نمی خیزد

مریض عشق دردش تازه گردد با دوایِ عقل
وزد تا باد بر آتش شفایی بر نمی خیزد

بیا بگریز انیق من ز هر طوفانِ زهر آلود
که دارد موج تیز و جز ندایی بر نمی خیزد

“عطا محمد انیق اشرفی”
Nov 18, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *