عقده با دست که شد باز به دندان نرود

زولانه‌ی رنج

عقده با دست که شد باز به دندان نرود
رشته‌ی مهر که شد کَنده به درمان نرود

رنج زولانه ی پای است به زندان جهان
هیچ دیوانه ی عاقل پیِ زندان نرود

گوهر جان که رسیدست به بازار وجود
قیمتش را که بدانی اگر ارزان نرود

آب هر جوی سرانجام بریزد چه به بحر!
راه آن را که کنی بسته به بستان نرود

گردِ خود خواه به جان و دل ما ریخته است
از سرِ پُر هَوَس و از دلِ نادان نرود

جرعه ی مهر و وفا را که کسی نوش کند
فصل شاداب خیالش به زمستان نرود

نام او نقش شده تا که به پیش نظرم
برود نقش جهان هم ز دو چشمان نرود

رفته از لوح دلم غیر لقای رخ دوست
رنگ الفت به دلم آمده آسان نرود

گنده آب است هر آن کس که خیالش گندید
بوی بد دارد و از شامه ی انسان نرود

برف بارد به زمستان و به کوه های بلند
هر که سردی نپسندد به بدخشان نرود

یا الهی تو بکن لطف به هر مومن خود
تا که از سایه ی تو با دل نالان نرود

دل مومن که بود عرش خداوند کریم
با تو او با رخ و با دیده ی گریان نرود

دل اگر صاف شود نور ببیند چه انیق!
روشنست آتش آن نور که از جان نرود

“انیق” Dec 9, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *