دوباره، باز کلاغی، خدا بخیر کند

دوباره، باز کلاغی، خدا بخیر کند
خطر رسیده به باغی؟ خدا بخیر کند

که تلخ تلوزیون تیتر دیگری را خواند
وقوع زلزلهٔ چند رشتری را خواند

زخانه‌ای که ستونی نداشت در بغلش
که روی خاک بنا بود بخت بی‌بدلش

زخانه‌ای که شده شرم بیش و کم‌هایش
دوباره یک غم دیگر به روی غم‌هایش

ز کوچه‌ای که صدایش نمی‌رسد جایی
چه روزگار خرابی، چه وضع دنیایی

دوباره جان و تنم داغ شد، دلم لرزید
از آتشی که در این باغ شد، دلم لرزید

دوباره گفت هرات است و رنج فردایش
که«زنده جان» به زمین رفت، زنده‌جان‌هایش

نه باوری که در این شام زنده‌جان بوده است
نه دفتری که دراو نام «زنده‌جان» بوده است
***
چراست؟ روز سیاهی که برسرت آمد
عقوبت چه گناهی؟ که برسرت آمد

چگونه چشم جهان باز بوده در کارش
که کرده حقِ تورا تاهمیشه انکارش

چرا زمین خدا هم به خشم می‌چرخد
چرا صدای تورا برده زیر آوارش

گرفته باز دهان تو را زمین و زمان
که باد هم نرساند به دشت و کهسارش

تو آن غریب زمانی که برزمین ماندی
صبا! رسان خبرش را به خویش و اغیارش

دوباره نام شما روی صفحه خواهد ماند
جهان کشید براین صفحه خط تکرارش

بخواب گرچه فراموش کرده دنیایت
که کارجانب خیراست روی کردارش

رها شدید، رها گشته، خوش بحال شما
جهان بماند و آوار رنج بسیارش

به مناسبت زلزله هرات

‍ محمد حسن حسین‌زاده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *